تبليغاتX
چپ کوک
 نویسنده ها و خواننده های امروز

سر کلاس نوشتار خلاق پايه دوم دبيرستان داستا‌ن‌هاي بچه‌ها را مي‌خونديم که سارا پرسيد: "خانوم توي داستان نبايد از آدم‌هاي دور و برمون بنويسيم؟" از سوالش جا خوردم. از ابتداي سال سعي کرده بودم موضوعاتي را بهانه داستان قرار بدهم که بچه‌ها تجربه‌اي از آن داشته باشند. حتي موضوع داستان هفته آرايشگاه‌هاي زنانه بود. از سارا خواستم توضيح بيشتري بدهد تا من بهتر حرفش را بفهمم. سارا داستان‌نويس خوبيست. تجربه چند سال تدريسم به بچه‌هاي انساني کم‌کم مرا به جايي رسانده که چندان مطلوبم نيست. به نظرم بچه‌هايي که داستان‌هاي عامه پسند مي‌خوانند در قصه‌پردازي از ديگران جلوترند. معدود بچه‌هايي که داستان‌هاي خوب و باکيفيت مي‌خوانند، سخت مي‌نويسند. جمله‌هايشان سنگين و تيره‌ است و بدتر از همه نوشته‌هايشان ريشه در تجربيات شخصي‌شان نداره. سارا بعد از يک ربع طفره رفتن و داستان حسين کرد گفتن سر اصل مطلب رفت و گفت: "خانوم چرا هيچکس در مورد دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نمي‌نويسه؟ من هر چي داستان مي‌خونم همه زن‌هاش خودشون خوشگلن يا نمي‌دونم جذابن يا هميشه ناراحتن. ما اين همه آدم دور و برمون هست که دماغاشون رو عمل کردن اما تو يه داستان هم نمي‌شه پيداشون کرد."

گفتم: "اگه تا الان از دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نوشته نشده علتش اينه که يا نويسنده‌هامون توانايي خوب ديدن جامعه‌ رو ندارن يا اينکه هنوز از اين پديده اجتماعي انقدر نگذشته که نوشته بشه." گفتم مطمئنم نويسنده‌هاي نسل بعد در مورد دماغ‌عمل‌کرده‌ها خواهند نوشت. گلنار از ته کلاس گفت: "ولي خانوم من اگه داستان‌نويس باشم هيچوقت از اين جور چيزها نمي‌نويسم. اينا يه دوره‌اي هست و بعد تموم مي‌شه. آدم بايد يه چيزهايي رو بنويسه که هميشه بمونه. مثلا آمريکايي‌ها واسشون جالب نيست اينجا همه دماغاشون رو عمل مي‌کنن. تازه ممکنه به ما بخندن." شبنم گفت: "تازه اينا خيلي حرفاي چيپيه، آدم واسه چي اينا رو بنويسه. نويسند‌ه‌ها حرف‌هاي فلسفي مي‌زنن." آلاله گفت: "نه بابا همش در مورد بدبختي و مرگ و مير حرف مي‌زنن. من که اصلا نمي‌خونم. قلبم مي‌گيره هر چي‌ مي‌خونم."

بچه‌ها حرف مي‌زدند و من از قالب معلمي در مي‌آمدم و از جايگاه يک نويسنده به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم. در طول اين سال‌ها هميشه دانش‌آموزانم را بابت خواندن رمان‌هاي عامه‌پسند سرزنش کرده بودم. هميشه مي‌گفتم کارهاي خوب بخوانيد اما حالا که حرف‌ نوجوان‌هايمان را مي‌شنيدم نمي‌توانستم ميان نوشته‌هاي دو، سه دهه اخير داستاني را پيدا کنم که خواننده شخصيت‌‌هاي داستان را در همسايگي‌اش ببيند، داستان آه و ناله سر ندهد، حرف‌هاي گنده گنده نزند، بي‌سروته نباشد. پاي مشکلات تمام جهان را وسط داستانش نکشيده باشد. داستان قصه روان ساده‌اي باشد از زندگي "ما" مردم که زيرلايه‌هايش بدون فخرفروشي به مخاطب، او را وادار به فکرکردن کند. داستاني پيدا نمي‌کردم که هم حرف براي گفتن داشته باشد و هم نگاه از بالا به "مردم"، به "عامه"، به "توده" نداشته باشد.

فکر کردم شايد وقت آن رسيده که ما بازنگري جدي در پوسته روشنفکري بکنيم. زماني روشنفکران ايراني فاصله زيادي با مردم داشتند. گروه اندکي بودند که به واسطه امکاناتي درس‌خوانده و فرنگ‌ديده بودند. نگاه از بالا، نگاه پدرانه دردمند براي روشنفکر پنجاه سال پيش طبيعي بود. اما امروز امکانات آموزشي قشر وسيعي از جامعه را در يک سطح دانش قرار مي‌دهد. جابه‌جايي طبقات اجتماعي، همسايگي و معاشرت دائم با ديگراني که بسيار با ما متفاوتند و بالاخره زندگي پرتلاطم دهه‌هاي اخير- تجربه جنگ و انقلاب- از اکثر ايراني‌ها افرادي چند لايه و پيچيده ساخته. آدم‌هايي که در حين دزدي‌هاي ساده روزانه مي‌توانند نطق غرايي در باب بودن و نبودن بکنند. در شرايط امروز بايد دوباره روشنفکر را تعريف کنيم. وگرنه نسل بعدي‌ها براي نويسنده‌هايي که همانند پدرانشان آه و ناله سر مي‌دهند که درد وطن دارند و نگاه جهان‌وطني تره هم خرد نخواهند کرد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 23 آبان1388  |
 آيا ما نياز به همدردي بيشتر با يکديگر داريم.

 

 دو هفته پيش طبق برنامه هر هفته کلاس تفکر خلاق سوم راهنمايي بخش‌هايي از مجله چلچلراغ را مي‌خوانديم. يکي از مطالب گزارشي بود از وضعيت زني به نام حوا که با شوهر بيمارش در يکي از محلات فقير نشين تهران زندگي مي‌کند. گزارش روان و شفاف نوشته شده بود. نويسنده فقري که حوا و شوهرش را بلعيده بود با ظرافت به تصوير کشيده و البته از علت فقر هم لابه‌لاي صحبت‌هاي حوا حرف زده بود. گزارش به خوبي اين نکته را تفهيم مي‌کرد که آسيب‌پذيري بعضي از مشاغل آنقدر بالاست که اگر فرد جايي زمين بخورد حتي از حداقل‌هاي يک زندگي محروم خواهد ماند. مثل خانواده حوا که حتي مواد شوينده براي بهداشت اوليه را هم ندارد.

گزارش براي من ناراحت‌کننده بود اما براي بچه‌ها نه. اولين واکنش کلاس به اين گزارش حمله تند نيلوفر به من بود: "وا خانم به ما چه ربطي داره يکي پول نداره صابون بخره؟" به دنبال اين سوال حرف‌هاي ديگري هم مطرح شد. يکي پرسيد: "ما براي چي بايد اين چيزها رو بخونيم و خودمون رو ناراحت کنيم." يکي پرسيد: "اصلا براي چي اين جور چيزها رو توي مجله مي‌نويسن؟" سومي پرسيد: "خانوم کسي هم اين جور چيزها رو مي‌خونه؟"

هفته قبل قرار بود هر کسي علاوه بر خواندن چلچراغ و انتخاب مطلب مورد علاقه‌اش يک گزارش از اخبار جهان در اينترنت جستجو کند و براي کلاس بخواند. سميرا گزارشي از فساد مالي در يکي از کشورهاي اروپايي خواند. گزارش که تمام شد يکي از بچه‌ها پرسيد: "خانوم اصلا به کسي چه مربوطه کي چقدر پول داره؟ "

چند روز پيش با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ مي‌زديم. صحبت از اختلاف طبقاتي شد. يکي از دوستان نظرش بر اين بود که طبقه ضعيف لايق همان چيزيست که دارد. از ديد او قشر فقير را مردمي تن‌پرور، بي‌سواد و طلبکار تشکيل مي‌دهند که خود را بي‌دليل شايسته رفاه و آسايش مي‌بينند. جملات دوستم تند و گزنده بود.

نوع نگاهي که اين روزها به سرعت در جامعه اطراف من در حال شکل‌گيري يا رشد است مرا مي‌ترساند. آيا ما در حال از دست دادن توانايي "فهم" همديگر هستيم. آيا ما در مرحله‌اي از شعور اجتماعي متوقف شده‌ايم؟ نمي‌توانيم همديگر را ببينيم و نمي‌توانيم بفهميم که بودنمان به بودن ديگران – از همه گروه‌ها و قشر‌ها- وابسته است. آيا جامعه مثل تکه پارچه‌اي با تار و پود به هم تنيده نيست؟ آيا اگر قسمتي را با شتاب بالا بکشيم و بقيه پارچه جايي گير کرده باشد پاره نمي‌شود؟ جامعه تکه پاره شده مي‌تواند به سعادت تک‌تک ما بينجامد؟

قطعا شيوه همدردي غلط با آنها که ضعيف‌ترند مي‌تواند فاجعه به بار آورد. قطعا بايد راه‌هايي پيدا کرد که ضعيف‌تر با شناسايي و به کارگيري توانايي‌هايش رشد کند و در موقعيت بهتر قرار بگيرد اما آنچه اطراف من در حال رخ دادن است از اين دست نيست. به نظرم ما در حال از دست دادن خصيصه‌اي انساني هستيم که به آن همدردي مي‌گويند. شاخصي اجتماعي که اگر نباشد به سرعت جاي خاليش را خشونتي لجام گسيخته و کور خواهد گرفت.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 9 آبان1388  |
 دوست من بنويس

 

 نمي‌دانم تا به حال به يک مشاور مراجعه کرده‌ايد يا نه. اما اگر مراجعه کرده‌باشيد يکي از اولين پيشنهاداتي که مشاور به شما مي‌کند نوشتن است. نوشتن چه چيز؟ نوشتن آنچه هستيد و نوشتن آنچه مي‌خواهيد باشيد. البته مشاور به هيچ عنوان به شما نمي‌گويد انشايي بنويس و در آن به اين سوال پاسخ بده که من چه يا که هستم. او روشي غيرمستقيم، مطمئن و کم‌ريسک (به لحاظ درستي مطلب) انتخاب مي‌کند. او به احتمال زياد از شما مي‌خواهد يک دفتر تهيه کنيد و در طول يک هفته در دفترتان بنويسيد که چه کرده‌ايد. در مرحله دوم از شما مي‌خواهد همان جدول هفتگي را تهيه کنيد و در کنار بخش چه‌کارهايي انجام داده‌ايد يک ستون ديگر اضافه کنيد و بنويسيد به چه چيزهايي فکر کرده‌ايد. مشاور از شما مي‌خواهد "همه" کارهايي را که انجام داده‌ايد بنويسيد از حمام کردن گرفته تا پرداخت قبض تلفن يا حتي زنگ زدن به مطب دکتر براي تعيين وقت بعدي. مشاور از شما مي‌خواهد مهمترين فکرهايتان را هم بنويسيد. مهم يعني همه آن فکرهايي که آخر شب هنوز به يادتان مانده، مثلا نخوردن آيس‌پکي که از صبح دلتان هوسش را کرده بود. اينها، همين مطالب پيش‌پا افتاده يعني آنچه شما هستيد. اگر کتاب‌هاي خودشناسي را هم باز کنيد اغلبشان در همان بخش اول کتاب از شما درخواستي مشابه دارند و علاوه بر آن از شما مي‌خواهند بنويسيد آرزوهايتان چيست يا به عبارتي چه مي‌خواهيد باشيد. مجموع اين دو نوشته چند نکته مهم در بر دارد.

1-‌ شما بدون نوشتن به "شناخت قابل اطميناني" از خودتان نمي‌رسيد. شما فقط در جريان نوشتن و ازطريق پاسخ دادن به آنچه هستيد و آنچه مي‌خواهيد باشيد کشف مي‌کنيد که اتفاقا چه نيستيد و چه نمي‌خواهيد باشيد. و شناخت يعني تشخيص حد فاصل "بودن‌ها" و "نبودن‌ها"، "خواستن‌ها" و "نخواستن‌ها". يادتان باشد دانستن يکي از اين دو عنصر متضاد به شناخت شفاف نمي‌رسد. برخلاف تصور اکثر ما دانستن آنچه مي‌خواهيم به معني دانستن آنچه نمي‌خواهيم نيست.  

2-‌ شما از طريق نوشتن پي مي‌بريد براي گذار از آنچه که هستيد به آنچه که مي‌خواهيد باشيد به چه چيزهايي نياز داريد. معمولا اين نيازها مواردي ساده و پيش پا افتاده است که اتفاقا از سادگي ديده نمي‌شوند. مثلا مورد کمکي گذار شما ممکن است کم کردن حجم کاريتان باشد. يا تعريف يک رابطه عاشقانه موفق باشد. يا حتي اين باشد که ساعت حمام يا وقت ناهارتان را تغيير دهيد.

3-‌ شما از طريق نوشتن، تغيير رفتارتان را مي‌بينيد. بنابراين آگاهانه مي‌توانيد مسير حرکتتان را بررسي و تحليل کنيد. ببينيد با چه سرعتي آمده‌ايد و پيش‌بيني کنيد در آينده دور و نزديک در چه جايگاهي قرار مي‌گيريد.

4-‌ شما از طريق ثبت دريافت‌هاي پيش پا افتاده‌تان از تکرار خطاهايتان به مقدار قابل توجهي جلوگيري مي‌کنيد.

5-‌ شما امکان همراهي کردن ديگران را فراهم مي‌کنيد. امکان اينکه کسي رد شما را هم بگيرد و بيايد فراهم مي‌کنيد. شما با نوشتن چراغي مي‌شويد براي ديگران. به عبارتي مي‌توانيد حلقه‌اي از دانش ديگران شويد.

 در هيچ‌يک از مراحل شناخت، مشاور، روانکاو يا کتاب خودشناسي -يا هر کسي که ياريتان مي‌دهد خودتان را بشناسيد- از شما نمي‌پرسد آيا مهارت نوشتن يک قطعه ادبي را داريد يا نه. کسي در مورد زيبايي متن شما سوالي نمي‌پرسد. کسي از شما انتظار ندارد متني چند لايه با درونمايه فلسفي بنويسيد. کسي از شما نمي‌خواهد در مورد اين "خود" مثل نيچه حرف بزنيد. کسي از شما نمي‌خواهد متنتان را به عنوان يک اثر هنري حفظ کنيد. شما در هيچ کتاب خودشناسي مقدمه‌اي نمي‌بينيد که به شما بگويد دوست عزيز شما اگر کم‌سواد هستيد و هايدگر نخوانده‌ايد اين کتاب را تورق نکنيد. هيچ روانکاوي براي آنکه به شما کمک کند خودتان را بفهميد نمي‌پرسد پياژه را مي‌شناسي يا نه.

 جامعه مجموعه‌اي از "من"هاست. "من" و "من" و "من" همان  "ما"يي را مي‌سازد که به آن مي‌گوئيم اجتماع. اين "من"‌ها همان ديگراني را مي‌سازند که بارها – به خصوص- به هنگام تحقير با لفظ "مردم" ازشان حرف مي‌زنيم. مثلا مي‌گوئيم فکر کردن "من" چه فايده‌اي دارد وقتي "مردم" انقدر احمقند. پيشنهاد مي‌کنم جاي همه "مردم"ها و "ديگران"ها و "آنها" و "جامعه"‌ها من بگذاريد تا ببينيد اين "من" چه وزني دارد. به يک جامعه مي‌شود مجموعه‌اي از صفات نسبت داد. اين صفات همان چيزهايي هستند که بهشان فرهنگ مي‌گوئيم. مي‌شود براي اجتماع برنامه هفتگي نوشت تا فهميد جامعه چه چيزي هست و چه چيزي نيست. چه چيزي هست و چه چيزي مي‌خواهد باشد. هر کدام از ما در روابط اجتماعي‌مان- تاکيد مي‌کنم روابط اجتماعي- بخشي از اين "ما"ي جامعه ساز را مي‌سازد. صرف حرف زدن از محتواي اين شبکه ارتباطي همان محصولي را در پي دارد که مشاور يا روانکاو شما به دنبالش مي‌گردد. کافيست هر کدام از ما شبکه ارتباطيش را ببيند و آن را بنويسد. براي نوشتنش نه مهارت داستان‌نويسي لازم است و نه آشنايي با نظريه‌هاي جامعه‌شناسي غربي. ابزارش بلد بودن زيان فارسي در حد فهم حرف اطرافيان و بلد بودن نوشتار فارسي در حد انتقال مطلب است. 

فکر مي‌کنم مسير آگاهي ما ناگزير از نوشتن مي‌گذرد. ما ناچاريم بنويسيم تا حجم انبوه اطلاعات غلط را از حافظه‌مان پاک کنيم. ما ايراني‌ها بسياري از صفاتي را به خودمان نسبت مي‌دهيم که فاقدش هستيم. تصويري از خودمان داريم که نادرست است و آنقدر خودمان را کم مي‌شناسيم که از تحليل نتيجه فوتبالمان گرفته تا تحليل نحوه شرکت در انتخابات و تحليل يک حرکت اجتماعي يک جمله احمقانه بي‌معني بيشتر نداريم که بگوئيم: ما ملتي غيرقابل پيش‌بيني هستيم. هيچ کدام از ما نمي‌گوئيم غير قابل پيش‌بيني بودن به اين دليل است که اطلاعات اوليه کافي و درست براي پيش‌بيني نداريم. ما حتي نمي‌دانيم در اين برهه از زمان چه توانمندي‌هايي داريم و چه امکانات بالقوه‌اي. بايد کدام گام را برداريم و چطور برداريم. ما حتي تاريخ بيخ گوشمان را نمي‌دانيم. تاريخي که هنوز زنده‌است و کافيست قلمي خاطرات پيش پا افتاده مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها را ثبت کند. از اين رو در بازه‌هاي زماني کوتاه اشتباهات تاريخيمان را دوباره و دوباره تکرار مي‌کنيم.

وبلاگستان براي ما در عصر حاضر و در آخرين دهه‌هاي قرن چهاردهم شمسي يک فرصت طلايي و استثنائيست. ما با حدود بيست دقيقه کار مفيد در روز و با وجود نفت و به يمن نبودن مراکز تفريحي يکي از بهترين شرايط را براي دور هم نشيني مجازي داريم. فرصتي که ممکن است در چند سال آينده به راحتي از دستش بدهيم. امروز زمانيست که مي‌توانيم ساعت‌هاي متمادي و پيوسته در مورد خودمان حرف بزنيم. در مورد همان چيزهايي بگوئيم که فکر مي‌کنيم پيش پا افتاده است و ارزش گفتن ندارد. در مورد ارتباطمان با همکار و زير دست و فرادستمان، در مورد نحوه ورودمان به شبکه‌هاي قدرت، در مورد دلخوريمان از نسل‌هاي قبلي يا حتي بعدي، در مورد آرزوهايمان، در مورد پيشنياز آرزوهايمان، در مورد آنچه بر ما گذشته و خودمان خبر نداريم، در مورد آنچه دلمان مي‌خواهد ايران در آينده باشد. آينده‌اي که ما در آن نيستيم. وبلاگستان دقيقا جايي‌ست که ما نه تنها مي‌توانيم در مورد خودمان حرف بزنيم بلکه مي‌توانيم در مورد ديدگاه ديگران نظر دهيم. آن کلمه ساده و پيش‌پا افتاده نظر دهيد در پائين هر پست کلمه پر درديست که براي آنکه تا زير پست‌هايمان برسد بشر برايش خون‌ها داده. نظر دهيد را جدي بگيريد. در تاريخ وحشيانه بشر زمان‌هايي که امکان داشته کسي با خيال راحت و لبخند بر لب بگويد نظر بدهيد آنقدر کم است که مي‌توان در مقايسه با عمر بشر خطش زد.

و نکته آخر نوشتن بهترين راه مبارزه با ترس است. بنويسيد تا ترس‌تان از خودتان، از عقايدتان، از لايه‌هاي خبيث دروني‌تان بريزد. بنويسيد تا ترس‌تان از ناتواني‌تان و ناآگاهي‌تان بريزد. بنويسيد تا ترس‌تان از مواجه شدن با خودتان بريزد.

روزي که ترسمان از خودمان، از آنچه که هستيم بريزد. آن روز مي‌توانيم مسئوليت رفتار امروزمان را بپذيريم. مي‌توانيم مسئوليت تاريخمان را بپذيريم. مي‌توانيم بيماري‌هاي اجتماعيمان را بشناسيم و برايشان علاجي پيدا کنيم و به آينده بهتر اميدوار باشيم.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 7 شهریور1388  |
 بيم و اميد‌هاي ما طبقه متوسطي‌هاي وبلاگستان

 

در طول چند سال گذشته کم و بيش کتاب‌هايي در مورد ما ايراني‌ها از زبان ما ايراني‌ها نوشته شده. تقريبا آن معدود کتاب‌هاي نوشته شده را با ولع خوانده‌ام اما نتوانسته‌ام از لابه‌لاي سطور نوشته شده چند ويژگي مشخص براي "ما ايراني‌ها" پيدا کنم. دليل اين امر از يک طرف نحوه ارائه اطلاعاتي بود که کتاب‌ها ارائه مي‌‌دادند و دليل دوم سوالي بود که من به دنبال جوابش مي‌گشتم. اگر بخواهم دليل اول را بيشتر باز کنم بايد بگويم کتاب‌ها اگر چه ادعا مي‌کردند از زاويه يکي از "علوم" (مثلا جامعه‌شناسي) به قضايا نگاه مي‌کنند اما نحوه بيانشان "علمي" نبود؛ به اين معنا که آنچه من در کتاب از زبان يک جامعه‌شناس مي‌خواندم نه تنها همان چيزهايي بود که بقال محله‌مان مي‌گويد بلکه با همان شيوه هم بيان شده بود. متاسفانه ادبياتمان هم که مي‌توانست بخش عمده‌اي از کنجکاوي مرا ارضا کند ناتوان و عقيم مانده. نويسنده‌هايمان خوب جامعه ايراني را نمي‌شناسند. ناشرهايمان هم هر چه نوشته‌ها غيرقابل‌ فهم‌تر باشد بيشتر استقبال مي‌کنند. اما دليل دومم برمي‌گردد به طرح سوال من. شايد اساسا طرح سوال من چندان درست نيست و نمي‌توان جامعه ايراني را با چند کليد واژه "تا حدودي" تعريف کرد. با اين حال معتقدم گاهي شرايطي پيش مي‌آيد که مي‌توان نگاه کمي دقيق‌تري (مي‌گويم فقط کمي) به گروهي يا طبقه‌اي از جامعه ايراني انداخت و بدون تعميم مسئله به بقيه گرو‌ه‌ها و يا در بقيه دوران‌ها، خصوصيتي را در بازه زماني خاص و بازه مکاني خاص و شرايط تاريخي خاص ديد.

يکي از اين شرايط را هفته پيش توکای مقدس در اختيار من گذاشت. توکاي مقدس در بازيي وبلاگي از من خواسته بود پستي به جايش بنويسم. کار سختي بود. خطوط قرمزش را نمي‌شناختم و قادر نبودم در راستاي چشم‌اندازي که در وبلاگش براي خواننده‌هايش ساخته حرف بزنم. در نهايت ترجيح دادم شمه‌اي از رفتارهاي طبقه متوسطي را به نمايش بگذارم. پست "ما طبقه متوسطي‌ها و يک حرکت فرهنگي" در تاريخ پانزدهم مرداد روي وبلاگ توکاي مقدس آمد. برايم جالب بود بدانم خواننده‌هاي وبلاگ توکا به خصوص آنهايي که خواننده وبلاگ من نيستند در مورد پست چه نظري مي‌دهند. در مجموع تا اين لحظه ۹۹ نظر براي پست ثبت شده که ۶۵ نظر مخاطبش چپ‌کوک بوده است. بعد از خواندن نظر‌ها متوجه شدم تقريبا همه ۶۵ نظر را مي‌توانم در هفت گروه طبقه بندي کنم. خواننده‌هاي خوب وبلاگ توکاي مقدس در مقابل پستي با مضمون احساسيِ اميد و نا‌اميدي هفت واکنش متفاوت نشان دادند. دسته يک قويا معتقد بودند همه چيز سياه و نااميد کننده است و تلاش براي هر گونه تغيير کاري عبث و بيهوده است. دسته دوم احساساتش را بيشتر درگير داستان کرده و ضمن هم‌ذات پنداري با شخصيت داستان يا همدردي با نااميدي و غم نويسنده درباره آنچه رخ داده اظهار تاسف کرده. گروه سوم هم به اندازه گروه دوم به احساساتش ميدان داده و در مقابل ديد منفي گروه دوم ديد مثبتي پيش روي نويسنده گذاشته و آرزوي موفقيت کرده است. گروه چهارم بدون ارائه تحليل اعلام کرده که پيش‌آمد داستان نشان از اتفاقات خوشايند در جامعه ماست و آنرا نمونه‌اي از مسير تحول رو به جلوي جامعه مي‌داند. گروه پنجم آنچه نويسنده تعريف کرده را مسئله‌اي مي‌داند که بايد ريشه‌يابي شود و براي رفتارهاي طبقه متوسطي‌ها دليلي قانع کننده پيدا شود. گروه ششم افرادي هستند که به نحوي فعاليتي مشابه نويسنده انجام مي‌دهند و مشکلاتي مشابه دارند و بالاخره گروه هفتم آنهايي بودند که بيشتر به زيبايي‌شناسي متن و نحوه روايت و ساختار متن توجه داشته و بحث محتوايي ندارند. اما چيدمان اين 65 خواننده در هفت گروهي که گفتم چگونه است. دسته اول بیست و سه و یک دهم درصد کل آرا را تشکيل مي‌دهند. دسته دوم  بیست و چهار و شش دهم درصد، دسته سوم شانزده و نه دهم درصد، دسته چهارم هفت و هفت دهم درصد ، دسته پنجم شش و یک دهم درصد ، دسته ششم سه درصد و بالاخره دسته هفتم  هجده و چهار دهم درصد کل آرا را به خود اختصاص مي‌دهند.

نگاهي به آمار بيندازيد

الف-‌ اگر دسته اول و دوم را ديد منفي‌ها و دسته سوم و چهارم را ديد مثبتي‌ها در نظر بگيريم. منفي‌ها به مثبت‌ها چهل و هفت و هفت دهم درصد به بیست و چهار و شش دهم درصد هستند. يعني نا‌اميد‌هاي ما تقريبا دو برابر اميدواران ما هستند.

ب-‌ اگر دسته يک و چهار را داراي راي و نظر مشخصي بدانيم و آنها را در مقابل دسته دو و سه که به نحوي بيشتر نوعي ناظر هستند و فقط بيان احساساتشان را مي‌کنند قرار دهيم. رنگ‌دارها به بي‌رنگ‌ها يا اسيد و باز‌ها در مقابل‌ آمفوترها  سی و هشت دهم درصد به چهل و یک و پنج دهم درصد خواهد بود. يعني آنها که راي مشخص دارند نسبت به آنها که راي مشخصي ندارند کم‌ترند.

ج-‌ اگر دسته پنجم نماينده آن گروه باشد که خوب تحليل مي‌کند و احتمالا در شرايط بحران راه حل پيدا مي‌کند اين گروه تنها شش و یک دهم درصد را تشکيل مي‌دهند يعني در ميان اين جماعت هر چند همه "قادر" به تحليل هستند اما از هر بيست نفر تقريبا يک نفر "مايل" به فهم مسئله است.

تحليل‌هاي ديگري هم روي همين جامعه آماري کوچک مي‌شود ارائه کرد. اين تحليل‌ها اگرچه به دليل داده‌هاي کم دقيق نيست اما حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد. اينکه ما طبقه متوسطي‌هاي وبلاگستان چقدر اهل عمليم، چقدر در ارتباطاتمان به دنبال نوازش روح و احساسمان هستيم. چقدر نياز داريم و تشنه‌ايم بدانيم و بفهميم چه اتفاقي برايمان افتاده يا مي‌افتد يا خواهد افتاد. اين آمار ناقص تصويري از فردا به ما مي‌دهد و امکان آسيب‌شناسي فردايي که پيش رويمان است را فراهم مي‌کند. 

پ.ن. پست طولاني شد و من فرصت نکردم بگويم چرا طيف خواننده‌هاي وبلاگي را طبقه متوسطي مي‌دانم اما به هر حال لازم است بگويم تحليلم براين فرض استوار شده که نويسندگان و خوانندگان وبلاگ اغلب طبقه متوسطي هستند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 20 مرداد1388  |
 کليدواژه‌هاي آرمانيِ منِ متوسطِ شهري

 

به نظرم براي شناخت هر فردي (و به تبع آن هر گروه، قشر يا طبقه‌اي) بايد حداقل چهار فاکتور اصلي را در مورد آن فرد شناخت. اول اينکه وضع موجودش چيست. دوم اينکه چارچوب اخلاقيش چيست و در نتيجه حدود بايد و نبايدها و رفتارها کجاست. سوم اينکه روياهاي فرد چيست و در نتيجه فرد چه دورنمايي براي خود ساخته، به چه سمت حرکت مي‌کند و آينده را چگونه مي‌بيند. و چهارم اينکه کليد واژه‌هاي آرماني فرد چيست. به نظرم هر فردي بنابر مقتضياتش چند کليدواژه آرماني دارد که نه تنها موتور و ترمز حرکت به سمت روياهاست، بلکه چارچوب اخلاقي هم در اطراف همين کليدواژه‌هاي آرماني شکل مي‌گيرد. من در بخش اول پست "من متوسط شهري" در مورد وضع موجود خودم به عنوان يکي از اعضاي قشر متوسط شهري حرف زدم.  فکر مي‌کنم بعد از شناخت وضع موجود آنچه بين اين چهار پارامتر حياتيست کليد واژه‌هاي آرمانيست.

به نظرم آنهايي که اين روزها دهه سي يا چهل سالگي‌شان را پشت سر مي‌گذارند شکل دهنده يا تغيير دهنده طبقات موجودند. کليد واژه‌هاي آرماني آن مجموعه مفاهيمي‌ست که در سنين کودکي، نوجواني و جواني آرام آرام ملکه ذهن مي‌شود. شايد بيراه نباشد اگر بگويم فلسفه شخصي زندگي هر آدمي به نحوي بر مبناي همين کليدواژه‌ها ساخته مي‌شود. متولدين دهه چهل و پنجاه همانهايي هستند که امروز نيروي کار متخصص جامعه‌اند. در حال تثبيت خانواده (کوچکترين واحد اجتماعي) هستند و بنابراين بيشترين تاثير را در چيده‌مان اقشار اجتماعي دارند.کليد واژه‌هاي آرماني متولدين دهه چهل و پنجاه چيست. پاسخش از عهده من خارج است. نياز به تحقيق ميداني دارد. اما من مي‌توانم از زاويه ديد شخصي به اين مسئله نگاه کنم.

سال‌هاي ابتدايي دبستان بنابر تصميم پدر و مادرم من مجموعه‌اي از اشعار مختلف را حفظ کردم.  ميان اشعار انتخابي دو شاعر بيش از همه مورد توجه والدين من بود؛ پروين و فروغ. اولين شعري که حفظ کردم از ديوان پروين انتخاب شد. شعري با نام دزد و قاضي. مضمون شعر گفتگوي يک آفتابه دزد با قاضي فاسد است. قاضي مرد را به دزدي جواهرات متهم مي‌کند. دزد مي‌گويد کافيست قاضي دست از جيبش بيرون بياورد تا همگان ببينند جواهرات در انگشتان کيست. دزد آنچه بر سرش آمده را ناشي از فقر بي‌اندازه مي‌داند اما مي‌پرسد قاضيي که فقير نيست و نيازي ندارد چرا دست به دزدي مي‌زند. مي‌پرسد چرا شحنه قاضي را به جرم دزدي نمي‌گيرد؟ مضمون شعر دزد و قاضي همانند اکثر شعرهاي پروين عدالت است. دومين شعري که حفظ کردم از ديوان فروغ بود. شعري با به علي گفت مادرش روزي. مضمون شعر گفتگوي نداي روياهاي علي بود با او. ندايي دروني به علي مهيب مي‌زد مبادا گرفتار روزمره شوي و آرزوهايت در حد دوغ و پياز و چلوکباب بماند. نداي دروني، علي را به گسستن بندهاي زندگي روزمره ترغيب مي‌کند. به نظرم فروغ شاعر آزاديست.

از خودم ميپرسم آيا پدر و مادر من آدم‌هاي خاصي بودند؟ آيا من در شرايطي خاص بزرگ شدم؟ آيا زير بمباران عقيدتي خاصي بودم؟ خوب که نگاه مي‌کنم مي‌بينم آنچه والدينم پيش روي من گذاشتند بخشي کوچک از جريان جامعه ايران در دهه‌هاي پنجاه و شصت و اوايل هفتاد بود. دوره‌اي که در مدرسه‌ها بردن ساندويج‌هاي پر و پيمان ممنوع بود. مبادا بوي کالباس به کسي بخورد که نداشته باشد و دلش بخواهد. دوره‌اي که مربي تربيتي ما با پوتين‌هاي مردانه از پشت جبهه مي‌آمد و برايمان مي‌گفت نمي‌گذاريم خاکمان را بگيرند. گريه که مي‌کرديم سرمان داد مي‌کشيد: زن که گريه نمي‌کنه. دوره‌اي که من در نيمکتي سه نفره کنار دختر فلان رئيس و دختر فراش مدرسه دو کوچه بالاتر مي‌نشستم. يک‌شنبه زير راه‌پله‌اي نمور با ليلا درس مي‌خواندم و چهارشنبه‌ها در پذيرايي صد متري خانه هاله مي‌نشستم و به تمرين پيانو‌اش گوش مي‌دادم. دهه شصت کارتو‌ن‌ها مفاهيم ديگري داشت. من با حنا بزرگ شدم. دختري فقير اما مستقل، با دل و جرات، مهربان و خوش‌فکر. من هر جمعه حنا را در حاليکه بي‌دغدغه در شيپورش مي‌دميد بر زمينه‌اي از دشت‌هاي سبز بي‌انتها ديدم. ويدئو کم‌رنگ بود و اگر هم بود باز به پاي قدرت تلويزيون نمي‌رسيد. فيلم‌هاي ترکي و هندي جاذبه سربداران، ‌اميرکبير، سلطان و شبان و بعدها ارتش سري و لبه تاريکي را نداشت. تقريبا اکثر جمعه‌ها فيلمي از بي‌عدالتي در جنگ جهاني دوم پخش مي‌شد. قطعا من که تحت تاثير فيلم‌هايي از اين دست بزرگ شدم کليدواژه‌‌هاي آرمانيم با بچه‌هاي امروز که جومونگ مي‌بينند و زن آرماني‌شان يک آشپز نخبه است که همه‌جانبه در خدمت شکم امپراطور است فرق مي‌کند. موسيقي غربي دوران رمانتيکش را پشت سر گذاشته بود و آلبوم ديوار پينک‌فلويد دست به دست مي‌چرخيد. در دوره نوجواني من دو اتفاق مهم در دنيا رخ داد. شوروي فروپاشيد و ديوار برلين ريخت. دو اتفاقي که مفهوم شکست زور را در خود داشت. فکر مي‌کنم اگر بخواهم دو کليدواژه براي امثال خودم ارائه دهم قطعا آن دو واژه آزادي و عدالت است.

