تبليغاتX
چپ کوک - کي‌ مي‌تونه اتم رو نصف کنه؟
 کي‌ مي‌تونه اتم رو نصف کنه؟

( اين نوشته رو لابه‌لاي دست‌نويس‌هاي قديمي پيدا کردم.)

سعي مي‌کنم براي دختر بچه‌هاي دوازده ساله‌اي که تازه دبستان رو پشت سر گذاشته‌اند از قوانين دنياي اعجاب آور "کوچکترين ها" بگم  اون‌هم با دست خالي؛ با کتابي که صفحاتش فقط به درد سبزي فروشها مي‌خوره و البته تصورات خالص بچه ها؛ ذهن هاي بازيگوش و روياپرداز که به هر شي بي بالي قدرت پرواز مي‌دن و مي‌تونند به چشم به هم زدني از پشت ميزهاي کوچکشون تا دورترين نقاط دنياي روياهاشون پرواز کنن. با اين حال به احترام نظام آموزش و پرورش کشور  و نويسندگان زبردستي که اولين فصل کتاب علوم راهنمايي رو با مفهوم پيچيده اتم آغاز کردن، دست به اين حماقت بزرگ مي‌زنم و سه جلسه يک ساعت و نيمه بچه‌ها رو به امپراتوري بزرگ و عجيب اتم ها مي برم و جلسه چهارم با دلهره قدم به کلاس مي‌گذارم.

- بچه‌ها دفترهاي تمرينتون روي ميز.

دفترها به سرعت ورق مي‌زنم، بعضي تميز، بعضي کثيف. مي‌رسم به دفتر يازدهم که خاليه. فقط اولين سوال بي‌جواب روي اولين خط آبي پيوسته لغزيده.

" آيا طبق نظر دالتون مي‌توان اتم را شکست؟ "

منتظر توضيح علت صفحه خالي مي‌شم. بدون اونکه حرفي بزنم به چشمهاي روشن بازيگوش مهسا نگاه مي‌کنم.

- خانوم وقت نکردم سوالا رو بنويسم.

سعي مي‌کنم تغييري توي قيافه‌م ندم.

- چرا؟

- آخه داشتم اتم هاي آب رو نصف مي‌کردم. مي‌خواستم براتون يه اتم نصفه بيارم.

از ديدن بقيه دفتر ها پشيمون مي‌شم و جلوي تخته سياه بر ميگردم.

- چطور مي‌خواستي يه نصفه اتم برام بياري؟

- آب رو ريختم توي سيني بعد با چاقو بريدمش.

- خوب موفق شدي؟

- بله خانوم فقط هر وقت چاقو رو برمي‌داشتم دو تيکه اتمم دوباره به هم مي‌چسبيد.

- بالاخره مي‌شه اتم رو نصف کرد؟

- بله، ببينيد اينجا مگه اتم نيست؟

وسط دفترش يک دايره کوچک قرمز مي‌کشه و کاغذش رو بالا مي بره.

- چرا هست.

کاغذ رو با دقت پاره مي‌کنه. دايره از وسط نصف مي شه.

- خوب الان اون اتمي که وسط بود نصف شد.

از اينکه چنين حماقت بزرگي مرتکب شدم و مسئوليت تدريس اين مطالب رو پذيرفتم پشيمون مي‌شم.

- بچه ها اتم ها نصف نمي شن.

يک نقطه با گچ روي تخته مي‌گذارم.

- ببينيد توي اين نقطه الان بيست و پنج ميليارد اتم هست.

شک دارم کسي متوجه حرفم شده باشه. از مهسا مي‌پرسم

- الان چقدر توي جيبت پول داري؟

يه برگه چروکيده پونصد تومني روي ميز مي‌گذاره.

- خوب بيست و پنج ميليارد يعني ده ميليون تا از اينها. مدرسه شما پونصد تا دانش آموز داره يعني ده ميليون‌ تا از اين مدرسه ها کنار هم.

صداي تعجب بچه ها بلند مي شه. احساس مي کنم تازه درکي از بيست و پنج ميليون پيدا کردن.

- مي‌بينيد، اتم ها خيلي ريز هستن اما ما آدم ها توان تصور کردن داريم. مي تونيم يه چيز خيلي خيلي کوچيک رو تو ذهنمون بزرگ کنيم و بعد هر بلايي دلمون مي خواد سرش بياريم؛ از وسط نصفش کنيم يا حتي با چاقو ببريمش... اما در واقع اتم ها کوچيکتر از اوني هستن که ما تصور مي کنيم.

تمام تلاشم رو مي‌کنم تا اونها بپذيرن که نمي‌تونيم اتم ها رو نصف کنيم، ببريم يا اينکه بشکنيم.

- پس بچه ها ما نمي‌توانيم اتم ها رو نصف کنيم. کي نفهميد؟

ظاهرا همه بچه ها فهميدن. نفس راحتي مي‌کشم. هر چند اگه جاي اون‌ها بودم حرف معلم برام قابل قبول نبود. پشت ميزم مي شينم و مهسا رو صدا مي‌کنم.

- خوب حرفاي منو فهميدي؟

- بله.

- خوبِ خوب؟

- بله.

- حالا تو جواب بده، ما مي‌تونيم اتم رو نصف کنيم يا يه تيکه ازش برداريم؟

- خانوم ما؟

- يعني چي ما؟ هرکسي، من، تو ، بقيه آدما. کسي مي‌تونه اتم رو بشکنه؟

سرش رو بالا مي‌گيره. دستهاش را به هم قفل مي‌کنه و با صدايي محکم مي گه:

- بله

از جام مي‌پرم. مغزم تير مي‌کشه. سعي مي‌کنم داد نزنم.

- چه جوري؟ تو چه جوري نصفش مي‌کني؟

- خانوم ما که نمي‌تونيم اما خارجي ها مي تونن.

احساس مي کنم آب سرد ريختن روم. به تنها چيزي که فکر نکرده بودم قدرت بي حد و حصر خارجي‌ها بود. با تعجب مي‌گم

- مگه اونا چه فرقي با ما دارن؟

انگار اين سوال رو بيشتر از خودم مي‌کنم تا اون. چه فرقي دارن؟ فرقي ندارن.. چرا فرق دارن.. بهتر از ما هستن.. نه بهتر نيستن شايد درست فکر مي‌کنن.. پس بهترن ديگه.. بله.. نخير.. شايد..

سوالها بي وقفه به ذهنم هجوم ميارن و مهسا با اطميناني که کوچکترين نشونه شکي درش نيست با دستهاي کوچک گره کرده و چشماي درخشان و بازيگوش حرفهاش رو دوباره تکرار مي کنه.

- نمي دونم خانوم، اونا هر کاري دلشون بخواد مي‌کنن. من مطمئنم مي‌تونن اتم رو نصف کنن.

مهر 82

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 1 بهمن1387  |
 
 
بالا