<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چپ کوک</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 13:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>باز هم همدردي </title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زنگ تفريح روي يکي از سکوهاي سنگي مدرسه نشسته بودم و درس زنگ بعد را مرور مي‌کردم. شاگرد خوب و درس‌خواني بودم و درس‌خوان بودنم نه به دليل تمايل ذاتي به دانستن بود و نه ميل به ساختن آينده‌اي روشن. سيزده سالگي سن فکر کردن به اين مفاهيم سنگين و پيچيده نيست. جا‌ه‌طلب بودم و دلم نمي‌خواست کسي را بهتر از خودم ببينم. از نگاه سراسر تحسين معلم‌ها، اعضاي خانواده‌ام و همسايه‌ها لذت مي‌بردم و براي افزايش اين لذت سکرآور همه کار مي‌کردم. بين بچه‌ها اعتباري داشتم. تحسين معلم‌ها احترام بچه‌ها را هم برايم به ارمغان آورده بود. زنگ‌هاي ناهار و نماز اشکالات رياضي بچه‌هاي کلاس دوم را برطرف مي‌کردم و از پايه سومي‌ها سفارش انشاء مي‌گرفتم. حتي دو بار براي دبيرستاني‌ها هم انشاء نوشته بودم. دفترشان را از لابه‌لاي نرده‌هاي ميان راهنمايي و دبيرستان به دستم مي‌رساندند و من برايشان مي‌نوشتم. مديرمان زن قد بلند و درشت اندامي بود با يک رديف سبيل کلفت مشکي، ابروهاي به هم پيوسته و دماغ بزرگ کوفته‌اي. هيچ‌وقت بدون چادر نديدمش. صدايش دو رگه بود و اگر صدايش را از جايي مي‌شنيدي در مرد بودن صاحب صدا شک نمي‌کردي. هميشه پوتين سربازي مي‌پوشيد و موقع راه رفتن آنها را با غيظ به زمين مي‌کوبيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سرم پايين بود و تند تند جملات را براي خودم تکرار مي‌کردم که با پس‌گردني محکمي از لبه سکو پايين افتادم. ارتفاع سکو تا کف موزائيکي حياط حدود يک متر بود. وحشت‌زده از جايم بلند شدم. مانتويم خاکي شده و مقنعه‌ام کمي چرخيده بود. مدير پله‌هاي کنار سکو را پايين مي‌آمد. بچه‌ها به فاصله چند متري دورمان حلقه زدند. چشمانم ميسوخت و انگار قلبم آمده بود درست پس کله‌ام. شقيقه‌هايم مي‌زد و دست و پايم مي‌لرزيد. مدير مهلت فکر کردن نداد. قبل از آنکه تعادلم را به دست بياورم و بفهمم چه بلايي سرم آمده سيلي جانانه‌اي خوردم. چشمانم درست نمي‌ديد اما صداي دورگه مدير را مي‌شنيدم که مي‌گفت: جوراب قرمز پوشيدي دلقک. از کي تا حالا مدرسه من سيرک شده، ها؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جوراب‌هاي ما را پدرم هميشه از کارگاه جوراب‌بافي عمويم مي‌آورد. جوراب‌هاي به اصطلاح نخي سفيد که بوي نفت مي‌داد و لبه بالاييش دو رديف نازک بافت قرمز رنگ داشت با يک علامت نايک قرمز که به زور به اندازه يک بند انگشت مي‌شد. جوراب‌ها دوماه هم دوام نمي‌آورد. کشش شل مي‌شد و دو رديف نازک قرمز رنگ تا لبه کفش‌هاي کي‌کرز پايين مي‌آمد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آن روز من بابت دو رديف قرمز جورابم حسابي تنبيه شدم. يک زنگ از کلاس درس محرومم کردند و مجبور شدم نيم ساعت تمام بابت جوراب‌هايم هر توهيني را از ناظم مدرسه بشنوم. يک روز که از ماجرا گذشت من ديگر نه درد پس‌گردني را حس مي‌کردم و نه جاي چهار انگشت مدير روي صورتم مي‌سوخت اما تصوير بچه‌ها که بهت‌زده و حيران نگاهم مي‌کردند از ذهنم پاک نمي‌شد. غرورم شکسته بود. روز بعد مثل همه روزهاي ديگر سر کلاس رفتم، مثل همه روزهاي ديگر رفع اشکال کردم و براي سومي‌ها انشا نوشتم اما من، آن من سابق نبودم. خشم به سرعت جايش را به نفرت داد و نفرت به آرامي دامنه‌ نفوذش را از حيطه مدير و ناظم و مدرسه فراتر برد. ديدگاه‌هاي تند فاشيستي در من قدرت گرفت. براي خودم يک نقشه ايران خريدم و چند جايش را با ضربدر قرمز مشخص کردم. از مردمان هر کجاي اين سرا که خوشم نمي‌آمد حکم به مرگ دسته‌جمعي مردم مي‌دادم. در تخيلات کودکيم فکر مي‌کردم قدرت خواهم گرفت و از تصور اعدام ده‌ها هزار نفر غرق سرخوشي مي‌شدم. نفرت خودش را به شکل خشونتي تند نشان داد. به ورزش‌هاي رزمي روي آوردم. دير عاشق شدم و بالاخره امروز در سي و پنج سالگي بعد از گذشت بيش از بيست سال از آن اتفاق هنوز با حسرت پاي ديدن فيلم‌هايي مثل پيانو مي‌نشينم و فکر مي‌کنم چرا در داستان‌هايم از تصوير کردن لطافت روح بشر عاجزم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانم مدير به هيچ عنوان زن وحشي بي‌روحي نبود. آخرين ماه‌هاي سال شصت و شش بود که تهران زير آماج حمله موشکي عراق لرزيد. بچه‌ها وحشت‌زده پله‌هاي چهار طبقه مدرسه را پايين مي‌دويدند. صداي جيغ آن همه دانش‌آموز گوش را کر می کرد. کوچک‌ترها زير دست و پا مانده بودند. معلم‌ها ديوانه‌وار به هر سو مي‌دويدند. کادر اداري بچه‌ها را به سوي پيلوت راهنمايي مي‌کرد. بخشي از پيلوت با ديواري شيشه‌اي از حياط جدا می شد که محل امتحانات و نمايشگاه‌هاي مدرسه بود. آن روزها پیلوت مدرسه مرکز نمايش آثار صنايع دستي دانش آموزان منطقه سه بود. ناظم‌ها داد مي‌کشيدند: همه به سمت پيلوت. من همانطور که پله‌ها را پايين مي‌دويدم فکر مي‌کردم پيلوت با آن همه ميز پينگ‌پونک جايي براي ما ندارد. به پيلوت که رسيدم هاج و واج ماندم. مدير به يک ضرب وسايل را از روي ميزها پايين مي‌ريخت و يک‌تنه ميزهاي بزرگ پينگ‌پونگ را به شيشه‌ها تکيه مي‌داد تا فضاي امني برای ما بسازد. چادرش در هوا به پرواز در مي‌آمد و عرق چهره سبزه‌ اش را پوشانده بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تمام اين احوال خشونت آن روز کارش را کرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ده سال بعد از حادثه مدرسه براي تدريس به يکي از سازمان‌هاي حمايت‌ از کودکان کار رفتم. دانشجو بودم و روح سرکش و ایده آل طلبم مرا به دستگیری دیگران ترغیب می کرد. روزي سرد و برفي بود. با بچه‌ها انشا مي‌نوشتيم. يکي از دختر‌ها انشايي نوشته بود به تلخي آنچه من نوشتم. وقتي نوشته‌اش را مي‌خواند صدايش مي‌لرزيد. او از اينکه ما مردم در مقابل نگاهش دکمه‌هاي بالابر اتوماتيک شيشه‌هايمان را فشار مي‌دهيم به خشم آمده بود. او از اينکه پشت چراغ قرمز يک دقيقه‌اي سر کارش مي‌گذاريم تا کمي تفريح کنيم و آخرش هم يک شاخه گل نمي‌خريم خشمگين بود. او از اينکه وقتي به شيشه ماشين مي‌کوبد سرمان را برمي‌گردانيم خشمگين بود. تمام مدتي که انشايش را مي‌خواند به نقشه ايران خودم فکر مي‌کردم. به اين فکر مي‌کردم که خشونت من در حد همان ورزش‌هاي رزمي ماند اما اين دختر در بستر فساد اجتماعي چه‌ها که براي انتقام از من نخواهد کرد. چه صحنه‌ها که پيش چشمش شکل نخواهد گرفت. چه آرزو‌ها که براي به زير کشيدن من از آن جايگاه رفيع گرم داخل ماشين نخواهد کرد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دختري که براي من انشا مي‌خواند طلب ترحم نمي‌کرد. نه پتو مي‌خواست، نه پول. مي‌خواست به عنوان يک انسان  (هر چند از نوع فقيرش) ديده شود. مي‌خواست زير نگاهي که مقصر مي‌جويد نباشد. مي‌خواست بي‌تنفر ديده شود. همانطور که من مي‌خواستم به عنوان يک دانش_آموز ديده شوم. با مجموعه‌اي از خصيصه‌هاي انساني که شايد براي گروهي هم دلچسب نباشد. ما جاي همدردي ترحم، گداپروري و دلسوزي گذاشته‌ايم. هر سه اين نگاه‌ها نگاه‌هايي پر از قضاوت است. نگاه‌هايي که آزرده مي‌کند و آزردگي خشم به همراه دارد و خشم نفرت مي‌آورد و نفرت قدرت تخريبي بي‌انتها دارد. نفرت مي‌تواند آتشي را برافروزد که همه‌مان را بسوزاند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 13:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نویسنده ها و خواننده های امروز</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سر کلاس نوشتار خلاق پايه دوم دبيرستان داستا‌ن‌هاي بچه‌ها را مي‌خونديم که سارا پرسيد: &quot;خانوم توي داستان نبايد از آدم‌هاي دور و برمون بنويسيم؟