تبليغاتX
چپ کوک
 معرفي يک کتاب

نام کتاب: سري تاريخ ترسناک ( انقلاب‌هاي پرهياهو، جنگ فجيع اول جهاني، جنگ فجيع دوم جهاني، انقلاب‌هاي فرانسه، امپراطوري بي‌خرد بريتانيا)

نويسنده: تري ديري  ـ تصويرگر: فيليپ ريو ـ مترجم: مهرداد تويسرکاني

ناشر: افق، چاپ چهارم ۱۳۸۸

بچه که بودم از کرفس بدم مي‌آمد. آنقدر بدم مي‌آمد که تمام روز در حياط خانه مادربزرگ بازي مي‌کردم تا بوي کرفس حتي به مشامم نرسد. مادربزرگم اما، نگران دل‌بهم‌خوردگي من از ديدن کرفس‌هاي پخته نبود. بشقاب پلو و خورشت کرفس را جلويم مي‌گذاشت و رو به مادرم که هميشه نگران بود مي‌گفت: عادت مي‌کنه. عادت هم نکنه ذائقه‌ش عوض مي‌شه. راستش در عالم بچگي با خودم قسم خوده بودم که نه عادت کنم و نه ذائقه‌ام عوض شود. امروز خورشت کرفس، سالاد ماکاروني کرفس و سالاد مرغ و کرفس از غذاهاي مورد علاقه‌ام است. در طول سي و چهار سال نه تنها ذائقه‌ام نسبت به کرفس عوض شده بلکه نسبت به بسياري چيزهاي ديگر هم تغيير کرده است. مثلا من که تحت هيچ شرايطي حاضر نمي‌شدم فيلم ترسناک ببينم يا پاي تلويزيون بنشينم و شاهد بيرون ريختن روده‌هاي گلوله خورده هنرپيشه مرد داستان باشم اين روزها کم و بيش براي تحريک احساساتم دنبال سوژه مي‌گردم. مي‌توانم بدون ترس و نگراني عکس مرده‌هاي لت و پار شده را ببينم. بدم نمي‌آيد آنقدر بترسم که مجبور شوم جيغي تيز و برنده بکشم و وقتي آب مي‌خورم با خونسردي ليوان را جلوي تابش نور آفتاب مي‌گيرم تا ببينم احيانا تکه‌اي از سرخرگ يک جسد شرحه‌شرحه شده در آن هست يا نه.

 از آنجا که ذائقه‌ام کتاب‌پسند است و دوست دارم صحنه‌هاي ترسناک و چندش‌آور داستان‌ها را به سليقه خودم تصور کنم سراغ کتابفروشي رفتم. وقتم را در بخش کتاب‌هاي بزرگسال تلف نکردم. مي‌دانم همه آن چيزهايي که براي بزرگسالان آزاردهنده، ممنوع يا بيمارکننده است براي کودکانمان آزاد است. هنوز به رديف ششم يا هفتم نرسيده بودم که اسم جالبي برق شادي را به چشمانم آورد: " تاريخ ترسناک" پشت جلد کتاب نوشته شده: "تاريخ به زشت‌ترين و ترسناک‌ترين شکل ممکن." همانجا براي خودم گوشه دنجي پيدا کردم و کتاب را باز کردم. جلد اول مجموعه کتاب‌هاي تاريخ ترسناک با اين پاراگراف شروع مي‌شود: "تاريخ مي‌تواند ترسناک باشد. اما بعضي قسمت‌هاي تاريخ از قسمت‌هاي ديگر ترسناک‌تر است و يکي از مخوف‌ترين، خونين‌ترين و ويرانگرترين بخش‌هاي آن، تاريخ انقلاب‌ها و شورش‌هاست."

تعريف واژه‌هاي انقلاب و شورش با دو مثال فوق‌العاده ادامه مي‌يابد:

"انقلاب: سرنگون شدن يک حکومت توسط اتباع آن با توسل به خشونت... بنابراين اگه من با اين پاره آجر به معلمم حمله کنم و کنترل مدرسه رو دست بگيرم در يک انقلاب شرکت کرده‌ام.

شورش: مخالفت و مبارزه آشکار و اغلب ناموفق با قدرت حاکمه... به عبارت ديگه اگه من با راکت کريکت به فرق سر معلمم بکوبم و از مدرسه اخراج بشم، چون شکست خوردم پس در يک شورش شرکت داشتم."