در پست قبلي قشر متوسط را به سه گروه تقسيم کردم. در پست‌هاي بعد خواهم گفت بنابر تجربه‌ام اين سه دسته چه موضعي در مقابل دو واژه عدالت و آزادي دارند. شما اگر فکر مي‌کنيد کليد واژه‌هاي من اشتباه است يا کليدواژه‌هاي آرماني ديگري در ذهن داريد دريغ نکنيد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 28 تیر1388  |
 من متوسط شهري

 

بخش اول:  من آقاي دلار نيستم

اگر در همهمه خيابان کسي از پشت سر فرياد بکشد: "آهاي ملعون طبقه متوسط شهري" قطعا رويم را برمي‌گردانم و مي‌گويم: "بله، کاري داشتيد؟" وقتي دو کلمه متوسط و طبقه کنار هم مي‌آيد، من بي‌درنگ ياد پول مي‌افتم. به نظرم آنچه در درجه اول سبب مي شود من خودم را يکي از طبقه متوسط شهري بدانم اينست که درآمد متوسطي دارم، در منطقه‌اي متوسط از تهران با ابعادي متوسط زندگي مي‌کنم و مي‌توانم براي خودم تفريحات کم هزينه متوسط تعريف کنم. بگذاريد کمي دقيق‌تر در مورد اين "متوسط" صحبت کنم. سهم من و همسرم از فضاي خصوصي شهر تهران کمتر از هفتاد متر مربع است. با وجود بيش از هفت سال سابقه کاري در تهران هنوز اين هفتاد متري که از آن حرف زدم عاريتيست اما فکر مي‌کنم ظرف ده سال آينده بتوانيم مالک هفتاد متر فضا در يکي از مناطق متوسط شهر تهران باشيم. من پنجاه درصد و همسرم هفتاد و پنج درصد زمان استاندارد کاري را به فعاليت‌هاي درآمدزا اختصاص مي‌دهيم. بقيه توان ما صرف توليد آثار هنريي مي‌شود که فعلا جامعه پذيرايش نيست. يک وسيله نقليه ارزان قيمت داريم. در سبد خريد سالانه ما حداکثر يک دست لباس نو براي هر فصل، بيست و چهار کتاب، تعدادي روزنامه، سي‌دي موسيقي، يکي دو کلاس فرهنگي، اشتراک اينترنت، يک سفر دو ميليون توماني، هفته‌اي يک بار کافه يا رستوراني متوسط، مايحتاج خوراک روزانه با کيفيتي متوسط و بالاخره سهم دولت و بيمه ها قرار دارد. درآمد دو فرد تحصيل‌کرده با تخصص خوب و مورد نياز جامعه آنقدر هست که ما با احتساب نفري سي و پنج متر فضاي "عاريتي‌مان" زير فشار اقتصادي آزاد دهنده نباشيم. حتي توان اين را داريم که با حذف کتاب و سي‌دي و يک سفر سالانه، کافه و رستوران ، پوشاک ، افزايش سي درصدي زمان کار و در نتيجه حذف توليدات فرهنگي و هنري فرد سومي هم به جمعمان اضافه کنيم. البته ناگفته پيداست که در اين شرايط بايد ريسک بر باد رفتن روياي آن سي و پنج متر کذايي را هم بپذيريم.

روياي پول، ما و تقريبا تمام دوستان ما را در سه گروه قرار مي‌دهد. آنهايي که روياي پيوستن به طبقه مرفه را دارند، آنهايي که رويايشان را در حيطه اقتصادي محدود کرده‌اند و در چشم‌اندازشان خانه‌هاي بزرگ و ماشين‌هاي آخرين مدل نيست و گروه سوم آنهايي که هنوز نمي‌توانند به روياي پولدار شدن فکر نکنند اما انتظار چنداني هم از آينده ندارند. از هر سه گروه آنهايي که نمي‌خواهند خودشان را درگير چالش‌هاي اخلاقي کنند از ايران مهاجرت مي‌کنند. طيف اول آمريکا را ترجيح مي‌دهد و طيف دوم اروپا و کانادا را که امنيت بيشتر و پول کمتري در اختيارش قرار مي‌دهد. گروه سوم سرگردان است و هر جا پيش آيد مي‌رود. اما براي آنها که در ايران ماندند اخلاق تقريبا فصل جدايي‌ست. اغلب دوستان من که با سرعت به سمت طبقه مرفه حرکت کردند ساده‌ترين اصول اخلاقي را زير پا گذاشتند. اما دوستان گروه دوم چارچوب‌هاي اخلاقيشان را با وسواس و دقت حفظ کردند. در مرز شکستن زندگي مي‌کنند و من هر روز فکر مي‌کنم صداي شکستن اين گروه را کي خواهم شنيد. اما دوستان گروه سوم که به نظرم بيش از دو گروه ديگرند در برزخ روياي زندگي بهتر دست و پا مي‌زنند. در مرز باريک اخلاقيات اجتماعي حرکت مي‌کنند. گاهي چشمشان را مي‌بندند و خودشان را فداي بداخلاقي کوچکي مي‌کنند و گاهي با صداي بلند مرز‌هاي اخلاقيشان را اعلام مي‌کنند. اين گروه هنوز جايي پس ذهنش به اين مسئله فکر مي‌کند که شايد راهي اخلاقي براي رسيدن به طبقه مرفه وجود داشته باشد. شايد هنوز راهي باشد که او را ظرف بيست سال به خانه‌هاي بزرگ آجودانيه، ماشين‌ چند ده ميليوني، زمين تنيس، سواحل فرانسه و لباس‌هاي مارک‌دار برساند.

من يکي از گروه سومي‌ها هستم. بداخلاقي‌هاي کوچکم را اين‌طور توجيه مي‌کنم که تجربه‌هاي زندگيست. محافظه‌کاريم مانع از بداخلاقي‌هاي بزرگ مي‌شود. وقتي آرامش دارم سعي مي‌کنم به اين سوال پاسخ دهم که مني که روياي شهرت دارم نه ثروت چطور درگير ثروتم. وقتي هيجان زده‌ام و دوستاني صادق کنارم مي‌بينم فکر مي‌کنم حتما راهي براي خروج از اين بحران هست. راهي که تک نفره نيست و توان جمعي مي‌خواهد. گاهي هم که کم مي‌آورم فکر مي‌کنم تنها راه خروج از بحران ثروتمند شدن فرار از اين کشور است. به جايي بروم که نتوانم، يا نگذارند يا نيازي نباشد انساني شوم که دوست ندارمش.

اگر شما هم خودتان را يکي از طبقه متوسط شهري مي‌دانيد بنويسيد جايگاه اقتصادي‌تان کجاست. شايد همديگر را بهتر پيدا کنيم، بهتر بفهميم و آينده‌ مشترک بهتري براي خودمان بسازيم.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 22 تیر1388  |
 طرح چند سوال

 

 با فاصله گرفتن از حوادث چند هفته گذشته کم کم امکان تحلیل آنچه روی داد فراهم می شود. تحلیلگران از زاویه های مختلف به حوادث خرداد و تیر نگاه می کنند. در میان تحلیل های ارائه شده جامعه شناسان نظری مطرح کرده اند مبنی بر اینکه آنچه رخ داد بخشی از پتانسیل طبقه متوسط اجتماعی بود که به منصه ظهور رسید. من هم مثل منجوق معتقدم این تحلیل بیش از اندازه جریان حوادث را ساده سازی می کند اما با این حال به نظر می رسد این جواب بخشی از پاسخ درست مسئله پیش روی ما باشد. اگر فرضیه جامعه شناسان را "غیرغلط" فرض کنیم از دید من چند سوال عمده در پی خواهد آمد. اول اینکه این طبقه متوسط ( من محدودترش می کنم و می گویم طبقه متوسط شهری) دقیقا چه کسانی هستند؟ کجا هستند و چگونه زندگی می کنند؟ چه ویژگی هایی دارند؟ چارچوب های اخلاقی شان چیست؟ آرمان شهرشان چگونه تصویر می شود؟ دوم اینکه بر فرض وجود یک طبقه متوسط شهری، این طبقه چه پتانسیل های دیگری دارد؟ چه کارهای دیگری می تواند بکند؟ چطور می تواند برای خودش هویت سازی کند؟ نقش این طبقه در شکل گیری تاریخ آینده ایران چه می تواند باشد؟ و سوم اینکه بر فرض وجود یک طبقه متوسط شهری چه ناتوانی ها، ضعف ها و نقصان هایی این طبقه را تهدید می کند؟

پاسخ دادن به سوالات بالا از دید من اهمیت زیادی دارد. بخشی از مشکلات تاریخی ما همواره به دلیل عدم شناخت درست ما از خودمان بوده است. ماندگاری پر قدرت تیپ شخصیتی دائی جان ناپلئون در دوره های مختلف تاریخ ایران و بین طبقات مختلف به این دلیل است که ما عدم فهم خودمان را با "دیگری" شفافی که اتفافا توسط همان دیگری هم تعریف شده جایگزین می کنیم. خوشبختانه امروز بخش قابل توجهی از افراد جامعه می تواند فکر کند و بنویسد. بنابراین امروز بیش از هر زمان دیگری ما می توانیم به کمک جامعه شناسانمان برویم. اطلاعات خام قابل اطمینانی در اختیارشان قرار دهیم و این شانس را برایشان به وجود آوریم که با در دست داشتن حجم قابل توجهی از اطلاعات قابل اطمینان تحلیل دقیق تری از جامعه ایران ارائه دهند و برای امثال من که متخصص جامعه شناسی نیستند اما می خواهند بدانند که هستند تا تصمیم بهتری بگیرند نظریه های قوی تر و قابل اتکاتری پیشنهاد دهند. می خواهم تعدادی از پستهای بعدی را مستقیما به این مسئله اختصاص دهم. از هر کسی که فکر می کند به طبقه متوسط شهری امروز تعلق دارد هم دعوت می کنم  چند سطری در مورد خودش، ویژگی هایش و ضعف هایش بنویسد. اعتقاد دارم شناخت بهتر دریچه های پنهان را به رویمان خواهد گشود.  


  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 19 تیر1388  |
 عدن‌هاي منجوق

 

 يکي از سوالات امتحان ترم دوم سال پيش کلاس نوشتار خلاق من اين بود: "چشمت رو ببند و فرض کن جشن تولد شصت سالگيته. تو خودت رو توي آينه نگاه مي‌کني و به خودت مي‌گي: ممم. اينه. خوب کار کردم. مي‌توني يه کارخونه‌دار موفق باشي. مي‌توني نماينده مجلس بوده باشي يا رئيس‌جمهور (چراکه نه؟!). ممکنه يه خواننده خوب يا يه نويسنده مشهور شده باشي. شايد چيزي اختراع کرده باشي. شايد مدير يه مدرسه مهم باشي. نمي‌دونم. اما فکر کن انقدر زندگيي که پشت سر گذاشتي جذاب بوده که ارزش اين رو داره که تو زندگيت رو براي آيندگان بنويسي تا اونها تو رو بشناسن. يه اتوبيوگرافي يک صفحه‌اي بنويس. يادت نره که توي اتوگرافي بايد تمام رويدادهاي مهم و همچنين رويدادهاي تاثيرگذار رو بنويسي."     

نتيجه امتحان شگفت‌انگيز بود. يک نفر نوشته‌ بود دانش‌آموز مورد نظر قبل از اونکه به شصت سالگي برسه دار فاني رو وداع گفته و فرصت اينکه آدم مهمي بشه نداشته و تاکيد کرده که نوشته امتحان هم بيوگرافيي‌ست که دختر در مورد مادر نوشته. چهارنفر کم و بيش يک يا دو نقطه طلايي در کارنامه روياهاي آيندشون داشتن. يک‌ نفر هنرپيشه معروفي مي‌شد. يک نفر "با همسرش" شرکت معماري بزرگي مي‌زد و دو نفر وارد حوزه‌هاي فرهنگي مي‌شدند. اما سي‌نفر بقيه مهم‌ترين حادثه زندگيشون رو ازدواج با مرد مجبوبشون يا بچه‌دار شدن عنوان کرده بودند. البته بچه‌ها کم سن و سالند اما اينکه روياي آينده‌شون از هرگونه هويت اجتماعي خالي بود برام جاي شگفتي داشت. فکر کردم اگر بخشي از خلاء روياي آينده به دليل کم سن و سالي بچه‌ها باشه بخش مهم ديگرش دو دليل عمده داره. اول اينکه بچه‌هاي ما خالي از تجربه‌ند. کم زندگي مي‌کنند. کم اشتباه مي‌کنند. کم مسئوليت کاري يا چيزي رو مي‌پذيرند. ما بچه‌هايي لاي پر قو بزرگ مي‌کنيم. دختر‌ها و پسرهايي که دست‌هاشون به غير از کيبورد و مداد کمتر چيزي رو لمس مي‌کنه. در زندگي بچه‌هاي ايراني معمولا پدر و مادري هست که بهتر مي‌فهمه، بهتر تشخيص مي‌ده و بهتر تصميم مي‌گيره. اين بچه‌ها اصلا درکي از جهان اطرافشون ندارن. عامل دوم کمبود آدم‌هايي‌ست که زندگي پرمايه‌تري داشتند. احتمالا شاگردان من که دست بر قضا بچه‌هاي پر انرژي تشنه‌اي هم بودند کمتر دور و اطرافشون با آدمي برخورد کرده‌ند که بتونه تصوير رويايي ذهني اونها بشه. آدم‌هايي که قابل ستايش يا قابل افتخار باشند.

به نظرم نتيجه امتحان من مدرک خوبيه براي توضيح يکي از علت‌هاي جريان نااميدي در ايران. فردا در چارچوب روياها معني پيدا مي‌کنه و اگه روياها نباشن تحمل کوچکترين سختي و ناملايمتي غيرممکن مي‌شه. منجوق از خواننده‌هاش دعوت کرده در مورد "عدن‌هاي کوچک آينده" بنويسن. مي‌شه در ايران روياهاي کوچيک و بزرگ قابل اجرا داشت؟ مي‌شه براي رسيدن به اين روياها برنامه‌ريزي کرد و دورنمايي براش تعريف کرد؟ مي‌شه براي روياهاي عملي شده طول عمري بيشتر از عمر يه آدم تعريف کرد؟ مي‌شه اين عدن‌هاي کوچيک رو به هم زنجير کرد و به اين ترتيب به تقويت "خرده موفقيت‌ها" و "خرده شادي‌ها" پرداخت؟

کسي اينجا هست که در حال ساخت عدنش باشه؟

پ.ن. سايفر اين پست رو در وبلاگش ادامه داده. پيشنهاد مي‌کنم از زاويه ديد سايفر هم به مسئله نگاه کنيد

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 13 اردیبهشت1388  |
 گزارشي از يک شنبه‌اي که به دلتنگي گذشت

با صداي بوق هميشگي ماشين‌ها بيدار شدم. کمي غلت زدم و به خودم فرصت دادم ته مانده آخرين کابوس‌هاي شبانه را مزه‌مزه کنم و ميان سيل مردگاني که هر شب در سي وسه سالگي به خوابم مي‌آيند ردي، نشانه اي بيايم. صبحانه مفصلي نخوردم. اما با کشيده شدن پرده آهني مغازه زير اتاق خوابم احساس سنگيني بي‌اماني کردم. به عادت بعضي يک‌ شنبه‌ها  پنجاه و دو برگ ورق بازي را بيرون آوردم و از لابه‌لايشان يکي کشيدم. خشت آمد. ورق را روي بقيه کارت‌ها گذاشتم و سراغ خبرها آمدم. سري به هفتان خشک شده زدم و بعد تيتر روزنامه‌هاي صبح را نگاهي انداختم. حوصله صفحه‌هاي ادبيات و اقتصاد را نداشتم. همانطور که اخبار سياسي را دنبال مي‌کردم فکر مي‌کردم بايد راوي داستانم را عوض کنم. چاره‌اي نبود. اگر بيشتر مقاومت مي‌کردم داستان به زودي از پا درمي‌آمد. صفحه وبلاگم را باز کردم و بدون نگاه کردن نظراتم يک راست سراغ آمار بازديد کننده‌ها رفتم و از اينکه همه چيز مطابق معمول پيش مي‌رفت چند بار پلک‌هايم را به هم زدم. براي خودم يک ليوان چاي رقيق ريختم. نگاهي سرسري به نوشته‌هاي اخير انداختم و اولين "من" را از صفحه داستانم زدودم. احساس خوبي نبود. فکر کنم براي يک ساعتي در داستان غرق شده بودم. تلفن زنگ زد. شماره را نگاه کردم و فقط چون ناشر بود جواب دادم:

-‌ خانم چپ‌کوک ؟

-  بله

-‌ خانم چپ‌کوک در مورد اين مجموعه داستانتون تصميم‌تون رو گرفتيد؟

-‌ قرار شد شما فکر کنيد، نه من.

-‌ آقاي فلاني مي‌گن وقتي ويراستار خواسته زبان محاوره داستان ادبي بشه، بايد اين‌کار بشه.

-‌ فکر مي‌کنم من نويسنده‌م نه ويراستار. به عنوان نويسنده اين مجموعه داستان هم گفتم اين مسئله عملي نيست. به دليلي اين دو داستان زبان محاوره داره.

-‌ بنابراين مي‌تونيد بيايد کتاب رو پس بگيريد. من متاسفم.

گوشي تلفن را سر جايش گذاشتم و به داستان برگشتم. " اکبري به يک ضرب از روي ميز معلم پريد. صداي بم برخورد پوتين‌هاي سربازيش به کف موزائيکي کلاس بچه‌ها را يک قدم به عقب راند." فکر مي‌کنم نيم ساعتي پاي همين جمله ماندم. نمي‌دانستم اين جمله وحشتي را مي‌خواستم منتقل مي‌کند يا نه. داستان را رها کردم. لباس پوشيدم و بي‌دليل بيرون زدم. جاي آقا سليمان مرد آبله‌روي درشت هيکلي آمده که کرختيش چندش‌آور است. يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم. فکر مي‌کنم وقت خوردن شير به اين مي‌انديشيدم که محدوده وظيفه ويراستار و آزادي نويسنده کجاست. به خانه برگشتم. يک ساعت ديگر با داستان کلنجار رفتم. براي دلم نيمرو درست کردم و سرپا لقمه‌ها را جويده و نجويده بلعيدم و به برنامه هفتگيم که روي يخچال نصب کرده بودم نگاهي انداختم. بايد براي تهيه کتابي که مي‌توانست کمک موثري در نگارش داستانم باشد سراغ کتابخانه کانون پرورش مي‌رفتم.

خيابان عباس آباد مثل ساعت دوازده هر يک‌ شنبه‌اي ترافيک رواني داشت. جلوي سينما آزادي پياده شدم و قدم زنان به سوي کتابخانه رفتم. براي عضويت يک قطعه عکس، شناسنامه، کارت ملي، آخرين مدرک تحصيلي، و محض احتياط بيشتر کپي‌شان را هم برده بودم. گپ نه چندان دوستانه من و مسئول کتابخانه به پنج دقيقه نکشيد:

-‌ متخصص امور کودکانيد؟

-‌ خير

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.

-‌ دبير هستم.

-‌ راهنمايي و دبستان؟

-‌ بله

-‌ استخدام آموزش و پرورشيد؟

-‌ خير، حق‌التدريسم.

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.

-‌ نويسنده هم  هستم.

- ‌نويسنده کودک؟

-‌ يه کار کودک براي يونيسف انجام دادم که به دليل مشکلات داخليشون هنوز در پروسه چاپه، دو تا مجموعه داستان هم دارم که هنوز دنبال ناشر براشون مي‌گردم.

-‌ کتاب واسه کار داستاني‌تون مي‌خوايد؟

- بله؟

-‌ داستانتون به کودکان مربوط مي‌شه؟

- ‌نه‌خير اما چند تا شخصيت نوجوون داره.

- کار چاپ شده پس نداريد؟

-‌ خير

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. چون اينجا کتابخونه ..

بيرون زدم. وارد اولين سوپر مارکت شدم و از پسرک لاغر رنگ و رو پريده‌اي يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم.

تمام بعد از ظهر به کتاب خواندن گذشت. عشق سال‌هاي وبا روي صندلي ميخ‌کوبم کرد " پاريس بي‌نظير بود با اين همه از صميم قلب به خودش گفته بود که حاضر نيست حتي يک لحظه آوريل کارائيبش را با تمام آنها عوض کند. او جوانتر از آن بود که فهميده باشد گذشت زمان دلزدگيها را محو مي‌کند و به دلشادي‌ها جلوه و عظمت مي‌بخشد و به شکرانه توسل به اين نيرنگ است که موفق به تحمل بار گذشته‌ها مي‌شويم." شيريني قصه‌گوي پير محبوبم مرا به خوابي عميق برد. وقتي بيدار شدم. خورشيد به سوي غرب شتافته بود. نگاهي به ليوان چاي نيه مانده صبح و گوشي موبايلم انداختم. گوشي را برداشتم و از خودم عکس گرفتم. چند لحظه‌اي به عکس نگاه کردم و با اينکه مي‌شد بي‌هيچ برو برگردي عکس را به ماه‌هاي پيش نسبت داد به خودم گفتم به گمانم هنوز هستم.

  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 28 بهمن1387  |
 يک سوال

 

وقتي هفت سال پيش حوزه صنعت را رها کردم و وارد آموزش شدم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل ما ندانستن است. کم مي‌دانيم و بدبختانه چيزهاي ساده و پيش‌پا افتاده را نمي‌دانيم. فرقي هم نمي‌کند کدام طبقه فکري را نگاه کنيد. از طبقه کم‌سواد مدرسه نرفته گرفته تا قشر فرهيخته دست به قلممان همگي گرفتار کم دانستن حداقل‌هاي سطح خودمان هستيم. کشاورز بي‌سواد فلان روستاي مرزي کشور در جاي خود همانقدر"کم-‌شعور" عمل مي‌کند که متوليان توليد انديشه. طي چند سال اخير که نوع کلاس‌هاي درسيم اجازه مي‌دهد بچه‌ها هم به اندازه من حرف بزنند اين "کم-‌شعوري" خودش را بيشتر به رخ مي‌کشد. همه شاکي هستيم. همه دلخوريم. زيرا همه انتظاراتي داريم که برآورده نشده و نمي‌شود و در چشم‌انداز آينده هم نمي‌بينيم که شدني در کار باشد. همه فحش مي‌دهيم و آنقدر اين فحش‌دادن‌ها و طلبکاري‌ها تکرار شده که غير از آن به چيز ديگري نمي‌توانيم فکر کنيم. فاجعه است که وقتي به بچه‌ها فرصت مي‌دهم بزرگترين دغدغه ذهني‌شان را بگويند به جاي بيان مشکلات خاص نوجواني همان غرهاي تکراري را تحويل مي‌دهند که پدرشان و پدر پدرشان هر صبح و شب قرقره مي‌کنند. بخش تراژيک قضيه اينجاست که وقتي خوب نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد که فقط بخش کوچکي از آن همه مطالبات به حق است. وقتي مردم را به حرف زدن تشويق مي‌کنيد، وقتي علت اين همه انتظار و طلبکاري را جويا مي‌شويد مي‌بينيد بخش عمده اين همه خواسته بر پايه اطلاعاتي گذاشته شده که چندان درست نيست. طي سال‌هاي اخير به اين باور رسيده‌ام که راهي جز تشويق ديگران به بازنگري گزاره‌هاي قطعي و بنيادين فرهنگيمان نداريم. راهي جز آموزش تحليل اطلاعات مربوط به گذشته‌مان نداريم. بايد راهي باشد که ذهن نسل آينده را حداقل از قطعيت جملاتي مثل ما مستحق بهترين زندگي هستيم زيرا باهوش‌ترينيم، زيرا دوهزارو پانصدسال تمدني داريم که ديگران نداشته‌اند يا زيرا نفت داريم برهانيم. بايد راهي باشد که بشود به نسل بعد آموزش داد براي باور گزاره‌ها به جاي درگير کردن احساسات مليش دليل بخواهد، بتواند گزاره‌ها را سبک و سنگين کند و ببيند چقدر گزاره‌هاي مطلقمان اصلا قابل باور است.به اين نتيجه رسيدم که اگر بتوان دريچه‌اي به دنياي اطلاعات پنهان شده در اين سرزمين گشود و از طرفي تفکر تحليلي را تقويت کرد سطح آگاهي عمومي خودبه‌خود بالا خواهد رفت. اما چگونه و از کجا بايد آموزش را شروع کرد؟

خوشبختانه مسئله‌هاي اجتماعي بيشتر از يک جواب دارند. از ديد من جامعه مثل يک صفحه مشبک است. براي حرکت اين صفحه مشبک به سمت بالا راه‌هاي مختلفي وجود دارد. مي‌شود کل صفحه را با وارد کردن يک نيرو از پايين به بالا جابه‌جا کرد. جامعه‌اي که سياستگذاري‌هايش به نحوي‌ست که سطح زندگي عمومي را در چشم‌اندازي چند ساله بالا ببرد. آموزش را رايگان و در دسترس سازد. تعداد و تنوع روزنامه‌ها و مجلات را افزايش دهد. ترويج کتاب‌خواني کند و سطح کمي و کيفي کتابخانه‌هايش را ارتقا ببخشد. در نهايت با ارتقاء سطح کيفيِ تمام طبقات اجتماعي، جامعه را به بالا مي‌کشد. راه ديگر اينست که به جاي کل صفحه، نقاط گره، دانه دانه بالا کشيده شود. حتي بهبود کيفيت يک کافه در ذائقه مشتريان، انتظار مشتريان و رفتار آنها تاثير مي‌گذارد. هر نقطه که به بالا کشيده شود بخشي از صفحه مشبک را با خودش بالا مي‌کشد. تکرار اين بالا کشيدن‌ها در نهايت کل صفحه جامعه را حرکت مي‌دهد. راه ‌اول در حيطه قدرت من نيست اما راه دوم در محدوده اختيارات من بود و از اين‌رو سعي کردم با تغيير کيفيت آموزش در جايي که کار مي‌کنم در حرکت صفحه جامعه‌ام موثر باشم. انتظارم هيچوقت ايجاد تغييرات عمده در کوتاه‌مدت نبوده اما انتظارم اينست که در بلندمدت تاثيرات کوچک ولي پايدار پديد بيايد.

اتفاقاتي که در روزهاي اخير افتاده سبب شده به آنچه در ذهن تصور مي‌کردم شک کنم. چيزي که من به آن توجه نداشتم اينست که سنگيني کل صفحه جامعه‌اي که در مقابل تغيير مقاومت مي‌کند چقدر مي‌تواند نقاطي که من به زحمت بالا کشيده‌ام را دوباره پايين بکشد. چقدر مهم است من در مورد قابليت تغييرپذيري پايدار گره‌اي که رويش ايستاده‌ام و آنرا بالا مي‌کشم فکر کنم. اگر قرار باشد وقت و انرژي و دانش محدودم را با گروهي از بچه‌ها قسمت کنم کدام طبقه اجتماعي قابليت پذيرش بيشتر دارد؟ طبقه کم بضاعت، قشر متوسط يا قشر مرفه؟ طبقه کم بضاعت به واسطه نوع زندگي خلاق‌ترين و پوياترين گروه است و اصلا چاره‌اي جز تغيير ندارد اما شرايط محيطي اجازه تغيير به او نمي‌دهد. امکانات بسيار محدود، ترس از چيزي که نمي‌داند چيست، فقر و بالاخره خشم و انزجاري که از غير خودي دارد هر گونه تغيير را پس مي‌زند. تحت هيچ شرايطي نمي‌شود مدير يک مدرسه جنوب تهران را راضي کرد که کاري خارج از حيطه درسي انجام دهد. قشر متوسط بهترين پشتوانه فرهنگي را براي تغيير دارد. گوش مي‌دهد. مي‌تواند چشم‌انداز تغيير را ببيند و بسياري از اوقات تشويق هم مي‌کند اما از آنجا که در آستانه ورود به قشر مرفه است به راحتي آموزه‌هايش را براي پريدن به قشر بالاتر فراموش مي‌کند. پول وسوسه بزرگي‌ست. قشر مرفه نه خلاقيتش را دارد و نه پشتوانه فرهنگيش را اما الزام متفاوت بودن و الزام داشتن نوعي ديسيپلين قشر مرفه پتانسيليست که پاره‌اي از تغييرات را مي‌تواند بپذيرد اما از آنجا که اغلب قشر مرفه به واسطه ناداني اقشار ديگر فربه مي‌شود بعد از مدتي آموزه‌هاي جديد را منافي منافع خود مي‌بيند و آن‌ها را پس مي‌زند. اين‌روزها اين کابوس رهايم نمي‌کند که سال‌ها بعد شاگرداني که تربيت کرده‌ام جاي پدرانشان بنشينند و بگويند يادش بخير چپ‌کوک معلم بي‌نظيري بود. فقط بيچاره کمي احمق بود فکر مي‌کرد مي‌تواند جامعه را با دو زنگ کلاس درس عوض کند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 15 بهمن1387  |
 چطوری روشنفکر بشیم

 

اول سال به پيشنهاد بچه‌ها ديدن فيلم را هم در برنامه کلاس نوشتار خلاق پايه سوم راهنمايي گنجاندم. فرصت فيلم ديدن دست نمي‌داد تا اينکه مجبور شدم براي انجام کاري يک هفته‌اي سر کلاس‌هايم حاضر نشوم. بهترين فرصت همين يک هفته بود تا بچه‌ها به دور از من آنچه مي‌خواهند را از زبان يک فيلم بشنوند و ببينند. موضوع درس کلاس حاشيه جنگ بود و من دنبال فيلمي مي‌گشتم که ايراني باشد، از مراکز فيلم سروش قابل خريداري باشد، به موضوع تاثیرات جنگ بپردازد بدون اينکه مستقيما از جنگ و ميدان جنگ و اسلحه حرفي بزند و بالاخره آنقدر معروف نباشد که نيم فيلم‌-‌بين کلاس آنرا ديده باشند. نصفه‌روزي در مراکز پخش فيلم سروش علاف شدم و در نهايت به فيلم سفرقندهار مخملباف رضا دادم. مي‌دانستم فيلم براي بچه‌هاي چهارده‌ساله سنگين است و مي‌دانستم بدون توضيح چندان چيزي دستگيرشان نمي‌شود. با اين‌حال فکر کردم مجالي دست داده تا بچه‌ها فيلمي خارج از چارچوب‌هاي همیشگی ببينند و با نوعي ديگر از نگاه آشنا شوند. بر خلاف انتظارم فيلم با استقبال بچه‌ها مواجه شد. از انجا که يک زنگ درسي براي ديدن فيلم کافي نبود، سي‌دي دوم فيلم را همراه بچه‌ها ديدم. بچه‌ها با دهان‌هاي باز به صفحه تلويزيون زل زده بودند. موسيقي فيلم، انتخاب صحنه‌ها، نور و سکوت و تکرار‌هاي فيلم چنان پرقدرت بود که کسي از جايش تکان نمي‌خورد. بعد از تمام شدن فيلم نيم ساعتي حرف زديم. با هم سوالهايي طرح کرديم. در مورد جاهايي از فيلم که نفهميده بوديم يا انتظار داشتيم اتفاق ديگري بيفتد يا حرف دیگری زده شود و آنگونه که فکر مي‌کريم نشده بود حرف زدیم. قرار شد براي هفته بعد هر کس روي سوال‌ها فکر کند و براي هر چندتا که مي‌تواند جوابي پيدا کند.

هفته بعد کلاس در تب و تاب جواب‌ها دست و پا مي‌زد. بعضي‌ها خوب نوشته بودند و بعضي اصلا نتوانسته بودند با فيلم ارتباط برقرار کنند. بعضي‌ها نمي فهميدند آنچه ديدند چه ربطي به جنگ داشته و بعضي اذعان کرده بودند که هيچ نمي‌دانستند که جنگ فقط توپ و تانک نيست. جنگ دوران سخت و تلخ بعد از جنگ را به همراه مي‌آورد که گاهي خودش از هزار جنگ آتشين، خانمان‌براندازتر است. نوشته‌ها که تمام شد آماده مي‌شدم مبحث جديد را مطرح کنم که صدف دستش را بالا برد:  من يه چيزي بپرسم؟ کتاب را زمين گذاشتم و سمت صدف چرخيدم. وقتي صدف حرف مي‌زند قلب من به خروش مي‌آيد. انگار نويسنده‌ تواناي آينده را پيش رويم مي‌بينم. نويسنده‌اي که خوب مي‌بيند، خوب مي‌شنود و عالي مي‌نويسد. صدف با همان شيطنت هميشگيش گفت: "خانوم من يه چيزي رو اعتراف کنم؟ من واقعا از اين فيلم سفر قندهار خوشم نيومد. يعني نه اينکه خوشم نیاد اما يه جوري بود، نمي‌تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. خودمم مي‌دونم خيلي احمقم. يعني مي‌دونم بايد از اين فيلم خيلي خوشم بياد، خيلي فيلم حسابيه، مثل اين فيلم الکي‌ها نيست خيلي هم سعي کردم اما.." حرف صدف را بريدم: "صدف کي گفته بايد حتما از اين فيلم خوشت بياد ؟"

-‌ خوب آدم اگه روشنفکر باشه از اين فيلم‌ها خوشش مياد.

-‌ کي چنين حرفي زده. مخملباف يه فيلم‌سازه و براي خودش يه شيوه روايت داره که ممکنه تو که خيلي هم خوب مي‌فهمي از اون شيوه خوشت نياد يا باهاش ارتباط برقرار نکني.

صدف بهت‌زده مرا نگاه مي‌کرد: "يعني آدم حتما نبايد از اين فيلم‌ها خوشش بياد؟" سرم را به علامت منفي تکان دادم: "نه. من اين فيلم رو انتخاب کردم چون اولا اون فيلمي رو که مي‌خواستم پيدا نکردم، بعدشم گفتم شما يه جور ديگه ديدن رو هم تجربه کنين. هيچ الزامي نداره شماها خوشتون بياد. اگه خوشتون بياد معنيش اين نيست که روشنفکرين، هر کي هم که روشنفکر بود الزاما از اين فيلم‌ها خوشش نمي‌ياد." پگاه هيجان‌زده گفت: "ولي اين فيلمه خيلي جدي بود. روشنفکرها هم همشون خيلي جدين." بلافاصله با صداي بلند گفتم: "اصلا اينجور نيست. اينها کليشه‌ست. کليشه‌هايي که ما براي آدم‌ها مي‌سازيم. مي‌دونين کليشه يعني چي؟ يعني ما واسه اينکه فهممون از يه چيزهايي آسون بشه اونها رو چارجوب‌دار مي‌کنيم. يا تعريف مي‌کنيم. مثلا دوست داريم پزشک‌ها رو پولدار تصور کنيم. اونها رو با کراوات ببينيم. يا فکر مي‌کنيم دانشمندها همشون عينکين يا روشنفکرها اخمو و جدين." خواستم براشون يه مثال نقض بيارم. توي ذهنم دنبال يه شخصيت روشنفکر مي‌گشتم که يه تصوير خندون ازش ديده باشم. يه جمله ساده قابل فهم ازش شنيده باشم. يه نوشته طنز ازش خونده باشم.