&quot; از سوالش جا خوردم. از ابتداي سال سعي کرده بودم موضوعاتي را بهانه داستان قرار بدهم که بچه‌ها تجربه‌اي از آن داشته باشند. حتي موضوع داستان هفته آرايشگاه‌هاي زنانه بود. از سارا خواستم توضيح بيشتري بدهد تا من بهتر حرفش را بفهمم. سارا داستان‌نويس خوبيست. تجربه چند سال تدريسم به بچه‌هاي انساني کم‌کم مرا به جايي رسانده که چندان مطلوبم نيست. به نظرم بچه‌هايي که داستان‌هاي عامه پسند مي‌خوانند در قصه‌پردازي از ديگران جلوترند. معدود بچه‌هايي که داستان‌هاي خوب و باکيفيت مي‌خوانند، سخت مي‌نويسند. جمله‌هايشان سنگين و تيره‌ است و بدتر از همه نوشته‌هايشان ريشه در تجربيات شخصي‌شان نداره. سارا بعد از يک ربع طفره رفتن و داستان حسين کرد گفتن سر اصل مطلب رفت و گفت: &quot;خانوم چرا هيچکس در مورد دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نمي‌نويسه؟ من هر چي داستان مي‌خونم همه زن‌هاش خودشون خوشگلن يا نمي‌دونم جذابن يا هميشه ناراحتن. ما اين همه آدم دور و برمون هست که دماغاشون رو عمل کردن اما تو يه داستان هم نمي‌شه پيداشون کرد.&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;گفتم: &quot;اگه تا الان از دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نوشته نشده علتش اينه که يا نويسنده‌هامون توانايي خوب ديدن جامعه‌ رو ندارن يا اينکه هنوز از اين پديده اجتماعي انقدر نگذشته که نوشته بشه.&quot; گفتم مطمئنم نويسنده‌هاي نسل بعد در مورد دماغ‌عمل‌کرده‌ها خواهند نوشت. گلنار از ته کلاس گفت: &quot;ولي خانوم من اگه داستان‌نويس باشم هيچوقت از اين جور چيزها نمي‌نويسم. اينا يه دوره‌اي هست و بعد تموم مي‌شه. آدم بايد يه چيزهايي رو بنويسه که هميشه بمونه. مثلا آمريکايي‌ها واسشون جالب نيست اينجا همه دماغاشون رو عمل مي‌کنن. تازه ممکنه به ما بخندن.&quot; شبنم گفت: &quot;تازه اينا خيلي حرفاي چيپيه، آدم واسه چي اينا رو بنويسه. نويسند‌ه‌ها حرف‌هاي فلسفي مي‌زنن.&quot; آلاله گفت: &quot;نه بابا همش در مورد بدبختي و مرگ و مير حرف مي‌زنن. من که اصلا نمي‌خونم. قلبم مي‌گيره هر چي‌ مي‌خونم.&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بچه‌ها حرف مي‌زدند و من از قالب معلمي در مي‌آمدم و از جايگاه يک نويسنده به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم. در طول اين سال‌ها هميشه دانش‌آموزانم را بابت خواندن رمان‌هاي عامه‌پسند سرزنش کرده بودم. هميشه مي‌گفتم کارهاي خوب بخوانيد اما حالا که حرف‌ نوجوان‌هايمان را مي‌شنيدم نمي‌توانستم ميان نوشته‌هاي دو، سه دهه اخير داستاني را پيدا کنم که خواننده شخصيت‌‌هاي داستان را در همسايگي‌اش ببيند، داستان آه و ناله سر ندهد، حرف‌هاي گنده گنده نزند، بي‌سروته نباشد. پاي مشکلات تمام جهان را وسط داستانش نکشيده باشد. داستان قصه روان ساده‌اي باشد از زندگي &quot;ما&quot; مردم که زيرلايه‌هايش بدون فخرفروشي به مخاطب، او را وادار به فکرکردن کند. داستاني پيدا نمي‌کردم که هم حرف براي گفتن داشته باشد و هم نگاه از بالا به &quot;مردم&quot;، به &quot;عامه&quot;، به &quot;توده&quot; نداشته باشد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;فکر کردم شايد وقت آن رسيده که ما بازنگري جدي در پوسته روشنفکري بکنيم. زماني روشنفکران ايراني فاصله زيادي با مردم داشتند. گروه اندکي بودند که به واسطه امکاناتي درس‌خوانده و فرنگ‌ديده بودند. نگاه از بالا، نگاه پدرانه دردمند براي روشنفکر پنجاه سال پيش طبيعي بود. اما امروز امکانات آموزشي قشر وسيعي از جامعه را در يک سطح دانش قرار مي‌دهد. جابه‌جايي طبقات اجتماعي، همسايگي و معاشرت دائم با ديگراني که بسيار با ما متفاوتند و بالاخره زندگي پرتلاطم دهه‌هاي اخير- تجربه جنگ و انقلاب- از اکثر ايراني‌ها افرادي چند لايه و پيچيده ساخته. آدم‌هايي که در حين دزدي‌هاي ساده روزانه مي‌توانند نطق غرايي در باب بودن و نبودن بکنند. در شرايط امروز بايد دوباره روشنفکر را تعريف کنيم. وگرنه نسل بعدي‌ها براي نويسنده‌هايي که همانند پدرانشان آه و ناله سر مي‌دهند که درد وطن دارند و نگاه جهان‌وطني تره هم خرد نخواهند کرد. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 19:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آيا ما نياز به همدردي بيشتر با يکديگر داريم. </title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دو هفته پيش طبق برنامه هر هفته کلاس تفکر خلاق سوم راهنمايي بخش‌هايي از مجله چلچلراغ را مي‌خوانديم. يکي از مطالب گزارشي بود از وضعيت زني به نام حوا که با شوهر بيمارش در يکي از محلات فقير نشين تهران زندگي مي‌کند. گزارش روان و شفاف نوشته شده بود. نويسنده فقري که حوا و شوهرش را بلعيده بود با ظرافت به تصوير کشيده و البته از علت فقر هم لابه‌لاي صحبت‌هاي حوا حرف زده بود. گزارش به خوبي اين نکته را تفهيم مي‌کرد که آسيب‌پذيري بعضي از مشاغل آنقدر بالاست که اگر فرد جايي زمين بخورد حتي از حداقل‌هاي يک زندگي محروم خواهد ماند. مثل خانواده حوا که حتي مواد شوينده براي بهداشت اوليه را هم ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گزارش براي من ناراحت‌کننده بود اما براي بچه‌ها نه. اولين واکنش کلاس به اين گزارش حمله تند نيلوفر به من بود: &quot;وا خانم به ما چه ربطي داره يکي پول نداره صابون بخره؟&quot; به دنبال اين سوال حرف‌هاي ديگري هم مطرح شد. يکي پرسيد: &quot;ما براي چي بايد اين چيزها رو بخونيم و خودمون رو ناراحت کنيم.&quot; يکي پرسيد: &quot;اصلا براي چي اين جور چيزها رو توي مجله مي‌نويسن؟&quot; سومي پرسيد: &quot;خانوم کسي هم اين جور چيزها رو مي‌خونه؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هفته قبل قرار بود هر کسي علاوه بر خواندن چلچراغ و انتخاب مطلب مورد علاقه‌اش يک گزارش از اخبار جهان در اينترنت جستجو کند و براي کلاس بخواند. سميرا گزارشي از فساد مالي در يکي از کشورهاي اروپايي خواند. گزارش که تمام شد يکي از بچه‌ها پرسيد: &quot;خانوم اصلا به کسي چه مربوطه کي چقدر پول داره؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پيش با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ مي‌زديم. صحبت از اختلاف طبقاتي شد. يکي از دوستان نظرش بر اين بود که طبقه ضعيف لايق همان چيزيست که دارد. از ديد او قشر فقير را مردمي تن‌پرور، بي‌سواد و طلبکار تشکيل مي‌دهند که خود را بي‌دليل شايسته رفاه و آسايش مي‌بينند. جملات دوستم تند و گزنده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوع نگاهي که اين روزها به سرعت در جامعه اطراف من در حال شکل‌گيري يا رشد است مرا مي‌ترساند. آيا ما در حال از دست دادن توانايي &quot;فهم&quot; همديگر هستيم. آيا ما در مرحله‌اي از شعور اجتماعي متوقف شده‌ايم؟ نمي‌توانيم همديگر را ببينيم و نمي‌توانيم بفهميم که بودنمان به بودن ديگران – از همه گروه‌ها و قشر‌ها- وابسته است. آيا جامعه مثل تکه پارچه‌اي با تار و پود به هم تنيده نيست؟ آيا اگر قسمتي را با شتاب بالا بکشيم و بقيه پارچه جايي گير کرده باشد پاره نمي‌شود؟ جامعه تکه پاره شده مي‌تواند به سعادت تک‌تک ما بينجامد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قطعا شيوه همدردي غلط با آنها که ضعيف‌ترند مي‌تواند فاجعه به بار آورد. قطعا بايد راه‌هايي پيدا کرد که ضعيف‌تر با شناسايي و به کارگيري توانايي‌هايش رشد کند و در موقعيت بهتر قرار بگيرد اما آنچه اطراف من در حال رخ دادن است از اين دست نيست. به نظرم ما در حال از دست دادن خصيصه‌اي انساني هستيم که به آن همدردي مي‌گويند. شاخصي اجتماعي که اگر نباشد به سرعت جاي خاليش را خشونتي لجام گسيخته و کور خواهد گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;&lt;INPUT id=gwProxy type=hidden&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;INPUT id=jsProxy onclick=jsCall(); type=hidden&gt; 