احتياجي به گفتن نيست که من مثل معتادي که مخدرش رسيده باشد نشئه شده بودم. به خصوص که براي يک معلم هيچ چيز بيشتر از آگاهي به روش‌هاي آزار و شکنجه معلم‌ها و متقابلا دانش‌آموزان نمي‌تواند جذاب باشد.

کتاب با چنان طنز متبحرانه‌اي نوشته شده که اگر شما هم آدم خوش‌خنده‌اي باشيد تضمين مي‌کنم در حين خواندن هر صد و نود صفحه کتاب بخنديد. به چيزهاي شگفت‌آور دردناکي هم خواهيد خنديد. مثلا وقتي مي‌فهميد که فرانسوي‌هاي گشنه ژنده‌پوش در سال 1789 بر ضد لويي شانزدهم قيام مي‌کنند، اعلام جمهوري مي‌کنند اما خشمشان فرو نمي‌نشيند، شاه بيچاره را مي‌گيرند و با گيوتين که تازه اختراع شده سرش را مي‌زنند، اما باز خشمشان فرو نمي‌نشيند اينست که با همان گيوتين تازه به بازار آمده سر سي‌هزار!! فرانسوي ديگر را هم مي‌زنند، وارد جنگ با کشورهاي همسايه مي‌شوند، ماليات مي‌دهند، باز هم ماليات مي‌دهند و در حاليکه که آزادند آنقدر ماليات مي‌دهند که دوباره مي‌شوند همان فرانسوي‌هاي گشنه پا برهنه و اينبار مجبور مي‌شوند عليه انقلابشان انقلاب کنند خنده‌تان مي‌گيرد. به خصوص که اين انقلاب عليه انقلاب نه تنها آزادي نمي‌آورد بلکه ناپلئون را سر کار مي‌آورد که تازه هوس مي‌کند "انقلاب عليه انقلابشان" را در سرتاسر جهان گسترش دهد؛ حتي تا استپ‌هاي روسيه.  کتاب علاوه بر آمار و ارقام جالبي که ارائه مي‌دهد و شما را انگشت بر دهان مي‌گذارد، مثلا به شما مي‌گويد که در انقلاب کامبوج از هر 100 نفر سي نفر لت و پار شدند، گاه‌گاهي سوال‌هاي سختي هم از شما مي‌پرسد تا ببيند چقدر پتانسيل شورشي يا انقلابي بودن را داريد. مثلا از شما مي‌پرسد اگر شما يک شورشي کاتوليک شجاع بوديد، در يک کليساي جامع پروتستان به چه چيز حمله مي‌کرديد؟ ميزهاي نهارخوري پروتستان‌، کتاب‌هاي دعاي پروتستان، کشيش‌هاي پروتستان، نمازگزارهاي پروتستان يا گروه‌هاي همسرايان پروتستان؟

در لحظه‌اي که جلد اول را تمام کردم به نظرم آمد کتاب فقط يک ضعف اساسي دارد. کليه مثال‌هاي آن در راستاي انقلاب عليه معلم‌ها بود و هيچ کمکي به دبيران مظلوم در جهت راه‌اندازي يک انقلاب تميز بي‌نقص عليه دانش‌آموزان نمي‌کرد. البته بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم که احتمالا ايراد من وارد نيست چرا که تا اين لحظه هيچ کجاي دنيا قشر فرادست عليه زيردست خود انقلاب نکرده‌است. هر چند هيچ چيز بعيد نيست. به هرحال توصيه مي‌کنم کتاب‌هاي تاريخ ترسناک را بخوانيد تا ببينيد چطور اين اشرف مخلوقات چندش‌آورترين و وحشيانه‌ترين بخش کارنامه‌اش را با چاشني طنز به تصوير مي‌کشد.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 15 شهریور1388  |
 دست‌انداز‌هاي کافه‌پيانو

 

کافه پيانو مجموعه‌ داستان‌هاي کوتاهي‌ست که به نظر مي‌رسد در کنار هم قصد دارند تصويري يک‌پارچه از زندگي يک مرد کافه‌دار مشهدي ارائه کند. مرد روشنفکري که زماني روزنامه‌اي در تهران منتشر مي‌کرده، مسحور سينماست، ادبيات روشنفکري را مي‌پسندد، تا آنجا که شمار بازخواني کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش از سه‌بار و چهاربار گذشته است. داستان‌ها اگر‌چه کم و بيش جذابند و بعضي‌هاشان به قول خود نويسنده جمله‌اي طلايي دارند که خواننده را به فکر وادار مي‌کند اما مجموعه داستان‌ها ايرادهاي قابل ملاحظه‌اي هم دارد که نمي‌توان به راحتي از آن‌ها گذشت و نواقص داستاني را پاي "گونه‌اي ديگر نوشتن" گذاشت. از ديد من چند ضعف مهم، نقاط قوت داستان را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد.

