بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه. وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم. کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد. این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را به من نمی داد شکست. نوا از همدوره ای های دانشگاه بود. چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه، مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر شد. صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های ساده ای داشت و به نظرش راه حل های ساده دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت مرا وادار به دیدنش می کند. اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.
/*]]-->*/
بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از
ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح
روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم
را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری
می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به
دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه.
وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی
می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از
ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر
گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم.
کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف
ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های
پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس
حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد
به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم
این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد. این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم
بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم
مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را
به من نمی داد شکست.
نوا از همدوره ای های دانشگاه بود. چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه
تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه،
مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی
بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش
بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که
خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف
انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر
کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر
شد.
صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با
شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران
دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی
شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی
که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته
بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام
نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های
ساده ای داشت و به نظرش راه حل های ساده
دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد
مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش
بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو
ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه
هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته
و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر
از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح
بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای
منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می
کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این
بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته
ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد
از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام
از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من
بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن
یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه
بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و
چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را
در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود
یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود
که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به
یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به
شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از
همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با
شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی
هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در
مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از
امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین
شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را
دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند
آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید
هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش
اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که
بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران
بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که
خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای
چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش
مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت
مرا وادار به دیدنش می کند.
اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم
سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این
سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.