&lt;DIV id=refHTML&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;INPUT id=gwProxy type=hidden&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;INPUT id=jsProxy onclick=jsCall(); type=hidden&gt; 
&lt;DIV id=refHTML&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;INPUT id=gwProxy type=hidden&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;INPUT id=jsProxy onclick=jsCall(); type=hidden&gt; 
&lt;DIV id=refHTML&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;INPUT id=gwProxy type=hidden&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/INPUT&gt;&lt;INPUT id=jsProxy onclick=jsCall(); type=hidden&gt; 
&lt;DIV id=refHTML&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 15:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواندن يا نخواندن</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; تابستان فرصت خوبي بود تا اشکالات سيلابس‌هاي آموزشي درس نوشتار خلاق پايه‌هاي راهنمايي و دبيرستان را اصلاح کنم. تجربه چند سال گذشته‌ نشان داده بود براي حل بهتر مشکل نوشتن در دراز مدت بايد بتوانم بچه‌ها را به فکر کردن از راه خواندن تشويق کنم. مشکل نوشتن بيش از آنکه به دليل ناتواني در بکار بردن زبان باشد به دليل ناتواني در فکر کردن است. اغلب آنهايي که از مشکل نوشتن شکايت مي‌کنند نمي‌دانند چه بنويسند. به عبارتي نمي‌دانند در مورد چه چيز و چگونه فکر کنند. براي حل اين مشکل سيلابس درسي پايه سوم راهنمايي را کامل تغيير دادم و طرح درسي با هدف خواندن، فکر کردن، نوشتن آماده کردم. براي بخش خواندن بر خلاف سال‌هاي پيش تصميم گرفتم از کتاب استفاده نکنم. مي‌خواستم بچه‌ها متن‌هاي متفاوت، شاد و کم‌حجم بخوانند تا فرصت کنيم در مورد مطالب حرف بزنيم. در ضمن مطالب کوتاه فرصت مي‌داد متون در کلاس و توسط خود بچه‌ها خوانده شود. مي‌توانستم روي مطالب مختلف مانور دهم و آنهايي که جاذبه بيشتري براي بچه‌ها دارد را بهانه فکر کردن قرار دهم. بين مجلاتي که مي‌شناسم به نظرم فقط نوشته‌هاي چلچراغ و همشهري جوان حوزه‌هاي متفاوتي از علم و هنر و معضلات اجتماعي را تحت پوشش قرار مي‌دهند و حرفي براي گروه سني نوجوان دارند (اگر مجله‌ ديگري مي‌شناسيد مرا راهنمايي کنيد). به مدرسه پيشنهاد کردم سه روزنامه و دو مجله چلچراغ و همشهري جوان را مشترک شود و از بچه‌ها خواستم تا ماه آبان هر هفته به عنوان تکليف درس، آخرين شماره چلچراغ را خريداري کنند و حداقل سه مطلب را که تيتر يا عکس آن‌ها نظرشان را جلب کرده چنان بخوانند که بتوانند در موردشان حرف بزنند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;ديروز قبل از آنکه پشت ميزم بنشينم با اعتراض بچه‌ها مواجه شدم. تقريبا به غير از يکي دو نفر در هر کلاس بقيه معتقد بودن چلچراغ چرت‌ترين مجله‌اي بوده که در عمرشان ورق زده‌اند. چند نفري غر زدند که حتي عکس‌هاي مجله‌ هم بي‌خود بوده و اصلا هيچ چيز از عکس‌هاي مجله نفهميده‌اند. کلاس را با هزار زحمت ساکت کردم و پيشنهاد کردم با هم مجله را ورق بزنيم و يکي از مطالب نه چندان کوتاهش را با هم بخوانيم. از بين مطالب مجله گزارشي را انتخاب کردم که طرح روي جلد هم مربوط به آن بود و به موضوع چاقي و رژيم‌هاي لاغري متدوال بين دختران جوان مي پرداخت. در بين شانزده نفر شاگرد کلاس سه نفر مطلب را تا نيمه خوانده بودند. تقريبا يک سوم گزارش که خوانده شد کلاس ساکت شد و تمرکز‌ها افزايش يافت. معلوم بود مطلب کم‌کم بچه‌ها را جذب کرده. بعضي جاها بچه‌ها واکنش نشان مي‌دادند. مثلا جايي که گزارش‌گر از سالن‌هاي اروبيک گفت بچه‌ها از تجربيات خودشان حرف زدند يا جايي که از قرص‌هاي لاغري صحبت شد بچه‌ها بلادرنگ ليستي از قرص‌هاي گياهي بي‌ضرر لاغري رديف کردند! با اين حال وقتي خواندن گزارش تمام شد همچنان اکثريت کلاس معتقد بود مطلب چندان هم آش دهن‌سوزي نبوده، همه حرف‌هايش تکراري بوده و اصلا به هيچ درديشان نمي‌خورده. واکنش بچه‌‌ها برايم عجيب بود. گزارش حداقل دو مطلب قابل توجه داشت؛ يکي ارائه فرمول محاسبه اضافه وزن و ديگري پرداختن شفاف به اين موضوع که اغلب کسانيکه دچار توهم چاقي يا زشتي هستند از مشکلات شخصيتي رنج مي‌برند و به طور مشخص اعتماد به نفس پائيني دارند. منتظر بودم بچه‌ها گوشه مجله‌هايشان مطابق فرمول قد و وزنشان را بنويسند و وضعيت خودشان را تعيين کنند. در ثاني انتظار داشتم در مورد مشکل اعتماد به نفسشان صحبت کنند اما هيچکدام از اين دو اتفاق نيفتاد. ناچار مهناز را پاي تخته آوردم و از او خواستم فرمول ارائه شده در مجله را بنويسد. جمله اين بود: &quot;اگر حاصل تقسيم وزنتان به کيلوگرم بر قدتان به متر به توان دو بين 20 تا 25 بود شما ...&quot; مهناز چند بار جمله را خواند اما بالاخره متوجه نشد چه چيز را بايد بالاي خط کسري و چه چيز را زير خط کسري بنويسد. عجيب بود. پانزده دقيقه طول کشيد تا بالاخره يک نفر در کلاس موفق شد فرمول را به زبان رياضي بنويسد. مرحله دوم محاسبه قد و وزن بود. تقريبا همه وزنشان را مي‌دانستند اما قد دقيقشان را نمي‌دانستند. از دفتر مدرسه يک متر خياطي يک و نيم متري گرفتيم. دو نفر داوطلب شدند قد‌ها را اندازه بگيرند اما مشکل اينجا بود که نمي‌دانستند چطور با متري به طول يک و نيم قد‌هاي بلندتر از يک و نيم را انداز‌ه‌‌گيري کنند. مشکل اساسي بود. جر و بحث و هم‌انديشي‌شان هم به جايي نرسيد تا بالاخره با چند راهنمايي توانستند مشکل را حل کنند. کلاس به وجد آمده بود. بعضي‌ها گوشه و کنار کلاس مطلب را دوباره مي‌خواندند يا صفحات ديگر را ورق مي‌زدند. نوبت رسيد به محاسبه چاقي و لاغري‌ها. از کلاس پرسيدم کسي هست که اعتماد به نفسش پايين باشد و فکر کند چاق و بد هيکل است. جواب منفي بود. پگاه را صدا کردم و ماشين حسابي دستش دادم و اولين نفر ليست را خواندم و از او خواستم وزنش را اعلام کند. احتمالا مي‌توانيد پيش‌بيني کنيد چه اتفاقي افتاد. نه تنها پگاه بلکه نيمي از کلاس زير بار اعلام وزن نمي‌رفت. نيم ساعت با هم حرف زديم؛ از مشکل عدم اعتماد به نفس، تنفر از خود، دوست نداشتن خود و ترس از چاق بودن، دماغ کوچک نوک تيز نداشتن، موي بلوند نداشتن، چشم تيره داشتن حرف زديم. پگاه محاسبه چاقي و لاغري را براي تک‌تک بچه‌ها انجام داد و خوشبختانه هيچ‌کس جزء گروه چاق‌ها محسوب نمي‌شد. کارمان که تمام شد قبل از آنکه سراغ دومين مطلب مجله برويم يکي از بچه‌ها پرسيد اين همه حرف توي اين گزارش بود ؟ متاسفانه زنگ خورد و فرصت نشد ابعاد ديگري از همين گزارش ساده کوچک را بهانه حرف زدن، فکر کردن و نوشتن قرار دهيم. از مدرسه که بيرون آمدم فکر کردم بچه‌ها ما در نگاهي خوشبينانه دوازده سال، تقريبا هر روز، حداقل روزي هشت ساعت مي‌خوانند. چيزي را مي‌خوانند که نمي‌دانند چگونه به زندگيشان و به دانش قبلي‌شان پيوند بزنند. بچه‌هاي ما بهترين و مفيد‌ترين روزهاي عمرشان، نخواندن را مي‌خوانند. اين بلاهت بزرگ نظام آموزشي نيست؟ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفي يک کتاب</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>