- چيدمان داستان‌ها از نوعي شلختگي رنج مي‌برد. بعضي داستان‌ها به تنهايي مستقلند. مي‌شود آنها را جدا از مجموعه داستاني خواند و با آن ارتباط کامل برقرار کرد. برخي ديگر داستان‌هاي نصفه نيمه‌اي هستند که خواننده بايد رد ادامه داستان را در داستاني ديگر دنبال کند. بعضي داستان‌ها به دو قسمت سريالي پشت هم تقسيم شده‌اند در حاليکه به راحتي مي‌توانستند در يک داستان قرار گيرند و معلوم نيست چرا دوپاره شده‌اند. قاعدتا خواننده هم مثل خود نويسنده در هر تغيير ساختار داستاني دليلي دنبال مي‌کند. رماني که به صورت پازل‌هاي داستان کوتاه نوشته مي‌شود بايد ارجحيتي در شکل پازل بودنش داشته باشد اما به نظر نمي‌آيد تقسيم‌بندي‌هاي داستاني کافه پيانو منطق يا ساختار مشخصي داشته باشد يا ايده‌اي براي ساختار داستان به نمايش بگذارد.

- شخصيت‌‌هاي زن داستان به خصوص دو شخصيت پري‌سيما و صفورا که در بيشتر داستان‌ها حضور دارند گرفتار تضاد‌هاي داخلي و ضعف پردازش‌اند. به نظر مي‌آيد تصوير اين دو زن در ذهن خود نويسنده هم چندان روشن نيست و از داستاني به داستان ديگر به فراخور تمايلات نويسنده تغيير مي‌کند. صفورا در اولين داستان دختر جلفي‌ست که حاضر است اندامش را از پنجره طبقه دوم خانه‌اش به نمايش بگذارد، بلکه نگاه مرد غريبه کافه‌دار را به خودش جلب کند.(صفحه 29). همين دختر جلف کم‌عقل در ورودش به کافه رفتار دختر معقولي را دارد که به ظاهر يک سر و گردن هم از دختران معمولي بالاتر است. هنرهاي نمايشي مي‌خواند. براي هنرش هدفي دنبال مي‌کند و با رفتاري که نشانه‌اي از سبک‌مغزي در آن ديده نمي‌شود به مرد کافه‌دار پيشنهاد کار مي‌دهد (صفحه 49-50). همين صفورا که به نظر مي‌رسد به دنبال عرضه هنرش است در مکالمه با مرد کافه‌چي دختري با طبيعت وحشي و سرکش را به نمايش مي‌گذارد که به راحتي چارچوب‌هاي اجتماعي را مي‌شکند. صفورا در صفحه 138 تبديل به يکي از زن‌‌هاي کليشه‌اي جذاب سينما و ادبيات مي‌شود. زن‌هايي که وحشي‌بودنشان به واسطه هوش يا بدطينتي‌ نيست بلکه از آن جهت که اسير طبيعتي سودايي‌اند مردان را به سوي خود مي‌کشند. صفورا در ادامه باز هم شکل عوض مي‌کند. پشت پيش‌خوان کافه و در خانه‌اش ديگر دختري وحشي، سرکش يا جلف نيست. زني‌ست که به خوبي مردان را مي‌شناسد و رفتارش نشان مي‌دهد تجربه‌ رام کردن مردان را پشت سر گذاشته و مي‌داند چطور خودش را ( نه در شکل شيطنت‌هاي خام يک دختر بلکه در هيات يک زن بالغ) عرضه کند ( صفحه 177).  البته مي‌شود زني پاره‌اي از اين تضاد‌ها را درون خودش داشته باشد. اما نويسنده بايد جايي جمع‌آمدن اين تضاد‌ها را در يک شخصيتش توجيه کند. تنها توجيه نويسنده پايان داستان است که خودش مي‌گويد شخصيت‌هايش تا حدود زيادي واقعيند و شايد انتظار دارد من خواننده حرفش را بپذيرم و اصلا آنقدر من خواننده را دست‌کم مي‌گيرد که اصرار دارد به من بگويد کمي از ساده‌لوحيم دست بردارم و حرف‌هايش را دربست قبول نکنم: "پس بايد بگويم که قريب به اتفاق شخصيت‌‌ها واقعي‌اند و رويدادها حقيقي که در کافه پيانو رخ مي‌دهند مبنايي واقعي دارند اما همه اين‌ها؛ باز هم دليل نمي‌شود که شما يکايک‌شان را واقعي و دقيقا با واقعيت منطبق بدانيد." حتي اگر من خواننده بپذيرم که شخصيت صفورا زاده ذهن مردکافه‌دار است و لاجرم در هر تصوير آن چيزي‌ست که در لحظه مرد کافه‌دار مي‌خواهد ببيند باز هم ضعف داستان برطرف نمي‌شود زيرا پري‌سيما هم گرفتار همين تضاد‌هاي بي‌دليل است. زني که به قول شوهرش در کتاب‌‌هاي کودکيش سير مي‌کند و هنوز شوهرش را يک شاهزاده سوار بر اسب سفيد مي‌بيند. رمان‌‌هاي عاشقانه بي‌محتوا مي‌خواند. جارو برقيش را از همه چيز بيشتر دوست داد و چنان احساساتي‌ست که انتظار دارد شوهرش دائم به او زنگ بزند و بگويد دوستش دارد در تصويرهاي ديگر تبديل به زني مي‌شود که شطرنج بازي مي‌کند! حاضر مي‌شود زندگيش را رها کند و دو سال به تهران برود تا فوق‌ليسانس بخواند. مقتصدانه خرج مي‌کند، حتي زماني که در قهر است! و چنان منطقي‌است که مي‌گويد زني که نمي‌تواند شوهرش را تحمل کند پاي بچه‌اش نمي‌سوزد و خانه را ترک مي‌کند. هيچ‌کجاي داستان امکاني براي خواننده فراهم نشده که او بتواند تضادهاي پري‌سيما را بپذيرد يا لااقل براي خودش فرضيه‌اي بسازد که پري‌سيما زني‌ست در حال گذار از شيوه تفکر زن سنتي ايراني به زن امروزي.