زنگ خورد. بچه‌ها پشت در کلاس در مورد روشنفکرهاي جواني که ديده‌ بودند حرف مي‌زدند. من لابه‌لاي صحبتم در مورد پروژه‌ها حرف‌هايشان را مي‌شنيدم؛ آدم‌هاي اخمو، آدم‌هاي دردمند، آدم‌هايي که هيچ‌وقت نمي‌رقصند، آدم‌هايي که گاهي در بالکن‌ها مشروب مي‌خورند و مثل دودکش سيگار مي‌کشند، آدم‌هايي که غم فقرا را مي‌خورند. تا آخر زنگ تفريح به بهانه مرور پروژه‌ها سر جايم نشستم. دلم مي‌خواست حداقل يکي‌شان روشنفکري ديده باشد که کاري مي‌کند و جاي زل زدن به دور دست‌ها زير پايش را ، به همين نزديکي، درست زيرپايش را مي‌بيند.

پ.ن. عمو هومن و منجوق به اين بحث پيوستند. اگر مايليد مطلب را دنبال کنيد. 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 19 دی1387  |
 در باب آگاهي عمومي 1

 

آقا سليمون بقال محله ماست. مرد چهل و پنج ساله ترک‌زبان شادي‌ست که کم‌کم خودش را آماده بازنشستگي مي‌کند. پسرش امسال بيست ساله مي‌شود و او قصد دارد مغازه را به پسرش بسپارد. تلويزيون آقا سليمون درست روبه‌روي دخلش است. روي ميز دخل هميشه يک روزنامه چپي و يک روزنامه راستي پهن است و اگر شاگرد آقا سليمون هوس ديدن برنامه کودک نکند تلويزيون روي شبکه چهار يا شش تنظيم است. آقا سليمون هيچکدام از اخبار وطني را از دست نمي‌دهد. از حال و روز اهل محل کم‌و بيش خبر دارد و به خودش اجازه اظهار نظرهايي مي‌دهد که چندان معمول نيست. درباره تغيير بازار بورس سوال مي‌کند. درباره علت بچه‌دار نشدن ما سوال مي‌کند و اگر سه روز مداوم بستني بخرم هشدار مي‌دهد که بايد مواظب هيکلم باشم. دغدغه‌هاي مذهبي هم دارد و گاهي سر بهشت و جهنم و فلسفه زندگي و شادي و غم حرف مي‌زد و مهم‌تر از آن نظر شما را مي‌پرسد. او شک مي‌کند و از ابراز شک‌هايش واهمه ندارد. نسبت به همه محصولات استان آذربايجان حساسيت خاصي دارد و چنان از اجناس وطنيش دفاع مي‌کند که شما يادتان مي‌رود ايران از استان آذربايجان بزرگ‌تر است. آقا سليمون ويژگي مهمي دارد که کمتر در ديگران پيدا مي‌شود مي‌تواند ارتباط برقرار کند؛ با زبان خودش و در مورد دغدغه‌هاي خودش که کمي از دغدغه‌هاي فرماليته صنفش فراتر است. ارتباط آقا سليمون ارتباطي‌ست عاطفي و در عين حال داراي بار اطلاعاتي. سوال‌هاي آقا سليمون ذهن را درگير مي‌کند. جمله هاي خبري آقا سليمون بار معنايي دارد و اطلاعاتي منتقل مي‌کند که چون بومي‌ست ارزشمند است. اگر يک ماه صحبت‌هاي آقا سليمون با مشتريانش ضبط شود تصويري از دغدغه‌ها، مشکلات و نگرش يک ايراني قشر متوسط دهه هشتادي به دست مي‌آيد.

به نظرم آگاهي عمومي از راه ايجاد شبکه‌هاي ارتباطي تقويت مي‌شود. . شبکه ارتباطي دو وجه مشخص دارد که اغلب ما در هر دو ضعيف عمل مي‌کنيم. يک وجه آن اطلاع رساني درست است. به عنوان مثال بخشي از عدم موفقيت نويسنده‌هاي ايراني عدم اطلاع‌رساني درست در مورد کتاب‌هايي‌ست که نوشته مي‌شود. ناشر نويسنده‌اش را معرفي نمي‌کند. کتاب، خوب توزيع نمي‌شود. کتاب، خوب نقد نمي‌شود. خواننده‌ها نويسنده را نمي‌بينند. جايي وجود ندارد که خواننده مختصر اطلاعاتي در مورد کتاب پيدا کند و بداند آيا در دسته کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش واقع شده يا نه. جامعه نويسندگان براي خودش هويتي مستقل نمي‌سازد. نويسنده به حرف خواننده‌اش گوش نمي‌دهد. نمي‌داند او چه کتابي را جذاب و خواندني مي‌يابد. خواننده نويسنده را متهم به مزخرف‌گويي مي‌کند و نويسنده هم خواننده را متهم به بي‌سوادي. در نتيجه من جرات نمي‌کنم به اقا سليمون بگويم نويسنده‌ام. جامعه نويسندگان هويتي ندارد که مخاطبم با شنيدن شغل من تعجب نکند و نپرسد يعني چه. اگر از من بخواهد کتابي معرفي کنم نمي‌دانم چه معرفي کنم. نمي‌دانم چطور او را راهنمايي کنم تا طيف کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش را پيدا کند. حتي نمي‌توانم آقا سليمون را در يک کتاب‌فروشي تصور کنم. قطعا او رمان‌هاي عاشقانه عامه‌پسند نمي‌خواند اما هدايت هم نمي‌خواند. نمي‌توانم کتابي هم به او معرفي کنم که حتي اسمش قابل فهم نيست. من نمي‌دانم براي آقاسليمون نامي چه کتابي وجود دارد. کتابي که قهرمانش لعيا خانوم با روابط مثلثي نباشد، يک روشنفکر درمانده سيگاري هم نباشد. يکي باشد مثل خودش. نمي‌دانم اگر چنين کتابي هست کجا مي‌تواند تهيه‌اش کند. وجه دوم شبکه ارتباطي حرف زدن است. ما چقدر با هم حرف مي‌زنيم. مثلا در يک جلسه نقد کتاب با حضور نويسنده و خواننده‌ها (اگر برگزار شود!) اغلب اين اتفاق مي‌افتد. نويسنده در پوست يک روشنفکر غربي امروزي پيچيده مي‌رود و از زبان او، با واژه‌هاي او و حتي با منطق او حرف مي‌زند. خواننده در مقابل در پوست منتقد مي رود، تازه مشکل اينجاست که منتقد هم در پوست يک شيوه نگاه بيگانه متن را نقد مي‌کند. به اين ترتيب در بهترين شرايط (اگر نويسنده خودش فهميده باشد چه نوشته و مخاطب حاضر در جلسه هم کتاب را خوانده باشد!). نويسنده با مخاطب روشنفکر خيالي خودش حرف مي‌زند و خواننده هم با منتقد خيالي خودش ارتباط برقرار مي‌کند. من آنقدر در ادبيات روشنفکري نويسندگان گير کرده‌ام که نمي‌دانم اگر کتابي را به آقا سليمون معرفي کردم با کدام واژه‌ها بايد با او حرف بزنم. واژه‌هاي مشترکمان آنقدر کم است که نمي‌توانم از ارتباط نترسم. به اين ترتيب من شانس فهميدن مخاطب احتمالي داستان‌هاي آينده‌ام را از دست مي‌دهم و آقا سليمون شانس شنيدن نظرات و ديدن زندگي يک نويسنده را از دست مي‌‌دهد. بين ما هيچ چيز رد و بدل نمي‌شود. او در دنياي خودش مي‌ماند و من در دنياي خودم.  هر دو ناآگاه از آنچه در اطرافمان در جريان است.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 1 دی1387  |
 دغدغه های خانم ف

 

خانم ف زن ريزه اندام زيبايي‌ست. پوستي جوگندمي و لب‌هاي ظريف قرمزي دارد و وقتي مي‌خندد دو چال عميق خوش‌ترکيب زير گونه‌هايش نقش مي‌بندد. اولين روز سال تحصيلي به محض آنکه خودم را معرفي کردم خانم ف هيجان‌زده روي صندليش خم شد و گفت: واي خانم چپ‌کوک چه سعادتي. من پارسال دائم نوشته‌هاي کلاس شما رو دنبال مي‌کردم. خيلي دلم ميخواد از اين خلاقيت سر در بيارم. همان روز خانم ف پيش از تعطيلي مدرسه جلويم را گرفت و گفت يک پسر ده ساله دارد که حرف‌هاي عجيب و غريبي مي‌زند. بي‌اندازه باهوش و خلاق است و عاشق ديدن کارتون و کشيدن شخصيت‌هاي کارتونيست. خانم ف مي‌خواست بداند براي خلاق‌تر کردن فرزندش چه بايد بکند. از آنجا که هنوز خانم ف را نمي‌شناختم فقط پيشنهاد کردم خوراک کافي در زمينه کارتون و کاريکاتور در اختيار فرزندش قرار دهد و بيشتر از آن کاري به کار فرزندش نداشته باشد. دو هفته بعد هنوز وارد دفتر نشده بودم که خانم ف جلويم را گرفت: خانوم چپ‌کوک اين کتاب دنياي سوفي که به بچه‌هاي اول درس مي‌دين، کتاب خوبيه؟ گفتم: يعني چي کتاب خوبيه؟ خانم ف که شايد منتظر اين سوال بود گفت: يعني من براي پسرم بخرم؟ گفتم: هنوز زوده بذاريد سه-‌چهار سال ديگه. خانم ف کتاب دنياي سوفي را از روي ميز دفتردار برداشت و ورق زد: پس من خودم بخونمش که آمادگيش رو داشته باشم. بالاخره اگه پسرم بعدا سوالي داشت بتونم جواب بدم. هفته بعد خانم ف با کتاب دنياي سوفي وارد دفتر شد. با همان خنده دلرباي هميشگي روبه‌رويم نشست و گفت: خانم چپ‌کوک مي‌شه بگين اين کتاب رو چه‌جوري بخونم؟ خانم دال که پسرش هم سن و سال پسر خانم ف است روي ميز خم شد و نگاهي به کتاب انداخت: مال بچه‌هاست؟ خانم ف گفت: مال بچه‌ها که نيست اما براشون خوبه. خانم دال نفس عميقي کشيد و گفت: من نمي‌دونم اين بچه‌هاي امروز چرا کتاب نمي‌خونن. من کشته‌يار اميررضا شدم، مگه مي‌خونه. خانم جيم گفت: بايد تشويقشون کنين. خانم دال گفت: بابا مدرسه اينا دائم جايزه مي‌ده. يعني خودمون مي‌خريم مدرسه که قربونش برم. خانم ف حرف خانم دال را بريد: من به پسرم گفتم اگه از فلان ناشر چهار تا کتاب بخوني تو مسابقه قرعه کشي شرکت مي‌کني. ولي پدرسوخته حواسش جمعه. دو صفحه‌ش رو خوند اومد اول اتمام حجت کرد که سرش کلاه نره. گفت من واسه توپ و مدادتراش و اين چيزا کتاب نمي‌خونم. اگه جايزه‌ش مسافرته مي‌خونم. ديگه منم از روي ناچاري گفتم جايزه‌ش سفره، بلکه به کتاب خوندن علاقه‌مند بشه. حالا آقا اگه چهار تا کتاب بخونه بايد يه سفر بفرستيمش کيش تا تشويق بشه. تمام مدت زنگ بعد به اين فکر مي‌کردم که اگر بچه‌اي داشتم بابت خواندن چند صد کتاب هم حاضر نمي‌شدم او را به سفري چند صد هزار توماني بفرستم. آنهم به جايي که فکر تعطيل مي‌شود. ولع مرکز خريد‌هاست و چند تفريح نصفه‌نيمه‌کاره که حتي تجربه لذت را هم تمام نمي‌کند. زنگ تفريح بعدي که خورد خودم را آماده مي‌کردم، به خانم ف بگويم بايد روندي را پيدا کند که پسرش از دانستن لذت ببرد. اما پيش از آنکه من مهلت حرف زدن پيدا کنم خانم ف دفترچه کوچکي از کيفش بيرون آورد و کنارم نشست: خانوم چپ‌کوک زنگ پيش وقت نشد، هم اين کتاب رو بگين چه مدلي بخونمش، البته خوندمش ولي احساس مي‌کنم اينجوري که من خوندم نبايد مي‌خوندم، شما انگار يه جور ديگه به بچه‌ها درس مي‌دين، هم چند تا رمان خوب بهم معرفي کنين براي پسرم بگيرم. مي‌خوام رمان حسابي باشه. هيجان خانم ف اعصابم را به هم ريخته بود. پرسيدم: رمان بخونه که چي ‌بشه؟ سکوت براي لحظه‌اي فضاي اتاق را پر کرد. خانم ف مطمئنا منتظر چنين سوالي نبود.

-‌ مي‌دونيد مي‌خوام بعدا که بزرگ شد آدم حسابي بشه، چطور بگم احساس داشته باشه، لطيف باشه. مي‌خوام تصميم‌هاي خوب بگيره. خانم دال گفت: خانم پسري که لطيف باشه سر شونزده، هيفده سالگي عاشق مي‌شه. خانم ف از جا پريد: نگيد تو رو خدا، اون جوري که نمي‌خوام لطيف بشه. خانم دال گفت: وا،  لطيف شدن همينه ديگه. خانم ف چشم‌هاي ميشي کوچکش را تنگ کرد و سر انگشتان استخوانيش را بهم ماليد و بعد از مکثي کوتاه گفت: نمي‌دونم مي‌خوام باشعور باشه، مي‌فهمين چي‌مي‌گم. نمي‌خوام مثل آدم‌هاي الان بيشعور باشه. بيشعور هم نه، مردم بيشعور نيستن اما.. نمي‌دونم، مي‌خوام بچه‌م اينجوري که بقيه هستن نباشه. بفهمه. مي‌دونين چي‌گم. خوب بفهمه. خانم جيم بهت‌زده خانم ف را نگاه مي‌کرد. من با شک و ترديد گفتم: مي خوايد پسرتون آگاه باشه؟ بفهمه دور و برش چه خبره ؟ خانم ف حرفم را بريد و انگار واژه‌اي که دنبالش مي‌گشت را پيدا کرده باشد هيجانزده گفت: مي‌دونيد انسانيت رو بفهمه چيه. اين خيلي مهمه. توي رمان‌ها از انسانيت خيلي خوب حرف زدن.

از خانم ف مهلت خواستم تا ليستي از کتاب‌هاي داستاني که انسانيت را خوب تفهيم مي‌کند تهيه کنم. وسواس خانم ف در اين چند هفته به من هم سرايت کرده. هر روز اسمي مي‌نويسم و خط مي‌زنم و هر هفته به خانم ف وعده مي‌دهم که ليست کتاب‌ها را هفته بعد تحويل خواهم داد اما راستش هر بار که نام کتابي را مي‌نويسم تصوير آن همه آدم باسوادِ بي‌شعوري که در اين سي و سه سال ديده‌ام جلوي چشمانم رژه مي‌رود و فکر مي‌کنم براي آگاه شدن چيزي بيش از کتاب خواندن لازم است. به اين نتيجه رسيدم بيش از کتاب‌ها و در کنار کتاب‌ها ما نياز داريم با يکديگر حرف بزنيم. بهتر بگويم با يکديگر بلند بلند فکر کنيم. آن هم نه در مورد آزادي، دموکراسي، حقوق بشر، پست‌مدرنيسم، در مورد چاله آب جلوي در خانه‌مان، در مورد رفتار بقال سر کوچه‌مان، در مورد اينکه يک گلدان سفالي را کجاي خانه‌مان بگذاريم که احساس لذت بيشتري ايجاد کند. در مورد احساس حقارتي که همه‌مان را دارد خفه مي‌کند. ببينيم مسير فکر کردنمان در تب‌و تاب يک گفتگو چطور و چرا تغيير مي‌کند. من لیستی از کارهای ساده ای که می توانیم انجام دهیم تا لطیف و آگاه شویم تهیه کرده ام. فقط نمي‌دانم خانم ف با چهل و هشت ساعت تدريس در هفته، تصحيح هر هفته اوراق امتحاني، کار خانه، رسيدگي به درس و مشق پسرش، کلاس نقاشي و زبان و ورزش پسرش و آن‌همه کتابي که براي فرزندش تا به حال خريده فرصتي براي فکر کردن و گفتگو کردن با خودش و ديگران پیدا می کند يا نه.  

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 19 آذر1387  |
 اوباما، دموکراسی، آگاهی عمومی

 

من اولین بار لابه لای نوشته های داستایوفسکی بود که به مثبت و موثر بودن دموکراسی شک کردم. پیش از آن مثل اکثر جوان‌هایی که کمی تا قسمتی به جامعه روشنفکری ایران متمایلند حتی جرات این را هم نداشتم که به شکل حکومت دیگری غیر از یک حکومت دموکراتیک فکر کنم. حتی تا مدت‌ها هم نمی توانستم هضم کنم چطور نویسنده‌ای به خودش جرات می‌دهد بپرسد آیا قوانین نوشته شده، لازم الاجرا برای تمامی افراد جامعه است؟ آیا آنهایی که به واسطه توان ذهنی خود قدرت تشخیص خوب و بد را از هم دارند می توانند خود وضع کننده قانون و مجری قانون باشند و بعد از آن یک سوال جسورانه‌تر، آیا اداره یک جامعه به دست اکثریت جامعه مطمئن تر از اداره آن به دست اقلیت نخبه است؟

پیشرفت چشم گیر هند در سال های اخیر و نتایج  نه چندان جالب انتخابات در کشورهایی مثل فرانسه که سبقه طولانی در دموکراسی دارند سبب شد بیش از پیش به این مسئله فکر کنم که این دموکراسی محبوب ما جایی پایش می لنگد. یک ماه پیش در حالیکه خودم را آماده می کردم تا برای بچه های پایه اول دبیرستان سیر تحول اندیشه در یونان باستان را بگویم به نکته جالبی برخوردم که تا حدودی پاسخ پرسش من بود. دموکراسیی که آتنی ها اجرایش کردند یک پیش شرط اساسی داشت.  طبق نظر آتني‌ها دموکراسی فقط در شرایطی می توانست بهترین نوع حکومت باشد که سطح آگاهی‌های عمومی به اندازه کافی بالا باشد. این نکته ظریف از دید آتنی ها پنهان نمانده بود که اکثریت جامعه وقت و نیروی خود را صرف تهیه مایحتاج اولیه می‌کند و افرادی که شانس، فرصت و توان دانا شدن را پیدا می‌کنند در اقلیتند. بنابراین تشخیص خوب از بد توسط بخش عمده ای از جامعه ممکن است به سختی انجام شود و یا حتی به مخاطره بیفتد. نکته دومی هم وجود داشت؛ مردمی که گرفتار نوعی از فقرند راحت تر از دیگران به دليل فقرشان تطمیع می‌شوند. فکر می‌کنم آتنی‌ها در پانصد سال قبل از میلاد مسیح در شرایط خوب اقتصادي به‌سر مي‌بردند. بنابراین توانشان را متوجه مشکل اول کردند. سیل سوفسطائیان که راهی آتن شدند با آموزش فن سخن وری، حق خواهی، آموزش شرایط و منطق گفتگو و بالاخره ریاضیات سطح آگاهی عمومی را بالا بردند.

بعد از خواندن شرایط دموکراسي يوناني این سوال به ذهنم رسید که آگاهی های عمومی در شرایط فعلی چه تعریف می شود. زمانی فن سخنوری دانایی بود. زمانی یادگیری علم فیزیک و شیمی آگاهی محسوب می‌شد. در دنیای امروز که روابط اقتصادی و اجتماعی و مناسبات قدرت به شدت پیچیده شده چه چیز آگاهی عمومی محسوب می‌شود. چطور می شود در شرایطِ انتخاب، بهترین گزینه را برگزید بدون آنکه ماهیت رسانه‌های امروز را شناخت و نحوه تاثیر گذاری آن ها را دانست، بدون آنکه فهمید چرخه اقتصاد چگونه می‌گردد، سرمایه گذاری یعنی چه و مناسبات جدید جهانی چگونه است. ما هنوز در مدارسمان برای "باسواد" کردن بچه ها به آنها یاد می دهیم نور چگونه می شکند، انتگرال سه گانه چطور حل می شود یا دوره حاملگی فیل چقدر است. با اینکه در ارزش این بخش از دانش بشری هیچ شکی ندارم اما شک دارم آنچه ما در دنیای امروز به عنوان آگاهی عمومی نیازمند آنیم همین ها باشد. به این معنی شاید در سال های اخیر مردم در همه جای دنیا هر روز متخصص تر، مدرسه رفته تر، آکادمیک‌تر شده اند اما در عین حال بی سواد تر هم شده‌اند و انتخابات عرصه‌ای است که این بی سوادی خودش را با تمام توان نشان می دهد.

مبارزه انتخاباتی مک‌کین و اوباما از این زاویه برای من بسیار جالب بود. رقابت تنگاتنگ دو کاندیدا و در نهایت برنده شدن اوباما از ديد من می‌تواند دو تعبیر داشته باشد. نگاه خوشبینانه اینست که تغییری در جهان ما انسان‌ها در حال آغاز شدن است. حضور دوباره جوانان در انتخابات آمریکا شاید نشان این باشد که جامعه جديد متوجه این بی سوادی شده است و شاید باید منتظر تحولی در آموزش عمومی باشیم. تحولی که در نظام آموزشی جایی برای مفاهیم مهم امروز باز کند. مفاهیمی مانند جهانی شدن، رسانه، اقتصاد جدید و اصلاً تعريف انسان و مناسبات انساني امروز. نگاه بدبینانه اینست که انتخاب اوباما را تحت تاثیر هیجانی بدانیم که فضای عمومی به خصوص رسانه ها ایجاد کردند. بی سوادی مردم و وابستگی شان به رسانه به عنوان سرگرم کننده‌ترین، صادق‌ترین و وفادارترین دوستشان زمینه "یک" انتخاب را فراهم می‌کند بی آنکه این انتخاب در واقع یک انتخابات دموکراتيک باشد. رفتار آينده مردم آمريکا در مقابل بخشي از وعده‌هاي اوباما که احتمالا به اين زودي‌ها مجال محقق شدن پيدا نخواهد کرد، نشان خواهد داد کدام نگاه درست خواهد بود. اگر مردم علي‌رغم محقق نشدن پاره‌اي از خواسته‌هايشان پشت ريس‌جمهورشان ايستادند، معنيش مي‌تواند اين باشد که جامعه آمريکا توانسته سطح آگاهي عموميش را آنقدر ارتقا دهد که مردم متوجه عملي بودن يا نبودن يک خواسته بشوند هرچند در تبليغات انتخاباتي شعار مهمي باشد و اگر غم‌نامه‌ها نوشته شد و اعتراض‌ها از ميان همان‌ها که در پيروزي اوباما اشک ريختند برخاست، نشان از آنست که کار، کار رسانه‌هاي تبليغاتي بوده وگرنه مردم همان مردمند که جامعه امروزشان را در حدود جامعه حرفه‌اي‌شان که برايشان امرار معاش مي‌کند مي‌شناسند و بس.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 24 آبان1387  |
 در باب نويسندگي – قسمت دوم

 

در بخش اول نويسندگي را در تعريفي ساده اين‌طور تصوير کردم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. بنابراين نويسنده بايد دو توانمندي مشخص داشت باشد؛ اول اينکه بتواند خوب فکر کند و دوم اينکه بتواند فکرش را خوب بنويسد. از ديد من فرد با اعمال اين دو پارامتر مستقل از اينکه در چه حيطه مي‌نويسد و با چه ترفندي داستانش را براي خواننده نقل مي‌کند نويسنده است.  اين داستان مي‌تواند نقلي از تاريخ باشد. داستاني براي فهم بهتر يک پديده فيزيکي باشد يا زندگي آدم‌هايي باشد که اطراف ما مي‌آيند و مي‌روند. اما سوال دوم اينست که آيا نوشتن پيش‌نياز خاصي احتياج دارد. اين سوال براي خيلي از کساني که قبل از پيدا کردن حرفي براي گفتن دست به نوشتن مي‌برند پيش مي‌آيد به خصوص براي کساني که بين عرصه‌هاي نوشتن، ادبيات داستاني را انتخاب مي‌کنند. به نظرم جواب در چگونگي مطرح شدن همين سوال مستتر است. چه مي‌شود که کسي فکر مي‌کند براي نوشتن بايد چيزهايي بياموزد. چه مي‌شود که بخشي از شرکت‌کنندگان جلسات اسطوره‌شناسي، نقدادبي ،نشانه‌شناسي، فلسفه و غيره را کساني تشکيل مي‌دهند که قصد نويسنده شدن دارند. خيلي از نويسنده‌هاي تازه‌کار کم و بيش در اولين تصاويري که خلق مي‌کنند وا مي‌مانند. نمي‌دانند چطور خواسته ذهني‌شان را به تصوير بکشند. نمي‌دانند چطور پريشاني شخصيتشان را تصوير کنند. گروهي همان ابتداي کار اين نقصان را گردن ناتواني زبان مي‌اندازند. گروهي که مصرترند اشکال را در ناداني‌شان جستجو مي‌کنند؛ ناداني در فن نوشتن. کلاس‌هاي داستان‌نويسي پر از مشتاقان ادبياتي‌ست که فکر مي‌کنند يادگيري فنونِ پاي کتاب نشاندن خواننده راهشان را باز خوهد کرد. گروهي از اين هم فراتر مي‌روند. فکر مي‌کنند ندانستن اسطوره‌ها، مکتب‌هاي فکري، فلسفه و .. عامل ناتوانيشان شده. بدين ترتيب بخش عمده‌اي از پتانسيل داستان نويسي به بي‌راهه مي‌رود. من بدون اينکه دخالت عواملي از اين دست را در ناتواني نويسنده رد کنم معتقدم علت اصلي در اينگونه ناتواني‌ها نيست. شايد چيزي که کمتر نويسنده‌ها از آن حرف مي‌زنند اينست که ناتواني در نوشتن يک تصوير بيشتر به دليل اينست که نويسنده تازه‌کار واقعا نمي‌داند چه مي‌خواهد بگويد. به عبارتي آن ايده خامي که در ذهنش پرورانده را به خوبي نفهميده. نويسنده زماني مي‌تواند واژه‌هاي خوب براي تعريف يک نانوا در داستانش پيدا کند که درکي از دنياي دروني، اعتقادات، باورها و رفتارهاي يک نانوا داشته باشد. براي فهم اين مسئله بايد فهمي از فقر و حرارت کوره‌اي که او دوازده‌ساعت پايش مي‌ايستد داشته باشد. براي فهم فقر بايد بداند فقر را کجاي کره زمين نگاه مي‌کند. اگر نانوايش ايراني‌ست بايد درکي نسبي از جايگاه و تعريف فقر در فرهنگ ايراني داشته باشد. نويسنده در جريان نوشتن قدم به قدم فکر مي‌کند و قدم به قدم همه آنچه نياز دارد را مي‌تواند پيدا کند. واقعيت اينست که همه آنچه نويسنده لازم دارد در جريان نوشتن خودش را نشان مي‌دهد. کافي‌‌ست نويسنده به دنبال روشن کردن ابهام‌ها برود و کار تمام است. نويسنده تازه‌کاري که متوجه اين نقاط نيست به جاي بهتر ديدن دنياي اطرافش يا مطالعه کتاب‌ها در جهتي که به سوالاتش پاسخ دهد دنبال اطلاعات ديگري مي‌رود که اگر چه مفيد است اما گام اول نيست. گام اول در نوشتن، بکاربردن کلمه است. همانطور که گام اول در نقاشي، کشيدن خط است. خط‌هاي راست و بلند و پر قدرت. پيش‌نياز نوشتن فقط تجربه نوشتن است. تجربه نوشتن، تجربه دقيق‌تر ديدن اطراف است. تجربه بهتر خواندن کتاب‌هاست. تجربه درک آدم‌هايي‌ست که قرار است شخصيت داستان يا حتي خواننده باشند. خلاصه بگويم پيشنياز نوشتن، احاطه به چيزي‌ست که نويسنده مي‌خواهد بنويسد. 

آنچه من اينجا گفتم به معني رد عناصري که به عنوان ابزار  قدرت يک نويسنده مطرح مي‌شود نيست. نويسنده‌هاي خوب اغلب حجم قابل توجهي اطلاعات متعدد دارند. از نويسنده‌ داستان‌هاي علمي تخيلي گرفته تا ستون‌نويس‌هاي روزنامه‌ها. نويسنده خوب منطق قوي دارد. نويسنده خوب مشاهده‌گر خوبي‌ست؛ حتي اگر بخش عمده نوشته‌هايش رنگ و بوي خيال‌پردازي داشته باشد. نويسنده خوب جسور است و ذهن خلاقي دارد. نويسنده‌هاي خوب اغلب دغدغه‌هايي را به چالش مي‌کشند که در تاريخ بشر ماندگار شده و هنوز جواب قاطع و روشني برايشان نيست. اما نکته اينجاست که گام اول، گامي که بلند است و بسيار زمان‌بر، همان تجربه کلمه است.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 22 شهریور1387  |
 در باب نويسندگي - قسمت اول

 

در طول چند ماه گذشته ايميل‌ها و نظراتي دريافت کردم که سوالاتي را در زمينه نويسندگي مطرح مي‌کردند. مجموعه سوالات را مي‌شد در سه سوال اصلي خلاصه کرد. پرسش اول اينکه چطور مي‌شود نويسنده شد؟ پرسش دوم اينکه آيا نويسندگي پيش‌زمينه خاصي نياز دارد؟ و پرسش آخر اينکه آيا کلاس‌ها و کارگا‌ه‌هاي داستان‌نويسي کمکي به نويسنده شدن مي‌کنند يا نه؟ قصد دارم نظرم در مورد هر سوال را در يک پست جداگانه به بحث بگذارم. قطعا نوشته من فقط يک نظر است و ارزش يک راي را دارد. نظرات ديگران مي‌تواند تا حد زيادي در غني شدن پاسخ اينگونه سوال‌ها موثر باشد.

 پرسش اول: چطور مي‌شود نويسنده شد؟

روزي دانشجويي در جلسه سخنراني يکي از نويسندگان به‌نام دستش را بالا برد و پرسيد: "استاد من مي‌خوام نويسنده بشم اما نمي‌دونم بايد چکار کنم." نويسنده بلافاصله جواب داد: "دوست عزيز به جاي شرکت در اينگونه جلسات گوشه دنجي پيدا کن و بنويس." به باور من نويسنده شدن يعني نوشته شدن. اگر کسي توانست دنياي ادراک خودش را در قالب نوشته بگنجاند نويسنده است. با اين حساب هر کسي که دفترچه يادداشت روزانه‌اي دارد يا گاهي دريک فضاي مجازي احساسات و دريافت‌هايش را به معرض خوانش ديگران مي‌گذارد نويسنده است. اما در واقع جامعه گروه خاصي را به عنوان نويسنده مي‌شناسد. شايد دقيق‌تر باشد بگويم که جامعه بر اساس آثار خاصي امتياز نويسنده بودن را به افراد اعطا مي‌کند. عاملي وجود دارد که يک دفترچه يادداشت روزانه را از يک اثر هنري جدا مي‌کند. مي‌خواهم براي نزديک شدن به تجسم يک نويسنده سوال ديگري را مطرح کنم. زندگي يک نويسنده چه فرقي با زندگي ديگران دارد يا شايد بايد بپرسم چه چيزي زندگي يک نويسنده را از زندگي ديگران متمايز مي‌کند؟ چه بر افکار يک نويسنده مي‌گذرد؟ سيگار مي‌کشد و قهوه مي‌خورد و به ياس و نااميديش مي‌انديشد؟ روابط عجيب و غريب جنسي دارد؟ کفشش پاره است و زير بغلش سوراخ است؟ موهايش را مي‌بافد يا گوشه کافه‌ها پرسه مي‌زند و از هر چيزي با هيجان زياد حرف مي‌زند؟ شورشگر است؟ سنت‌شکن است؟ ديوانه است؟

من فکر مي‌کنم نويسنده کسي است که صدايي دروني به او مي‌گويد تو حرفي براي گفتن داري. چيزي که مي‌خواهي ديگران بشنوند. چيزي که شنيده شدنش براي تو مهم است؛ بسيار مهم است. آنقدر که نمي‌تواني از اين شنيده شدن چشم بپوشي. آنچه نويسنده مي‌خواهد بگويد شايد اغلب داستان ساده‌ و تکراريي باشد اما آنچه گفتن همين داستان ساده را براي نويسنده بسيار مهم و حياتي مي‌کند حرفي‌ست يا عقيده‌اي‌ست يا سوالي‌ست که پشت داستان خوابيده است. فرق نويسنده با ديگران شايد در همين نکته باشد. پسِ داستان‌هاي ساده يک چالش مهم پنهان شده است. چالشي که ديگران به واسطه نگاه آسان‌گيرشان احتمالا از آن غافلند يا ترجيح مي‌دهند غافل بمانند.

بخشي از وجود نويسنده دائم در حال فکر کردن است. او دعواي ساده دو لات بي‌سروپا در خيابان را مثل ديگران نمي‌بيند. در جريان دعوا مردها را با دقت نگاه مي‌کند. از سوراخ پاشنه جوراب يکي گرفته تا پرش آرام و نامحسوس پلک ديگري. نويسنده در ذهنش صدا و آواي کلام مردها را ضبط مي‌کند. براي دعوا دلايلي بيش از دلايل پيش پا افتاده دور و بري‌ها پيدا مي‌کند. پرونده دعواي دو همشهري در يک ظهر داغ تابستاني با عبارت ساده‌اي مثل " آقا اعصاب‌ها داغونه" در ذهنش بسته نمي‌شود. نويسنده نسبت به عواطف و مناسبات انساني حساس است و سعي مي‌کند درون آدم‌هاي اطرافش را کنکاش کند. نويسنده نمي‌تواند راحت قضاوت کند زيرا اغلب براي رفتارهاي انساني دلايل متعددي در ذهنش طرح مي‌کند. اين همه را گفتم که بگويم به نظرم نويسنده دنيايي پويا، پرسوال و پر از گفتگو در درونش دارد. در اين دنياي دروني ايدئولوژي‌ها، فلسفه‌ها و ديدگاه‌ها با رفتارها و کردارهاي آدمي مطابقت داده مي‌شود. نظريه‌هاي علمي و جهان‌بيني‌ها به چالش کشيده مي‌شوند. دانش بشري، هر آنچه‌ که تا به امروز کشف و ضبط شده در ذهن نويسنده يک قانون مسلم و قطعي نيست، بلکه ميداني‌ست براي محک‌خوردن با رفتارهاي آدمي. شخصيت‌هاي داستان‌هايي که ماندگار شده‌اند اغلب آدم‌هاي عجيب و غريبي نيستند. موقعيت‌هاي داستاني هم اغلب موقعيت‌هاي آشنايي‌ست. حتي در بسياري از موارد قصه‌اي که روايت مي‌شود هم قصه‌ نو و تازه‌اي نيست. شايد قصه‌هاي داستان‌هاي بزرگ بارها و بارها ميان مردم تعريف شده باشد. اما آنچه نويسنده تعريف مي‌کند به واسطه نگاه عميقي که به لايه‌هاي مختلف روان آدم‌ها يا تحولات و تغييرات يک اجتماع دارد عمق پيدا مي‌کند و از قصه‌هاي روزمره جدا مي‌شود.