&lt;table cellspacing=&quot;1&quot; cellpadding=&quot;2&quot; border=&quot;1&quot; width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt;نام&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot;&gt; کتاب: سري تاريخ ترسناک ( انقلاب‌هاي پرهياهو، جنگ فجيع اول جهاني، جنگ فجيع دوم جهاني، انقلاب‌هاي فرانسه، امپراطوري بي‌خرد بريتانيا)&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot; size=&quot;2&quot;&gt;نويسنده: تري ديري  ـ تصويرگر: فيليپ ريو ـ مترجم: مهرداد تويسرکاني&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#ffffff&quot; size=&quot;2&quot;&gt;ناشر: افق، چاپ چهارم ۱۳۸۸&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;p&gt;بچه که بودم از کرفس بدم مي‌آمد. آنقدر بدم مي‌آمد که تمام روز در حياط خانه مادربزرگ بازي مي‌کردم تا بوي کرفس حتي به مشامم نرسد. مادربزرگم اما، نگران دل‌بهم‌خوردگي من از ديدن کرفس‌هاي پخته نبود. بشقاب پلو و خورشت کرفس را جلويم مي‌گذاشت و رو به مادرم که هميشه نگران بود مي‌گفت: عادت مي‌کنه. عادت هم نکنه ذائقه‌ش عوض مي‌شه. راستش در عالم بچگي با خودم قسم خوده بودم که نه عادت کنم و نه ذائقه‌ام عوض شود. امروز خورشت کرفس، سالاد ماکاروني کرفس و سالاد مرغ و کرفس از غذاهاي مورد علاقه‌ام است. در طول سي و چهار سال نه تنها ذائقه‌ام نسبت به کرفس عوض شده بلکه نسبت به بسياري چيزهاي ديگر هم تغيير کرده است. مثلا من که تحت هيچ شرايطي حاضر نمي‌شدم فيلم ترسناک ببينم يا پاي تلويزيون بنشينم و شاهد بيرون ريختن روده‌هاي گلوله خورده هنرپيشه مرد داستان باشم اين روزها کم و بيش براي تحريک احساساتم دنبال سوژه مي‌گردم. مي‌توانم بدون ترس و نگراني عکس مرده‌هاي لت و پار شده را ببينم. بدم نمي‌آيد آنقدر بترسم که مجبور شوم جيغي تيز و برنده بکشم و وقتي آب مي‌خورم با خونسردي ليوان را جلوي تابش نور آفتاب مي‌گيرم تا ببينم احيانا تکه‌اي از سرخرگ يک جسد شرحه‌شرحه شده در آن هست يا نه. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; از آنجا که ذائقه‌ام کتاب‌پسند است و دوست دارم صحنه‌هاي ترسناک و چندش‌آور داستان‌ها را به سليقه خودم تصور کنم سراغ کتابفروشي رفتم. وقتم را در بخش کتاب‌هاي بزرگسال تلف نکردم. مي‌دانم همه آن چيزهايي که براي بزرگسالان آزاردهنده، ممنوع يا بيمارکننده است براي کودکانمان آزاد است. هنوز به رديف ششم يا هفتم نرسيده بودم که اسم جالبي برق شادي را به چشمانم آورد: &quot; تاريخ ترسناک&quot; پشت جلد کتاب نوشته شده: &quot;تاريخ به زشت‌ترين و ترسناک‌ترين شکل ممکن.&quot; همانجا براي خودم گوشه دنجي پيدا کردم و کتاب را باز کردم. جلد اول مجموعه کتاب‌هاي تاريخ ترسناک با اين پاراگراف شروع مي‌شود: &quot;تاريخ مي‌تواند ترسناک باشد. اما بعضي قسمت‌هاي تاريخ از قسمت‌هاي ديگر ترسناک‌تر است و يکي از مخوف‌ترين، خونين‌ترين و ويرانگرترين بخش‌هاي آن، تاريخ انقلاب‌ها و شورش‌هاست.&quot; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تعريف واژه‌هاي انقلاب و شورش با دو مثال فوق‌العاده ادامه مي‌يابد: &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;انقلاب: سرنگون شدن يک حکومت توسط اتباع آن با توسل به خشونت... بنابراين اگه من با اين پاره آجر به معلمم حمله کنم و کنترل مدرسه رو دست بگيرم در يک انقلاب شرکت کرده‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;شورش: مخالفت و مبارزه آشکار و اغلب ناموفق با قدرت حاکمه... به عبارت ديگه اگه من با راکت کريکت به فرق سر معلمم بکوبم و از مدرسه اخراج بشم، چون شکست خوردم پس در يک شورش شرکت داشتم.&quot;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;احتياجي به گفتن نيست که من مثل معتادي که مخدرش رسيده باشد نشئه شده بودم. به خصوص که براي يک معلم هيچ چيز بيشتر از آگاهي به روش‌هاي آزار و شکنجه معلم‌ها و متقابلا دانش‌آموزان نمي‌تواند جذاب باشد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;کتاب با چنان طنز متبحرانه‌اي نوشته شده که اگر شما هم آدم خوش‌خنده‌اي باشيد تضمين مي‌کنم در حين خواندن هر صد و نود صفحه کتاب بخنديد. به چيزهاي شگفت‌آور دردناکي هم خواهيد خنديد. مثلا وقتي مي‌فهميد که فرانسوي‌هاي گشنه ژنده‌پوش در سال 1789 بر ضد لويي شانزدهم قيام مي‌کنند، اعلام جمهوري مي‌کنند اما خشمشان فرو نمي‌نشيند، شاه بيچاره را مي‌گيرند و با گيوتين که تازه اختراع شده سرش را مي‌زنند، اما باز خشمشان فرو نمي‌نشيند اينست که با همان گيوتين تازه به بازار آمده سر سي‌هزار!! فرانسوي ديگر را هم مي‌زنند، وارد جنگ با کشورهاي همسايه مي‌شوند، ماليات مي‌دهند، باز هم ماليات مي‌دهند و در حاليکه که آزادند آنقدر ماليات مي‌دهند که دوباره مي‌شوند همان فرانسوي‌هاي گشنه پا برهنه و اينبار مجبور مي‌شوند عليه انقلابشان انقلاب کنند خنده‌تان مي‌گيرد. به خصوص که اين انقلاب عليه انقلاب نه تنها آزادي نمي‌آورد بلکه ناپلئون را سر کار مي‌آورد که تازه هوس مي‌کند &quot;انقلاب عليه انقلابشان&quot; را در سرتاسر جهان گسترش دهد؛ حتي تا استپ‌هاي روسيه.  کتاب علاوه بر آمار و ارقام جالبي که ارائه مي‌دهد و شما را انگشت بر دهان مي‌گذارد، مثلا به شما مي‌گويد که در انقلاب کامبوج از هر 100 نفر سي نفر لت و پار شدند، گاه‌گاهي سوال‌هاي سختي هم از شما مي‌پرسد تا ببيند چقدر پتانسيل شورشي يا انقلابي بودن را داريد. مثلا از شما مي‌پرسد اگر شما يک شورشي کاتوليک شجاع بوديد، در يک کليساي جامع پروتستان به چه چيز حمله مي‌کرديد؟ ميزهاي نهارخوري پروتستان‌، کتاب‌هاي دعاي پروتستان، کشيش‌هاي پروتستان، نمازگزارهاي پروتستان يا گروه‌هاي همسرايان پروتستان؟ &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در لحظه‌اي که جلد اول را تمام کردم به نظرم آمد کتاب فقط يک ضعف اساسي دارد. کليه مثال‌هاي آن در راستاي انقلاب عليه معلم‌ها بود و هيچ کمکي به دبيران مظلوم در جهت راه‌اندازي يک انقلاب تميز بي‌نقص عليه دانش‌آموزان نمي‌کرد. البته بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم که احتمالا ايراد من وارد نيست چرا که تا اين لحظه هيچ کجاي دنيا قشر فرادست عليه زيردست خود انقلاب نکرده‌است. هر چند هيچ چيز بعيد نيست. به هرحال توصيه مي‌کنم کتاب‌هاي تاريخ ترسناک را بخوانيد تا ببينيد چطور اين اشرف مخلوقات چندش‌آورترين و وحشيانه‌ترين بخش کارنامه‌اش را با چاشني طنز به تصوير مي‌کشد.  