- در کنار اين دو، اشکالات ديگري هم هست. به غير از سه شخصيت اصلي، بقيه شخصيت‌ها کم رمق مي‌آيند و مي‌روند بدون آنکه اثري بر جريان داستان بگذارند. شخصيت‌هايي که اگر حذف شوند کوچکترين خللي به داستان وارد نمي‌شود. در يک سوم پاياني داستان ديگر خبري از "داستان" نيست. نويسنده است و مجموعه خشم‌ها و ناراحتي‌ها و عقايدش که بيشتر در قالب يک سخنراني، تند و بي‌حوصله بيرون مي‌ريزد.

با تمام اين احوال کافه پيانو خوانديست. زيرا داستاني‌ست که فضا و زمان آشنا دارد. پيچيدگي زباني بي‌مورد ندارد. گوشه و کنار هر داستان حرفي مي‌زند که آشناي ذهن خواننده ايراني است. دغدغه‌هايش مال خودمان است. آدم‌هايش هم مال خودمان است. گيرم آدم‌هايش هر کدام چند آدمند پيچيده در قالب يک بدن و به ارفاق احتياج دارند تا براي من خواننده باور پذير شوند.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 13 تیر1387  |
 معرفی کتاب

 نام کتاب : سیاهاب
 نویسنده: جویس کرول اوتس
 مترجم: مهدی غبرایی
 ناشر: نشر افق

اگر مسئله مرگ حل مي‌شد شايد همه چيز شکل ديگري به خود مي‌گرفت. ما در مقابل پديده‌اي به نام مرگ به دلداري نيازمنديم. به اينکه کسي به ما بگويد مرگ پلي‌ست به سوي دنياي ديگر. مرگ چنان هراس‌انگيز است که تخيل بازيگوش نويسندگان هم کمتر مي‌تواند در آستانه مرگ توقف کند. ذهن خلاق نويسنده از زندگي مي‌نويسد. گاهي از دنياي پس از مرگ مي‌نويسد و گاهي هوشمندانه چنان لحظه پيش و پس از مرگ را به هم متصل مي‌کند گويي لحظه مرگ هيچ اتفاقي نيفتاده. تنها پلک‌هايي بسته شده. نفسي قطع شده. قلبي از تپيدن ايستاده و دوباره در دنيايي متفات همگي به جنب وجوش افتاده‌اند. ما براي زندگي به تعبيري شاعرانه از مرگ نيازمنديم. تعبيري که کمک‌مان کند به بهانه‌ زندگي پس از مرگ از ميان بينهايت انتخاب در مسير زندگي فقط يکي را انتخاب کنيم و مطمئن باشيم انتخابمان درست‌ترين گزينه ممکن است. ما حتي براي زندگي هم نيازمند دلداري هستيم. نيازمنديم کسي به ما اطمينان دهد درست قدم برمي‌داريم.