مي‌خواهم حرفم را تا به اينجا اينطور خلاصه کنم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. هر نويسنده‌اي بر حسب علاقه شخصيش از زاويه‌هاي خاصي به يک رويداد نگاه مي‌کند. نويسنده‌اي که علاقه‌مند تاريخ است در نوشته‌هايش رگه‌هايي از تحليل‌هاي عميق تاريخي ديده مي‌شود. نويسنده‌اي که اسطوره‌ها جذبش کرده‌اند در نوشته‌هايش اسطوره‌ها را به ميدان مي‌کشد. آنچه همه نويسندگان را با علايق مختلف و گرايش‌هاي مختلف در کنار هم قرار مي‌دهد نگاه عميق و گستاخ آنها در به چالش کشيدن يک عرصه خاص است. اگر بخواهم دقيق‌تر متفکر را تعريف کنم نويسنده اينگونه در نظرم تجسم مي‌شود: نويسنده کسي است که در زندگي خود و ديگران به کنکاش مي‌پردازد. خوب مي‌بيند. سوال مي‌کند و براي سوال‌هايش به دنبال جواب مي‌گردد. داستان قصه‌اي است که به بهانه آن نويسنده فکرش را در حيطه‌اي خاص به نمايش مي‌گذارد. به عبارتي نويسندگي يکي از زبان‌هاي بيان فکر است. زباني که در آن به واسطه کلام و قصه انديشه‌اي بازگو مي‌شود. پس هر کس فکر مي‌کند، سوال مي‌کند، به دنبال پاسخ مي‌رود و نتيجه اين جستجويش را در قالب يک نوشته پياده مي‌کند نويسنده است.

ابزار نويسنده شدن خوب ديدن، فکر کردن و نوشتن است. از هر زمان که اين سه عامل کنار هم قرار بگيرند نويسندگي آغاز مي‌شود.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 15 شهریور1387  |
 چرا‌هاي مهم بچه‌ها

 

سر کلاس نقد ادبي يکي از بچه‌ها پرسيد: خانوم نويسنده دقيقا در مورد چي مي‌نويسه؟ سوال سختي بود. ده دقيقه بيشتر تا انتهاي زنگ نمونده بود و از اونجا که آخرين جلسه کلاس‌هاي تابستوني بود مي‌خواستم جواب بسته شده قابل قبولي به شاگردم بدم. گفتم: نويسنده دنيايي رو که مي‌بينه مي‌نويسه. اين دنيا مي‌تونه يه دوره‌اي از تاريخ باشه. يه شهر باشه. يه رابطه دو نفره باشه يا حتي مي‌تونه دنياي دروني يه آدم باشه. يکي ديگه از بچه‌ها حرفم رو قطع کرد: خوب اين به چه درد مي‌خوره؟ ما که خودمون چشم داريم مي‌بينيم. گفتم: دقيقا نکته همينجاست. نويسنده معمولا چيزهايي رو مي‌تونه ببينه که ديگران نمي‌بينن. نويسنده، خوب مي‌تونه ببينه. نويسنده وقتي چيزي رو مي‌بينه، کنکاشش مي‌کنه. به عبارتي نويسنده افق ديد بازتري داره. قيافه‌ها همه بهت‌زده بود. واسه اينکه قضيه ملموس بشه گفتم: بذارين يه مثال بزنم. اگه شما راه بيفتين و سفر کنين، مي‌بينين بين توريست‌ها يه گروه جوون کم سن وسال هم هست. دختر و پسر‌هاي جووني که راه مي‌افتن تا دنيا رو ببينن. اين جماعت معمولا مي‌خواد ببينه بقيه دنيا چه‌جوري به زندگي نگاه مي‌کنه. آدم‌هاي شکم‌سيري هم نيستن. اين‌جوري نيست که از بس پولدار و مرفه‌ن به فکر اين کارها ميفتن. اتفاقا اين گروه معمولا خيلي سبک و کم‌خرج سفر مي‌کنن. خيلي از اوقات پول مورد نياز يا غذاي مورد نيازشون رو در طول سفر و با کارهاي کوچيک مثل ظرف شستن، تميز کردن يه کافه يا ساز زدن در ميارن. بچه‌ها زدن زير خنده. چند نفر اه و پيف کردن. يکي با تعجب پرسيد: خوب چرا پول نمي‌برن؟ گفتم: واسه اينکه پول شانس ديدن و تجربه کردن رو ازشون مي‌گيره. نمي‌ذاره با مردم حرف بزنن، باهاشون ارتباط برقرار کنن. خيلي‌هاشون بين مردم کشور ميزبان دوست پيدا مي‌کنن. يکي پرسيد: دوست اين‌جوري به چه درد مي‌خوره؟ گفتم داشتن دوست‌هايي که خيلي با آدم متفاوتن افق ديد رو باز مي‌کنه. شما مي‌تونين تو موارد کوچيک و ريز ببينين چطور آدم‌ها مي‌تونن متفاوت از هم فکر کنن و در عين حال هر کدومشون جاي خودشون درست فکر کنن. اين مسئله کمک مي‌کنه ما بهتر همديگر رو تحمل کنيم. درضمن اينکه داشتن دوست معمولا آدم‌ها رو خوشحال مي‌کنه. مي‌خواستم بگم خوشبخت هم مي‌کنه. احساس امنيت هم ايجاد مي‌کنه. احساس هم‌دردي هم ايجاد مي‌‌کنه. اما قيافه‌ها بدجور بهت‌زده بود. يکي گفت: يعني پول هتلشونم نمي‌برن؟ گفتم اينا معمولا يه جاهايي مي‌خوابن مثل مهمون‌خونه‌ها و چون مطمئن بودم هيچکس مهمون‌‌خونه نديده گفتم: يه اتاق با چند تا تخت که دست‌شويي و حمومش با اتاق‌هاي ديگه مشترکه. از امکانات رفاهي هم خبري نيست. تقريبا فقط يه جاي خوابه. يکي ديگه از بچه‌ها با همون حالت متعجب پرسيد: يعني نمي‌رن هتل؟ گفتم نه. دو سه نفر به هم نگاه کردن و با تعجب گفتن: پس اصلا واسه چي مي‌رن سفر؟

زنگ خورد و من جواب درستي به سوال بچه‌ها ندادم. در طول اين هفته با خودم فکر مي‌کردم بايد از قبل جوابي براي يه چنين سوال‌هايي آماده کنم که موقع جواب دادن سر از ناکجا‌آباد در نيارم. اما وقتي سوال‌هاي مشابهي که قبلا هم از من پرسيده شده بود کنار هم گذاشتم به اين نتيجه رسيدم که اغلب سوال‌ها جواب مشابهي دارن. قضيه اينه که بعضي‌ها لذت فکر کردن و باز کردن افق ديدشون رو کشف مي‌کنن؛ با نوشتن يا نقاشي کردن يا سفر کردن، ... بعضي‌ها متوجه مي‌شن که باز شدن افق ديد و نگاه کردن به جهان خارج از چارچوب‌هاي مرسوم نه تنها لذت فردي به همراه داره بلکه در دراز مدت کيفيت زندگي جمعي رو هم بهبود مي‌بخشه. اما مسئله اينجاست که با چه ابزاري مي‌شه به بچه‌ها نشون داد بهتر ديدن جهان در نهايت زندگي رو لذت‌بخش‌تر مي‌کنه.

فکر کردم بايد به بچه‌ها نشون داد آدم‌هايي از اين دست چه خصوصياتي دارن. آدم‌هايي که لذت زندگي رو مي‌شه در چشم‌هاشون ديد؛ در اميدواريشون، در هدفمند بودنشون، در غرولند نکردن‌هاشون، در رضايت خاطرشون، در سبکي بي‌پايانشون و در عشقي که در کلامشون جاريه. به نظرم راه‌حلي خوبي اومد براي اينکه فرق آدمي رو که در چارچوب‌هاي ثابتي گير افتاده رو با آدمي که به دنبال شناخت بهتر زندگيه نشون بدم. فقط يک مشکل کوچيک براي خودم مونده. دور و برم آدم‌هايي که بشه با انگشت نشون داد و گفت من از اين آدم حرف مي زنم به طرز دردآوري کميابه.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 9 شهریور1387  |
 باز هم در باب روشنفکری

 

نامه يک ‌کوک‌بالا به يک چپ‌کوک

  چپ‌کوک عزيز بنده پست آخر شما را خواندم. نظرات دوستان را هم خواندم و به اين نتيجه رسيدم که همانطور که آقاي ناصر فکوهي عزيز به عنوان يک روشنفکر نتوانسته بر شما شهروند عزيز تاثير بگذارد. شما شهروند عزيز هم نتوانسته‌ايد با پست‌تان بر ديگر شهروندان عزيز تاثير بگذاريد. چرا ؟ دليل اولش مي‌تواند اين باشد که پست شما هم به اندازه ‌مقالات روشنفکري موجود تخمي‌ست و شما اصلا نتوانستيد اين دغدغه را در ذهن ديگر شهروندان عزيز ايجاد کنيد که خلايق! وقت آن رسيده که دوباره روشنفکر را تعريف کنيم و بگوئيم چه انتظاري از روشنفکر داريم. اصولا قرار است اين قشر عزيز چه غلطي بکند. چه‌طور نان بخورد. چه‌طور فکر کند. فکرش را چطور بيان کند که امثال شما چپ‌کوک عزيز خرفهم شويد. دليل دومش مي‌تواند اين باشد که اصولا دغدغه شما در باب ضرورت فکر کردن بر مبناي اطلاعات داخلي و موجود، دغدغه ديگر گروه‌هاي شهروند وبلاگ‌خوان نيست و ديگران به تخمشان هم نيست که اصلا بايد يا نبايد قشر روشنفکر داشته باشيم. اين به تخم نبودن هم سه دليل مي‌تواند داشته باشد يا شما برج عاج نشينيد و حرف مفت مي‌نزنيد. يا شهروندان عزيز برج عاج نشينند و نمي‌شنوند. يا هيچکداممان را در برج‌ها راه نمي‌دهند و همگي پاي برج‌ها خماريم و حاليمان نيست. 

چپ‌کوک عزيز حتما اين لطيفه را شنيده‌ايد که نقل مي‌کنند يکي از هم‌وطنانمان عازم فرانسه بود و زبان نمي‌دانست. دوستان توصيه کردند ابتداي هر کلمه يک لِ بياورد و خودش را خلاص کند. دوست عزيز ما از هواپيما پياده شد و گفت: لِ تاکسي. تاکسي ايستاد. گفت: لِ رستوران. تاکسي جلوي يک رستوران شيک ترمز کرد. دوست عزيز ما منوي غذا را ديد. چيزي سر در نياورد. گفت: لِ چلو‌کباب. چلوکباب زعفراني حاضر شد. دوست عزيز ما سير خورد. آروغي زد. يک‌بري نشست. بادي به غبغب انداخت و به گارسون گفت: عجب زبون تخمي مسخره‌اي داريد. گارسون صورتحساب را روي ميز گذاشت و گفت: دوست عزيز اگر من ايراني اينجا نبودم به شما لِ‌گوز هم نمي‌دادند.  حالا حکايت ماست. بنده هم فکر مي‌کنم اگر همين چهارتا کتاب ترجمه هگل و لاکان و  فوکو و دريدا را از قشر روشنفکر فعلي ما بگيرند انديشه که هيچ، لِ‌گوز هم نمي‌تواند توليد کند.

اين گونه است که چاره‌اي جز اين نداريم که روشنفکر را دوباره تعريف کنيم. روشنفکري که حرف ديگران را نشخوار نکند. اول بلد باشد فکر کند و دوم بتواند با دستمايه موجود چيزي براي خودمان بسازد.

امضاء : کوکِ ‌بالا

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 31 تیر1387  |
 روشنفکر حذف مي‌شود چون "مي‌تواند" حذف بشود

 

سايت هفتان در تاريخ 22 تيرماه به مقاله‌اي از ناصر فکوهي در روزنامه کارگزاران با عنوان "روشنفکران: جادوگران عصر جديد" ارجاع داده است. قاعدتا مقاله‌اي با اين عنوان بايد سوالاتي از اين دست را پاسخ بدهد که چگونه يا چرا روشنفکران جادوگران عصر جديد هستند؟ چه تاثيري در عصر جديد دارند که مي‌توان واژه جادوگر را به آنها نسبت داد؟ چه جايگاهي در مناسبات سياسي- فرهنگي يا اقتصادي جامعه دارند؟ چه جايگاهي در شبکه اطلاعاتي دارند؟ اينکه روشنفکران جادوگران عصر جديدند مختص غرب است يا مختص جامعه کنوني ما يا حتي جهان‌شمول است؟

مقاله هيچ ربطي به اين سوال‌ها ندارد. پاراگراف اول اشاره‌اي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دوره‌هاي تاريخي‌ دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتاب‌سوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر مي‌کند که اصولا کم پيش مي‌آيد در دوره‌اي از تاريخ همه آدم‌ها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح مي‌کند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بوده‌اند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد مي‌گويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدم‌هايي جدا از مردم، بي‌ريشه، بي‌تاثير، پناه گرفته در برج عاج، بي‌درد، کافه نشين، اخيراً بي‌سواد، بي‌خبر از همه چيز، بيکار معرفي مي‌کند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا مي‌کند يا به عزايي مي‌نشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادي‌اش را با له کردن و تکه‌تکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشسته‌اند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخم‌زبان‌هاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشن‌ها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا مي‌کنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"

در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران مي‌گيرد و مي‌گويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانه‌اي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ مي‌دهد. مي‌گويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نمي‌فهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کرده‌اند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل ساده‌پنداري‌ها و تقليل واقعيت کوتاه نمي‌آيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه مي‌کند و مي‌گويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.

روشنفکر سرمايه‌اش انديشه‌است و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشه‌اي منسجم، داراي منطق و پيش‌برنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويه‌اي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب مي‌شناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بي‌محتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونه‌اي‌ست از مقالات روشنفکري امروز که تازه براي عامه مردم نوشته و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمک‌نشناسي‌ست که نمي‌فهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مي‌نويسد و به تصوير مي‌کشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما مي‌تواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه مي‌کنم و تفسير و ساده‌سازي و عامه‌فهمي انديشه‌هايم را به منتقد مي‌سپارم تا اين انديشه‌هاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار مي‌کند و براي او داستان و مقاله مي‌نويسد و نقاشي مي‌کند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرمي‌دهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند.

مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان مي‌دهد، نه به فکر وادار مي‌کند، نه سوالي در ذهنم ايجاد مي‌کند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح مي‌کند جوابي مي‌دهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقاله‌اي به راحتي "مي‌تواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب مي‌شود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف مي‌زند.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 28 تیر1387  |
 يک پست سگي

 

مثل سگ از مردن مي ترسم. مثل سگ از مريض شدن مي ترسم. از اينکه سرطان بگيرم و مجبور شم اون شيمي‌درماني‌هاي مسخره حال‌به‌هم زن رو انجام بدم. جراتش رو هم ندارم بي‌خيال درمان بشم. بگم ميشينم تا مرگ بياد. بدتر از همه مثل سگ از مردن اطرافيانم مي‌ترسم. به خودم مي‌گم بدبخت بيچاره مگه پدرت مرد تونستي غلطي بکني. مگه مادرت مرد تونستي غلطي بکني.  گاهي به خودم مي‌گم اصلا کي گفته تو با سرطان مي‌ميري. مي‌شينم راه‌هاي مردن رو واسه خودم رديف مي‌کنم رو کاغذ.

تصادف، سرطان، سکته، زلزله، قتل، گازگرفتگي، سقوط از ارتفاع، ضربه‌مغزي، پارکينسون، آلزايمر، ايدز، طوفان( اگه برم آمريکا، اونم قسمت‌هاي بادخيزش)، رعدوبرق، سيل، عمل جراحي، سقوط هواپيما، جنگ، جنگ، بازهم جنگ در انواع مختلفش

هي مي‌نويسم. خيلي مي‌شه. تازه برگه رو که تا مي‌زنم، مي‌بينم يک عالمه راه‌هاي بديع تصادفي مردن مونده. مثلا اينکه درحاليکه در سايه‌سار درختي با دهن باز خوابيدي و خواب‌هاي طلايي مي‌بيني يه زنبور قرمز گردن کلفت بره تو دهنت و ته حلقت رو نيش بزنه و نفس بي‌نفس. تمام. به همين راحتي.

گاهي به خودم مي‌گم بابا تو خيلي خودت رو تحويل مي‌گيري. اصلا کي گفته به اين راحتي ظرف حداکثر دو سه سال مي‌ميري. ممکنه يه عمر دياليزي بشي. يا بيفتي رو صندلي چرخ‌دار يا کور بشي. دوباره يه تيکه کاغذ برمي‌دارم و هي مي‌نويسم. انواع راه‌هاي عذاب کشيدن در دنيا:

دياليز هفتگي. قطع هر دو پا به دليل سر خوردن روي کيسه سرنج چهارشنبه‌سوري همسايه. کوري کاملا بي‌دليل؛ آن هم از هر دو چشم.

برگه‌ها رو که مي‌گذارم کنار بيشتر مي‌ترسم. پس من اين وسط چکاره‌م؟ من تسليمم. به خودم مي‌گم: بدبخت‌ترين آدم تو اين دنياي بي‌در و پيکر اونيه‌که واسه خودش يه توهمي نداشته باشه بهش تکيه کنه.

مي‌شينم پاي برنامه‌هاي حيات وحش. زل مي‌زنم به اون يه دونه موش بدبختي که بين اين همه موش نصيب عقاب مي‌شه. راوي برنامه با قدرت و اطمينان مي‌گه: و ناگهان ( نه از روي برنامه يا حکمت يا هر کوفت ديگه، فقط ناگهان و از روي تصادف) موش از سوراخ بيرون مي‌آيد و از شانس! ( نه نوبت يا بخت يا هر کوفت ديگه) بد موش، عقاب تيزپرواز جايي ايستاده که موش بينوا در محدوده ديدش قرار گرفته. به خودم مي‌گم آخه ديوونه تو چه اصراري داري واسه اين جريان به اين احمقانه‌گي قاعده قانون دربياري يا چه‌ميدونم منطق بتراشي. تو هم مثل اون موشه. اصلا شايد اگه چند تا موجود از يه کره ديگه تو رو نگاه کنن همين رو بگن. اصلا ولش کن. دنيا همينه. سر بجنبوني يکي ليز مي‌خوره زير خاک. اصلا هم مهم نيست چه غلطي تو زندگيش کرده. باور کن. همش همينه. همينجوريه. قانونش همينه. ميان. مي‌رن. دوباره ميان. دوباره مي‌رن.

پشت فرمون يه کاغذ درميارم و ليست اطرافيان نزديکي روکه رفتن  روي برگه مي‌نويسم. مادرم. پدرم. دايي قباد. دايي سيروس. دايي کوروش. عمو يحيي. زن‌عمو شمسي. عمو ابراهيم. باباي مامان. باباي بابا. مامان بابا. زن همسايه بالايي که دوستش داشتم. زن همسايه پائيني که باحال بود

همينجوري مي‌نويسم. همينجوري مي‌نويسم و به هر اسمي که مي‌رسم به خودم مي‌گم نترس نکبتي. مي‌بيني چقدر زيادن. ترس نداره که. اگه اونوري وجود داشته باشه تازه خرکيفم مي‌شي. به خودم مي‌خوام بازم بگم که يکي مي‌کوبه به شيشه ماشين که پارک کردم گوشه خيابون تا راحت‌تر فکر کنم. آقاي شقاقيه. دوست خانوادگي قديمي‌مون (البته اون زمون که خانواده بوديم). ذوق زده پياده مي‌شم. بغلش مي‌کنم. اشک مي‌ريزم، مي‌پرسم: حالتون چطوره؟ پير شده اما سرحال و شاده. مي‌گه خوبم. خيلي خوب. من فرصت نمي‌دم اون چيزي بپرسه مي‌گم پسر بزرگتون چطوره، کوچيکه چي، خانومتون چي، پدرتون چي، دخترتون چي، مادربزرگ بچه‌ها زنده‌ان، به‌به ايشالا هزار سال عمر کنن. برادتون. اون پسرعموتون که آمریکا بود. ضربان قلبم مي‌ره بالا. هر بار که با لبخند سر تکون مي‌ده و مي‌گه خوبن خونم به جوش مياد. تا آخرين سلول خاکستري حاوی اطلاعات آقاي شقاقي رو مي‌کشم بيرون بلکه يه مرده وسط قوم و خويش‌هايي که من مي‌شناسم پيدا کنم. اما خبري از مرگ نيست.

مي‌ريزم به هم. بابا اين چه مدلشه. اون وقت مي‌گن چرا مي‌ترسي. ليستم رو باز مي‌کنم و زل مي‌زنم به ليست لاکردار که محض رضاي خدا يکي‌شون به شصت سال نرسيده. ديگه به نظرم مرگشون طبيعي نمياد. دوباره مي‌ترسم. مثل سگ از مردن مي‌ترسم. مثل سگ از مردن اطرافيانم مي‌ترسم. مثل سگ کز مي‌کنم گوشه لونه‌م. زور مي‌زنم يه رابطه کوفتي منطقي بين اين مردن و اون نمردن پيدا کنم.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 6 تیر1387  |
 وبلاگ به مثابه يک کالاي فرهنگي

 

در طول نزديک به يک سالي که از وبلاگ نويسي من گذشته بارها از اينکه حجم مطالب وبلاگيم از حجم داستان‌هايي که براي مکتوب شدن نوشته‌ام بيشتر شده، دلخور شده‌ام. گاهي فکر کرده‌ام شايد وبلاگ نويسي بهانه‌اي‌ست براي يک نويسنده تنبل که کار جدي‌اش را به تاخير بيندازد. گاهي دوستان نازنيني برايم ايميل فرستاده‌اند و پيشنهاد کرده‌اند به فکر نوشتن در يک مجله يا تهيه يک کتاب باشم؛ کاري که کمي جدي‌تر به نظر مي‌رسد. گاهي هم دوستاني با تعجب به حجم نوشته‌هاي وبلاگم اشاره‌ کرده‌اند و گفته‌اند: "واقعا اين همه اينجا وقت مي‌گذاري؟ که چي بشه؟" برخورد با وبلاگ‌نويسي روي ديگري هم دارد. چند روز پيش يکي از دوستان وبلاگ‌خوانم اعتراف کرد که کار احمقانه وبلاگ‌خواني را کنار گذاشته و دارد سعي مي‌کند به دنياي واقعي بازگردد؛ همانطور که يک معتاد بازمي‌گردد. دوستي مي‌گفت از اينکه هر روز سري به نوشته‌هاي بي‌سرو ته‌ي بزند که دائم همديگر را نقض مي‌کنند و دست آخر به آدم نمي‌گويند چه چيز درست است و چه چيز غلط، خسته شده. ديگري هم مي‌گفت وبلاگ‌ها براي خودشان طول عمري دارند و بعد از مدتي به چرند گويي مي‌افتند.  

به نظر مي‌آيد وبلاگ‌نويسي و وبلاگ خواني هر دو تبي گذرا هستند. نه وبلاگ نويس چندان جدي‌ست و نه وبلاگ‌خوان. چرا ؟

يکي از جواب‌ها مي‌تواند اين باشد که وبلاگ هنوز تبديل به يک کالاي فرهنگي نشده. کالا چيزي است که بتواند چرخه اقتصادي ايجاد کند. توليد شود. فروخته شود. در جريان خريد و فروش ايجاد پول کند. براي بالا رفتن ميزان سود کيفيتش را بهبود بخشد. وارد عرصه رقابت با محصولات ديگر شود. تبليغات را جدي بگيرد و خودش را در معرض فروش بگذارد. ذائقه روز را شناسايي کند و در چارچوبي که براي خود تعريف مي‌کند چنان حرکت کند که بتواند مورد پسند خريدار قرار بگيرد. کالا براي آنکه کالا شود نياز به سرمايه‌گذاري بر روي خود دارد. زمان، پول، انديشه، ايده نو، جرات ريسک، بخشي از سرمايه‌هاي اوليه‌اي‌ست که بايد به جريان بيفتد تا توليد کننده کالا بتواند انتظار فروش کالايش را داشته باشد. کالاي فرهنگي علاوه بر خصوصياتي که ذکر شد بايد بتواند انديشه روز را شناسايي کند. نقاط ضعف و قوت فرهنگ يک جامعه را ببيند. ابزار بيان انديشه‌اش را خوب بشناسد و چنان آن را به‌کار گيرد که انديشه بي‌سر و صدا درون دنياي خريدار بخزد. آنجا بنشيند و آرام آرام به فراخور محيطش رشد کند. کالاي فرهنگي بايد بتواند عطش بيشتر خواستن (نمي‌گويم بيشتر دانستن) را افزايش دهد و خريدار را دوباره به بازار فروش کالا بکشاند. به اين ترتيب انديشه اوليه با کالاهاي بعدي مي‌تواند تغذيه شود تا رشد فرهنگي معنا بيابد.

وبلاگ هنوز براي کاربرانش در ايران يک فضاي سرگرمي بدون تعهد و بدون هزينه است. نه نويسنده خودش را در مقابل آنچه مي‌نويسد مسئول مي‌داند زيرا وبلاگ را بيشتر يک دفترچه يادداشت شخصي ميبيند تا کالاي فرهنگي و نه خواننده، آنچه دريافت مي‌کند را جدي مي‌گيرد زيرا نه بهايي بابتش ميپردازد و نه دريافت‌هايش را جايي بکار مي‌گيرد که صحت و سقمش اهميت پيدا کند. خواننده‌اي که براي دريافت اطلاعات بهايي نپرداخته (يا فکر مي‌کند که نپرداخته) کمتر نويسنده را بابت محتواي مطالبش زير سوال مي‌برد يا به‌چالش مي‌کشد. منتقد چون وبلاگ را کالا نمي‌بيند به نقد مطالب وبلاگ نمي‌پردازد. زيرا منتقد به نحوي يک بازارياب فرهنگي‌ست و قاعدتا براي جنسي که کالا نيست بازاريابي نمي‌کند. وبلاگ‌ها چون همديگر را رقيب نمي‌بينند وارد عرصه رقابت نمي‌شوند و گفتگويي ميانشان درنمي‌گيرد. وبلاگ‌نويس‌ها چون نوشته‌هايشان را جدي نمي‌گيرند و نمي‌دانند تا چه حد مطالبشان مي‌تواند مسير تفکر در جامعه را تغيير دهد در مقابل عقايد مخالف يا متفاوت واکنش نشان نمي‌دهند. به اين ترتيب نويسنده در دنياي محدود خودش آنقدر دست و پا مي‌زند تا خسته شود. خواننده سردرگم مدتي بين انديشه‌هاي پريشان مي‌گردد و دست آخر بي‌حوصله از پرسه زدن‌هاي بي‌محتوا به دنياي واقعي بازمي‌گردد و طلاي انديشه لابه‌لاي نوشته‌هاي پراکنده، شناسايي نشده باقي مي‌ماند.

اما چطور وبلاگ‌ها ميتوانند درآمدزايي کنند؟ ناشران يکي از گروه‌هايي هستند که مي‌توانند چرخه اقتصادي وبلاگ‌ها را به تحرک درآورند. بسياري از نوشته‌هاي وبلاگي کتاب‌هاي مصور خوبي مي‌شوند. خاطرات قابليت تبديل شدن به داستان‌هاي جذاب کودکان را دارند. طنز جايگاه خوبي در ميان وبلاگ‌ها پيدا کرده. دستاوردهاي فردي کتاب‌هاي آموزشي خوبي مي‌شود. کتاب‌هايي که مي‌تواند مبناي آموزش شهروند بودن در مدارس ما باشد. روزنوشت‌ها مي‌تواند سنگ بناي يک مکتب فکري جديد باشد. براي ناشران، وبلاگ‌ها فضاي بي‌هزينه‌اي است براي آنکه آنها خود، نويسندگان و طراحانشان را انتخاب کنند. در کنار ناشران عوامل ديگري هم وجود دارد که مي‌تواند وبلاگ‌ها را براي صاحبانش منبع درآمد کند. در کشوري که در مدت صد سال دو انقلاب و يک جنگ را پشت سر گذاشته، زندگي غالب روستاييش به زندگي غالب شهري مبدل شده و مباني فکريش به سرعت در حال تغيير است حتي روزنوشت‌ها هم ارزش جمع‌آوري شدن و تحليل شدن دارد. ‌وبلاگ‌ها منبع خوبي براي محققين در دانشگاه‌ها و مراکز تحقيقاتي‌ست. کافي‌ست سازوکاري تعريف کنيم که حق استفاده از مطالب وبلاگ‌ها به صورت اسناد اطلاعاتي براي نويسنده وبلاگ محفوظ بماند و پرداخت شود. ورود وبلاگ‌ها به مراکز آموزشي اعم از مدارس و دانشگا‌ه‌‌ها مي‌تواند اعتباري به وبلاگ‌ها بدهد. چرا فقط لوليتاخواني در تهران شکل بگيرد. بعضي از وبلاگ‌ها آنقدر مايه انديشه دارند که زمينه وبلاگ‌خواني دسته‌جمعي شوند. اعتباري که به واسطه همين خوانش گروهي ايجاد مي‌شود خود ثروت به دنبال خواهد آورد.

اين‌ چند مورد فقط نمونه‌هايي بود از پتانسيل وبلاگ‌ها. وبلاگ‌ها جاي تامل بيشتري در فضاي امروز ايران دارند. کارکرد وبلاگ‌ها مي‌تواند جدي‌تر از چيزي باشد که ما فکر مي‌کنيم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 22 خرداد1387  |
 صنعت فرهنگ

 

دو هفته آخر اسفندماه در ادامه معرفي ژانر‌هاي ادبي در داستان کوتاه، داستان جنايات کوچه مورگ اثر ادگارآلن‌پو را براي بچه‌ها انتخاب کردم. البته از انتخاب اين داستان که شروع نه چندان آساني دارد هدف ديگري هم داشتم. مي‌خواستم شاگردان کلاس نوشتار خلاق متوجه اين نکته شوند که برخلاف آنچه ما در مدارسمان تحت عنوان انشاء درس مي‌دهيم -‌و در نهايت شغل نويسندگي را به عنوان تخصص ويژه اين سيلابس درسي معرفي مي‌کنيم- نويسندگي رديف کردن يک مشت کلمات پرتمتراق زيبا به دنبال هم نيست. نياز مبرم به منطق رياضي دارد و تبحر در به هيجان درآوردن مخاطب بدون استفاده از کلماتي که خود بار عاطفي يا هيجاني دارند. داستان‌هاي معماگونه آلن‌پو به خوبي پاسخ‌گوي هدف من بود. از آنجا که داستان طولاني بود و گاهي لازم مي‌شد من به کمک شاگردانم بروم تا معني پاراگرافي را بفهمند خواندن داستان را در دو جلسه انجام دادم. بعد از ارائه اولين سري اطلاعات توسط نويسنده، بچه‌ها را درگير داستان کردم و از آنها خواستم در هر مرحله با توجه به اطلاعاتي که نويسنده ارائه مي‌دهد قاتل را شناسايي کنند. بر خلاف انتظارم نيم ساعت بعد از شروع خواندن داستان، بچه‌ها چنان هيجان زده شدند که تقريبا کنترل کلاس از دستم خارج شد. طي روند داستان ضمن اينکه سعي مي‌کردم با ارائه دليل بر اساس شواهد داستان، حدس و گمان‌هاي اشتباه بچه‌ها را رد کنم، اين نکته را هم گوشزد مي‌کردم که شنونده خوبي نيستند. نيم ساعت آخر زنگ جلسه اول به پيشنهاد بچه‌ها کمي به عقب برگشتم تا بچه‌ها فرصت نوشتن و نت برداشتن را داشته باشند. داستان چنان جذابيتي داشت که هيچکداممان متوجه به صدا درآمدن زنگ نشديم و فقط وقتي دبير بعدي به شيشه کلاس زد بچه‌ها که بهت زده به من خيره شده بودند به ساعت‌هايشان نگاه کردند. کتاب را طبق معمول با ذکر مترجم، ناشر و سال اولين انتشار معرفي کردم. از بچه‌ها خواستم در صورت خريد کتاب، سراغ داستان نروند و بگذارند هيجان کلاس حفظ شود.

جلسه دوم، در يکي از کلاس‌هاي دوم راهنمايي اتفاق عجيبي افتاد. وقتي وارد کلاس شدم از سر و صداي هميشگي خبري نبود. پرده‌ها بسته بود. چراغ‌ها خاموش و صندلي‌ها دور تا دور کلاس چيده شده بود. بچه‌ها در سه دسته روي زمين نشسته بودند و انتظار بقيه داستان را مي‌کشيدند. هيجان عجيبي در کلاس حکم‌فرما بود که کمي به نظرم عجيب آمد. بالاي تخته اسم داستان و نام ادگار آلن‌پو نوشته شده بود. وسط تخته با گچ زرد نماي بيروني ساختماني که جنايت در آن اتفاق افتاده بود و نويسنده با جزئيات کامل ابعاد پنجره‌ها و محل در ورودي و برق‌گير را شرح داده بود نقاشي شده بود. مي‌خواستم قبل از ادامه داستان کمي داده‌هاي قبلي را مرور کنم که گروه‌ها خودشان پيش‌قدم شدند تا با مرور اطلاعات داستان، قاتل را حدس بزنند. در جريان گفتگوي گروه‌ها متوجه شدم تقريبا بچه‌ها بند به بند داستان را حفظند. حتي اسامي نامانوس يازده شخصيت حاضر در داستان را به خوبي به خاطر سپرده‌اند. برايم عجيب بود. بلافاصله بعد از ارائه حدسيات سه گروه، خواندن داستان را ادامه دادم. با نزديک شدن به پايان داستان هيجانات اوج گرفت. گروه‌هايي که حدسشان را به حقيقت نزديک مي‌ديدند هورا مي‌کشيدند و آه از نهاد بقيه بلند مي‌شد. بالاخره داستان تمام شد و من جواب اين همه هيجان را درست بعد از نقطه پاياني داستان گرفتم. سه گروه روي پايان‌بندي داستان شرط بندي کرده بودند.  بعد از تمام شدن داستان مبلغ دويست هزار تومان-چيزي بيشتر از حقوق ماهانه آبدارچي و نظافت‌چي تمام‌وقت مدرسه- در کلاس من بر سر پايان‌بندي رد وبدل شد!