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 14:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست من بنويس</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; نمي‌دانم تا به حال به يک مشاور مراجعه کرده‌ايد يا نه. اما اگر مراجعه کرده‌باشيد يکي از اولين پيشنهاداتي که مشاور به شما مي‌کند نوشتن است. نوشتن چه چيز؟ نوشتن آنچه هستيد و نوشتن آنچه مي‌خواهيد باشيد. البته مشاور به هيچ عنوان به شما نمي‌گويد انشايي بنويس و در آن به اين سوال پاسخ بده که من چه يا که هستم. او روشي غيرمستقيم، مطمئن و کم‌ريسک (به لحاظ درستي مطلب) انتخاب مي‌کند. او به احتمال زياد از شما مي‌خواهد يک دفتر تهيه کنيد و در طول يک هفته در دفترتان بنويسيد که چه کرده‌ايد. در مرحله دوم از شما مي‌خواهد همان جدول هفتگي را تهيه کنيد و در کنار بخش چه‌کارهايي انجام داده‌ايد يک ستون ديگر اضافه کنيد و بنويسيد به چه چيزهايي فکر کرده‌ايد. مشاور از شما مي‌خواهد &quot;همه&quot; کارهايي را که انجام داده‌ايد بنويسيد از حمام کردن گرفته تا پرداخت قبض تلفن يا حتي زنگ زدن به مطب دکتر براي تعيين وقت بعدي. مشاور از شما مي‌خواهد مهمترين فکرهايتان را هم بنويسيد. مهم يعني همه آن فکرهايي که آخر شب هنوز به يادتان مانده، مثلا نخوردن آيس‌پکي که از صبح دلتان هوسش را کرده بود. اينها، همين مطالب پيش‌پا افتاده يعني آنچه شما هستيد. اگر کتاب‌هاي خودشناسي را هم باز کنيد اغلبشان در همان بخش اول کتاب از شما درخواستي مشابه دارند و علاوه بر آن از شما مي‌خواهند بنويسيد آرزوهايتان چيست يا به عبارتي چه مي‌خواهيد باشيد. مجموع اين دو نوشته چند نکته مهم در بر دارد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;1-‌ شما بدون نوشتن به &quot;شناخت قابل اطميناني&quot; از خودتان نمي‌رسيد. شما فقط در جريان نوشتن و ازطريق پاسخ دادن به آنچه هستيد و آنچه مي‌خواهيد باشيد کشف مي‌کنيد که اتفاقا چه نيستيد و چه نمي‌خواهيد باشيد. و شناخت يعني تشخيص حد فاصل &quot;بودن‌ها&quot; و &quot;نبودن‌ها&quot;، &quot;خواستن‌ها&quot; و &quot;نخواستن‌ها&quot;. يادتان باشد دانستن يکي از اين دو عنصر متضاد به شناخت شفاف نمي‌رسد. برخلاف تصور اکثر ما دانستن آنچه مي‌خواهيم به معني دانستن آنچه نمي‌خواهيم نيست.  &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;2-‌ شما از طريق نوشتن پي مي‌بريد براي گذار از آنچه که هستيد به آنچه که مي‌خواهيد باشيد به چه چيزهايي نياز داريد. معمولا اين نيازها مواردي ساده و پيش پا افتاده است که اتفاقا از سادگي ديده نمي‌شوند. مثلا مورد کمکي گذار شما ممکن است کم کردن حجم کاريتان باشد. يا تعريف يک رابطه عاشقانه موفق باشد. يا حتي اين باشد که ساعت حمام يا وقت ناهارتان را تغيير دهيد.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;3-‌ شما از طريق نوشتن، تغيير رفتارتان را مي‌بينيد. بنابراين آگاهانه مي‌توانيد مسير حرکتتان را بررسي و تحليل کنيد. ببينيد با چه سرعتي آمده‌ايد و پيش‌بيني کنيد در آينده دور و نزديک در چه جايگاهي قرار مي‌گيريد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;4-‌ شما از طريق ثبت دريافت‌هاي پيش پا افتاده‌تان از تکرار خطاهايتان به مقدار قابل توجهي جلوگيري مي‌کنيد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;5-‌ شما امکان همراهي کردن ديگران را فراهم مي‌کنيد. امکان اينکه کسي رد شما را هم بگيرد و بيايد فراهم مي‌کنيد. شما با نوشتن چراغي مي‌شويد براي ديگران. به عبارتي مي‌توانيد حلقه‌اي از دانش ديگران شويد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; در هيچ‌يک از مراحل شناخت، مشاور، روانکاو يا کتاب خودشناسي -يا هر کسي که ياريتان مي‌دهد خودتان را بشناسيد- از شما نمي‌پرسد آيا مهارت نوشتن يک قطعه ادبي را داريد يا نه. کسي در مورد زيبايي متن شما سوالي نمي‌پرسد. کسي از شما انتظار ندارد متني چند لايه با درونمايه فلسفي بنويسيد. کسي از شما نمي‌خواهد در مورد اين &quot;خود&quot; مثل نيچه حرف بزنيد. کسي از شما نمي‌خواهد متنتان را به عنوان يک اثر هنري حفظ کنيد. شما در هيچ کتاب خودشناسي مقدمه‌اي نمي‌بينيد که به شما بگويد دوست عزيز شما اگر کم‌سواد هستيد و هايدگر نخوانده‌ايد اين کتاب را تورق نکنيد. هيچ روانکاوي براي آنکه به شما کمک کند خودتان را بفهميد نمي‌پرسد پياژه را مي‌شناسي يا نه. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; جامعه مجموعه‌اي از &quot;من&quot;هاست. &quot;من&quot; و &quot;من&quot; و &quot;من&quot; همان  &quot;ما&quot;يي را مي‌سازد که به آن مي‌گوئيم اجتماع. اين &quot;من&quot;‌ها همان ديگراني را مي‌سازند که بارها – به خصوص- به هنگام تحقير با لفظ &quot;مردم&quot; ازشان حرف مي‌زنيم. مثلا مي‌گوئيم فکر کردن &quot;من&quot; چه فايده‌اي دارد وقتي &quot;مردم&quot; انقدر احمقند. پيشنهاد مي‌کنم جاي همه &quot;مردم&quot;ها و &quot;ديگران&quot;ها و &quot;آنها&quot; و &quot;جامعه&quot;‌ها من بگذاريد تا ببينيد اين &quot;من&quot; چه وزني دارد. به يک جامعه مي‌شود مجموعه‌اي از صفات نسبت داد. اين صفات همان چيزهايي هستند که بهشان فرهنگ مي‌گوئيم. مي‌شود براي اجتماع برنامه هفتگي نوشت تا فهميد جامعه چه چيزي هست و چه چيزي نيست. چه چيزي هست و چه چيزي مي‌خواهد باشد. هر کدام از ما در روابط اجتماعي‌مان- تاکيد مي‌کنم روابط اجتماعي- بخشي از اين &quot;ما&quot;ي جامعه ساز را مي‌سازد. صرف حرف زدن از محتواي اين شبکه ارتباطي همان محصولي را در پي دارد که مشاور يا روانکاو شما به دنبالش مي‌گردد. کافيست هر کدام از ما شبکه ارتباطيش را ببيند و آن را بنويسد. براي نوشتنش نه مهارت داستان‌نويسي لازم است و نه آشنايي با نظريه‌هاي جامعه‌شناسي غربي. ابزارش بلد بودن زيان فارسي در حد فهم حرف اطرافيان و بلد بودن نوشتار فارسي در حد انتقال مطلب است.  &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;فکر مي‌کنم مسير آگاهي ما ناگزير از نوشتن مي‌گذرد. ما ناچاريم بنويسيم تا حجم انبوه اطلاعات غلط را از حافظه‌مان پاک کنيم. ما ايراني‌ها بسياري از صفاتي را به خودمان نسبت مي‌دهيم که فاقدش هستيم. تصويري از خودمان داريم که نادرست است و آنقدر خودمان را کم مي‌شناسيم که از تحليل نتيجه فوتبالمان گرفته تا تحليل نحوه شرکت در انتخابات و تحليل يک حرکت اجتماعي يک جمله احمقانه بي‌معني بيشتر نداريم که بگوئيم: ما ملتي غيرقابل پيش‌بيني هستيم. هيچ کدام از ما نمي‌گوئيم غير قابل پيش‌بيني بودن به اين دليل است که اطلاعات اوليه کافي و درست براي پيش‌بيني نداريم. ما حتي نمي‌دانيم در اين برهه از زمان چه توانمندي‌هايي داريم و چه امکانات بالقوه‌اي. بايد کدام گام را برداريم و چطور برداريم. ما حتي تاريخ بيخ گوشمان را نمي‌دانيم. تاريخي که هنوز زنده‌است و کافيست قلمي خاطرات پيش پا افتاده مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها را ثبت کند. از اين رو در بازه‌هاي زماني کوتاه اشتباهات تاريخيمان را دوباره و دوباره تکرار مي‌کنيم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;وبلاگستان براي ما در عصر حاضر و در آخرين دهه‌هاي قرن چهاردهم شمسي يک فرصت طلايي و استثنائيست. ما با حدود بيست دقيقه کار مفيد در روز و با وجود نفت و به يمن نبودن مراکز تفريحي يکي از بهترين شرايط را براي دور هم نشيني مجازي داريم. فرصتي