بخش اول: من آقاي دلار نيستم
اگر در همهمه خيابان کسي از پشت سر فرياد بکشد: "آهاي ملعون طبقه متوسط شهري" قطعا رويم را برميگردانم و ميگويم: "بله، کاري داشتيد؟" وقتي دو کلمه متوسط و طبقه کنار هم ميآيد، من بيدرنگ ياد پول ميافتم. به نظرم آنچه در درجه اول سبب مي شود من خودم را يکي از طبقه متوسط شهري بدانم اينست که درآمد متوسطي دارم، در منطقهاي متوسط از تهران با ابعادي متوسط زندگي ميکنم و ميتوانم براي خودم تفريحات کم هزينه متوسط تعريف کنم. بگذاريد کمي دقيقتر در مورد اين "متوسط" صحبت کنم. سهم من و همسرم از فضاي خصوصي شهر تهران کمتر از هفتاد متر مربع است. با وجود بيش از هفت سال سابقه کاري در تهران هنوز اين هفتاد متري که از آن حرف زدم عاريتيست اما فکر ميکنم ظرف ده سال آينده بتوانيم مالک هفتاد متر فضا در يکي از مناطق متوسط شهر تهران باشيم. من پنجاه درصد و همسرم هفتاد و پنج درصد زمان استاندارد کاري را به فعاليتهاي درآمدزا اختصاص ميدهيم. بقيه توان ما صرف توليد آثار هنريي ميشود که فعلا جامعه پذيرايش نيست. يک وسيله نقليه ارزان قيمت داريم. در سبد خريد سالانه ما حداکثر يک دست لباس نو براي هر فصل، بيست و چهار کتاب، تعدادي روزنامه، سيدي موسيقي، يکي دو کلاس فرهنگي، اشتراک اينترنت، يک سفر دو ميليون توماني، هفتهاي يک بار کافه يا رستوراني متوسط، مايحتاج خوراک روزانه با کيفيتي متوسط و بالاخره سهم دولت و بيمه ها قرار دارد. درآمد دو فرد تحصيلکرده با تخصص خوب و مورد نياز جامعه آنقدر هست که ما با احتساب نفري سي و پنج متر فضاي "عاريتيمان" زير فشار اقتصادي آزاد دهنده نباشيم. حتي توان اين را داريم که با حذف کتاب و سيدي و يک سفر سالانه، کافه و رستوران ، پوشاک ، افزايش سي درصدي زمان کار و در نتيجه حذف توليدات فرهنگي و هنري فرد سومي هم به جمعمان اضافه کنيم. البته ناگفته پيداست که در اين شرايط بايد ريسک بر باد رفتن روياي آن سي و پنج متر کذايي را هم بپذيريم.
روياي پول، ما و تقريبا تمام دوستان ما را در سه گروه قرار ميدهد. آنهايي که روياي پيوستن به طبقه مرفه را دارند، آنهايي که رويايشان را در حيطه اقتصادي محدود کردهاند و در چشماندازشان خانههاي بزرگ و ماشينهاي آخرين مدل نيست و گروه سوم آنهايي که هنوز نميتوانند به روياي پولدار شدن فکر نکنند اما انتظار چنداني هم از آينده ندارند. از هر سه گروه آنهايي که نميخواهند خودشان را درگير چالشهاي اخلاقي کنند از ايران مهاجرت ميکنند. طيف اول آمريکا را ترجيح ميدهد و طيف دوم اروپا و کانادا را که امنيت بيشتر و پول کمتري در اختيارش قرار ميدهد. گروه سوم سرگردان است و هر جا پيش آيد ميرود. اما براي آنها که در ايران ماندند اخلاق تقريبا فصل جداييست. اغلب دوستان من که با سرعت به سمت طبقه مرفه حرکت کردند سادهترين اصول اخلاقي را زير پا گذاشتند. اما دوستان گروه دوم چارچوبهاي اخلاقيشان را با وسواس و دقت حفظ کردند. در مرز شکستن زندگي ميکنند و من هر روز فکر ميکنم صداي شکستن اين گروه را کي خواهم شنيد. اما دوستان گروه سوم که به نظرم بيش از دو گروه ديگرند در برزخ روياي زندگي بهتر دست و پا ميزنند. در مرز باريک اخلاقيات اجتماعي حرکت ميکنند. گاهي چشمشان را ميبندند و خودشان را فداي بداخلاقي کوچکي ميکنند و گاهي با صداي بلند مرزهاي اخلاقيشان را اعلام ميکنند. اين گروه هنوز جايي پس ذهنش به اين مسئله فکر ميکند که شايد راهي اخلاقي براي رسيدن به طبقه مرفه وجود داشته باشد. شايد هنوز راهي باشد که او را ظرف بيست سال به خانههاي بزرگ آجودانيه، ماشين چند ده ميليوني، زمين تنيس، سواحل فرانسه و لباسهاي مارکدار برساند.
من يکي از گروه سوميها هستم. بداخلاقيهاي کوچکم را اينطور توجيه ميکنم که تجربههاي زندگيست. محافظهکاريم مانع از بداخلاقيهاي بزرگ ميشود. وقتي آرامش دارم سعي ميکنم به اين سوال پاسخ دهم که مني که روياي شهرت دارم نه ثروت چطور درگير ثروتم. وقتي هيجان زدهام و دوستاني صادق کنارم ميبينم فکر ميکنم حتما راهي براي خروج از اين بحران هست. راهي که تک نفره نيست و توان جمعي ميخواهد. گاهي هم که کم ميآورم فکر ميکنم تنها راه خروج از بحران ثروتمند شدن فرار از اين کشور است. به جايي بروم که نتوانم، يا نگذارند يا نيازي نباشد انساني شوم که دوست ندارمش.
اگر شما هم خودتان را يکي از طبقه متوسط شهري ميدانيد بنويسيد جايگاه اقتصاديتان کجاست. شايد همديگر را بهتر پيدا کنيم، بهتر بفهميم و آينده مشترک بهتري براي خودمان بسازيم.
|
+| نوشته شده توسط
چپ کوک در دوشنبه 22 تیر1388
|