در مقابل اين هيجان و راستش اين مقدار پول نمي‌دانستم چه کنم. از طرفي مطابق چارچوب‌هاي اخلاقي بايد به شرط‌بندي اعتراض مي‌کردم و از طرفي فکر مي‌کردم شايد اتفاقي که افتاده چندان هم بد نباشد. من با اين ايده کمي خوشبينانه تدريس به بچه‌هاي قشر مرفه جامعه را شروع کردم که با آشنا کردن آنها با حوزه فرهنگ و به خصوص هنر و تقويت درک و ذائقه هنري آنها بشود اميدوار بود از ميان اين گروه، حاميان مالي تاثيرگذار در حوزه فرهنگ وهنر پيدا شود. به عبارتي به اين مسئله فکر مي‌کنم که چرخه توليد فرهنگ و هنر صرفا توسط هنرمندان و انديشمندان نخواهد چرخيد. اين حلقه مانند هر حلقه ديگري که يک طرفش توليدکننده قرار دارد، نياز به مصرف کننده دارد. بقاي هنرمند نه تنها در گرو خوانده شدن و ديده شدن است بلکه در گرو خريداري شدن نيز هست. پول چيزي‌ست که در حلقه توليدات فرهنگي ما جايي ندارد. مصرف‌کننده ضعيف و کم‌توان و کم تعداد است. لاجرم توليد‌کننده هم هرچقدر تلاش کند در سطحي متوسط باقي مي‌ماند.

اتفاقي که در کلاس من افتاد اگر چه به معناي تولد گروهي از مصرف‌کنندگان نيست. اين بچه‌ها يک سال بعد دوباره بايد انشاء علم بهتر است يا ثروت را بنويسند. يا از زبان يک درخت نگون‌بخت حرف‌هاي احساساتي غير عاشقانه بزنند. اما براي من اتفاقي که افتاد به منزله نشاني از ابرهاي دوردستي بود که مي‌گفت اگر راهش را پيدا کنيد ممکن است بر زمين فرهنگ و هنر ما هم باران ببارد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 16 فروردین1387  |
 بازنگري وبلاگ نويسي در سالي که گذشت

 

پنجم فروردين دقيقا ده ماه از وبلاگ‌نويسي من مي‌گذره. در اين مدت سعي کردم مطالبي رو به صفحه وبلاگم منتقل کنم که اطلاعاتي رو در اختيار خواننده وبلاگ بگذاره. چه در داستان‌هايي که نوشتم و چه در بخش انديشه‌ها، خط فکري خاصي رو دنبال کردم. من معتقدم بخش عمده مشکلات جامعه امروزي ما ناشي از ضعف شعور اجتماعي ماست. البته اين به معني رد فرضيه‌هاي موجود مثل فرضيه دست نابکار انگليسي‌هاي ملعون، توهم توطئه و غيره نيست.

اصل اول در رشد شعور اجتماعي اينه که بتونيم با هم بطور مستند حرف بزنيم. حرف‌هايي که سر و ته داشته باشه و هر کس بتونه از قالب بحث، حرفي و انديشه‌اي بيرون بکشه. اين اصل اول دو نتيجه قطعي در پي داره. اول اينکه ما رو از فضاي ادبيات شفاهي بيرون مي‌کشه. ما ملتي هستيم که بر اساس ادبيات شفاهي زندگي مي‌کنيم. ادبيات شفاهي اغلب احساس گراست. ادله به دنبال نداره و هيچ‌کس احساس نياز نمي‌کنه که براي حرفش دليلي بياره. از اونجا که حرف‌ها ثبت نمي‌شه به راحتي قابل انکار يا فراموشيه. بنابراين ما اغلب متوجه نمي‌شيم که حرف‌هاي ضد و نقيض مي‌زنيم و حتي باورهاي ضد و نقيض داريم. دوم اينکه به انديشه‌هاي پنهاني که روح جمعي رو تسخير کرده پرو بال مي‌ده و اون رو از دنياي ذهني بيرون مي‌کشه. اغلب ما وقتي حرف‌هاي ديگران رو مي‌شنويم حيرت مي‌کنيم که چطور ديگران هم دقيقا به همون چيزي فکر مي‌کنن که ما فکر مي‌کنيم. خيلي از اوقات اين افکار در دنياي فردي پوچ، خنده‌دار يا واهي به نظر ميان. اما آدميزاد موجود عجيبيه. کثرت براش مشروعيت ايجاد مي‌‌کنه. وقتي همون انديشه‌هاي پوچ رو از ديگران مي‌شنويم به فکر ميفتيم و همين فکر کردن به احتمال زياد به رشد شعور اجتماعي ما منجر مي‌شه.

حدود يک سال پيش که من به فکر وبلاگ‌نويسي افتادم معتقد بودم فضاي وبلاگ‌هاي شخصي براي برآورده شدن اصل اول بسيار مناسبه. اما در طول اين مدت به نظرم اومده وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد يک فضاي گفتگوي مستند اما صميمي عقيم موندن. بسياري از وبلاگ‌ها بعد از مدتي تبديل به يک دفتر يادداشت روزانه شخصي مي‌شن. البته "وبلاگ شخصي" قطعا يک فضاي شخصيه اما سوال من اينه که چقدر شخصي؟ يادمون باشه که خواننده "نمي‌تونه" وارد يک متن کاملا شخصي بشه. چون در متن جايي براي مخاطب وجود نداره. گروهي از وبلاگ‌ها هم گرفتار جذب مخاطب در بخش نظرخواهي‌ها مي‌شن. احساس نياز به داشتن مخاطب سبب شده گروهي از وبلاگ‌نويس‌هاي شخصي به رجزخواني بيفتن. جالبه که تعداد زيادي از نظرات وبلاگ‌ها هيچ حرفي براي گفتن نداره. جمله‌هايي که ترکيبي از کلماتي با بار احساسي مثبت هستند اما معني خاصي ندارن. ترکيب اين دو مسئله سبب شده فضاي وبلاگ‌هاي شخصي بيشتر شبيه فضای درون تاکسي‌هاي سطح شهر بشه. چند لحظه‌اي سوار مي‌شيم، حرفي مي‌زنيم و بعد پياده مي‌شيم. حرف‌‌هاي کوتاه، گاهي بي‌معني، گاهي اندوهبار و گاهي سرگرم‌کننده. در نهايت فضاي وبلاگ‌هاي ايراني رو مي‌شه به دو دسته شاخص تقسيم کرد. وبلاگ‌هاي خبري و وبلاگ‌هاي سرگرم‌کننده. که البته هيچ‌کدومشون زمينه گفتگو رو فراهم نمي‌کنن.

بي‌شک هيچ‌کدوم از چيزهايي که گفتم نقطه ضعف وبلاگ‌ها محسوب نمي‌شه. من جواب اين سوال که چرا وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد گفتگو عقيم موندن رو با دو فرضيه پاسخ مي‌دم. اول اينکه شايد من تعريف درستي از فضاي وبلاگي ندارم. شايد شخصي شدن وبلاگ‌ها جزء گريزناپذير اين فضا باشه. شايد مجازي بودن اين فضا امکان گفتگوي موثر رو فراهم نمي‌کنه و شايد بايد در اين فضا تعريف ديگه‌اي از گفتگو و مخاطب داشت. دوم اينکه شايد فضاي مجازي وبلاگ‌ها پتانسيل گفتگو رو داشته باشه اما ما نمي‌دونيم چطور در يک فضاي نوشتاري غير رسمي با هم حرف بزنيم. فضايي که مستندتر و مستدل‌تر از فضاي ادبيات شفاهيه اما به اندازه فضاي نوشتاري روزنامه و کتاب و مقاله، چارچوب‌دار نيست.

اين پست رو نوشتم تا همه رو دعوت کنم اين دو فرضيه رو به بحث وبلاگي بگذاريم. شايد راهي براي گفتگو پيدا کنيم يا بازتعريف مناسبي از فضاي وبلاگي به دست بياريم.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 6 فروردین1387  |
 طرح يک سوال

 

بيست و پنج بهمن وقتي از جلسه اهدا جوائز برندگان مسابقه داستان کوتاه شهر کتاب بيرون آمدم، اولين جمله‌اي که گفتم يک جمله سوالي، تعجبي، خبري بود. از آنجا که کسي جز ته‌راني در اطرافم نبود تا مخاطب قرارش دهم از ته‌راني پرسيدم: اين جلسه چرا اينجوري بود؟

جلسه دو ساعته مثل همه مراسم اهداء جوايز آغاز شد. دبير مسابقه گزارشي از نحوه داوري ارائه کرد. مجري، متن تشکر از هيات داوران، متوليان شهر کتاب، سينما‌تک موزه هنرهاي معاصر، روزنامه‌ها و بقال سرکوچه را خواند. يک نويسنده سوريه‌اي که دست بر قضا به ايران آمده بود ده دقيقه‌اي در مورد ادبيات عرب صحبت کرد که ربطي به مراسم اهداء جوايز نداشت. سپس داوران روي سن آمده‌اند و پانزده نويسنده برتر يک جا اسامي‌شان اعلام شد. يکي از پلکان سمت چپ و يکي از پلکان سمت راست بالا مي‌رفت. از آنجا که اغلب نويسنده‌هاي برگزيده زن بودند و در هيات داوران فقط يک زن وجود داشت، شير تو شير شده بود. يک دو جين دست از تنه‌ها جدا شده و جلو آمده بود که سرگردان نمي‌دانست کدام دست محرم يا محرم را بفشارد. روي هم رفته از جمع شصت، هفتاد نفري حاضر در سالن ده نفري نامرتب و يکي در ميان دست مي‌زدند. بقيه يا با هم حرف مي‌زدند يا بادام زميني مي‌خوردند. هنوز پانزده نفر از سکو پايين نيامده بودند که پنج منتخب نهايي اعلام شد. عليرغم درخواست مکرر مجري براي تشويق نويسنده‌ها، حضار انگار همين الان از آسمان افتاده باشند فقط با چشمان وغ‌زده سن شلوغ و پر از جمعيت را نگاه مي‌کردند. برنامه راس ساعت مقرر تمام شد و من نه فهميدم چه شد و نه نويسنده‌ها را شناختم، نه نظراتشان را شنيدم، نه چهره‌هايشان را ديدم و نه اسمشان در خاطرم ماند تا بتوانم نوشته‌هايشان را دنبال کنم. بيرون سالن چند جعبه شيريني و آب‌ميوه روي ميزي قطار شده بود. حضار حمله کردند. هر کدام در گوشه‌اي آب‌ميوه و شيريني‌شان را خوردند. آن‌ها که با هم آمده بودند، با هم حرف زدند و با هم از سالن بيرون رفتند؛ انگار هيچوقت در سالن سينماتک با آدم‌هايي مشابه خودشان و با علايق و سلايق مشترک جمع نشده بودند.

سه روز بعد سرشار از شور و هيجان سر يکي از کلاس‌هاي تفکر خلاقم حاضر شدم. تصميم گرفته بودم برنامه توليد مجله را براي ماه اسفند متوقف کنم و به بچه ها فرصت بدهم در اين ماه طرح خلاقانه مشترکي ارائه دهند و اجرا کنند. به محضي که وارد کلاس شدم در حاليکه با تمام وجود دست و پايم را تکان مي‌دادم يک ربع ساعت از ايده هيجان انگيز خودم گفتم. پيشنهاد کردم کوچه‌اي از تهران قديم را در يکي از کلاس‌هاي خالي مدرسه طراحي کنند و مراسم چهارشنبه سوري قديم (از فال گوش ايستادن و قاشق زني و غيره) را به شکل نمادين براي شاگردان ديگر مدرسه يا حتي مدارس ديگر اجرا کنند. پيشنهاد‌هاي ديگري را هم که به فکرم رسيده بود مطرح کردم؛ اجراي ترانه‌هاي تخت‌حوضي مربوط به نوروز در يک برنامه يک ساعته موزيکال يا مسابقه عجيب‌ترين سفره هفت‌سين. تمام يک ربعي که حرف مي‌زدم پانزده دانش‌آموز کلاسم خميازه مي‌کشيدند. صحبتم که تمام شد منتظر شدم بچه‌ها پيشنهادهايشان را ارائه دهند. جالب بود که نه تنها کسي پيشنهادي نداشت بلکه هيچ‌کدامشان نظر مثبت يا منفي نسبت به طرح‌هاي من نيز نداشتند. از کوره در رفتم. داد کشيدم. توهين کردم. تشويق کردم. نصيحت کردم و بالاخره بعد از گذشت يک ساعت مهسا از ته کلاس گفت: خيلي بي‌مزه‌ست. من که از شنيدن اولين جمله بعد از گذشت يک ساعت به وجد آمده بودم گفتم: "تو پيشنهاد بده. اينا چيزهايي بود که به فکر من رسيده. تو ممکنه پيشنهادهاي بهتري داشته باشي." مهسا بهت‌زده مرا نگاه کرد و بعد از سکوتي طولاني گفت: "نمي‌دونم." واقعا بريده بودم. گفتم: "چطور ممکنه. وقتي طرح من بده معنيش اينه که تو، توي ذهنت اون رو با چيزي مقايسه کردي. پس از ديد خودت نظر بهتري توي ذهنت داري. بد و خوب نسبيه، نه؟" مهسا متوجه حرف من نشد. برايش بيشتر توضيح دادم و چند مثال زدم. مهسا بي‌حوصله به حرف‌هايم گوش داد و دست آخر گفت: "بخوابيم"!!

در طول پانزده روزي که به قول توکاي مقدس تاخير داشتم با خودم فکر مي‌کردم کجاي کارم اشکال دارد که بچه‌ها منفعلند. کجاي مديريت و سازماندهي مراسم اهداء جوايز ضعف داشت که حضار نويسنده آن طور منفعل بودند. من هر شب سري به وبلاگم مي‌زدم و با همان جمله تعجبي، پرسشي، خبري به ته‌راني مي‌گفتم: "هيچ‌کس نمي‌پرسه تو کجايي، عجيب نيست؟" ته راني مي‌گفت شايد هنوز آنقدر جا نيفتاده‌اي که طيف خوانندگان ثابت خودت را داشته باشي. يک روز به اين نتيجه رسيدم که شايد چرنديات مي‌نويسم. يک روز اينطور تحليل کرديم که شايد دنياي مجازي شاخص‌هاي عاطفي و کنش‌هاي خاص خودش را دارد. شايد در اين دنياي مجازي مرگ مثل تولد بار عاطفي ندارد و تعلقي در طول حيات مجازي ايجاد نمي‌شود. اما تمام اين پاسخ‌ها با داده‌هاي وب‌گذر زير سوال مي‌رفت. متوسط خوانندگان وبلاگ من در طول اين غيبت، تقريبا کاهش محسوسي پيدا نکرده بود. همه مي‌آمدند، منفعلانه مي‌رفتند و نمي‌پرسيدند چرا نيستم. انگار نبودنم به اندازه بودنم طبيعي بود!!

نمي‌دانم چرا من مجموعه اين انفعال‌ها را کنار هم نگذاشتم. براي منفعل بودن مردم در انتخابات دنبال جوابي مجزا مي‌گشتم و براي منفعل بودن شاگردانم دليل ديگري جستجو مي‌کردم. ديروز دکتر نجوميان در کلاس نقد فرهنگيش مسئله‌اي را مطرح کرد که به نظرم تا حدودي پاسخي براي اين انفعال‌هاست. دکتر نجوميان در پاسخ به اين سوال که چرا ما در سال‌هاي اخير چهره‌هاي شاخص ادبي نداريم و آيا واقعا دوره غول‌هاي ادبي به پايان رسيده اينطور جواب داد که بايد ابتدا پرسيد چه چيز سبب مي‌شود در حيطه‌اي، چهره شاخص به وجود بيايد. جواب نجوميان به اين سوال اين بود که چهره شاخص در بستر يک متن به دنيا مي‌آيد. بستر متن به معني مجموعه‌اي از عناصر است که با هم وجه اشتراکي دارند و به واسطه آن اشتراک در کنش با يکديگر قرار مي‌گيرند. در جامعه‌اي (ادبي) که دانشگاهيش نويسنده‌اش را قبول ندارد. خواننده نويسنده‌اش را نمي‌شناسد. منتقد اثر نويسنده را نقد نمي‌کند. اثر مورد تحليل در حيطه‌هاي مختلف قرار نمي‌گيرد. جوايز ادبي ربطي به جريان‌هاي فکري جاري ندارد و بالاخره جامعه ادبي جايگاهي در رسانه‌ها و تبليغات ندارد چهره شاخصي شکل نمي‌گيرد؛ هر چند که در داخل مجموعه ممکن است نويسندگاني بسيار توانا و اثرهايي بسيار جالب توجه وجود داشته باشد.

ايده نجوميان اين فرضيه را در ذهن من قوي کرد که عليرغم وجود تعداد زيادي وبلاگ در دنياي مجازي کنش هاي متقابل وبلاگ‌ها و وبلاگ نويس‌ها بسيار ناچيز است. نوشته‌هاي يک وبلاگ در وبلاگي ديگر نقد نمي‌شود يا بسط داده نمي‌شود. گفتمان مجازي وبلاگ‌ها شکل نمي‌گيرد و مجموعه وبلاگ‌ها مثل دانه هاي مجزا و بي‌ربط فقط در يک فضاي مشترک قرار گرفته‌اند. اين مسئله به خصوص وقتي خودش را نشان مي‌دهد که نگاهي به ليست دوستان يک وبلاگ‌نويس بيندازيد. من در اين چند روز کمتر توانسته‌ام وجه اشتراکي بين ليست دوستان يک وبلاگ پيدا کنم. اين فرضيه در حيطه‌هاي ديگر هم جواب مي‌دهد. مي‌شود انفعال مردم (به خصوص قشر تحصيل کرده) را در مشارکت‌هاي سياسي  و اجتماعي توضيح داد (حداقل از يک زاويه. بي‌شک مسائل اجتماعي پرسش‌هايي چند جوابيند). دانشجويي که در فکر مهاجرت است. تمام توانش را روي يادگيري زبان و فرهنگ کشور جديد متمرکز کرده. مجموعه اطلاعات درستش از تاريخ کشورش يک صفحه هم نمي‌شود چنان با جريانات سياسي يا اجتماعي بيگانه است که نمي‌توان او را عضوي از جامعه به حساب آورد. انفعال دانش‌آموزان يک مدرسه را هم مي‌شود توضيح داد. دنياي آن پانزده دانش‌آموز در ارتباط با يکديگر و در ارتباط با فضاي مدرسه، فضاي حاکم بر اجتماع و دنياي انديشه منِ معلم نيست. هر کدام در دنياي توهمي خودشان زندگي مي‌کنند. دنيايي که تقريبا غيرواقعي، دروني و تحت تاثير شبکه‌هاي ماهواره‌اي و فيلم‌هاي هاليوودي‌ست.

شايد عوامل متعددي مانع از اين شود که در فضاي واقعي امروز ما بتوانيم متني را که نجوميان به آن اشاره مي‌کرد به وجود آوريم. اما به نظرم فضاي مجازي اين امکان را مي‌دهد که وبلاگ‌نويسان بستر کنش‌داري را  به وجود آوردند. اينکه چطور و از کجا بايد شروع کرد را نمي‌دانم. اما احتمالا کمي بحث در مورد اين مسئله به راه‌حل‌هاي عملي منجر خواهد شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 21 اسفند1386  |
 توپ روياي من

 

من مثل همه بچه هاي ديگر قبل از چهار سالگي براي خودم يک شغل انتخاب کرده بودم؛ يک شغل تمام وقت. مي‌خواستم امپراتور شوم.

سال‌هاي پيش از دبستان وقتم را به تهيه شمشير‌ها و نيزه‌هاي کاغذي، تعليم رژه به جوجه‌هاي يک روزه و بالاخره مجازات معترضين حکومتي مي‌گذراندم. گربه‌ها را از دمشان به درخت گره مي‌زدم. خرمگس‌هاي مزاحم را به سنجاق قفلي مي‌کشيدم و براي تصور بهتر حمله به مقر دشمن آب در لانه مورچه‌ها ول مي‌کردم. خوشبختانه در هفت سالگي علم و دانش مرا از وحشي‌گري نجات داد. سال‌هاي ابتدايي دبستان متوجه شدم زبان از شمشير کاراتر است. پس ساعت‌ها جلوي پنجره‌هاي قدي آفتاب‌گير خانه مادربزرگ دراز مي‌کشيدم و در تصورم براي هزاران سرباز زره‌پوش وفادار سخنراني مي‌کردم. در هشت سالگي براي اولين بار توان رهبريم را محک زدم. چهل دانش‌آموز را عليه رشوه‌گيري دبير کلاسم شوراندم. نيم ساعت در سرماي شديد و ميان بيست سانت برف جلوي دفتر مدير تحصن کرديم. فرداي آن روز ده نفر گرفتار تب و لرز شدند. من دو سيلي از مدير، دو سيلي از ناظم و دو سيلي هم از معلمم دريافت کردم. پدرم فقط با افتخار اخم کرد !!  ده ساله که شدم دايي منوچهر اعلام کرد آنقدر بزرگ شده‌ام که خودم هديه تولدم را انتخاب کنم. من همان روز با هزار کلک به تنها کتابفروشي ستارخان رفتم و در حاليکه که نفس نفس مي‌زدم پرسيدم: آقا يه کتاب درباره امپراتور دارين؟ يادم مي‌آيد مرد ميانسالي که روي صندلي لهستاني شکسته‌اي چرت مي‌زد، به زور خودش را روي صندلي بالا کشيد و بدون آنکه زحمت عينک زدن به خودش بدهد گفت: چه جور امپراتوري پسر جون؟ خوشبختانه منتظر جواب من نشد چون واقعا نمي‌دانستم چه‌جور امپراتوري مي‌خواهم. کتابفروش کتابي در مورد زندگي ناپلئون بناپارت از نزديک‌ترين قفسه به صندليش بيرون کشيد و روي ميز گذاشت. در دو جمله برايش توضيح دادم که فردا براي خريد کتاب برخواهم گشت و در دو جمله ديگر در ذهنم عهد کردم وقتي حکومت را در دست گرفتم اين کتابدار بي‌دقت را گوش‌مالي بدهم تا ديگر به منِ دختر، پسر نگويد.

به اين ترتيب من در ده سالگي صاحب کتاب زندگينامه ناپلئون بناپارت شدم. احتمالا اگر آن کتاب به تنهايي خوانده مي‌شد تاثيرات شگرفي بر امپراتور بالقوه وجود من مي‌گذاشت اما از بخت بد، من همان سال از دوست مادرم کتاب زندگي‌نامه چارلي‌چاپلين، از مادرم کتاب زندگي‌نامه مادام‌کوري و از دوست داييم کتاب زندگي‌نا‌مه هلن‌کلر را دريافت کردم. پدر برايم ديوان شعر پروين اعتصامي را خريد و من ناغافل از آنچه کتاب‌ها مي‌توانند بر سر روياهايم  بياورند همه‌شان را در طول يک سال بعد خواندم و اينگونه روياي شفاف و دوست‌داشتني من دستخوش پارازيت‌هاي روياي اطرافيانم شد.

من در يازده سالگي مادرم را از دست دادم و بي‌انکه خود بخواهم درگير مسئله مرگ شدم. شور زندگي جايش را به ساعت‌ها غور در جهنم و بهشت و دوزخ داد و عشق کشورگشايي با قول احمقانه‌اي که هفته آخر زندگي مادرم به او دادم سرکوب شد. بايد پزشک مي‌شدم.

دوازده سالگي برزخ را با تمام وجودم تجربه کردم.هر چه بيشتر به پزشک شدن فکر مي‌کردم بيشتر ترس برم مي‌داشت. شبها روح مادر بيچاره‌ام را پاي ميز مذاکره مي‌کشيدم تا حداقل تخفيفي بدهد و به دانشمند شدن من راضي شود. بالاخره بعد از يک‌سال مذاکره مادر را راضي کردم دانشمند شوم. اول جانورشناس، بعد زمين شناس، اتم شناس و بالاخره دانشمند فضانورد. از آنجايي که فضانوردي در ايران تعريف نشده بود رويايم را به نزديک‌ترين گزينه محتمل تغيير دادم. تصميم گرفتم ستاره‌شناس شوم. ديگر روزها تنم را به گرماي خورشيد نمي‌سپردم بلکه شبها به شکار ستارگان مي‌رفتم و در سکوت و تاريکي مست کننده شب به خودم مي‌گفتم من امپراتور دنياي کهکشان‌ها خواهم بود.

قبل از پانزده سالگي به خواست و توصيه پدرم ده کتاب از رمان‌هاي ادبي مشهور جهان را خواندم که به غير از خاک خوبِ پرل‌باک همه‌اش به نظرم جفنگ آمد. در شانزده سالگي گرفتار نوعي وحشي‌گري متمدنانه شدم. هيتلر را ستايش مي‌کردم. ماوراء‌الطبيعه را در هر شکل و نوعي کشک مي‌دانستم و به نظرم هيچ چيز مثل مهملات دنياي ادبيات نمي‌توانست ملت عقب‌مانده‌اي چون ما را همچنان عقب نگه دارد.  به اين باور رسيده بودم که بعضي شهرها بايد با خاک يکسان شود تا بيماري خرافات و تنبلي به کل از پيکره ايران پاک شود. دو سال آخر دبيرستان را مثل اغلب نوجوانان درس‌خوان هم‌نسل خودم مثل يک گاو تمام عيار زندگي کردم. فقط درس خواندم و تست کنکور زدم. سه ماه قبل از کنکور مرحله اول در يک دريافت آني که براي خودم هم قابل فهم نبود به اين نتيجه رسيدم که کاري احمقانه‌تر از درس‌خواندن در سيستم آکادميک وجود ندارد. موضعم را اعلام کردم. پدر تا مرز سکته رفت و همه اعضاي تحصيل‌کرده فاميل بسيج شدند تا مرا از اين اشتباه بزرگ بيرون بياورند. من در کشاکش راهنمايي‌هاي دل‌سوزان هم‌خون و غيرهمخون کتاب گاندي را در کتابخانه پدرم کشف کردم و چنان تحت تاثير افکار گاندي قرار گرفتم که براي مدتي هرگونه اعتراض مستقيم را کنار گذاشتم. خوشبختانه به مرگ گرفتن من سبب شد به پدر به تب راضي شود. عليرغم مخالفت همه اعضاي فاميل فيزيک را انتخاب کردم. البته نه به دليل لذت بردن از حل مسائل فيزيک يا بردن جايزه نوبل، روياي کودکي من آرام آرام تا هجده سالگي خزيده بود. در نامه‌اي براي پدرم نوشتم: قدرت در فيزيک است. آن زمان که آدم‌هاي معمولي درگير مسائل کوچک و بي‌اهميتي مثل تغيير حکومت هستند من گوشه اتاقم نشسته‌ام و روي يک تکه کاغذ يک کهکشان بزرگِ بزرگ با ميليون‌ها کره‌ کوچک مثل هميني که رويش ايستاده‌ايم را جابه‌جا مي‌کنم. عجب حماقتي !!

در بيست سالگي براي اولين بار عاشق شدم. البته نفهميدم حالتي که گرفتارش شده‌ام عوارض عاشقيست. يک هفته گريه مي‌کردم. تمام دو ساعت کلاس کاراته مثل شتر بهارمست عربده مي‌کشيدم. يکي از اعضاي کانون قرآن شريف که آن روزها تلاش مي‌کرد مرا با افکار چمران و شريعتي به راه راست بياورد با ديدن اشک‌هاي من به اين نتيجه رسيد که من دچار تحول معنوي شگرفي شده‌ام. سپيده که پزشکي مي خواند گفت اين شروع افسردگي خطرناکيست که ممکن است حتي کارم را به جنون بکشد. استادم گفت براي در رفتن از امتحان او بسيار خوب فيلم بازي مي‌کنم و بهتر است جاي فيزيکدان شدن هنرپيشگي را انتخاب کنم. پدرم تشخيص داد از بي‌شعوري مفرط رنج مي‌برم و براي همين کتاب مباني جامعه‌شناسي و سوسياليسم چيست را روي ميزم گذاشت تا کمي باشعور شوم. رکسانا تنها کسي بود که بعد از يک ماه حرف زدن با من، پسري را در زندگيم کشف کرد و فقط دوبار ديده بودمش. همين.

من بعد از عاشقيت احمقانه دو ديدارانه‌ام به جان کتابخانه‌ها افتادم. از کتابخانه پدرم گرفته تا کتابخانه دانشگاه، کتابخانه حسينيه ارشاد و کتابخانه دايي. و البته اول از همه با همان رمان‌هايي شروع کردم که پنج سال قبلش با قدرت آنها را يک‌ مشت جفنگيات خوانده بودم. رقصيدن ياد گرفتم و موسيقي  و نقاشي را کشف کردم. در تمام اين مدت توپ روياي بي‌نواي من بي‌هدف گيج مي‌زد و مي‌چرخيد بي‌آنکه بتواند به من تصويري دوست داشتني ارائه کند. من بدبينانه به توپ سحرآميزم نگاه مي‌کردم و با خودم مي‌گفتم شايد از ابتداي زندگيم مي‌خواستم رقاص شوم اما فرزند يک انقلاب خشن و جنگي خشن‌تر بودن آدم را رقاص نمي‌کند. هر روز که مي‌گذشت بهت‌زده‌تر به رگه‌هاي بي‌جان توپ روياهايم نگاه مي‌کردم. بهت زده‌تر مي پرسيدم در دنياي فيزيک چه مي‌کنم. چطور هيتلر را ستايش مي‌کردم. چطور خرمگس‌هاي بيچاره را به سوزن مي‌کشيدم.

دوره چهارساله دانشگاه را به کمک دوستان و خانواده‌ام تمام کردم فقط براي اينکه به قول پدرم يک کار را در زندگيم تمام کرده باشم.

در فاصله يک دهه گذشته توپ رويايي من از نفس افتاده. کند مي‌چرخد و گاهي اصلا نمي‌چرخد. مردي ده سال پيش به من گفت تو تا ابد در دنياي واژه‌ها گرفتار خواهي شد. گاهي فکر مي‌کنم شايد او درست گفته باشد و سرنوشت من امپراتوري دنياي واژگان است. گاهي هم فکر مي‌کنم اگر اين توپ سحر‌آميز جور ديگري چرخ مي‌زد، جور ديگري پايين مي‌آمد..

من همچنان گرفتار جادوي روياها هستم و به هر کسي که مي‌رسم دلم مي‌خواهد بپرسم توپ روياي شما تا به زمين برسد چقدر چرخ زده؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 28 بهمن1386  |
 گفتگوی من و ری را

 

با ري‌را در مورد زندگي در اروپا صحبت مي‌کرديم. پرسيدم: به نظرت مهاجرت سبب رشد هم‌سن و سال‌هاي مهاجر ما شده؟ گفتم: کمتر پيش مياد وبلاگي از مهاجرهاي ايراني پيدا کنم که توش چهارتا حرف به‌درد بخور پيدا بشه. انگار هنوز همين‌جا هستن. با همون طرز تفکر، همون نگاه و همون تعصبات و باورها. ري‌را پرسيد: چرا فکر مي‌کني زندگي خارج ايران يه چيز عجيب و غريبه. اونجا هم مثل همين‌جا. گفتم: من اين حرف رو از جهاتي قبول دارم. زندگي آدمها تقريبا همه جاي دنيا فرم ثابتي داره. تخصصي کسب مي‌کني. کاري پيدا مي‌کني. پول درمياري. ماليات و بيمه مي‌دي و مابقيش رو مي‌خوري. گاهي پول و زمان اضافي مياري، اسمت رو تو برنامه يه تور مي‌نويسي و يه سفر خط کشي شده به يکي از نقاط دنيا انجام مي‌دي. تو دنياي امروز تجربه‌هاي خاص و هيجان‌انگيز رو آدم‌هاي خاص کشف مي‌کنند؛ مستقل از اينکه ساکن افغانستانن يا آمريکا. با اين حال فکر مي‌کنم تغيير زبان، ارزش‌هاي شهروندي، شيوه روابط اجتماعي و فرهنگي خودبه‌خود منجر به يه سري چالش‌ مي‌شه که تجربه‌هاي به‌دردبخوري رو مي‌تونه ايجاد کنه. به خصوص ارتباط اجتماعي با آدم‌هايي که نه تنها نگاهشون تا حدودي با ما متفاوته بلکه در بعضي از موارد اساسا شيوه تفکر متفاوتي دارن. يه مدتيه که فکر مي‌کنم اون چيزي که ملت‌ها رو از هم جدا مي‌کنه نه مجموعه دارايي‌هاشون (فرهنگي و اقتصادي و.. ) که شيوه تفکرشونه. به همين دليل هم هست که ما با وجود وارد کردن شيوه کار، زندگي و تکنولوژي يک سرزمين به نتيجه مشابه اونها نمي‌رسيم. سفرهاي کوتاه کمک مي‌کنه تفاوت محصولات فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و .. رو به خوبي ببيني. اما براي شناخت تفاوت شيوه تفکر که علت اختلاف محصولاته بايد دراز مدت در کنار آدم هاي ديگه زندگي کني. ري‌را گفت: خوب توي اروپا، تو اين چند جايي که من بودم ايراني‌ها مثل بقيه مليت‌ها، کولوني‌هاي خودشون رو دارن. کمتر با بقيه رفت و آمد مي‌کنن. ترجيح مي‌دن با جماعت ايراني‌ها بگردن. بنابراين با اينکه ظاهرا محل زندگيشون عوض شده اما در حقيقت هيچ تغييري صورت نگرفته. بعضي جاها حتي مهاجرت، وضع ايراني‌ها رو بدتر هم مي‌کنه. چون تو ايران دست کم همه ايرانين و مي‌توني هر کسي رو خواستي براي معاشرتت انتخاب کني اما اونجا حتي انتخابتم محدود مي‌شه. چهار تا خانواده ايراني تو يه شهر کوچيک هستن و براي اينکه تنها نمونن مجبورن با هم رفت و آمد کنن. گفتم: اينکه ايراني‌ها مثل بقيه مليتها براي خودشون کولوني مي‌سازن طبيعيه، يه واکنش طبيعي آدم‌هاست وقتي در اقليت قرار مي‌گيرن اما من از جماعت هم سن و سال و هم سنخ خودم که اغلب به بهانه ادامه تحصيل رفتن و دارن  اونجا دکترا مي‌گيرن و در سطح انديشمند و باشعور جامعه زندگي مي‌کنن انتظار ندارم مثل اقدس خانم که طفيلي امکانات يه جاي ديگست رفتار کنن. قاعدتا اين جماعت که زبان مي‌دونه، با استعداده و سواد داره بايد با بقيه ارتباطي بيشتر از ارتباط‌هاي ضروري برقرار کنه. ري‌را کمي فکر کرد و گفت: مشکل دقيقا تو همين باسواد بودنه. وقتي مي‌شيني باهاشون دو تا کلمه حرف به درد بخور بزني تازه مي‌بيني بي‌سوادي. ماها سواد عمومي‌مون خيلي پائينه. ديد کلي به  درد بخوري به تاريخ نداريم. هيچي از مباني اقتصاد نمي‌دونيم. از هنر چيزي نمي‌دونيم. اگه بخوايم در مورد کشورمون حرف بزنيم وضع بدتره. چون تقريبا هيچ اطلاعات به درد بخوري از ايران نداريم. نمي‌دونيم واسه اين مملکت دقيقا چه اتفاقي افتاده. حتي اطلاعات درستي از وقايع صد سال پيش نداريم. اغلب اطلاعاتمون يا مال کتابهاي درسي و روزنامه‌هاست يا از دهن اين و اون شنيديم. اونجا که مياي حرف بزني مي‌بيني خيلي‌هاش انقدر غلطه که طرف با دهن باز نگاهت مي‌کنه. يه دليل ديگه هم هست ما آدم‌هاي اهل مدارا نيستيم. چنان از چيني‌ها و هندي‌ها حرف مي‌زنيم انگار فقط خودمون آدميم. انگار ما اصلا ايرادي نداريم. اينم يه مشکل ديگست. متاسفانه ري‌را عازم سفر بود و نتونستيم بيشتر حرف بزنيم. عصر که گفتگوي چند ساعتمون رو براي ته‌راني مي‌گفتم با تعجب گفت: ولي من فکر مي‌کنم ما، نسل ما به خاطر زندگيي که پشت سر گذاشته اطلاعات خوبي داره. انقلاب و جنگ و سانسور تو حساس شدن نسل ما تاثير داشته. البته يه نکته هست. اونم اينکه قشر تحصيل‌کرده‌اي که تو انتظار فرهيختگي ازش داري اتفاقا قشر فرهيخته نيست. جماعتيه که فقط خوب درس خونده و خوب امتحان داده. همين. دختر و پسر بيست و سه چهار ساله‌اي که يه ضرب درس خونده و بعد هم از ايران رفته و داره دکترا مي‌گيره چي‌رو تجربه کرده، اصلا فرصتي براي مطالعه نداشته. حساسيتي هم احتمالا نسبت به فضاي اطرافش نداشته. من حرف ته‌راني رو تا حدودي قبول داشتم. واقعيتش کم نيستن خانم‌ها و آقايونی که مدارج عالی تحصیلی رو طی کردن اما اگه دهن باز کنن آدم نمي‌فهمه منشي يه مطبن يا کارچاق کن يه شرکت خصوصي.