که ممکن است در چند سال آينده به راحتي از دستش بدهيم. امروز زمانيست که مي‌توانيم ساعت‌هاي متمادي و پيوسته در مورد خودمان حرف بزنيم. در مورد همان چيزهايي بگوئيم که فکر مي‌کنيم پيش پا افتاده است و ارزش گفتن ندارد. در مورد ارتباطمان با همکار و زير دست و فرادستمان، در مورد نحوه ورودمان به شبکه‌هاي قدرت، در مورد دلخوريمان از نسل‌هاي قبلي يا حتي بعدي، در مورد آرزوهايمان، در مورد پيشنياز آرزوهايمان، در مورد آنچه بر ما گذشته و خودمان خبر نداريم، در مورد آنچه دلمان مي‌خواهد ايران در آينده باشد. آينده‌اي که ما در آن نيستيم. وبلاگستان دقيقا جايي‌ست که ما نه تنها مي‌توانيم در مورد خودمان حرف بزنيم بلکه مي‌توانيم در مورد ديدگاه ديگران نظر دهيم. آن کلمه ساده و پيش‌پا افتاده نظر دهيد در پائين هر پست کلمه پر درديست که براي آنکه تا زير پست‌هايمان برسد بشر برايش خون‌ها داده. نظر دهيد را جدي بگيريد. در تاريخ وحشيانه بشر زمان‌هايي که امکان داشته کسي با خيال راحت و لبخند بر لب بگويد نظر بدهيد آنقدر کم است که مي‌توان در مقايسه با عمر بشر خطش زد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;و نکته آخر نوشتن بهترين راه مبارزه با ترس است. بنويسيد تا ترس‌تان از خودتان، از عقايدتان، از لايه‌هاي خبيث دروني‌تان بريزد. بنويسيد تا ترس‌تان از ناتواني‌تان و ناآگاهي‌تان بريزد. بنويسيد تا ترس‌تان از مواجه شدن با خودتان بريزد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;روزي که ترسمان از خودمان، از آنچه که هستيم بريزد. آن روز مي‌توانيم مسئوليت رفتار امروزمان را بپذيريم. مي‌توانيم مسئوليت تاريخمان را بپذيريم. مي‌توانيم بيماري‌هاي اجتماعيمان را بشناسيم و برايشان علاجي پيدا کنيم و به آينده بهتر اميدوار باشيم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 15:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بيم و اميد‌هاي ما طبقه متوسطي‌هاي وبلاگستان</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;در طول چند سال گذشته کم و بيش کتاب‌هايي در مورد ما ايراني‌ها از زبان ما ايراني‌ها نوشته شده. تقريبا آن معدود کتاب‌هاي نوشته شده را با ولع خوانده‌ام اما نتوانسته‌ام از لابه‌لاي سطور نوشته شده چند ويژگي مشخص براي &quot;ما ايراني‌ها&quot; پيدا کنم. دليل اين امر از يک طرف نحوه ارائه اطلاعاتي بود که کتاب‌ها ارائه مي‌‌دادند و دليل دوم سوالي بود که من به دنبال جوابش مي‌گشتم. اگر بخواهم دليل اول را بيشتر باز کنم بايد بگويم کتاب‌ها اگر چه ادعا مي‌کردند از زاويه يکي از &quot;علوم&quot; (مثلا جامعه‌شناسي) به قضايا نگاه مي‌کنند اما نحوه بيانشان &quot;علمي&quot; نبود؛ به اين معنا که آنچه من در کتاب از زبان يک جامعه‌شناس مي‌خواندم نه تنها همان چيزهايي بود که بقال محله‌مان مي‌گويد بلکه با همان شيوه هم بيان شده بود. متاسفانه ادبياتمان هم که مي‌توانست بخش عمده‌اي از کنجکاوي مرا ارضا کند ناتوان و عقيم مانده. نويسنده‌هايمان خوب جامعه ايراني را نمي‌شناسند. ناشرهايمان هم هر چه نوشته‌ها غيرقابل‌ فهم‌تر باشد بيشتر استقبال مي‌کنند. اما دليل دومم برمي‌گردد به طرح سوال من. شايد اساسا طرح سوال من چندان درست نيست و نمي‌توان جامعه ايراني را با چند کليد واژه &quot;تا حدودي&quot; تعريف کرد. با اين حال معتقدم گاهي شرايطي پيش مي‌آيد که مي‌توان نگاه کمي دقيق‌تري (مي‌گويم فقط کمي) به گروهي يا طبقه‌اي از جامعه ايراني انداخت و بدون تعميم مسئله به بقيه گرو‌ه‌ها و يا در بقيه دوران‌ها، خصوصيتي را در بازه زماني خاص و بازه مکاني خاص و شرايط تاريخي خاص ديد. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;يکي از اين شرايط را هفته پيش &lt;a href=&quot;http://sainttouka.blogfa.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff9933&quot;&gt;توکای مقدس&lt;/font&gt;&lt;/a&gt; در اختيار من گذاشت. توکاي مقدس در بازيي وبلاگي از من خواسته بود پستي به جايش بنويسم. کار سختي بود. خطوط قرمزش را نمي‌شناختم و قادر نبودم در راستاي چشم‌اندازي که در وبلاگش براي خواننده‌هايش ساخته حرف بزنم. در نهايت ترجيح دادم شمه‌اي از رفتارهاي طبقه متوسطي را به نمايش بگذارم. پست &quot;ما طبقه متوسطي‌ها و يک حرکت فرهنگي&quot; در تاريخ پانزدهم مرداد روي وبلاگ توکاي مقدس آمد. برايم جالب بود بدانم خواننده‌هاي وبلاگ توکا به خصوص آنهايي که خواننده وبلاگ من نيستند در مورد پست چه نظري مي‌دهند. در مجموع تا اين لحظه ۹۹ نظر براي پست ثبت شده که ۶۵ نظر مخاطبش چپ‌کوک بوده است. بعد از خواندن نظر‌ها متوجه شدم تقريبا همه ۶۵ نظر را مي‌توانم در هفت گروه طبقه بندي کنم. خواننده‌هاي خوب وبلاگ توکاي مقدس در مقابل پستي با مضمون احساسيِ اميد و نا‌اميدي هفت واکنش متفاوت نشان دادند. دسته يک قويا معتقد بودند همه چيز سياه و نااميد کننده است و تلاش براي هر گونه تغيير کاري عبث و بيهوده است. دسته دوم احساساتش را بيشتر درگير داستان کرده و ضمن هم‌ذات پنداري با شخصيت داستان يا همدردي با نااميدي و غم نويسنده درباره آنچه رخ داده اظهار تاسف کرده. گروه سوم هم به اندازه گروه دوم به احساساتش ميدان داده و در مقابل ديد منفي گروه دوم ديد مثبتي پيش روي نويسنده گذاشته و آرزوي موفقيت کرده است. گروه چهارم بدون ارائه تحليل اعلام کرده که پيش‌آمد داستان نشان از اتفاقات خوشايند در جامعه ماست و آنرا نمونه‌اي از مسير تحول رو به جلوي جامعه مي‌داند. گروه پنجم آنچه نويسنده تعريف کرده را مسئله‌اي مي‌داند که بايد ريشه‌يابي شود و براي رفتارهاي طبقه متوسطي‌ها دليلي قانع کننده پيدا شود. گروه ششم افرادي هستند که به نحوي فعاليتي مشابه نويسنده انجام مي‌دهند و مشکلاتي مشابه دارند و بالاخره گروه هفتم آنهايي بودند که بيشتر به زيبايي‌شناسي متن و نحوه روايت و ساختار متن توجه داشته و بحث محتوايي ندارند. اما چيدمان اين 65 خواننده در هفت گروهي که گفتم چگونه است. دسته اول بیست و سه و یک دهم درصد کل آرا را تشکيل مي‌دهند. دسته دوم  بیست و چهار و شش دهم درصد، دسته سوم شانزده و نه دهم درصد، دسته چهارم هفت و هفت دهم درصد ، دسته پنجم شش و یک دهم درصد ، دسته ششم سه درصد و بالاخره دسته هفتم  هجده و چهار دهم درصد کل آرا را به خود اختصاص مي‌دهند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;نگاهي به آمار بيندازيد &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;الف-‌ اگر دسته اول و دوم را ديد منفي‌ها و دسته سوم و چهارم را ديد مثبتي‌ها در نظر بگيريم. منفي‌ها به مثبت‌ها چهل و هفت و هفت دهم درصد به بیست و چهار و شش دهم درصد هستند. يعني نا‌اميد‌هاي ما تقريبا دو برابر اميدواران ما هستند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;ب-‌ اگر دسته يک و چهار را داراي راي و نظر مشخصي بدانيم و آنها را در مقابل دسته دو و سه که به نحوي بيشتر نوعي ناظر هستند و فقط بيان احساساتشان را مي‌کنند قرار دهيم. رنگ‌دارها به بي‌رنگ‌ها يا اسيد و باز‌ها در مقابل‌ آمفوترها  سی و هشت دهم درصد به چهل و یک و پنج دهم درصد خواهد بود. يعني آنها که راي مشخص دارند نسبت به آنها که راي مشخصي ندارند کم‌ترند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;ج-‌ اگر دسته پنجم نماينده آن گروه باشد که خوب تحليل مي‌کند و احتمالا در شرايط بحران راه حل پيدا مي‌کند اين گروه تنها شش و یک دهم درصد را تشکيل مي‌دهند يعني در ميان اين جماعت هر چند همه &quot;قادر&quot; به تحليل هستند اما از هر بيست نفر تقريبا يک نفر &quot;مايل&quot; به فهم مسئله است.