دو هفته پيش طبق برنامه هر هفته کلاس تفکر خلاق سوم راهنمايي بخشهايي از مجله چلچلراغ را ميخوانديم. يکي از مطالب گزارشي بود از وضعيت زني به نام حوا که با شوهر بيمارش در يکي از محلات فقير نشين تهران زندگي ميکند. گزارش روان و شفاف نوشته شده بود. نويسنده فقري که حوا و شوهرش را بلعيده بود با ظرافت به تصوير کشيده و البته از علت فقر هم لابهلاي صحبتهاي حوا حرف زده بود. گزارش به خوبي اين نکته را تفهيم ميکرد که آسيبپذيري بعضي از مشاغل آنقدر بالاست که اگر فرد جايي زمين بخورد حتي از حداقلهاي يک زندگي محروم خواهد ماند. مثل خانواده حوا که حتي مواد شوينده براي بهداشت اوليه را هم ندارد.
گزارش براي من ناراحتکننده بود اما براي بچهها نه. اولين واکنش کلاس به اين گزارش حمله تند نيلوفر به من بود: "وا خانم به ما چه ربطي داره يکي پول نداره صابون بخره؟" به دنبال اين سوال حرفهاي ديگري هم مطرح شد. يکي پرسيد: "ما براي چي بايد اين چيزها رو بخونيم و خودمون رو ناراحت کنيم." يکي پرسيد: "اصلا براي چي اين جور چيزها رو توي مجله مينويسن؟" سومي پرسيد: "خانوم کسي هم اين جور چيزها رو ميخونه؟"
هفته قبل قرار بود هر کسي علاوه بر خواندن چلچراغ و انتخاب مطلب مورد علاقهاش يک گزارش از اخبار جهان در اينترنت جستجو کند و براي کلاس بخواند. سميرا گزارشي از فساد مالي در يکي از کشورهاي اروپايي خواند. گزارش که تمام شد يکي از بچهها پرسيد: "خانوم اصلا به کسي چه مربوطه کي چقدر پول داره؟ "
چند روز پيش با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ ميزديم. صحبت از اختلاف طبقاتي شد. يکي از دوستان نظرش بر اين بود که طبقه ضعيف لايق همان چيزيست که دارد. از ديد او قشر فقير را مردمي تنپرور، بيسواد و طلبکار تشکيل ميدهند که خود را بيدليل شايسته رفاه و آسايش ميبينند. جملات دوستم تند و گزنده بود.
نوع نگاهي که اين روزها به سرعت در جامعه اطراف من در حال شکلگيري يا رشد است مرا ميترساند. آيا ما در حال از دست دادن توانايي "فهم" همديگر هستيم. آيا ما در مرحلهاي از شعور اجتماعي متوقف شدهايم؟ نميتوانيم همديگر را ببينيم و نميتوانيم بفهميم که بودنمان به بودن ديگران – از همه گروهها و قشرها- وابسته است. آيا جامعه مثل تکه پارچهاي با تار و پود به هم تنيده نيست؟ آيا اگر قسمتي را با شتاب بالا بکشيم و بقيه پارچه جايي گير کرده باشد پاره نميشود؟ جامعه تکه پاره شده ميتواند به سعادت تکتک ما بينجامد؟
قطعا شيوه همدردي غلط با آنها که ضعيفترند ميتواند فاجعه به بار آورد. قطعا بايد راههايي پيدا کرد که ضعيفتر با شناسايي و به کارگيري تواناييهايش رشد کند و در موقعيت بهتر قرار بگيرد اما آنچه اطراف من در حال رخ دادن است از اين دست نيست. به نظرم ما در حال از دست دادن خصيصهاي انساني هستيم که به آن همدردي ميگويند. شاخصي اجتماعي که اگر نباشد به سرعت جاي خاليش را خشونتي لجام گسيخته و کور خواهد گرفت.