اما روز بعد از اين گفتگو سر کلاس نوشتار خلاق داشتم داستاني از فيروزه جزايري دوما مي‌خوندم. دو سه پاراگراف بيشتر نخونده بودم که رسيدم به کلمه متجدد. ياد حرف‌هاي ري را افتادم و فکر کردم نکنه من فکر مي‌کنم بچه‌ها خيلي چيزها رو مي‌دونن در حاليکه نمي‌دونن. پرسيدم: بچه‌ها متجدد که مي‌دونين يعني چي؟ همه سرشون رو به علامت تائيد تکون دادن. خواستم جمله بعد رو بخونم که پرسيدم: خوب بگين ببينم يعني چي؟ هيچکس نمي‌دونست. من که سخت از شب قبل هيجان زده بودم نطق غرايي کردم که بايد بپرسيد. بايد باسواد بشيد و از اين چيزها. معني کلمه متجدد رو هم پاي تخته نوشتم و ادامه دادم. تو دو صفحه بعدي نزديک به ده لغت پاي تخته نوشتم تا رسيدم به کلمه عشاي رباني. يکي از بچه‌ها پرسيد عشاي رباني چيه. چرا انجامش مي‌دن. واقعيتش من درست و حسابي نمي‌‌دونستم. يعني فکر مي‌کردم ميدونم اما وقتي اومدم حرف بزنم بيشتر از دو تا جمله چيزي نمي‌دونستم. يه پاراگراف بعد وضع بدتر شد چون بچه‌ها پرسيدن فرق کاتوليک و ارتدکس و پروتستان‌ها چيه. من دقيقا نمي‌دونستم کاتوليک‌ها و ارتودکس‌ها چه اختلافي با هم دارن. نمي‌دونستم خواستگاه گرايش پروتستان‌ها کجاست. نمي‌دونستم فرانسوي‌ها بيشتر کاتوليکن يا پروتستان. نمي‌دونستم آيا مسيحي‌ها محدوديتي در ازدواج با يهودي‌ها دارن يا نه. جالب اينجا بود که من اين داستان رو حداقل سه بار خونده بودم و هميشه فکر مي‌کردم معني کلماتي مثل عشاي رباني رو مي‌دونم. فکر می کردم خیلی چیزها از مسیحیت می دونم. ظاهرا من آشنا بودن یک کلمه رو به حساب فهم اون کلمه گذاشته بودم. ظهر که به خونه برمي‌گشتم با خودم گفتم احتمالا نظر ري‌را در مورد بي‌سوادي ما تا حدودي درسته. حداقل در مورد من صددرصد درسته.   

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 9 بهمن1386  |
 گاهی پس ذهن آدم چیزهایی می گذرد

 

چهار سال پيش وقتي فيلم‌هاي ده فرمان کيشلوفسکي رو ديدم، اين سوال برام پيش اومد که کيشلوفسکي چطور چنين موضوعات بکر و شخصيت‌هاي متنوعي پيدا کرده. طي اين چند سال که قدم‌هاي ابتدايي رو در حوزه نوشتن برداشتم، متوجه شدم براي پيدا کردن موضوعات خوب بايد "ديدن" رو ياد گرفت. خوشبختانه فضاي ملتهب و در عين حال رو به تحول ايران ( البته از نظر من) "ديدن" رو خيلي آسون‌تر مي‌کنه. کافيه در تهران امروز نفس بکشي تا به تعداد روزها داستاني براي روايت کردن پيدا کني. اما بعد از اين مدت من هنوز در يافتن شخصيت‌هاي متفاوت، با هويت مشخص و منحصربه‌فرد ناتوانم. انگار اغلب آدم‌ها سايه روشني از يک شخصيت واحدن. انگار اغلبشون طيفي از دو سه نگرش مشخص به زندگين. يادمه فيلم فرمان دهم کيشلوفسکي تاثير زيادي روي من گذاشت. فيلم دهم داستان مواجه شدن دو فرزند پسر يک کلکسيونر تمبر با ارث به جا مونده از پدرشونه. پسرها که نه علاقه‌اي به تمبر دارن و نه عشق ديوانه وار پدرشون رو به جمع‌آوري تکه کاغذهاي بي‌ارزش موجه مي‌دونن، طي داستان "لذت جمع‌آوري تمبر" رو تجربه مي‌کنن. يا به عبارتي نوع ديگه‌اي از زندگي رو کشف مي‌کنن. اون موقع با خودم فکر مي‌کردم اگه بخوام داستان آدمي رو بنويسم که مثل شخصيت داستان کيشلوفسکي "ديوانه چيزي" هستن، آيا کسي رو با اين خصوصيت مي‌شناسم يا درکي و تجربه‌اي از اين حس دارم که بتونم بنويسمش و تصويرش کنم.

به نظر من يکي از نشانه‌هاي غناي يک فرهنگ اينه که در اون فرهنگ نگاه‌هاي مختلفي به زندگي و شيوه‌هاي مختلفي براي زندگي تعريف‌ شده باشه. اين نگاه‌هاي متفاوت رو هنر هر فرهنگ به تصوير مي‌کشه، ثبت مي‌کنه و براي آيندگان به ارث مي‌گذاره. مثلا در فرهنگ ايراني نوعي نگاه به زندگي وجود داره که با کلمه عرفان تعريف مي‌شه. لذت اين نوع زندگي در موسيقي ما، شعر ما و رقص ما ثبت شده. نياکان ما براي اين نوع نگاه فلسفه ساختن، اخلاق ساختن و هويتي تعريف کردن که منحصربه‌فرده. اين نوع نگاه به زندگي دستمايه طيف وسيعي از هنرهاي ايراني بوده. ما شاعري داريم که شعرش تعريف عرفانه. سازي داريم که هويتش با اين نگاه پيوندي عميق خورده. اين لذت انقدر برامون مهمه که در گذر زمان دائم بازتعريفش کرديم و مي‌کنيم تا بتونه همچنان زنده بمونه. گوشه و کنار شهر‌هاي ايران امروز، به خصوص پايتخت پر از کلاس‌هاييه که آدم‌ها توش جمع مي‌شن و سعي مي‌کنن عرفاني امروزي تعريف کنن. اين تلاش-موفق يا ناموفق- براي حفظ يکي از ميراث "لذت‌بخش" فرهنگ ماست.

اما اين دو پاراگرافي که نوشتم چه ربطي به پست قبلي من داره. واقعيتش من فکر مي‌‌کنم طيفي از نسل امروز ما داره شيوه‌هاي متفاوتي از زندگي رو تجربه مي‌کنه. بخشي از زنان امروز ايران فتوکپي شخصيت چارچوب‌دار "همسر مهربان و مادري فداکار و دلسوز" نيستن. مرد‌ها هم شخصيت چارچوب‌دار" همسري غيرتمند و پدري پرابهت اما دلْ‌مهربان" نيستن. فکر مي‌کنم يکي از دلايلي که بخشي از نسل امروز پدر و مادر شدن رو به تعويق مي‌ندازه اين نيست که اين تجربه رو کم ارزش مي‌دونه، بلکه تجربه‌هاي ديگه‌اي سرگرمش کرده. تجربه‌هايي که تونسته بخش قابل ملاحظه‌اي از زندگي رو پر کنه. البته نمي‌شه عوامل اجتماعي و اقتصادي رو در حذف اين تجربه از زندگي نسل امروز ناديده گرفت اما واقعيت اينه که وضع ما بدتر از اونهايي که يک سال بعد از فاجعه بم بچه‌دار شدن نيست. يا بدتر از وضع پدر و مادر‌هاي آلماني بعد از جنگ دوم نيست. احساس پوچي و نااميدي به قدري دردناک و کشنده‌ست که بهانه‌هاي کوچيکي مثل نابساماني‌هاي اجتماعي نمي‌تونه مانع از اومدن کودکي بشه که آدم سرگشته رو به زندگي وصل مي‌کنه و بهش اميد مي‌ده.

فکر مي‌کنم نسل امروز چيزي مثل لذت کلکسيونر داستان کيشلوفسکي رو داره تجربه مي‌کنه. هرچند شايد هنوز به مسيري که داره مي‌ره آگاه نباشه و خودش حتي فکر کنه شيوه زندگي و نگرش متفاوتش از سر ناچاريه. اما حرف زدن از اين شيوه زندگي، اون رو به بخش آگاه ذهن مياره. توجه هنرمند رو به خودش جلب مي‌کنه. زمينه ثبت اين نگاه جديد رو ايجاد مي‌کنه و در نهايت به هنر و فرهنگ غناي متفارتي مي‌بخشه. فکر مي‌کنم نويسنده‌هاي نسل بعد راحت‌تر در بين آدم‌هاي معمولي هويت‌هاي مستقل مي‌بينن و کمتر آدم‌هاي متفاوت تا مرز بت شدن پيش مي‌رن. چند صدايي شدن فرهنگ آدم‌ها رو معتدل‌تر مي‌کنه و احساس رضايت بيشتري به وجود مياره. اين چيزي بود که موقع نوشتن پست قبلي پس ذهنم بازي مي‌کرد.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 17 دی1386  |
 بحث‌هايي به شدت زنانه

 

خانم شمسايي زن باشعوريه. فکر مي‌کنم جزو زنان خوشبخت هم به حساب مياد. در پنجاه سالگي سالم و سرحاله. يک شوهر عاشق بي‌قرار و دو فرزند تحصيل‌کرده موفق داره که هر دو چند ساليه به کانادا مهاجرت کردن. خانم شمسايي شيفته اون وجه از روح وحشي منه که سرشار از زندگيه؛ به راحتي چهارده‌ساله و شصت ساله مي‌شه. بازيگوش و سرکشه و به فقط در زمان حال زندگي مي‌کنه، موجودي بدون گذشته و بدون آينده. (متاسفانه هيچ وقت فرصت نشده تا من وجه نيستي وجودم رو نشون خانم شمسايي بدم. وجه شور مرگ که ناگزير با شور زندگي زاده مي‌شه. تناقض شگفت انگيزي که من بهش مي‌گم پارادوکس دوست داشتني خلقت.) چيزي که خانم شمسايي در مورد من نمي‌فهمه اينه که چطور زني به سرزندگي من حاضر به "زايش" يک زندگي ديگه نيست. خانم شمسايي هر وقت فرصتي پيدا کنه در جمع معلم‌ها بحث بچه‌دار شدن من رو پيش مي‌کشه و با اندوهي عميق مي‌گه: "دختر و پسر منم مثل تو‌ ان . اونا هم بچه نمي‌خوان. شما چرا اينجوري هستين. چرا انقدر ناشکرين."

در طول پنج سالي که از ازدواج من گذشته بارها مجبور شدم به اين سوال جواب بدم. بارها زن‌ها در شيدايي وصف‌ناپذيري از حس شگفت انگيز مادر شدن حرف زدند و بارها تاکيد کردن که من بي هيچ ترديدي خودم رو از بزرگترين لذت زندگيم محروم کردم.

در طول اين پنج سال مواجه شدن با مادراني که وقتي روبه‌روي  معلمي مي‌ايستن تمام وجودشون دو تا گوش مي‌شه که بشنون اون چيزي که خلق کردن بهترينه، من رو به اين باور رسونده که بي‌شک زن‌هايي که مادر شدن رو تجربه کردن حرف درستي مي‌زنن. اما دغدغه من در طول همين زمان اين بوده که چه چيزي زايش يک موجود جديد رو تبديل به بزرگترين لذت زندگي مي‌کنه. به چيزهاي زيادي فکر کردم. با زن‌هاي زيادي در مورد حس مادريشون حرف زدم و در سي و دو سالگي پارادوکس شگفت انگيز ديگري از خلقت رو کشف کردم. به نظر مي‌رسه بخشي از حس خوشبختي به ميزان سرسپردگي ما به چيزي يا کسي برمي‌گرده. به اينکه چقدر روحي "خودش رو به تمامي بر چيزي مي‌افکنه"*. در مادر بودن اين سرسپردگي گريز ناپذيره. زني، تمام وجودش رو صرف مراقبت از يک توده سلولي بي‌شکل و روح مي‌کنه تا تبديل به موجود کاملي بشه، تا تبديل به کودکي بشه، تبديل به نوجواني بشه و اين مراقبت همچنان ادامه پيدا مي‌کنه. در رنج اين مراقبت دائمي، در اين گم شدن در "چيزي ديگر" نوعي احساس نشئگي وجود داره و بخشي از احساس خوشبختي در نشئگي ناشي از اين سرسپردگي، فدا شدن و فنا شدن خوابيده. اين نشئگي مي‌تونه نشئگي ناشي از هر نوع سرسپردگي باشه. سرسپردگي نويسنده‌اي به داستانش، سرسپردگي موسيقيداني به نت‌هاييي که پشت سر هم مي‌گذاره، سرسپردگي يک فيزيکدان به حل مسئله کوچکي از جهان هستي، سرسپردگي کارخونه‌داري به آجر آجر کارخونه‌اي که طي سالها ساخته. سرسپردگي عشق‌هاي رمانتيکي که امروز ديگه براي ما معني نداره، عشق‌هايي که آدم‌ها حاضر بودن به خاطرش بميرن، کوه بکنن يا يک کشور رو به آتيش بکشن.

من بعيد مي‌دونم بتونم با خانم شمسايي در مورد اين نشئگي حرف بزنم. شک دارم کسي که تجربه‌ اين سرسپردگي رو در حيطه‌هاي غير غريزي نداشته چيزي از اين کشف بفهمه. البته ترسم بابت دو نکته ديگه هم هست. نکته اول اينکه شايد اگر زني که سي سال زندگيش رو پاي بچه‌هاش گذاشته بفهمه راه ديگه‌اي هم براي رسيدن به لذتي که اون تجربه کرده وجود داشته حسابي سرخورده بشه. مادرها مسير طاقت‌فرسايي رو پشت سر گذاشتن، شايد نبايد اين دلخوشي رو از اون‌ها گرفت که تجربه‌شون ناب، يگانه و مخصوص خود اونهاست. چيزي خارج از دسترس مردها و زنهايي که مسيري غير از مادر شدن رو انتخاب مي‌کنن. نکته دومي هم هست؛ براي امثال خانم شمسايي که هنوز دنيا رو سياه سفيد مي‌بينن حرف زدن از پارادوکس‌ها کار مشکليه. فکر کنم کار سختي باشه که بگم حس خوشبختي همونقدر با نشئگي سرسپردگي سراغ آدم مياد که با نشئگي آزادي و بي‌قيدوبندي. فقط مزه اين خوشبختي‌ها با هم فرق مي‌کنه و خوشبختانه يا بدبختانه نسل امروز حريص‌تر از اونه که فقط به يک طعم رضايت بده.

* بخشي از شعر مارگوت بيگل

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 12 دی1386  |
 چه کسي سانسور مي‌کند؟

 

يکي از مزيت‌هاي کلاس‌هاي خلاقيت اينه که من بيشتر شنونده‌م تا گوينده. شنونده حرف‌هاي بچه‌ها، معلم‌ها، والدين و مديران مدارس. گاهي لابه‌لاي اين حرف‌ها نکاتي هست که نمي‌شه به‌سادگي از اونها گذشت.    

توي کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که نويسنده خودش امتياز نهايي رو به کاري که خلق کرده مي‌ده. نوشته خونده مي‌شه. بچه‌ها نظرشون رو مي‌گن و بر اساس نظري که اعلام مي‌کنن امتيازي بين يک تا پنج به اثر خلق شده مي‌دن. آخرين سخنران هميشه خود نويسنده‌ست. از کارش دفاع مي‌کنه و در نهايت برآيندي از امتيازها به خودش مي‌ده که البته در هيچ‌کجا ثبت نمي‌شه. چند هفته پيش نگار داستان صفر ترشيده‌اي رو خوند که به دليل صفر بودنش هيچ‌کس به خواستگاريش نمي‌اومد تا اينکه صد ميليون باهوشي به قصد پيوستن به جمع ميلياردها از صفر ترشيده خواستگاري مي‌کنه. مديحه اولين نفري بود که براي نقد نوشته نگار دستش رو بالا برد. راستش اين عجيب‌ترين اتفاقي بود که مي‌تونست توي اون کلاس بيفته. مديحه اغلب ساکته. از سنش بزرگ‌تره. فوق‌العاده مودبه و حساسيت ادبي بسيار ظريفي داره. اگر چه خوب نمي‌نويسه اما من برق نويسندگي رو در نگاهش مي‌بينم. مديحه شمرده و با تاني نقدش رو شروع کرد: به نظر من داستانش جالب بود. يه نکته توش داشت. صفر‌ها هميشه بي‌ارزش نيستن. اما اشکالش اين بود که توي داستان گفته بود ترشيده.

من متوجه منظور مديحه نشدم : خوب چه اشکالي داره. مگه ترشيده غلطه ؟

-نه اما زشته. زن‌ها نبايد به خودشون توهين کنن.

نگار گفت: خوب پس جاي ترشيده چي‌ بگيم. بالاخره يه سري از دخترا همينجورين ديگه. فقط منتظر شوهرن.

بچه‌ها آروم آروم وارد گفتگو شدند. بحث بالا گرفت و در نهايت گروهي به جمع موافق‌ها و گروهي به جمع مخالف‌هاي نظر مديحه پيوستن. من از مديحه و طرفدارانش خواستم لغت يا عبارتي پيشنهاد کنن که بشه اون رو دقيقا جاي واژه ترشيده گذاشت و حس يه دختر منتظر شوهر رو به خوبي منتقل کنه.

نتيجه بحث کلاس جالب بود. هيچ کلمه جايگزين مناسبي پيدا نشد. گروه مخالف مديحه اعلام کردن که اصولا استفاده از اين جور لغات خيلي هم خوبه. چون نوشته رو باحال مي‌کنه و سبب مي‌شه خواننده بهتر بفهمتش. گروه موافق مديحه اعلام کردن اصولا بهتره ما يه جوري بنويسيم که احتياجي به اين جور کلمه‌ها پيدا نکنيم!!!

ماجراي دوم دقيقا يک هفته بعد اتفاق افتاد. شماره اول مجله کلاس تفکر خلاق چاپ شد. توي مجله يه نوشته با موضوع معرفي خواننده راک جوان وجود داشت که مطمئن بودم صداي مدير مدرسه رو درمياره. همين اتفاق هم افتاد. کلاسم تموم شده بود و داشتم چهارنعل به سمت در مدرسه مي‌رفتم که مدير صدام کرد:

-خانم چپ‌کوک بيايد دفتر من.

مدير طبق معمول اکثر مدير‌هايي که کارگا‌ههاي مديريت رو گذروندن دو جمله کليشه‌اي جهت تشکر از زحمات بي‌شائبه‌م تحويلم داد و بلافاصله سراغ اصل مطلب رفت:

-خانم چپ‌کوک شما اصلا اين مجله رو خوندين. گفتم: بله. بيشتر از يه بار هم خوندم.

مدير ادامه داد: توي مجله شما يه کلمه‌هايي بود که واقعا در شاّن مدرسه ما نيست. يعني اصلا در شان يه محيط فرهنگي نيست.

انتظار اين يکي رو نداشتم. توي ذهنم دنبال کلمه‌هاي بد گشتم و البته چيزي پيدا نکردم. گفتم: چه کلمه‌اي مثلا؟

مدير مجله رو ورق زد: ببينيد اين کلمه پاتوق چيه شما نوشتين. زشته واقعا. جاي پاتوق معرفي کردن دو تا جاي فرهنگي معرفي کنيد.

گفتم: منظورتون اينه که بچه‌ها پاتوق‌هاي فرهنگي رو معرفي کنن؟ قاعدتا بچه‌ها به اونجا هم مي‌رسن. هدف اين بخش مجله آشنا شدن بچه‌ها با مفهوم محله‌ست. طبيعيه که اونها اول دنبال پاتوق‌هايي برن که براشون جذاب‌تره.

مدير حرفم رو قطع کرد: اصلا چرا پاتوق. بنويسيد محل. نمي‌دونم يه چيز ديگه بنويسيد. ما بايد جوابگوي پدر و مادرها باشيم. الان ديگه چند سال پيش نيست. الان همه پدر و مادر‌ها اخلاقگرا شدن. دوست دارن بچه‌هاشون اخلاقيات رو رعايت کنن. ديگه گذشت اون دوره‌اي که مي‌گفتن به بچه‌هامون آزادي بدين.

-ولي اين مطالب رو دقيقا بچه‌هاي همين والدين جمع کردن. من فقط ازشون خواستم مجله يه بخشي در مورد محله‌اي که زندگي مي‌کنن داشته باشه. يه نشونه‌اي که محله‌شون رو از بقيه جاها جدا کنه.

مدير گفت: اين خيلي خوبه. ولي اون جاها پاتوق نباشه !!!

من تا اينجاي قضيه به مسئله سانسور بطور جدي فکر نکرده بودم. حرف مديحه رو پاي خوش‌فکري مديحه گذاشتم. پاي تلاش بي‌صداي بخشي از زن‌هاي نسل امروز ايران براي پيدا کردن جايگاه اجتماعيشون. حرف‌هاي مدير مدرسه رو هم پاي مدير مدرسه بودنش گذاشتم و پاي تعلقش به فرهنگ مادرم و مادربزرگم. پاي ترس اين نسل‌ها از کافه، چت، فيلم پ.ور.نو اما وقتي دوشنبه پيش نقد بچه‌هاي نوشتار خلاق رو در مورد مجله کلاس تفکر خلاقي خوندم فکر کردم قضيه اين فرهنگ و اون فرهنگ نيست. قضيه اينه که ما به راحتي به خودمون اجازه سانسور واقعيت‌هاي موجود رو مي‌ديم. به راحتي.

در بين 12 گروه منقد دو گروه اينطور نوشته بود:

"مجله‌تون خيلي باحاله.. اي ول که خواننده راک معرفي کردين .. هيپ‌هاپ يادتون نره .. واي واي نوشتين پاتوق... پاتوق جاي کاراي بده ..پاتوق جاي دختراي بده.."

"بسيار مجله‌‌تان خوب است اما کلمه‌هاي بي‌تربيتي دارد. زيرا نوشتيد پاتوق. بهتر بود جاش بنويسين کافي‌شاپ خانوادگي" !!!!!!

 

*پاتوغ: پا+توغ : پاي عَلَم. جايي که درفش را نصب کنند. محل گرد آمدن. محل اجتماع لوطيان در بعضي از شهر‌هاي ايران. روز عاشورا دسته‌هاي بعضي از محلات ممتاز توغ را حرکت دهند. زير و اطراف توغ را پاتوغ گويند. (فرهنگ محمد معين)

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 4 دی1386  |
 مي‌خوانيم اما نمي‌خوانيم

 

من نمي‌دانم چقدر روزنامه‌هاي ما از خوانندگان دائمشان بازخورد مي‌گيرند و چقدر دربند بهبود کيفيت مطالبشان هستند. من مدتهاست که مقاله خوبي در روزنامه‌ها پيدا نمي‌کنم. به‌خصوص اگر به حوزه انديشه مربوط شوند. مقالات مغشوشند. فهمشان سخت است. و اگر به لحاظ محتوايي هم حرفي براي گفتن داشته باشند بيشتر به درد کتاب شدن مي‌خورند تا نوشته روزنامه‌اي. من براي اثبات حرفم مقاله‌اي را نقد کرده‌ام. مي‌دانم اين پستم وبلاگي نيست. کمي طولانيست و بايد يک ربعي وقت بگذاريد و نگاهي به مقاله اصلي کنيد. اما موضوع به نظرم مهم بود.

روزنامه اعتماد مورخ 12 آذرماه در بخش انديشه مقاله‌اي چاپ کرده با عنوان "جایگاه روشنفکری در ایران تاملی بر مولفه های روشنفکری ".سايت هفتان هم در همان تاريخ به اين مقاله لينک داده. از آنجا که بحث روشنفکري در ايران براي من يک علامت سوال بسیار بزرگ است بلافاصله لينک هفتان را باز کردم. مقاله را پرينت گرفتم و مشغول خواندن شدم. با توجه به عنوان مقاله انتظار داشتم با يک بار خواندن آن بتوانم بطور خلاصه به سوال زير پاسخ دهم:

آيا مي‌توانيد براي نشان دادن جايگاه روشنفکري در ايران به دو ( يا سه) مولفه روشنفکري در طول دهه‌هاي بيست و سي (يا هر بازه زماني ديگري) بطور خلاصه اشاره کنيد؟

من سه بار مقاله را خواندم. اما نتوانستم هيچ مولفه‌اي را بطور مشخص پيدا کنم. به نظرم دو سري ايراد بر اين مقاله وارد است. دسته اول ايرادات محتوايي‌ست. نويسنده بدون توجه به آنچه مي‌خواهد بگويد بخشي از محفوظات يا انديشه‌هايش را روي کاغذ مي‌آورد. دوم ايرادات ادبي متن است. استفاده از کلمات غلط يا ترکيبات بي‌معني يا علامت‌گذاري‌هاي غلط در اکثر متون امروزي ما رايج شده است.

اما مثال‌هايي از دسته اول

1-نوشته مغشوش است. نويسنده از همه چيز حرف مي‌زند اما بدون دقت کافي؛ مثلا به نمود جريانهاي روشنفکري در آثار هنري اشاره مي‌کند بي‌آنکه بگويد کدام دوره و کدام آثار هنري را مد نظر دارد. از مبارزات سياسي براي کسب مطالبات سياسي حرف مي‌زند بدون آنکه بگويد چه نوع مبارزاتي و در کدام دوره مورد نظر اوست. با توجه به اينکه نويسنده در ابتداي مقاله اشاره کرده سرچشه‌هاي روشنفکري ايران به دو قرن پيش برمي‌گردد نمي‌شود بدون اشاره به دوره تاريخي از آثار هنري يا مبارزات سياسي حرف زد.

2-نتوانستم بفهمم مورد بحث مقاله روشنفکران هستند يا روشنفکري يا روشنگري!! هر سه اين عناصر در مقاله آمده و تا جايي که من مي‌دانم اين سه کلمه در معنا با هم تفاوت‌هايي دارند.   

3-نويسنده به مقولاتي مي‌پردازد که به موضوع و عنوان مقاله مرتبط نيست. مثلا نويسنده معتقد است که روشنفکران امروز با " آرامش فعال" سعي در پيدا کردن راه‌کارهايي براي دستيابي به ايده‌هاي خود دارند. اين جمله طرح يک فرضيه است. فرضيه‌اي در مورد وضعيت روشنفکري امروز. بيانش دليل مي‌خواهد. در حاليکه نويسنده بدون ذکر دلايل طرح چنين فرضيه‌اي به سرعت از موضوع مي‌گذرد يا آخر مقاله براي روشنفکر امروز نسخه رفتاري مي‌پيچد. نويسنده معتقد است وظيفه روشنفکري در ايران امروز تمرکز بر مطالبات اجتماعي مستقل از گرايشات سياسي‌ست. اين نکته قابل توجه است اما ربطي به موضوع مقاله ندارد.

و مثال‌هايي از دسته دوم

4-نويسنده تعدادي از کلمات را داخل گيومه گذاشته. من هر چه خواندم نفهميدم علت اين کار يا رابطه اين کلمات با هم چيست. کلماتي که داخل گيومه قرار مي‌گيرند به دليلي برجسته شده‌اند اما در اين مقاله علت مشخص نبود.

5-مقاله پر از کلماتي‌ست که به دنبال هم آمده اما معني مشخصي به ذهن متبادر نمي‌کند.

بخشي از مقاله :"اما در وجه دانش اجتماعي (وجه يعني چي ؟) و نگرش هاي سياسي( اين دو تا خيلي با هم فرق دارند)، مطالبات عدالت خواهي و انتقادهاي اجتماعي از وضعيت جامعه، بخشي از رويکرد جريان روشنفکري را در پي داشت که چشم انداز «دموکراسي» (چشم‌انداز دموکراسي يعني چي ؟) و قانون گرايي( چرا اين يکي توي گيومه نيست؟)  از جمله اين حرکت ها بوده است."

بخشی از مقاله:" اين نوع افت و خيزهاي برآمده از جريان هاي سياسي تا اوايل دهه 20، در فضاي تحزب و رفتارهاي سياسي(يعني چي؟)، به گونه يي بود که به علل تاخيرهاي فرهنگي(تاخير فرهنگي يعني چي؟) و اختناق حاکم در عصر پهلوي، به تدريج از دنياي عدالت خواهي( دنياي !!! عدالت‌خواهي) به سمت آزادي خواهي و دفاع از فرديت انجاميد."

 

من براي نويسنده مقاله که البته نمي‌شناسمشان احترام زيادي قائلم و فرض را بر اين مي‌گذارم که آقاي معتقدي بسيار باسواد است و حرف براي گفتن زياد دارد. اما اينکه چگونه بگوئيم به اندازه اينکه چه بگوئيم مهم است. روزنامه‌هاي ما پر شده از مقالات نامفهومي که در نهايت هيچ چيز به دانش خواننده اضافه نمي‌کند. برايش طرح سوال نمي‌کند. در کشف پاسخ سوالاتش راهنمائيش نمي‌کند.

روزنامه‌ها نوع خاصي از اطلاعات نوشتاري را منتقل مي‌کنند. روزنامه طيف خواننده وسيعي دارد. خواننده روزنامه انتظار دارد در کمترين زمان ممکن مطلبي را بخواند که به "بحث روز" در حوزه مورد علاقه‌اش (خواه انديشه يا سياست يا سلامت يا..) بپردازد. خواننده روزنامه هيچ مطلبي را دوبار نمي‌خواند. در غير اينصورت سراغ کتاب مي‌رود که هم لزوما بحث روز نيست و هم مي‌تواند پيچيدگي در متن و در محتوا داشته باشد. متاسفانه روزنامه‌هاي ما، به خصوص آنهايي که طيف روشنفکران، انديشمندان و تحصيل‌کرده‌هاي جامعه را مي‌خواهند مورد خطاب خود قرار دهند اصلا به اين نکات توجه نمي‌کنند. استفاده از زبان پيچيده، مفاهيم عميق و چند مفهومي و ترکيبات بي‌معني آفتي‌ست که مدتهاست دامن‌گير کتاب و روزنامه‌هاي ما شده. ما مي‌خوانيم اما در واقع نمي‌خوانيم.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 16 آذر1386  |
 خوشبختي، جاودانگي، زندگي

 

من گاهي اوقات به مرگ فکر مي‌کنم. در اين شهر انديشيدن به مرگ گريز‌ناپذير است. اطلاعيه‌هاي فوت روي ديوارها، حجله‌هاي چراغاني شده، پارچه‌هاي مشکي سر در خانه ها، بخش ترحيم روزنامه‌ها بيشتر از آن هستند که ما نتوانيم ببينيمشان. وقتي نگاهم با نگاه مرده بخت برگشته‌اي که در قاب چوبي عکس گير‌افتاده تلاقي مي‌کند آهي عميق مي‌کشم. به خودم مي‌گويم نکند بميرم. من هنوز به اندازه کافي خوشبخت نبوده‌ام. گاهي به خودم دلداري مي‌دهم. به خودم مي‌گويم قله‌هاي زيادي را فتح کرده‌ام. گلهاي وحشي زيادي را نوازش کرده‌ام. عاشق شده‌ام. کوچه پس‌کوچه‌هاي شرق را در استانبول نفس کشيده‌ام. طعم شراب گرجي را مي‌شناسم. ينگه دنيا را ديده‌ام. حتي سعي مي‌کنم از يادآوري آنچه پشت سر گذاشته‌ام به وجد بيايم اما اغلب حتي لبخند ماسيده روي لبانم را هم به سختي مي‌توانم حفظ کنم. نمي‌دانم چرا فکر مي‌کنم بايد در زندگيم چيزي مي‌شدم. بچه که بودم آرزو داشتم امپراتور شوم. باورتان مي‌شود. امپراتور. من امپراتور هيچ کجا نشدم. حتي امپراتور سيارکي کوچک با دو آتشفشان روشن و يک گل سرخ. همسرم مي‌گويد من جاه طلبم. مي‌گويد جاه‌طلبيم خوشبختي را تا اين حد برايم دست نيافتني کرده.

من گاهي اوقات به باور مرگ نزديک مي‌شوم. البته کم پيش مي‌آيد. اما پيش مي‌آيد که براي ثانيه‌اي باور کنم مرگ در راه است، گريزناپذير است. گاهي وقتي غرق روزمره‌ام و با ذهني درگير و چهره‌اي گرفته از پيچ خياباني به کوچه‌اي مي‌خزم و ناگهان چشم در چشم تصوير جواني ناکام مي‌شوم لرزه‌اي خفيف از مغزم، قلبم و دلم مي‌گذرد. صدايي گنگ و در دوردست به من مي‌گويد فرصتت تمام خواهد شد. من در کسري از ثانيه وحشتي شگرف را تجربه مي‌کنم. يادم مي‌افتد هنوز داستان‌هايم را چاپ نکرده‌ام. هنوز رمانم نيمه‌کاره است. هنوز داستان کودکانم تصوير نشده. هنوز تجربيات کلاس‌هايم نانوشته مانده. با صدايي درمانده مي گويم من هنوز به قدر لازم جاودانه نشده‌ام. و براي فرار از مردنم به هزار حيله متوسل مي‌شوم. فکر مي‌کنم چطور خواهم مرد. فکر مي‌کنم اگر بيمار شوم مبارزه خواهم کرد. فکر مي‌کنم هميشه با سرعت مطمئنه رانندگي خواهم کرد. فکر مي‌کنم دليلي براي به قتل رسيدن يک شهروند بي‌آزار وجود ندارد و اينگونه مرگ را به تعويق مي‌اندازم.