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;تحليل‌هاي ديگري هم روي همين جامعه آماري کوچک مي‌شود ارائه کرد. اين تحليل‌ها اگرچه به دليل داده‌هاي کم دقيق نيست اما حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد. اينکه ما طبقه متوسطي‌هاي وبلاگستان چقدر اهل عمليم، چقدر در ارتباطاتمان به دنبال نوازش روح و احساسمان هستيم. چقدر نياز داريم و تشنه‌ايم بدانيم و بفهميم چه اتفاقي برايمان افتاده يا مي‌افتد يا خواهد افتاد. اين آمار ناقص تصويري از فردا به ما مي‌دهد و امکان آسيب‌شناسي فردايي که پيش رويمان است را فراهم مي‌کند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن. پست طولاني شد و من فرصت نکردم بگويم چرا طيف خواننده‌هاي وبلاگي را طبقه متوسطي مي‌دانم اما به هر حال لازم است بگويم تحليلم براين فرض استوار شده که نويسندگان و خوانندگان وبلاگ اغلب طبقه متوسطي هستند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 13:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نيم پستکي جهت رفع خستگي- ديده‌ها و شنيده‌هاي روزمره</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اول- ‌ سه روزي بود ساعت ده صبح روبه‌روي صفحه مونيتور مي‌نشستم و زل مي‌زدم به دو پاراگراف اول داستانم. باور کنيد دريغ از يک کلمه که به ذهنم برسه. تصميم گرفتم قيد داستان رو بزنم و برگردم روي رمانم. بعد از ظهر روز يکشنبه  بدجوري دلم هواي حافظ کرده بود. مطب دکتر بودم و توي مطب دکتر هم که حافظ پيدا نمي‌شه اين بود که به تنها مجله روي ميز تفال زدم.  در يکي از صفحات مجله همشهري جوان شماره 102، به تاريخ 23 دي ماه 1385 نوشته شده بود : &quot;ستارخان: هر وقت عرصه بر شما تنگ شد پنج دقيقه ديگر مقاومت کنيد شايد پيروز شويد. &quot; تصميم گرفتم قول ستارخان رو اجرا کنم. با حساب سرانگشتي خودم سي و شش بار قول ستارخان رو اجرا کردم تا اولين کلمه پاراگراف سوم داستان آفريده شد. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; دوم-‌ ورودي پارک نزديک خونه ما پارچه‌نوشته‌اي زدن با اين مضمون: &quot;طرح ساماندهي نشاط&quot;.  چند دقيقه‌اي احساسي بين تعجب و تهوع به من دست داد تا چيزي رو که خوندم، هضم کنم. سه‌شنبه شب جهت بهبود شرايط روحي ليستي از موارد نشاط رو نوشتم. متاسفانه انقدر نبود که نياز به ساماندهي پيدا کنه اما دوستاني که دچار ازدياد نشاط هستند و نمي‌تونن خودشون ذوق‌مرگي‌شون رو ساماندهي کنن يه ايميل به من بزنن تا آدرس پارک رو بهشون بدم. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; سوم-‌ چهار روز قبل از سقوط هواپيماي خط کاسپين من و همسرم با يکي از توپولف‌هاي خط پرواز کاسپين از ايروان به تهران برگشتيم. وقتي خبر سقوط هواپيما رو شنيدم چند ثانيه بهتم زد. ضعف شديدي تو پاهام حس کردم، زانوهام لرزيد و بي‌اختيار نشستم. اشک‌هام سرازير شد. اول بي‌صدا و بعد با هق‌هق بلند. لرزش دستهام که تموم شد نگاهي به خودم کردم و خنديدم، فقط چند ثانيه ولي ديوانه‌وار.  &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;مشغول خوندن کتاب برهنه‌ها و مرده‌ها نوشته نورمن ميلر هستم. داستان پاراگراف‌هايي داره که بايد بعد از خوندنش يه دوش آب سرد بگيريد تا بتونيد ادامه بديد...يکي از جمله‌هاي طلائيش اين بود: &quot;شادي گلدشتاين از همان نوعي بود که انسان گاهي اوقات هنگامي‌ که سير وقايع به فاجعه مطلق منجر شده است حس مي‌کند. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کليدواژه‌هاي آرمانيِ منِ متوسطِ شهري</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;به نظرم براي شناخت هر فردي (و به تبع آن هر گروه، قشر يا طبقه‌اي) بايد حداقل چهار فاکتور اصلي را در مورد آن فرد شناخت. اول اينکه وضع موجودش چيست. دوم اينکه چارچوب اخلاقيش چيست و در نتيجه حدود بايد و نبايدها و رفتارها کجاست. سوم اينکه روياهاي فرد چيست و در نتيجه فرد چه دورنمايي براي خود ساخته، به چه سمت حرکت مي‌کند و آينده را چگونه مي‌بيند. و چهارم اينکه کليد واژه‌هاي آرماني فرد چيست. به نظرم هر فردي بنابر مقتضياتش چند کليدواژه آرماني دارد که نه تنها موتور و ترمز حرکت به سمت روياهاست، بلکه چارچوب اخلاقي هم در اطراف همين کليدواژه‌هاي آرماني شکل مي‌گيرد. من در بخش اول پست &quot;من متوسط شهري&quot; در مورد وضع موجود خودم به عنوان يکي از اعضاي قشر متوسط شهري حرف زدم.  فکر مي‌کنم بعد از شناخت وضع موجود آنچه بين اين چهار پارامتر حياتيست کليد واژه‌هاي آرمانيست. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;به نظرم آنهايي که اين روزها دهه سي يا چهل سالگي‌شان را پشت سر مي‌گذارند شکل دهنده يا تغيير دهنده طبقات موجودند. کليد واژه‌هاي آرماني آن مجموعه مفاهيمي‌ست که در سنين کودکي، نوجواني و جواني آرام آرام ملکه ذهن مي‌شود. شايد بيراه نباشد اگر بگويم فلسفه شخصي زندگي هر آدمي به نحوي بر مبناي همين کليدواژه‌ها ساخته مي‌شود. متولدين دهه چهل و پنجاه همانهايي هستند که امروز نيروي کار متخصص جامعه‌اند. در حال تثبيت خانواده (کوچکترين واحد اجتماعي) هستند و بنابراين بيشترين تاثير را در چيده‌مان اقشار اجتماعي دارند.کليد واژه‌هاي آرماني متولدين دهه چهل و پنجاه چيست. پاسخش از عهده من خارج است. نياز به تحقيق ميداني دارد. اما من مي‌توانم از زاويه ديد شخصي به اين مسئله نگاه کنم. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;سال‌هاي ابتدايي دبستان بنابر تصميم پدر و مادرم من مجموعه‌اي از اشعار مختلف را حفظ کردم.  ميان اشعار انتخابي دو شاعر بيش از همه مورد توجه والدين من بود؛ پروين و فروغ. اولين شعري که حفظ کردم از ديوان پروين انتخاب شد. شعري با نام دزد و قاضي. مضمون شعر گفتگوي يک آفتابه دزد با قاضي فاسد است. قاضي مرد را به دزدي جواهرات متهم مي‌کند. دزد مي‌گويد کافيست قاضي دست از جيبش بيرون بياورد تا همگان ببينند جواهرات در انگشتان کيست. دزد آنچه بر سرش آمده را ناشي از فقر بي‌اندازه مي‌داند اما مي‌پرسد قاضيي که فقير نيست و نيازي ندارد چرا دست به دزدي مي‌زند. مي‌پرسد چرا شحنه قاضي را به جرم دزدي نمي‌گيرد؟ مضمون شعر دزد و قاضي همانند اکثر شعرهاي پروين عدالت است. دومين شعري که حفظ کردم از ديوان فروغ بود. شعري با به علي گفت مادرش روزي. مضمون شعر گفتگوي نداي روياهاي علي بود با او. ندايي دروني به علي مهيب مي‌زد مبادا گرفتار روزمره شوي و آرزوهايت در حد دوغ و پياز و چلوکباب بماند. نداي دروني، علي را به گسستن بندهاي زندگي روزمره ترغيب مي‌کند. به نظرم فروغ شاعر آزاديست. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;از خودم ميپرسم آيا پدر و مادر من آدم‌هاي خاصي بودند؟ آيا من در شرايطي خاص بزرگ شدم؟ آيا زير بمباران عقيدتي خاصي بودم؟ خوب که نگاه مي‌کنم مي‌بينم آنچه والدينم پيش روي من گذاشتند بخشي کوچک از جريان جامعه ايران در دهه‌هاي پنجاه و شصت و اوايل هفتاد بود. دوره‌اي که در مدرسه‌ها بردن ساندويج‌هاي پر و پيمان ممنوع بود. مبادا بوي کالباس به کسي بخورد که نداشته باشد و دلش بخواهد. دوره‌اي که مربي تربيتي ما با پوتين‌هاي مردانه از پشت جبهه مي‌آمد و برايمان مي‌گفت نمي‌گذاريم خاکمان را بگيرند. گريه که مي‌کرديم سرمان داد مي‌کشيد: زن که گريه نمي‌کنه. دوره‌اي که من در نيمکتي سه نفره کنار دختر فلان رئيس و دختر فراش مدرسه دو کوچه بالاتر مي‌نشستم. يک‌شنبه زير راه‌پله‌اي نمور با ليلا درس مي‌خواندم و چهارشنبه‌ها در پذيرايي صد متري خانه هاله مي‌نشستم و به تمرين پيانو‌اش گوش مي‌دادم. دهه شصت کارتو‌ن‌ها مفاهيم ديگري داشت. من با حنا بزرگ شدم. دختري فقير اما مستقل، با دل و جرات، مهربان و خوش‌فکر. من هر جمعه حنا را در حاليکه بي‌دغدغه در شيپورش مي‌دميد بر زمينه‌اي از دشت‌هاي سبز بي‌انتها ديدم. ويدئو کم‌رنگ بود و اگر هم بود باز به پاي قدرت تلويزيون نمي‌رسيد. فيلم‌هاي ترکي و هندي جاذبه سربداران، ‌اميرکبير، سلطان و شبان و بعدها ارتش سري و لبه تاريکي را نداشت. تقريبا اکثر جمعه‌ها فيلمي از بي‌عدالتي در جنگ جهاني دوم پخش مي‌شد. قطعا من که تحت تاثير فيلم‌هايي از اين دست بزرگ شدم کليدواژه‌‌هاي آرمانيم با بچه‌هاي امروز که جومونگ مي‌بينند و زن آرماني‌شان يک آشپز نخبه است که همه‌جانبه در خدمت شکم امپراطور است فرق مي‌کند. موسيقي غربي دوران رمانتيکش را پشت سر گذاشته بود و آلبوم ديوار پينک‌فلويد دست به دست مي‌چرخيد. در دوره نوجواني من دو اتفاق مهم در دنيا رخ داد. شوروي فروپاشيد و ديوار برلين ريخت. دو اتفاقي که مفهوم شکست زور را در خود داشت. فکر مي‌کنم اگر بخواهم دو کليدواژه براي امثال خودم ارائه دهم قطعا آن دو واژه آزادي و عدالت است. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در پست قبلي قشر متوسط را به سه گروه تقسيم کردم. در پست‌هاي بعد خواهم گفت بنابر تجربه‌ام اين سه دسته چه موضعي در مقابل دو واژه عدالت و آزادي دارند. شما اگر فکر مي‌کنيد کليد واژه‌هاي من اشتباه است يا کليدواژه‌هاي آرماني ديگري در ذهن داريد دريغ نکنيد. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 11:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من متوسط شهري</title>
<link>http://chapkook.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;بخش اول:  من آقاي دلار نيستم&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اگر در همهمه خيابان کسي از پشت سر فرياد بکشد: &quot;آهاي ملعون طبقه متوسط شهري&quot; قطعا رويم را برمي‌گردانم و مي‌گويم: &quot;بله، کاري داشتيد؟&quot; وقتي دو کلمه متوسط و طبقه کنار هم مي‌آيد، من بي‌درنگ ياد پول مي‌افتم. به نظرم آنچه در درجه اول سبب مي شود من خودم را يکي از طبقه متوسط شهري بدانم اينست که درآمد متوسطي دارم، در منطقه‌اي متوسط از تهران با ابعادي متوسط زندگي مي‌کنم و مي‌توانم براي خودم تفريحات کم هزينه متوسط تعريف کنم. بگذاريد کمي دقيق‌تر در مورد اين &quot;متوسط&quot; صحبت کنم. سهم من و همسرم از فضاي خصوصي شهر تهران کمتر از هفتاد متر مربع است. با وجود بيش از هفت سال سابقه کاري در تهران هنوز اين هفتاد متري که از آن حرف زدم عاريتيست اما فکر مي‌کنم ظرف ده سال آينده بتوانيم مالک هفتاد متر فضا در يکي از مناطق متوسط شهر تهران باشيم. من پنجاه درصد و همسرم هفتاد و پنج درصد زمان استاندارد کاري را به فعاليت‌هاي درآمدزا اختصاص مي‌دهيم. بقيه توان ما صرف توليد آثار هنريي مي‌شود که فعلا جامعه پذيرايش نيست. يک وسيله نقليه ارزان قيمت داريم. در سبد خريد سالانه ما حداکثر يک دست لباس نو براي هر فصل، بيست و چهار کتاب، تعدادي روزنامه، سي‌دي موسيقي، يکي دو کلاس فرهنگي، اشتراک اينترنت، يک سفر دو ميليون توماني، هفته‌اي يک بار کافه يا رستوراني متوسط، مايحتاج خوراک روزانه با کيفيتي متوسط و بالاخره سهم دولت و بيمه ها قرار دارد. درآمد دو فرد تحصيل‌کرده با تخصص خوب و مورد نياز جامعه آنقدر هست که ما با احتساب نفري سي و پنج متر فضاي &quot;عاريتي‌مان&quot; زير فشار اقتصادي آزاد دهنده نباشيم. حتي توان اين را داريم که با حذف کتاب و سي‌دي و يک سفر سالانه، کافه و رستوران ، پوشاک ، افزايش سي درصدي زمان کار و در نتيجه حذف توليدات فرهنگي و هنري فرد سومي هم به جمعمان اضافه کنيم. البته ناگفته پيداست که در اين شرايط بايد ريسک بر باد رفتن روياي آن سي و پنج متر کذايي را هم بپذيريم. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;روياي پول، ما و تقريبا تمام دوستان ما را در سه گروه قرار مي‌دهد. آنهايي که روياي پيوستن به طبقه مرفه را دارند، آنهايي که رويايشان را در حيطه اقتصادي محدود کرده‌اند و در چشم‌اندازشان خانه‌هاي بزرگ و ماشين‌هاي آخرين مدل نيست و گروه سوم آنهايي که هنوز نمي‌توانند به روياي پولدار شدن فکر نکنند اما انتظار چنداني هم از آينده ندارند. از هر سه گروه آنهايي که نمي‌خواهند خودشان را درگير چالش‌هاي اخلاقي کنند از ايران مهاجرت مي‌کنند. طيف اول آمريکا را ترجيح مي‌دهد و طيف دوم اروپا و کانادا را که امنيت بيشتر و پول کمتري در اختيارش قرار مي‌دهد. گروه سوم سرگردان است و هر جا پيش آيد مي‌رود. اما براي آنها که در ايران ماندند اخلاق تقريبا فصل جدايي‌ست. اغلب دوستان من که با سرعت به سمت طبقه مرفه حرکت کردند ساده‌ترين اصول اخلاقي را زير پا گذاشتند. اما دوستان گروه دوم چارچوب‌هاي اخلاقيشان را با وسواس و دقت حفظ کردند. در مرز شکستن زندگي مي‌کنند و من هر روز فکر مي‌کنم صداي شکستن اين گروه را کي خواهم شنيد. اما دوستان گروه سوم که به نظرم بيش از دو گروه ديگرند در برزخ روياي زندگي بهتر دست و پا مي‌زنند. در مرز باريک اخلاقيات اجتماعي حرکت مي‌کنند. گاهي چشمشان را مي‌بندند و خودشان را فداي بداخلاقي کوچکي مي‌کنند و گاهي با صداي بلند مرز‌هاي اخلاقيشان را اعلام مي‌کنند. اين گروه هنوز جايي پس ذهنش به اين مسئله فکر مي‌کند که شايد راهي اخلاقي براي رسيدن به طبقه مرفه وجود داشته باشد. شايد هنوز راهي باشد که او را ظرف بيست سال به خانه‌هاي بزرگ آجودانيه، ماشين‌ چند ده ميليوني، زمين تنيس، سواحل فرانسه و لباس‌هاي مارک‌دار برساند. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من يکي از گروه سومي‌ها هستم. بداخلاقي‌هاي کوچکم را اين‌طور توجيه مي‌کنم که تجربه‌هاي زندگيست. محافظه‌کاريم مانع از بداخلاقي‌هاي بزرگ مي‌شود. وقتي آرامش دارم سعي مي‌کنم به اين سوال پاسخ دهم که مني که روياي شهرت دارم نه ثروت چطور درگير ثروتم. وقتي هيجان زده‌ام و دوستاني صادق کنارم مي‌بينم فکر مي‌کنم حتما راهي براي خروج از اين بحران هست. راهي که تک نفره نيست و توان جمعي مي‌خواهد. گاهي هم که کم مي‌آورم فکر مي‌کنم تنها راه خروج از بحران ثروتمند شدن فرار از اين کشور است. به جايي بروم که نتوانم، يا نگذارند يا نيازي نباشد انساني شوم که دوست ندارمش. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;اگر شما هم خودتان را يکي از طبقه متوسط شهري مي‌دانيد بنويسيد جايگاه اقتصادي‌تان کجاست. شايد همديگر را بهتر پيدا کنيم، بهتر بفهميم و آينده‌ مشترک بهتري براي خودمان بسازيم. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 15:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chapkook&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>chapkook</dc:creator>
<guid>http://chapkook.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