من چند روز پيش براي اولين بار به مرگ ايمان آوردم. براي لحظه‌اي ايمان آوردم که مي‌ميرم. در ذهنم به دوردست‌ها نرفتم. درگير کارهاي نيمه کاره‌ام هم نشدم. حتي به کورسوي اميدي هم فکر نکردم. فکر نکردم مردن دليل مي‌خواهد. بايد سرطان بگيرم يا تصادف کنم يا به قتل برسم يا غرق شوم تا مردن رخ دهد. من بودم. نفس مي‌کشيدم و بعد نبودم و ديگر نفس نکشيدم. در اين بين، در اين گذر کوتاه، تمام تجربيات زندگيم، خوشبختي نيمه‌کاره‌ام، جاودانگي کم‌مايه‌ام رنگ باخت و جاي خودش را به تصويري حسرت بار داد. در لحظه‌اي به کوتاهي يک جرقه به يادم آمد در بيست سالگي دلم مي‌خواست شلوار پاره بپوشم، دستمال سه گوش به سرم ببندم، گوشواره حلقه‌اي توخالي به گوشم بياويزم و در ارتفاعات البرز رو به دره‌اي سبز برقصم. همين.

به خودم که آمدم حس غريبي داشتم. فکر مي‌کردم فقط زماني که به ميرايي ايمان بياوريم خود زندگي را مي‌بينيم. و خود زندگي چيز غريبي‌ست. چيزي ساده و در عين حال پنهان لابه‌لاي آرزوهاي بزرگي که فريبنده‌اند و زاده توهم ابدي بودن.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 10 آذر1386  |
 زنده باد لافکاديو- بخش دوم

 

تصور من بر اين بود که قدرت "مديا" در حديه که نه تنها لايه‌هاي بيروني فکر و انديشه رو به اشغال خودش درمياره بلکه کاملا به لايه‌هاي دروني هم نفوذ مي‌کنه. انتظار داشتم عليرغم تلاشي که در کلاس‌ها کرديم، باز هم نوشته‌ها تحت تاثير دنياي رسانه‌اي باشه. اما اين اتفاق نيفتاد و فکر مي‌کنم رمز کار در اين بود که " لافکاديو يکي از خودمون" بود.

تو يکي از داستان‌ها لافکاديو بعد از مدتي کار کردن در سيرک تصميم مي‌گيره آقاي خودش باشه و پولدار بشه. اينه که دنبال کار پخت باسلوق مي‌ره و بعد از مدتي کارخونه باسلوق مي‌زنه و حسابي پولدار مي‌شه.

تو يه داستان ديگه لافکاديوي تيرانداز به ارتش آمريکا دعوت مي‌شه. به عراق اعزام مي‌شه . اونجا عاشق رقص عربي مي‌شه. از جنگ که برمي‌گرده يه رقاص حرفه‌اي بوده. اينه‌که يه رقاص‌خونه مي‌زنه که رقاصاش فقط عربي مي‌رقصيدن.

تو يه داستان لافکاديو به ايران سفر مي‌کنه و اتفاقي با يه گروه رپ زيرزميني دوست مي‌شه. عاشق مرام و معرفت گروه مي‌شه و دست آخر يه رپر حسابي ازش در مياد. بچه براي اينکه ما شنونده‌ها رو مطمئن کنن که خالي نمي‌بندن دو تا از کارهاي آس لافي رپر رو هم برامون اجرا کردن. دو ترانه در ستايش باسلوق !!

تو يه داستان ديگه لافکاديو تو سيرک مي‌مونه و هر روز براي حال دادن به مردم به يه هدف ريزتر و دورتر و عجيب‌تر تيراندازي مي‌کنه تا اينکه يه روز رئيس سيرک يه دونه باسلوق زعفروني مغزپسته‌اي رو براش انتخاب مي‌کنه. اما لافکاديو  زير بار نمي‌ره. نمي‌تونه به دوست‌داشتني‌ترين خوردني جهان تيراندازي کنه. آدم‌ها بهش گوجه گنديده پرت مي‌کنن و به ديدنش نميان. لافکاديو دلخور از دست آدم‌‌ها به جنگل برمي‌گرده و به شيرها مي‌گه آدم‌ها موجودات عجيبي هستن که براشون هيچ چيزي مقدس نيست. اونها به خاطر راحتيشون حاضرن به هر چيزي شليک کنن.

تو يه داستان هم لافکاديو عاشق يه گربه ماماني شيطون مي‌شه. مدتي مي‌گذره گربه بالغ مي‌شه و متاسفانه با وجودي که همه رفتار گربه مثل يه خانم دلربا بوده گربه نر از آب درمياد !!!

تو يه داستان لافکاديو يه تفنگ باسلوقي مي‌سازه. تشويق مي‌شه که سلاح‌هاي باسلوقي بيشتري بسازه. آدم‌ها هم که بي‌جنبه. سر سلاح دعواشون مي‌شه و بالاخره جنگ جهاني باسلوقي راه ميفته.

بقيه داستان‌ها هم حرفي براي گفتن داشت. براي من جالب بود که همه لافکاديوها زميني بودن و حتي روي زمين قهرمان نبودن؛ لافکاديوهاي معمولي با زندگي‌هايي به اندازه سهم يه شهروند. تصادف تو داستان‌هاي لافکاديو نقش مهمي داشت. لافکاديو اتفاقي وارد ارتش آمريکا مي‌شه. اتفاقي عاقش گربه‌اي مي‌شه که نره . اتفاقي با يه گروه رپ زيرزميني آشنا مي‌شه.. نوشته‌هاي بچه‌ها مي‌گفت دوران قهرمان بازي جدا تموم شده. با خودم فکر مي‌کردم اگه پونزده سال پيش يکي سر کلاس ما همين داستان رو مي‌خوند احتمالا اغلب ما لافکاديوهاي عجيب و غريب و معروفي رو تصوير مي‌کرديم. قهرمان‌هايي که مي‌خوان دنيا رو عوض کنن و البته آخرش هيچ غلطي نمي‌کنن.

نوشته‌هاي بچه‌ها يه چيز ديگه هم مي‌گفت. اينکه " مدياي " امروز ، چه ايرانيش و چه غير ايرانيش ديگه قدرت سابق رو نداره. فقط يه تلنگر کافي بود تا بچه‌ها از افکار مديا زده‌شون دست بکشن و به دنياي خودشون برن.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 11 آبان1386  |
 ادبيات، رمان و مشکلات نوشتن

 

هفتان لينکي داده بود به مقاله‌اي با عنوان "در باب مقاومت زبان فارسي در برابر چشمان ناظر". اگر ادبياتي هستيد و به خصوص مي‌نويسيد توصيه مي‌کنم اين مقاله رو در سايت رخداد  بخونيد. نويسنده به اين مسئله پرداخته که يکي از دلايل ناموفقيت رمان‌هاي امروزي فارسي محدود شدن مکان به فضاهاي خصوصيست. من با گفته نويسنده و البته دلايلي که ذکر کرده موافقم اما به عنوان يک نويسنده نه چندان با استعداد بايد اعتراف کنم مشکلم با نوشتن فقط سانسور نيست. وقتي به فضاي عمومي ميام و مي‌خوام از شهر بنويسم با مشکل به مراتب وحشتناک‌تري مواجه مي‌شم. کمبود واژه. ظاهرا فضاي زندگي ما به سرعت مدرن مي‌شه در حاليکه احساسات ، ادراکات و واژه‌هاي ما به همون سرعت جلو نمياد و رشد نمي ‌کنه. يه مثال براتون مي‌زنم. فرض کنيد ميخوام داستان زني رو روايت کنم که در يک روز گرم خردادماه بي‌اندازه گرفته‌ست. بايد بانک بره، پول بگيره ، به مدرسه دخترش بره اون رو برداره، ببره کلاس زبان، شام درست کنه، خريد خونه رو انجام بده ... دلش يه هيجان شهري مي‌خواد.

پرده اول : زن تو ايستگاه مترو ايستاده. موقع عبور از در چرخاني که جلوي دستگاه کارت زن قرار داره دچار مشکل مي‌شه . در چرخان نصفه نيمه مي‌چرخه و دسته کيف چرمي زن به شکل عجيب و غريبي به ميله در چرخان گره مي‌خوره.

سوال : به اين در چرخان چي مي‌گن. به اون دستگاهي که کارت رو مي‌خونه چي ‌ميگن.

پرده دوم: زن وارد بانک مي‌شه . مي‌خواد شماره بگيره که درست سر شماره او دستگاه شماره دهنده قفل مي‌کنه. نصف برگه بيرون اومده و نصفش مونده تو. زن که تحمل هيچ ناملايمي رو نداره بي‌دليل گريه مي‌کنه.

سوال : به اين دستگاه شمارده دهنده لعنتي چي مي‌گن.

پرده سوم : مردي که پشت يکي از باجه‌ها نشسته ولي صندوقدارنيست بايد به اين مشکل رسيدگي کنه. زن مي‌خواد با عنوانش مرد رو صدا کنه اما نمي‌دونه به اين آدم با اين وظيفه چي‌ميگن . صندوق‌دار ؟ باجه دار ؟ بانکي؟ آقاي محترم ؟ آقاي مسئول ؟

سوال ؟ به مردي که پشت باجه مي‌ايسته ولي صندوق‌دار نيست، ريس شعبه هم نيست و نگهبان هم نيست چي‌ميگن؟

پرده چهارم : مرد در حاليکه دستگاه پانچ رو به دست گرفته سراغ دستگاه شماره دهنده مياد. دستگاه خودپرداز پشت سر زن وزوز مي کنه و اعصابش رو حسابي به هم ريخته ( دقت کنيد چند تا کلمه دستگاه داريم). مرد پشت دستگاه رو باز مي‌کنه و با رول !! کاغذ  بازي مي‌کنه. زن چشمش به دستهاي مرده. که گاهي بازيگوشانه کاغذ‌هاي خراب دستگاه رو با پانچ سوراخ مي‌کنه. دلش به هم مي‌ريزه. ديدن اون صحنه يادش مي‌اندازه که مدت‌هاست با شوهرش نخوابيده. به مرد لبخند مي‌زنه . مرد با اينکه زن رو نمي‌شناسه از ديدن چشمان تر زن دلش آشوب مي‌شه و..

سوال : دستگاه پانچ رو به فارسي چي بگيم که به اندازه سوراخ کن بي‌ريخت و بد صدا نباشه. اين احساس زن که نه عشقه ، نه هوسه ، نه شيطانه، نه خيانت،  ... يه جور دلزدگي زندگي شهري و گريز از اونه، يه عمل شهريه . براي يه همين احساسي يا ادراکي از تنهايي آني شهري چه واژه‌اي داريم. چطور بگم اين زن الان چه احساسي داره و دقيقا چي‌مي‌خواد .

شايد يکي از  دلايلي که نويسندگان جواني امثال من سراغ شهر نمي‌رن اينه که يا واقعا واژه نداريم يا امثال ماها سوادش رو نداريم.

به هر حال اگه کسي اينجا مي‌دونه من چطور و کجا مي‌تونم واژه‌هاي مناسب رو گير بيارم لطفا دريغ نکنه.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 19 مهر1386  |
 بدون عنوان

يه  پست نيمه‌کاره نوشتم در مورد چرا ادبيات. يکي هم در مورد روح جمعي، يکي در مورد فيلم‌هاي خوبي که اين هفته ديدم. يکي در مورد مدرنيسم. يکي در مورد جايگاه شهر در سريال‌هاي ماه رمضون. همشون رو نوشتم ولي از هر کدوم دو خط نه بيشتر. به خط سوم که مي‌رسم مي‌خوام بالا بيارم. انگار اين من نيستم که پشت مونيتور نشستم. انگار انگشت‌هاي من نيست که روي کيبور مي‌دوه.  من گم شدم.

گاهي بعد از غروب سريال‌هاي ماه رمضون رو مي‌بينم. سريال‌هاي مشمئز کننده که چنان بي‌ظرافت و لطافت ساخته شده که آدم تهوع مي‌گيره. پاي تلويزيون که مي‌شينم انگار يکي چنگک برداشته و مي‌کشه به روحم. گاهي سراغ رمانهاي امروزي ايراني مي‌رم. حالم از اين دنياي بي عشق و لطافت، پر از غرولند، تصنعي و بي‌فکر به هم مي‌خوره. آخرش مثل معتادها پناه مي‌برم به همون رمان‌هاي خارجي سانسور شده، به فيلم‌هاي خارجي که با هزار سلام و صلوات بايد بخري تا فروشندش گير نيفته، به موسيقي غربي که مي‌تونه ببرتت تا آسمون.

من کجام. لحظاتي که روحم به پرواز درمياد همسفر غربم . عشق و زيبايي رو با کلمات انگليسي مي‌شنوم. تو خونه‌هاي غربي مي‌بينم. رو سنگفرش‌هاي پاريس حس مي‌کنم. با گام موسيقي غربي مي‌شنوم. تو زيبايي اندام زن سفيد پوست غربي مي‌بينم.  من کجام. به خودم مي‌گم مطمئني مجيديه تهرون زندگي مي‌کني.  نفست بوي لوله اگزوز مي‌ده، با صداي فحش خواهر و مادر دو تا راننده گشنه از خواب بيدار مي‌شي. جاي موسيقي عربده مي‌شنوي. به خودم مي‌گم طول زندگيم که تو اين خراب شدم. اما عرضش چي. بي‌خود نيست پاي کاغذ و مدادم که مي‌شينم يبوست مي‌گيرم. نمي‌تونم دو تا جمله بنويسم که توش زيبايي و نرمي موج بزنه. اگر هم مي‌نويسم مي‌بينم شبيه مالنا شده يا آميلي يا جان يا ادوارد. هيچکدومشون شبيه محمود و فريبا و اسد نيست. رد خيابون ‌هاي تهرون تو هيچ رويايي نيست. واقعا نمي‌دونم کجام . واقعا نمي‌دونم کيم. چطور مي‌تونم خودي رو واقعي ببينم که تو دنياي مجازي فکر مي‌کنه. تو دنياي يک طرفه فيلم و کتاب و موسيقي حس مي‌کنه و تو دنياي واقعي، با آدم هاي واقعي فقط مثل يه گاو مي‌چره
|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 12 مهر1386  |
 چرا ادبیات - تجربه کلاس صفر نوشتار خلاق

هفته پيش سر کلاس خلاقيت از شاگردهاي کلاسم پرسيدم چقدر کتاب مي خونند. تصورم بر اين بود که اونها هم مثل دوره نوجواني خودم شيفته ادبيات رمانتيک، داستان‌هاي علمي-تخيلي، يا شگفتيهاي علم باشند. اما شاگردان من نه تنها کتاب نمي‌خونند، علاقه‌اي هم به مطالعه ندارند و مهمتر از اون اصلا دليلي نمي بينند وقتشون رو با اين جور چيزها بگذرونند. کتاب‌هاي درسي براي کشتن روح علم طلبشون کافيه. داستان رو هم چرا بايد توي کتاب‌ها جستجو کنند وقتي پرده سحرآميز سينما و تلويزيون هست و هر داستاني رو از جنايي و علمي-تخيلي گرفته تا عاشقانه براشون به تصوير مي‌کشه. در بين شاگردهام دو نفر خوره کتاب بودند که يکيشون شيفته رمان‌هاي عامه پسند بود. شاگرد کتابخوان من که بي‌خبر از علايق ادبي من نبود ليست بلند بالايي از رمانهاي عامه‌پسند رو جلوي روم گذاشت و وقتي ديد من هيچکدومشون رو نخوندم و تازه توصيه مي‌کنم به جاي خوندن اين رمان‌ها کتاب‌هايي رو بخونه که ارزش ادبي دارند و زمان از دور خارجشون نکرده با تعجب نگاهم کرد و گفت: ولي چرا ؟ اينا خيلي قشنگن. خيلي آدم چيز ياد مي‌گيره.

واقعيتش عليرغم بادي که به غبغب انداخته بودم هيچ جواب قانع کننده‌اي براي شاگردم نداشتم. نه‌تنها نمي‌تونستم دليل روشني بيارم که چرا خوندن يک رمان عاشقانه که ارزش ادبي داره ( مثل زنبق دره) بهتر از خوندن يک رمان عاشقانه عامه پسنده حتي به يک سوال کلي‌تر هم نمي‌تونستم جواب بدم. اصلا چرا ادبيات ؟ چرا ادبيات مهمه يا لازمه ؟ چرا بايد يا بهتره بچه‌ها کتاب بخونند ؟ چرا بايد يا بهتره يا لازمه آدم‌بزرگ‌ها بعد از طي جووني با کتاب قهر نکنند و اگر اين اتفاق بيفته چي مي‌شه ؟

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 4 مهر1386  |
 شبکه فکر و جزء و کل

لطفا قبل از خواندن اين پست، پست قبلي را بخوانيد.

اما رابطه اين روح جمعي و شبکه فکري که من در دو پست قبل از اون حرف زدم چيه.

طبق چيزي که من از روح جمعي گفتم شبکه فکر همواره بطور طبيعي وجود داره. چه من با شکاک حرف بزنم. چه منجوق نوشته‌هاي من رو بخونه چه هر کدوم پشت درهاي بسته خونمون به تماشاي تلويزيون بشينيم يورش انديشه‌هاي ما به دنياي بيرون هر روز اتفاق ميفته. همه ما آدم‌هاي زنده انگار در يک شبکه عنکبوتي فکر به هم متصل هستيم. من به اين شبکه فکر مي‌گم شبکه فکر جبري. اما نگاه ديگه‌اي هم به نشت انديشه‌هاي ما به جامعه وجود داره. نگاهي که در اون گره‌هاي شبکه عنکبوتي منفعل نيستند و انديشه‌هاشون رو به شکل خام صادر نمي‌کنند. گره‌هاي شبکه با هم حرف مي‌زنند اما نه درباره تخصصشون. نه درباره وضع آب و هوا و نه  نقد حوزه‌هايي که تخصصشون نيست بلکه در مورد حاشيه تخصصشون و حاشيه تجربه‌هاي شخصيشون حرف مي‌زنند. به اين ترتيب صحبت من نويسنده در مورد شگرد داستان نويسي نيست. در مورد برخورد جامعه با من به عنوان يک داستان نويسه. در مورد اينه که ما نويسنده‌ها امروز در ايران چه مي‌نويسيم .در مورد اينه که چرا نمي‌تونيم خواننده پر و پا قرص پيدا کنيم. مشکلات جامعه نويسندگان در تجربه شخصي من چيه و .. در شبکه فکر پويا آدم ها صرفا به دنبال پيدا کردن آدم مشابه نيستند و مايلند بدونند حاشيه انديشه حوزه تخصصي ديگه چيه. چيزي که ما نداريم. کمتر پيش مياد آدم‌هايي با تخصص‌هاي مختلف دور هم جمع بشند و بتونند پنج ساعت با هم حرف بزنند. در جمعي که اکثريت با يک نوع تخصصه بحث به سرعت به مشکلات اون تخصص مي‌کشه. زبان تخصصي خاص اون حيطه استفاده مي‌شه و بقيه مثل اينکه بين بيگانه‌ها نشسته باشند کارشون صرفا تماشاست. اما چرا اين شبکه فکر پويا از نظر من مهمه باشه براي پست بعدي.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 3 شهریور1386  |
 روح جمعي و شبکه فکر و جزء و کل

 

لطفا قبل از خواندن اين پست، پست قبلي را بخوانيد.

دوران دانشجويي هر زمان به آدمي برمي‌خوردم که مسير تاريخ رو تغيير داده بود از خودم مي‌پرسيدم چطور اين آدم به چنين دستاوردي رسيده. پشتکار و نبوغ البته دلايل مهميه اما از نظر من اين دلايل صرفا شرايط لازم بودند و نه شرط کافي. دو کتاب در پيدا کردن جوابي براي اين سوال به من کمک زيادي کرد. تاريخ انديشه اجتماعي نوشته بارنز و بکر و شناخت عمومي علم نوشته ياکوب برونوفسکي. چيزي که من از اين دو کتاب دستگيرم شد اين بود که دستاوردهاي مهم بشري اگرچه اغلب به نام يک نفر ثبت و شناخته مي‌شه اما اون دستاورد در حقيقت حاصل روح جمعي زمانه خودشه. اما اين روح جمعي دقيقا چيه و چطور به وجود مياد.

اين چند وقتي که بطور منظم نوشته وبلاگ‌هاي مورد علاقه‌م رو مي‌خونم متوجه شدم نوشته‌هاي وبلاگ ‌ها اگرچه ظاهرا ارتباطي با هم ندارند و هر کدوم برون‌داد انديشه‌هاي آدمي در شرايط خاص هستند اما در بازه‌هاي زماني مشخص نوشته‌ها نوعي نقطه اشتراک دارند. مثلا پست چطور يک دنياي شخصي بسازيم توکاي مقدس و پست بوي جنگ شکاک و مهاجرت دوستان بارباماما و تلاش منجوق در داستان‌  دنباله‌دار بيژن يک نکته داشت. دنياي امروز دنياي نامطلوبيه. نويسنده‌هاي اين وبلاگ‌ها همديگر رو نمي‌شناسند. نقاط مختلفي از دنيا زندگي مي‌کنند. تخصص‌هاي متفاوت دارند و هدف‌هاي متفاوتي رو در زندگي دنبال مي‌کنند. چطور چنين تصادفي امکان‌پذيره.  من قضيه رو اينطور مي‌بينم که هر کدوم از ما يک حاشيه انديشه داريم که برآيندي از تخصص ما و تجربه شخصي ما از زندگيه. اين حاشيه انديشه گريزناپذيره چون ما دائم در حال کنش با اجتماعيم. تخصص ما و گذشته ما و خصوصيات فردي ما روي اين کنش تاثير مي‌گذاره و عواطف و انديشه رو به شکلي خاص درمياره. در حقيقت اين حاشيه انديشه همون چيزيه که نگرش فردي انسان رو به زندگيش مي سازه. اما همه ما با وجود همه اختلافاتي که با هم داريم حاشيه انديشه مشابهي توليد مي‌کنيم. شايد اين مسئله به دليل شباهت زندگي  آدم‌ها در دنياي امروزه شايد هم به دليل طبيعت انسان و تشابه خواسته هاي آدم‌هاست. من جواب اين سوال رو نمي‌دونم. اما اين حاشيه انديشه مشترک بين آدم‌ها در هر دوره شکل مي‌گيره. يه دوره به شکل ميل به جنگ طلبي درمياد. يه دوره به شکل احقاق حقوق کارگران يا زنان يا ميل به حفظ محيط زيست. من به اين حاشيه انديشه مشترک بين آدم‌ها که مرز جغرافيايي گسترده مي‌تونه داشته باشه يا محدود به سرزميني يا فرهنگي خاص بشه روح جمعي مي‌گم.  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 3 شهریور1386  |
 جزء و کل

چند سال پيش محمود دولت‌آبادي به دعوت دانشکده فيزيک صنعتي شريف به دانشگاه اومد. اون زمان من فارغ‌التحصيل شده‌بودم با اين حال کم و بيش در جريان وقايع دانشگاه بودم. اين بود که روز سخنراني بعد از ماه‌ها خودم رو به به آمفي تاتر دانشکده رسوندم تا تنها مرد غير سياسيي که تحسينش مي‌کردم رو ببينم. يادمه بعد از سخنراني دولت آبادي جمعيت زيادي دوره‌ش کرده بودن و سوال‌هاي زياد بي‌ربطي مي‌پرسين. يکي از اون سوال‌هاي بي‌ربط رو دکتر صميمي پرسيد: چرا شما رماني نمي‌نويسيد که توش فيزيکدان‌ها حضور داشته باشن. من که اون زمان نسبت به خودخواهي‌هاي فيزيک خوان‌ها و دان‌ها و پيشه‌هاي شريف انقدر حساسيت پيدا کرده بودم که بلافاصله کهير مي‌زدم خودم رو با چند ضربه کاري به حجم دوستداران دولت‌آبادي جلو کشيدم تا جواب کوبنده اين نويسنده رو بشنوم. دولت آبادي نگاهي به اون همه علاقه‌مند ادبيات انداخت و گفت : خوب به اينا بگيد بنويسن.

از اون ماجرا فکر مي‌کنم هفت سالي هست که مي‌گذره و من ناگهان تصميم گرفتم به جاي نوشتن داستان‌‌ها کوتاه يک رمان بنويسم. داستاني که به خواسته دکتر صميمي دانکشده فيزيک و فيزيک دان و خوان و پيشه‌ها هم درش حضور داشته باشن.

اعتراف مي‌کنم که خيلي سخته. هفت روزي هست که من دچار يبوست فکري شديدم. دو ساعتي روبه‌روي کاغذ سفيد مي‌شينم و فکر مي کنم از کجاي رمان شروع کنم. ترسناکه. گنگه .. ديروز وقتي داشتم شخصيت داستان رو به جلسه معارفه دانشکده مي‌کشوندم يک دفعه اين سوال برام پيش اومد که چطور من سر از اين دانکشده درآوردم. يادم اومد سال سوم دبيرستان  کتاب جزء و کل رو خونده بودم و يه چيزهايي هم ازش فهميده بودم . کتاب رو با يک عالمه برگ رز خوش شده که ارادت رمانتيک من رو به کتاب نشون مي‌داد پيدا کردم و مشغول خوندنش شدم.

کتاب  جزء و کل علاوه بر اينکه نگاه متفاوتي به روند مهمترين کشف‌هاي فيزيک در قرن بيستم ميندازه چيزي رو تعريف مي‌کنه که من بهش مي‌گم شبکه فکر. شبکه فکري که در بينهايت منفيش منجر به نازيسم و جنگ دوم جهاني مي‌شه و در بينهايت مثبتش به تحولات و پيشرفت‌هاي شگرفي در فيزيک، فلسفه ، سياست ، هنر و عرصه‌هاي ديگه‌اي که انديشه درش حضورداره منجر مي‌شه.در شبکه فکر ارتباط آدم‌ها رو انديشه‌هاشون مي‌سازه. آدم خنثي در حيطه انديشه کمتر مي‌بينيد.تخصص گرايي اگر چه هست اما لزوم فهم حوزه‌هاي ديگه انديشه رو نه تنها منتفي نمي‌کنه بلکه ضروري مي‌بينه. به عنوان مثال در بحث دو فيزيکدان- هايزنبرگ جوان  و دانشجو و نليز بور فيزيکدان و سرشناس ديالوگ‌ها به نرمي از حوزه فيزيک به زيبايي شناسي يک قلعه مي‌رسه، به درون ادبيات نفوذ مي‌کنه به تحليل ايده‌هاي ضد يهود مي‌پردازه و دوباره به فيزيک بازمي‌گرده. در شبکه فکر هر کس شنونده پر عطش عقيده گره بعدي شبکه‌ست مستقل از اينکه بخواد اون عقيده رو بپذيره يا ردش کنه. در شبکه فکر آدم‌ها، آدم‌ها رو پيدا مي‌کنن چون آدم‌ها به آدم‌ها لينک مي‌دن همون کاري که ما در فضاي وبلاگي انجام مي‌ديم اما بي‌هدف مشخص.  بنابراين شبکه فکر اوليه دائم در حال زاد و ولده. شبکه‌هاي کوچيک‌تر با محوريت يک عقيده يا سليقه درست مي‌کنه. و پاره‌هاي از ملاحظات آدم‌ها را در شبکه نگه مي‌داره. اينجوريه که در حاليکه در گوشه‌اي نگاهي کلي به زندگي موسيقي خاصي رو پديد مياره در گوشه‌اي ديگه اون نگاه به مکتبي ادبي منجر مي‌شه . به سيستم اقتصادي نويني منجر مي‌شه يا حوزه جديدي از علم رو به دنيا معرفي مي‌کنه. حضور آدم‌ها در شبکه فکر و احساس اينکه گره‌اي در شبکه هستند سبب مي‌شه نسبت به فضاي اجتماعي اطرافشون بي‌تفاوت نمونن. به نحوي در مقابل حوادث و رخدادها موضع‌گيري کنن. البته اين موضع‌گيري ممکنه حتي سازش صددرصد باشه. اما به هر حال نوعي رفتار غير خنثي‌ست.

بي‌شک فضاي پوياي جزء و کل تاثير زيادي در انتخاب فيزيک من داشت. امروز من به تصور واهي خودم مي‌خندم. مسلما ايران اوايل دهه هفتاد هيچ شباهتي به اروپاي  دهه سي قرن بيستم اروپا نداشت. قبل از سفرم به آمريکا اعتقاد پيدا کرده بودم که فضاي جزء و کلي فضايي منحصر به فرد بود که تکرار نمي‌شه. اما بعد از سفرم به آمريکا متوجه شدم عليرغم همه ناهماهنگي‌هاي اين دنيا اون شبکه فکر به شکل ديگه‌اي در بطن جامعه انديشمند آمريکا وجود داره. زير لايه توده مردم چنين شبکه فکري خوابيده هرچند که قدرت و زيبايي شبکه اروپاي قرن بيست رو نداره. اينجا بود که با خودم فکر کردم واقعا بعد از مشورطه آيا هيچوقت شبکه فکر در ايران بوجود اومد. شبکه غيرسياسي، کنجکاو و متمايل به درک هستي در کليتش نه در حوزه بسته‌اي از تخصص. يا نگرش خاص سياسي.

طولاني شد. دوباره راجع به شبکه فکر مي‌نويسم.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 31 مرداد1386  |
 مديريت لازم نيست. يلخي کار مي‌کنيم.

 

من چند ساليه که دارم براي بچه‌هاي دوره راهنمايي و دبيرستان کارگاه‌هاي خلاقيت برگزار مي‌کنم. تا دو سال پيش فکر مي‌کردم مشکل عمده‌ دختران نوجوان ما کم‌توان بودن ذهن واگراشونه. به اين معني که از تلفيق چيزهاي بي‌ربط به هم عاجزن.  نمي‌تونند عناصر مرتبط رو از هم جدا کنن. ذهنشون منظم و خط کشي شده ست و چيزهايي مثل اين. از دو سال پيش به اين طرف متوجه شدم علاوه بر ناتواني ذهن واگرا ذهن همگرا هم در بين دختران کم‌توانه. فکر کردم آموزش بعضي تکنيک‌‌ها و مهارت‌ها به رفع اين مشکلات کمي کمک مي‌کنه. در توانمند سازي ذهن واگرا مشکلي نيست. کار خوب پيش مي‌ره چون همه کمبودش رو حس مي‌کنن و با تمام وجود گوش مي‌دن . در ضمن به مدد سينما و گاهي کتاب چيزهايي از  توانمند کردن ذهن واگرا ديدن. اما به ذهن همگرا که مي‌رسم مشکلات شروع مي‌شه. دو جلسه پيش داشتم راجع به اهميت مديريت زمان-فرد تو کار گروهي حرف مي‌زدم. بچه‌ها در يک بازه محدود زماني و با دو هم‌گروهي بايد چيزي مي‌ساختن، درباره‌ش مي‌نوشتن و کارشون رو معرفي مي‌کردن. نتيجه‌ کارها همونطور که پيش بيني مي‌کردم خوب نبود. چون با وجود صحبت از روش کار علمي اعم از ساده سازي، مديرت زمان و تقسيم مسئوليت کسي حرف‌ها رو جدي نگرفت. بهتر بگم کسي ضرورتش رو حس نکرد. وقتي برگشتيم و کار رو مرور کرديم  اميدوار بودم بچه‌ها متوجه اهميت مديريت و تمرکز روي کار بشن. اين شيوه کلاس منه. همه چيز رو تجربه مي‌کنن تا بفهمن کجاي کار ايراد داره. اما در کمال تاسف و تعجب و تاثر بايد بگم با وجود اقرار بچه‌ها به کم بودن زمان و نبود همکاري کافي بين اعضا کسي به ابن نکته نرسيد که يک مديريت خوب مي‌تونه اين مشکل رو حل کنه. يک ساعتي در اين باره با هم صحبت کرديم و بعد از يک ساعت فکر مي‌کنيد راه حل‌هاي بچه‌ها چي بود. افزايش زمان کار و تغيير همکار !!! دقيقا همون کاري که ما با ده بيست سال فاصله سني از اين بچه ها انجام مي‌ديم. توي اين يک هفته فکر کردم در تعريف من از مديريت چه اشکالي وجود داشته. دو روزه ديگه کلاس دارم و الان به شک افتادم که شايد بچه‌ها اصلا ، تاکيد مي‌کنم اصلا هيچ حسي و ديدي نسبت به چيزي به نام مديريت ندارن. براي همين من که حرف مي‌زنم انگار يه بنده خداي نئاندرتال از عمق تاريخ  داره فرياد مي‌کشه.  اگه کسي از دوستان مي‌‍تونه راه حلي ارائه کنه اين دبير مستاصل آماده شنيدنه.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 14 مرداد1386  |
 

ديروز با عليرضا در مورد وبلاگم حرف مي‌زدم. عليرضا معتقد بود مطالب وبلاگ من براي وبلاگ چندان مناسب نيست. زبان ساده‌اي نداره. بايد بيشتر از يک بار خونده بشه و حرفم واضح نيست. وقتي خودم يک بار مطالب وبلاگ رو مرور کردم ديدم کم هم بي‌راه نمي‌گه. سعي مي‌کنم مطالبم از پست بعدي بيشتر قابل خوندن باشه.

واقعيتش من به وبلاگم به عنوان پل ارتباطي خودم با انديشه‌هاي ديگه نگاه مي‌کنم. بعضي جاهاي دنيا مکان‌هاي خاصي براي ارتباط فکري وجود داره. مثلا کافه، جلسات نقد و بررسي کتابي يا انديشه‌اي، جلسات آشنايي نيروهاي مشابه با همديگه، حتي رستوران‌هايي که روزهايي در هفته يا ماه مي‌توني با صرف يک وعده غذا آدم‌هاي متخصص مشابه خودت رو ببيني و بالاخره بعضي مهموني‌هاي دوستانه که مي‌توني دست يکي ديگه رو هم بگيري ببري. در بعضي از فرهنگ‌ها اصلا رايجه که آدم‌ها واسطه مي‌شن تا آدم‌هاي شبيه به هم همديگه رو پيدا کنن بدون اينکه کسي ازشون خواسته باشه. اين کار براي کمک به پيشروي روند کلي يک ايده يا کار يا حرفه ست با اين عقيده که هر پيشرفتي در هر زمينه‌اي به نحوي به نفع من هم خواهد بود. اما اينجا از اين خبرها نيست. گفتگو پيش نمياد. اين چند وقت که وبلاگ‌ها رو مي‌ديدم به اين نتيجه رسيدم که چند دليل براي پيش نيومدن گفتگو در وبلاگها وجود داره.

سه دليل مربوط به نويسنده وبلاگه. اول اينکه مطالب وبلاگ مناسب وبلاگ نيست. بيش از حد بلنده، پرطمطراقه يا بيش از حد کوتاهه. مثل وبلاگ من.دوم اينکه مطالب وبلاگ امکان گفتگو رو به وجود نمياره. خيلي شخصيه، فقط جنبه اطلاع‌رساني داره يا اينکه فقط منولوگ نويسنده‌ست که به دنبال خواننده هم نمي‌گرده. باز هم ظاهرا مثل وبلاگ من. سوم اينکه مطالب وبلاگ خط فکري نداره بنابراين امکان درگير شدن با نوشته‌ها رو نمي‌ده. سه دليل مربوط به خواننده‌هاست. اول اينکه خواننده نمي‌دونه نسبت به يک نوشته چه واکنشي غير از تاييد يا تکذيب اون مي‌تونه نشون بده. دوم اينکه خواننده فقط به قصد خواندن مي‌خونه. يه جور اعتياد به خوندن روزانه نوشته‌هاي پراکنده از آدم‌هاي ناشناس. اعتياد به انباشت ذهن با نوشته‌هاي متفاوت. سوم اينکه خواننده جريان وبلاگ نويسي و بلاگ خواني رو راهي براي تغيير و ايجاد چيزي نو نمي‌بينه پس درش شريک نمي‌شه. يک دليل ديگه هم مي‌تونه وجود داشته باشه. فضاي وبلاگ اصولا پتانسل تبديل شدن به فضاي گفتگو رو نداره.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 11 مرداد1386  |
 تولد

 

 

قبل از اینکه اندیشه های امروز رو بخونید می خواستم پیشنهاد بدم سری به وبلاگ هم وردا بزنید و داستان دنباله دار منجوق رو بخونید. داستان اگرچه نگارش خیلی خوبی نداره اما نگاه موشکافانه دقیق علمی به مشکل عدم موفقیت ما ایرانی ها داره. به نظرم این کار رو ما کمتر می تونیم انجام بدیم. اصولا چون نویسنده های ما بیستر دستخوش احساساتند تا نگاه منطقی قدم به قدم نمی تونن حرف هایی از این دست رو که منجوق در وبلاگش مطرح کرده بیان کنن. نوشته زیر هم چیزی در ادامه یا شاید بهتر باشه بگم تائید حرف منجوقه با این تفاوت که همون معضل احساسات آتشین بر فضای نوشته من حاکمه.

جمعه گذشته من سي و دو سالگي رو پشت سر گذاشتم. جمعه‌اي بود مثل همه جمعه‌هاي ديگه زندگيم با اين تفاوت که درد کهنه‌اي قلقلکم مي‌داد. دردي که دو بار در سال به سراغم مياد. من اسمش رو گذاشتم درد گه شدن. سالهاست که وقتي روي کيک تولدم دولا مي‌شم تا آروزي جديدي رو به دنيا اعلام کنم فقط يک جمله به ذهنم هجوم مياره: امسال هم هيچ گهي نشدم. سه روز پيش اتفاقي لاي دفترچه‌هاي خاطراتم رد اين توهم چيزي شدن رو دنبال مي‌کردم که به نکته جالبي رسيدم. من اولين بار ده سال پيش يعني زماني که تازه بيست و دو سالگي رو پشت سر گذاشته بودم گرفتار درد چيزي شدن شدم. از سه روز پيش با خودم فکر مي‌کنم چطور من در بيست و دو سالگي فکر مي‌کردم بايد زندگيم به نقطه درخشاني رسيده باشه در حاليکه حداقل هجده سال از اين بيست و دو سال رو در يک سيستم کپک زده دروس کپک زده‌اي رو خونده بودم و هيچ تجربه‌اي از دنياي واقعي نداشتم. عجيب‌تر اونکه توي اين سه روز فکر مي‌کردم چطور در طول اين ده سال نتونستم زندگيم رو به سمت نقطه درخشاني که در توهماتم است هدايت کنم.

شايد به نظر احمقانه بياد که زني اولين روزهاي سي و سه سالگيش رو حروم چنين سوالات خنده داري کنه. براي خود من اين سوال که چرا هنوز هيچ نقطه ارزشمندي در زندگي خودم نساختم سالهاي گذشته جوابي قاطع، کوبنده و شديدا اغوا کننده داشت. من هر سال جلوي آينه مي‌ايستادم. به شخصيت ابلوموفي پنهان در وجودم نگاه مي‌کردم و به خودم مي‌گفتم : بيشعور، ادمي که تن لشش رو تکون ‌نمي‌ده و دائم تو ايده‌ال‌هاي مزخرف خودش سير مي‌کنه قراره چي بشه ؟ بعد با شجاعت به خودم ميگفتم: هيچي. دقيقا هيچي ابلوموف عزيز. و درست در همين لحظه، در لحظه هيچي شعف خاصي احساس مي‌کردم. شعفي که ناشي از عدم تعلق خاطرم به همه چيز بود. خودم رو سبکبال و رها احساس مي‌کردم و از اينکه از آينده بدون پول، بدون شهرت، بدون قدرت و بدون تخصص، بدون شغل ثابت، بدون بازنشستگي، بدون بيمه سالمندان، بدون فرزند، بدون وارث نمي‌ترسم از خودم خوشم ميومد. اين احساس سرخوشي آني سبب مي‌شد هيچ‌وقت درد گهي نشدن خيلي طول نکشه. چون ناگهان در فرآيندي پيچيده به لحاظ ذهني و بسيار ساده به لحاظ کلامي يک درد عميق تبديل به شعفي وسيع مي‌شد. شايد اين نشانه‌هاي بلوغ فکري من در آستانه سي و سه سالگي باشه که ديگه چنين جوابي راضيم نمي‌کنه. اين روزها به اين فکر مي‌‌کنم که اگر پنجاه درصد عدم موفقيت اين ده سالم رو به حساب ضعف شخصيتي خودم بگذارم پنجاه درصد ديگش ناشي از آموزه‌هايي است که اگر اشتباه نباشه دستکم غير مفيد و بدون کارکرده. چيزهايي مثل نوعي از آزادگي ، عدم دلبستگي به دنياي مادي و همه چيزهايي که نعمت دنياي ماديه. شهرت، ثروت، قدرت. عدم دلبستگي به دنياي مادي اولين نتيجه‌اش نديدن دنياي ماديه. نشنيدن، نديدن، لمس نکردن و ... بايد دنيا را به قصد بلعيدن نگاه کرد تا در لذت موسيقي پرندگان و صداي آب روان و بادي که لابه‌لاي برگ‌ها مي‌وزه گم شد. و فقط کسي که در اين لذت گم مي‌شه مي‌تونه چيزي قابل شنيدن به دنيا عرضه کنه که چند قرن گوشهاي تشنه ملودي‌هاي زيبا رو روي صندلي ميخکوب کنه. فکر مي‌کنم بخش عمده آموزه‌هاي ما به جاي عدم وابستگي، عدم دلبستگي رو آموزش مي‌ده و همين امر آدم‌هايي سطحي، فراموشکار، متوقع و قصي‌القلب تربيت مي‌کنه. انتظار ستاره شدن در بيست و دو سالگي با حداکثر سه سال تجربه مفيد زندگي در يک معني توقع يک احمق مبتلا به توهم نبوغه و در معني ديگه نفهميدن عمق و ارزش زندگيي که مسلما در بيست و دو سالگي در يک نقطه ستاره‌دار تموم نمي‌شه. هيچ‌چيزي هم نشدن در سي و دو سالگي به يک معني ناتواني در درک ابعاد زيباي زندگيه و در معني ديگه توقع يک احمق مبتلا به توهم توطئه‌ست. امروز فکر مي‌کردم شايد علت فراموشي زودهنگام درد چيزي شدن در من  اين باشه که هيچوقت اين خواست در وجود من حک نشده .احساسي آني و زودگذر بوده که با چند جمله پرطمطراق به راحتي فراموش مي‌شه. من در اين چند روز هر چه بيشتر دفترچه‌هاي خاطراتم رو مرور کردم کمتر نشانه‌هايي از دلبستگي‌هاي دنيوي درش ديدم. ته ذهنم اين گزاره قلقلکم مي‌ده که شايد فراموشکاري زودهنگام يک ملت هم ريشه در عدم همين دلبستگي‌ها داشته باشه.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 9 مرداد1386  |
 روياي آمريکا در سي سالگي

 

اعجاز دهه سوم زندگي شايد اينست که آرزوها هيچوقت در آن نمي‌ميرد. آينده پيش روست و جواني ابدي که به تو امکان مي‌دهد فکر کني فردا هميشه هست. فردا براي برآورده‌شدن آرزوهاي تلنبار شده. اما زمان مي‌گذرد و آرزوي بيست و پنج سالگي برآورده نشده براي هميشه در زندان زمان از دست رفته مدفون مي‌شود. اين حقيقت را در آستانه سي سالگي کشف کردم.

من در شرايطي پا به سي سالگي گذاشتم که عليرغم تلاشم در اين سرزمين تجربه‌هايم از عمق زندگي، از درک لذت‌هاي زندگي انگشت‌شمار بود. من هويت فردي نصفه نيمه کاره‌اي داشتم که منتج از دوره کودکي کم مايه، نوجواني تهي از نوجواني و جواني خالي از اشتباه بود. با اين حال وقتي روي شمع‌هاي تولد سي سالگيم خم شدم تا آرزوي سي سالگيم را به دنيا اعلام کنم متوجه شدم روياي جديدي دارم و چيزي سي ساله از زندگي مي‌خواهم. در سي سالگي من سهمم را از زندگي شهري مي‌خواستم. هويت اجتماعيم را به عنوان يک شهروند .جايگاه عادلانه‌اي را به عنوان يک شهروند، اميد به کسب قدرت در حيطه تخصصم را به عنوان يک شهروند، امنيت شغليم را به عنوان يک شهروند، احترام به حريم خصوصي و عقايد شخصيم را به عنوان يک شهروند، و اجازه تلاش براي بهبود زندگي شهروندان ديگر را باز به عنوان يک شهروند. اما آن چه مي‌بينم اينست که آموزه‌هاي فرهنگي و نه سياسي ما تنها زماني فرد را به عنوان شهروند مي‌پذيرد که فرد قابل حل شدن در جامعه باشد. پس دست به کار مي‌شود و روزهاي سرشار از توانايي و خلاقيت و اميد تو را چنان در هاون بايد‌ها و چارچوب‌ها مي‌کوبد که پودر قابل حلي در اجتماع شوي.

براي آنکه در جامعه حل شوي بايد معيارهاي فضايي را بپذيري که محدوده اختيارات و حقوق افراد در آن شفاف نيست. معيار ارزش‌يابي مبتني بر بررسي کارکرد توانمندي‌ها وجود ندارد. هر حرفي مي‌تواند تو را از پله‌هاي ترقي پايين بکشد. رابطه‌ات با آدم‌هاي درون مجموعه نه مبتني بر دوستي يا همکاري بلکه مبتني بر نوعي سازش پنهان است. بايد حمايت کني تا حمايت شوي. از چه کسي؟ از هر کسي که قدرت بيشتري دارد. از هر کسي که نفوذ بيشتري دارد. اصل کار آخرين مرحله و کم اهميت‌ترين قسمت حيات يک پروژه است. پس کم ارزش‌ترين افراد با کمترين دستمزد‌ها کار اصلي را به پايان مي‌برند. کار قائم به فرد است. شرکت‌هاي موفق با آدم‌هاي موفق مي‌آيند و با مرگشان هم تمام مي‌شوند. اجتماع يعني من. سطل آشغال يعني همه دنيا غير از محدوده منافع کوتاه مدت و لحظه‌اي من.

در چنين فضايي براي ماندن بايد رفاقت‌هاي ظاهري بسازي. بايد وقتت را صرف ايجاد حاشيه‌هاي مطمئن کني. باج بدهي و يار بخري. بايد براي گذران زندگي فکر قرار گرفتن در هسته اصلي کار را از سرت بيرون کني و به سيل باج بگيرهاي حاشيه کار بپردازي. بايد بداني رفتار و گفتار شهروندان نه ضمانت قانوني دارد و نه ضمانت اخلاقي. بايد مجيز گوي بزرگان شوي. دولا شوي  تا جايي مي ‌تواني و با پنبه سر ببري باز هم تا جايي که مي‌تواني.  

با اين حساب به آينده که نگاه مي‌کنم در سايه کشورم خودم را شهروندي مي‌بينم که با دزدي‌هاي کوچک گذران زندگي مي‌کند. تفريحش نق زدن‌هاي پياپي و غيبت‌هاي پر شاخ و برگ است. با سرود اي ايران غرور مليش فوران مي‌کند و اعتراض اجتماعيش در حد شکستن شيشه‌هاي يک اتوبوس است. اگر قدرت نگيرد مجيز بزرگان را مي‌گويد و مترصد مي‌نشيند تا هر نيروي جديدي را از بين ببرد. اگر قدرت بگيرد براي حفظ کرسيش از هيچ‌گونه هاون کوبيي دريغ نمي‌کند. چنين تصويري بي‌شک ناخوشايند است. يا بايد ايستاد و تغيير داد که چنين قدرتي در توان آدم‌هايي بدون هويت فردي نيست يا بايد چشم دوخت به هر کشوري که حاضر شود حداقل‌هاي مورد نياز يک شهروند را (حتي به عنوان شهروند درجه دو) برآورده کند.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 3 مرداد1386  |
 ميان پرده‌هاي مهاجرت

 

فکر کردم در فاصله بازنويسي روياهاي خودم در مورد آمريکا گفته‌هاي پراکنده‌اي را هم که در مورد مهاجرت مي‌شنوم اينجا بنويسم. شايد اين نقل‌ قول‌هاي ساده هم به شفاف شدن ذهن ما‌هايي که مهاجرت نکرده‌ايم و آنها که مهاجرت کرده‌اند کمک کند. با اجازه مجتبي مي‌خواهم اولين نوشته را از مجتبي نقل قول کنم و باز هم با اجازه‌اش از شيوه بيان خودش استفاده کنم. مجتبي دغدغه مهاجرتش را در چند پرده نوشته بود. من اولين پرده از نوشته‌هاي مجتبي را نقل قول مي‌کنم.

پرده اول (نقل قولي از مجتبي)

اواسط ارديبهشت يه استاد ايراني از آمريکا به ايران اومد و تو يه کنفرانس از تجربه‌هاي کار حرفه‌ايش حرف زد. يه پل نشون داد که براي مقاوم سازيش در مقابل زلزله زحمت‌هاي زيادي کشيده بودن و عوامل عجيب و غريب زيادي رو بررسي کرده بودن. از جمله اينکه پل بايد طوري طراحي مي‌شد که حتي مرغابي زير پل هم احساس ناراحتي نکنه يا خطري تهديدش نکنه.

شب موقع برگشت يکي از همکلاسي‌ها گفت : "آقا خوبه آدم بره کارهاي بزرگ اين تيپي بکنه." منم سخت رگ غيرتم زد بيرون. نگاهي بهش انداختم و گفتم: "از تو انتظار نداشتم. آدم تو مملکت خودش يه آجر رو آجر بذاره مي‌ارزه به صد تا از اون کارها."

شب موقع خواب به اتفاقاتي که اون روز افتاده بود فکر مي‌کردم. وقتي رسيدم به حرفي که به دوستم زده بودم کلي خودم رو محاکمه کردم که چرا از روي احساس حرف زدم. به خودم گفتم دليلت براي اين حرف چي بود ؟ فقط يه احساس ناسيوناليستي؟ آخر اون محاکمه صحرايي بالاخره رسيدم به اين سوال که اصلا معني زندگي چيه ؟ گيرم زندگي کرديم و مرديم و رفتيم اون دنيا و يه عده رفتن بهشت و يه عده جهنم و .. خوب که چي؟

اين سوال لعنتي رفته تو ذهنم. هشت هفته‌ست که فکر مي‌کنم و مي‌خونم و فکر مي‌کنم و بازم فکر مي‌کنم و با خودم کلنجار مي‌رم و ...

پرده دوم

من آخرين بار مونا رو قبل از سفرم به آمريکا ديدم. مي‌دونستم بايد مثل همه اولين ملاقات‌‌هاي بعد از برگشتنم به سوال‌هاي کليشه‌اي جواب بدم. مونا بعد از خوش و بش کوتاهي از حال و روز خواهرم پرسيد:"بعد از تموم شدن درشسون برمي‌گردن؟"راستش من هم مثل مونا جواب اين سوال رو نمي‌دونستم اما گفتم:" فکر مي‌کنم براي خودشون بهتره تو همون سيستم کار کنن."مونا با تعجب پرسيد:"چرا؟" گفتم:" خوب کار کردن تو ايران خيلي سخت شده. همه چيز شده روابط. امنيت شغلي نداري." مونا پريد وسط حرف من:" آمريکا هم شنيدم همينجوريه." من تاييد کردم و گفتم:"منم شنيدم" و ادامه دادم:" اينجا همه چيز شده خاله زنک بازي. به جاي کار هر کي فکر مي‌کنه چطوري زيرآب اون يکي رو بزنه. چطوري اون يکي رو کله‌پا کنه که براش شاخ نشه. چطوري دم جوونه‌رو بچينه وقتي مي‌بينه باسواده. تازه اين کارها رو همون‌هايي دارن انجام مي‌دن که ادعاي روشنفکري و اين چيزا رو دارن. "مونا بدون اينکه پلک بزنه گفت:" منم شنيدم تو آمريکا خيلي اينجوريه. به‌خصوص تو جمع مردها حسادت و زيرآب زني خيلي هست. ممکنه صبح بري سر کارت از در راهت ندن تو. فقط يه نامه ميدن دستت که ديگه تو رو نمي‌خوان." من سرم رو به علامت تاييد تکون دادم و گفتم:" منم اينا رو راجع به بازار کار آمريکا شنيدم." مونا حسابي تعجب کرده بود :"خوب پس چرا می گی اونجا بمونن؟". گفتم:"نم دونم."

واقعا هم نمي‌دونم. ولي يه چيزي رو مي‌دونم. اينکه اين وسط يه ايراد منطقي وجود داره. چطور مجموعه اين اشکالات در سيستم ما منجر مي‌شه به آدم‌هايي که عصبيت در تمام رفتارشون موج مي‌زنه. خطوط صورتشون زشت و خشن شده. ماهيچه‌هاي بدنشون منقبض شده. سبب مرگ‌هاي زودهنگام ناشي از استرس شده. در حاليکه همين اشکالات در آمريکا سبب شده قيافه‌ها خندون باشن. آدم‌ها ديرتر پير بشن. مصرف کننده‌هاي خوبي باشن. مصرف کننده خوب بودن نوعي سرخوشي و دلخوشي مي‌خواد. نوعي اميد به آينده مي‌خواد. به مونا نگفتم اگر محصول يک کار گروهي خوب مي‌شه و يک گروه ديگه نمي‌تونه خوب پيش بره و از هم مي‌پاشه حتما فرق عمده و اساسي بين اين دو گروه وجود داره. حتما يک نقطه قوت بزرگ در گروه موفق و يک نقطه ضعف بزرگ در گروه ناموفق وجود داره. حتي اگه ظاهرا دو گروه پارامتر‌هاي مخرب يکسان داشته باشن. حتي اگه اون نقطه قوت عجيب و غريب براي ما قابل رويت نباشه.  

نمي‌دونمِ آخر من يه وقفه در صحبتمون انداخت. پيش خودم فکر مي‌کردم مونا احتياجي به مهاجرت نداره. جزو اون دسته از زن‌هاي خوشبخته که خانواده و بچه‌هاش و عرف و سنت و مذهبش رو دوست داره. ادامه کار مادرش رو انجام مي‌ده. بدون اينکه زحمت به دست آوردن صندلي رو کشيده باشه که روش نشسته. نمي‌تونه ترس از امنيت شغلي رو درک کنه چون در سي سالگي صاحب يک کار خصوصي پول‌ساز تحت چتر حمايتي خانواده‌ست. داشتم به اين چيز‌ها فکر مي‌کردم که مونا گفت: مي‌دوني تو بچه نداري مي‌توني هرجا مي‌خواي بري. با دو تا بچه راه افتادن براي من خيلي سخته. اين دفعه من بودم که بهت زده نگاهش مي‌کردم. خواستم چيزي بگم که پرسيد: شنيدم مالزي هم جاي خوبيه. خيلي‌ها رفتن. تو کسي رو نمي‌شناسي تازه از مالزي برگشته باشه. به من يه اطلاعاتي بده.

من از ديروز دارم فکر مي‌کنم چرا مونا؟ چرا آدمي با بيشمار تعلق خانوادگي محکم، زندگي راحت و امنيت شغلي بايد به مهاجرت فکر کنه. به هر جايي غير از وطنش.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 20 تیر1386  |
 روياي آمريکا در بيست و پنج سالگي

 

به دلايل متعدد تا سال 80، آمريکا که هيچ ، من حتي نتوانستم پايم را از مرزهاي ايران بيرون بگذارم.

من لحظه‌هاي پرشور بيست سالگي را به سرعت پشت سر گذاشتم بدون آنکه شيدايي زندگي را بچشم. عشق و شيدايي، گريز و تنهايي، وسوسه مرگ، وسوسه ديدن، شنيدن، چشيدن، بوئيدن و لمس کردن. همه چيزهايي که مي‌تواند دستمايه تحمل لحظه‌هاي سخت زندگي باشد. همه چيزهايي که در خلال تجربه‌اش مي‌توان به درکي آني و ناگهاني از لذت زندگي رسيد. همه چيزهايي که دستمايه زيباييست؛ موسيقي ، نقاشي، ادبيات.

با اين حال عقربه‌هاي ساعت براي زمان از دست رفته نمي‌ايستد. بيست و پنج سالگي روياهاي خودش را دارد و چيزهاي ديگري از زندگي طلب مي‌کند. من دانشگاه را پشت سر گذاشتم و به خيل نيروي کار اجتماع پيوستم و آنجا بود که در ميان آدم‌ها احساس کردم به دايره‌اي از دوستان نياز دارم؛ به اجتماعي که پاسخگوي سوالات و انديشه‌هاي من باشد. به اجتماعي که نگرشي مشابه من به زندگي داشته باشد. بيست و پنج سالگي دوران خوش غلت زدن در لحظه‌ تمام مي‌شود و آينده معنا مي‌يابد. من نقشه‌هاي بزرگي در سر داشتم و براي عملي ساختن نقشه‌هايم به اجتماعي نياز داشتم که هم مسير و هم هدف من باشد. من به يک هويت نياز داشتم. هويتي که به من مي‌گفت چگونه فکر مي‌کنم، چه مي‌خواهم، به کدام سو مي‌روم، چه نمي‌خواهم، چه نمي‌پسندم، با چه کساني مي‌انديشم، با چه کساني سهمم از زندگي را قسمت مي‌کنم.

بيست و پنج سالگي روزهاي برزخي کشف اين هويت بود. به خودم که مراجعه مي‌کردم از اينکه تا اين حد خاليم به وحشت مي‌افتادم. من در بهترين حالت يک فرهنگ لغت خوب بود. مجموعه‌‌اي از کلمات بي هيچ پشتوانه‌اي از تجربه. رويم را که به طرف ديگران مي‌گرداندم تا خودم را در آنها ببينم، مي‌ديدم همه در حال رفتنند. فصل مشترک من باکودکي و جنگ مي‌رفت. فصل مشترک من با نوجواني مي‌‌رفت. فصل مشترک من با اضطراب مهمترين امتحان زندگي، فصل مشترک من با آينده، با آنها که قرار بود شريک نقشه‌هاي من باشند.

تنهايي جهنم است؛ خود جهنم. وقتي خودت را روي کاغذ مي‌نويسي و سرجمع تجربه‌هاي خاص زندگيت ده جمله نمي‌شود، تنهايي. وقتي با کساني معاشرت مي‌کني که نشاني از گذشته تو ندارند تنهايي. وقتي خودت را به کساني معرفي مي‌کني که چون در حال رفتنند علاقه‌اي به شناختن تو ندارند تنهايي. وقتي با کساني حرف مي‌زني که همه رويايشان را در قاره ديگري مي‌بينند که هيچ ربطي به تو و سرزمينت ندارد تنهايي.  

اين روزها فکر مي‌کنم واکنش من به آن ترس کشنده از تنهايي چه بود. برايم مثل روز واضح بود که رفتن راه حل اين تنهايي نيست. من خشمگين بودم. از آنها که مي‌رفتند. از آنها که رفتن را تقبيح مي‌کردند. از آنها که رفتن را تشويق مي‌کردند. حتي از آنان که فکر مهاجرت به مغزشان خطور هم نمي‌کرد. به خودم مي‌گفتم چطور گرفتار اين برزخ شده‌ام. نمي‌دانستم راه خوب کدام است. فقط به اين فکر مي‌کردم که بند بند وجودم از هم نگسلد و چه چيز نزديک‌تر از مفهوم وطن به من. اين بود که به ريسمان وطن چنگ زدم.  بعد‌ها در لحظه‌هاي تنهايي با خودم مي‌گفتم آيا اين خاک مرا به ترغيب ماندن ديگران مي‌کشيد. و به اين نتيجه رسيدم که وطن معناي غريبي دارد. وطن چيزيست ميان خاکي که در آن زاده شده‌اي، دلهايي که دوستشان داري، زباني که به آن حرف مي‌زني و عادات مشترکي که سبب مي‌شود بي آنکه کسي را بشناسي بگويي آشناست. امروز فکر مي‌کنم اصرار من به ماندن در وطن ، اصرارم به گم نشدن دلهايي بود که من براي به دست آوردن سهمي در سرزمينشان تلاش کرده بودم.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 16 تیر1386  |
 روياي آمريکا در بيست سالگي

 

سال 74 به پدرم گفتم مي‌خواهم از ايران بروم. آن هم نه به هر جايي، به آمريکا؛ فقط به آمريکا. پدرم چند دقيقه‌اي بهت زده به چشمان من نگاه کرد. سرش را پايين انداخت و بي آنکه چيزي بگويد از آشپزخانه بيرون رفت. من تمام تلاش‌هاي پدرم را براي تربيت يک فرزند خانواده دوست وطن‌پرست برباد داده بودم.

روزهاي زيادي به اين فکر مي‌کنم که درآستانه بيست سالگي چه چيز روياي آمريکا را در ذهن من جان مي‌بخشيد. من تصوري از آمريکا نداشتم. حتي آنقدر که ژاپن، چک و غنا را به واسطه دوستان مکاتبه‌ايم مي‌شناختم آمريکا را نمي‌شناختم. نمي‌دانستم خيابان‌هايش چه شکليست. نمي‌دانستم مردمش چه ذائقه‌اي دارند. نمي‌دانستم خدا را چگونه مي‌بينند يا سهم آن دنيايشان از اين دنيايشان چقدر است. براي من آمريکا يک حس بود. چيزي نزديک‌تر از يک تصور. چيزي که از وراي موسيقي کانتري آمريکا مستقيم به قلب من مي‌رسيد. آمريکا براي من حس آزادي بود. چشمانم را مي‌بستم و فکر مي‌کردم با يک کوله پشتي راه مي‌افتم. راه مي‌روم. راه مي‌روم و مي‌بينم. فقط مي‌بينم. فکر مي‌کردم مي‌نشينم در يک استاديوم و با سي هزار تماشاچي فرياد مي‌زنم. به اين فکر مي‌کردم که کش آمدن سلول سلول مغزم  با تنش سيمهاي گيتار برقي در يک کنسرت شلوغ چه حالي دارد. فکر مي‌کردم رقصيدن دور از چشم فيلم‌بردارهاي عروسي، با يک لباس راحت و نه زير يک کيلو لوازم آرايش چرب و مسخره چه حالي دارد. تصور اينکه کسي به رقص از منظر زيبايي نگاه کند نه عشوه خرکي دختر دم بخت همانقدر برايم دور از ذهن بود که نگه داشتن يک مار پيتون در اتاق خواب. فکر مي‌کردم مي‌توانم مست کنم. ماري‌جوانا بکشم. سيب زميني سرخ کرده بفروشم. پشت صندوق يک مرکز خريد بزرگ به خريدارها لبخند بزنم و بگويم : روز خوبي داشتيد؟ آواي کلمات غريب هندي‌ها و کره اي‌ها و روس‌ها را ببلعم و تمام روز به چشم‌ها نگاه کنم. به چشم هاي درشت سياه، چشم‌هاي بادامي، چشم‌هاي ميشي، چشم‌هاي آبي، خاکستري، سبز و فکر کنم کدام يک از اين چشم‌ها، چشم‌هاي آناستازياي ديوانه داستايوفسکي‌ست. فکر مي‌کردم مي‌توانم "خطا" کنم. روزها، ساعت‌ها خودم را به ارتفاعات البرز مي‌رساندم و مي‌گذاشتم دور از چشم قانون، باد لابه‌لاي موهايم بدود. شعر مي‌خواندم و زماني که به "بهانه‌هاي ساده خوشبختي" فروغ مي‌رسيدم بغض گلويم را مي‌گرفت.

در آستانه بيست سالگي چه چيزي بيشتر از لمس زندگي، رها کردن خود در زندگي، بخشيدن خود به زندگي ، مي‌تواند جادويي باشد.

شبي که پدر رسما با رفتنم مخالفت کرد و يکي از اعضا فاميل نطق مبسوطي در مورد وطن پرستي ما ايراني‌ها و سراب آمريکا ايراد کرد خواب ديدم روپوش بلند مشکي پوشيده‌ام، يکي از همان مقنعه‌هاي بلند کلفت را به سر دارم و وقتي راه مي‌روم پاشنه‌‌هايم با جوراب‌ پاريزين مشکي نخ‌نما از پشت کفش سياه اسپرت بدريخت بيرون مي‌آيد. من از اتاقي به اتاق ديگر مي‌روم با يک دسته کاغذ که زيرشان پر است از مهر و امضا‌هاي بي‌معني. خواب ديدم در آشپزخانه دلگير خانه‌اي قرمه‌سبزي مي‌پزم و در حاليکه با مغز خالي به همراه همسر مهربان و فرزندان فرمان‌بردارم که هيچ خطايي ازشان سرنمي‌زند زل مي‌زنيم به سريال‌هاي تلويزيوني، فکر مي‌کنم دوباره کي سراغ آرايشگرم بروم تا چند رشته ديگر از موهايم را به چندش‌آورترين شکلي زرد کنم.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 14 تیر1386  |
 انديشه‌هاي امروز 1

 

چند وقت پيش به واسطه سفرهايم چند دوست غير ايراني پيدا کردم. بعضي‌هاشان را در مهماني‌هاي خارج از ايران ديده‌ام و بعضي را در مهماني‌هاي ايراني. آنهايي که زندگي در ايران را بيشتر از اروپا و آمريکا دوست دارند. آنها که به واسطه ازدواجشان نيمه ايراني شده‌اند و آنها که مسافرند.

اولين باري که به مهماني اين دوستان دعوت شدم با خودم فکر مي‌کردم چه عاملي باعث شده من به جمع کساني دعوت شوم که اغلبشان تحصيلات آکادميک خوبي را پشت سر گذاشته‌اند. مهم‌تر از آن فکر مي‌کردم يک معلم ساده که فقط چند روزي در هفته در يکي از معمولي‌ترين مدارس تهران درس مي‌دهد چه حرفي مي‌تواند براي اين جماعت داشته باشد. مانده بودم وقتي بحث‌هاي جدي پيش آمد، از همان‌ها که در مهماني‌هاي ما بي‌بروبرگرد پيش مي‌آيد من با زبان انگليسي دست و پا شکسته‌ام و بي‌سوادي قابل ملاحظه‌ام چه کنم.

لحظات در اولين مهماني به کندي مي‌گذشت. همه حدود ساعت  هفت عصر آمده بودند و من زانوي غم به بغل گرفته بودم که اين لحظه‌ها را چطور تا نيمه شب برسانم. همه با هم حرف مي‌زدند. مهمان‌ها جاهايشان را عوض مي‌کردند و جبر چيدمان مبلمان خانه سبب نمي‌شد گفتگوها به سرعت به سکوت ختم شود. حرف‌ها، مثل گزارشي از مشاهدات روزمره بود. از اينکه براي تغيير مزه سالاد ماکاروني از چه ادويه جديدي استفاده شده تا اينکه گلهاي آپارتماني چقدر در آپارتمان‌هاي ايراني کم ديده مي‌شود يا فلان کلاس ورزش چقدر خوب است يا فلان راننده تاکسي چطور حرف مي‌زند. انگار همه قرار گذاشته بودند با شگفتي از همه چيزهاي ساده حرف بزنند. من تا نيمه شب صبر کردم تا بحث‌‌هاي جدي و اصلي شروع شود. مثلا کسي پاي انتخابات آمريکا را وسط بکشد يا از شايعه سقوط بازار بورس در ايران حرف بزند. اميدوار بودم اين صحبت‌ها شروع شود تا من هم آن چيزهايي را که در کتاب‌ها يا روزنامه‌هاي مورد علاقه‌ام خوانده بودم قرقره کنم. اما مهماني تمام شد بدون آنکه کلمه‌اي بحث جدي به ميان بيايد. 

من چند روزي در بهت و حيرت بودم. در مهماني‌هاي بعدي به تدريج متوجه شدم نه تنها کسي حرف روزنامه‌ها و اخبار تلويزيون و شايعات کوچه و خيابان را تکرار نمي‌کند بلکه کمتر پيش مي‌آيد کسي در حرف زدنش به " تفسير" متوسل شود. آنچه هر کسي مي‌گفت مجموعه‌اي از "مشاهدات" شخصي بود. اگر هم کسي مشاهداتش را تفسير مي‌کرد پيش از آن مشاهدات را بيان مي‌کرد و به من مخاطب امکان مي‌داد در مورد تفسيرش قضاوت کنم.

بايد اقرار کنم که مهماني‌‌هاي بعدي که پيش مي‌آمد با کله مي‌رفتم. چون نه تنها حرف‌هاي تکراري و نااميد‌کننده‌اي وجود نداشت تا خسته‌ و افسرده‌ام کند بلکه مي‌دانستم حتما چيزي براي يادگرفتن در محافلشان وجود دارد. کتابي براي خواندن پيدا مي‌کردم. خواننده جديدي مي‌شناختم. متوجه زيبايي ترکيب رنگ جديدي مي‌شدم..کم‌کم در پي گفتگو‌ها متوجه شدم چرا من و دوستانم عليرغم اينکه در کشوري پر حادثه و پر از اطلاعات زندگي مي‌کنيم تا اين حد شبيه هم هستيم اما دوستان غربي عليرغم اطلاعات کمتر و زندگي کم حاشيه‌تر تا اين حد از هم متفاوتند. وقتي هر کسي به جاي ارائه نقد و تفسير به بيان مشاهده خود مي‌پردازد به ديگران امکان مي‌دهد که به فراخور دانش و تجربه و قدرت انديشه خود تعبيري متفاوت انتخاب کند و مسلما تفسيرهاي متفاوت از زندگي، آدم‌هاي متفاوتي مي‌سازد وگرنه تاريخ ظاهرا نشان مي‌دهد واقعيتي که در اطراف ما در جريان است بارها و بارها تکرار شده است.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 30 خرداد1386  |
 
 
بالا