جويس در اولين پاراگراف داستان بلندش همه آنچه دلداري‌هاي تاريخي و فرهنگي برايمان ساخته خراب مي‌کند. کلي کليهر بيست و شش ساله در لحظه‌اي که انتظارش را ندارد با مرگ روبه‌رو مي‌شود. تمام صد و پنجاه صفحه بعد لحظات کشدار همان يک‌ساعتي است که کلي ناباورانه به مرگش نگاه مي‌کند. او هم مثل هر آدم ديگري براي خودش رسالتي در زندگي تعريف کرده. وظيفه‌اي، کاري، چيزي که او را به زندگي متصل مي‌کند و زمان مرگش را هم تعريف مي‌کند. کلي هم مانند هر آدم ديگري تصويري شاعرانه از مرگ خود دارد. تصويري که در آن براي مردن آماده است. وظيفه‌اش را انجام داده. تصويري که در آن ديگران رفتنش را مي‌بينند و او پيشاپيش احساس مي‌کند "جايم خالي خواهد بود. جاي من خالي خواهد بود و هيچکس جاي مرا نخواهد گرفت." کلي مانند هر آدم ديگري تصور کرده است که بچه‌هايش، نوه‌هايش، همسرش يا دوستانش او را در مراسم خداحافظي از اين دنيا تا دم در بهشت همراهي خواهند کرد. و او منتظر دوستانش خواهد ماند تا در دنياي ديگر هم آن‌ها را در کنار خود ببيند. اما جويس در همان پاراگراف اول بي‌رحمانه همه چيز را خراب مي‌کند. کلي در هشياري رو به زوالش مي‌گويد: "دارم مي‌ميرم؟ اين‌جوري؟" 

جويس اگر چه به نظر مي‌رسد داستاني از بي‌رحمي دنياي سياست تعريف مي‌کند. دنيايي که در آن مرد سياستمداري کلي زودباور را قرباني مي‌کند تا شهرتش خدشه‌دار نشود اما در واقع از زبان کلي که سعي دارد هر جور شده خودش را زنده نگه دارد نگاهي متفاوت به زندگي ارائه دهد. کلي به تصادف، سناتور پا به سن گذاشته‌اي را در جشن چهارم جولاي مي‌بيند که تصادفا تز دوره ليسانسش را هم در مورد او نوشته. آنها جذب هم مي‌شوند و کلي بر خلاف برنامه قبليش زودتر از موقع جشن، مهماني را به همراه سناتور ترک مي‌کند. (انتخابي که مي‌توانست رخ ندهد) سناتور مست و سرخوش در جاده فرعي متروکي پيچ‌ها را يکي پس از ديگري پشت سر مي‌گذارد. کلي مست موفقيتش است. مست لحظات عاشقانه‌اي که پيش رو خواهد داشت. مست ورود به دنياي قدرت در اوج جواني. کلي مست زندگيست که ماشين از جاده خارج مي‌شود و در جريان تند گندابي فرومي‌غلتد.

داستان تکان‌دهنده است زيرا کِلي در شرايطي دنيا را ترک مي‌کند که حتي مرد همراهش را هم درست نمي‌شناسد. محل مرگش را هم نمي‌شناسد. حتي نمي‌داند چرا بايد در جايي متروک و در تنهايي بميرد. اتفاقي که در شرف وقوع است هيچ تناسبي با تصاوير شاعرانه او از مرگ ندارد. کلي در حالي مي‌ميرد که باور دارد سناتور براي کمک به او بازخواهد گشت. باور دارد حداقل جايي در قلب سناتور از آن اوست. داستان که به پايان مي‌رسد گويي نويسنده حقيقتي سخت منزجر کننده را پيش روي خواننده مي‌گذارد. اينکه زندگي فرصتي تصادفي‌ست با بي‌شمار انتخاب که هر کدامشان به تصادف به پاياني ختم مي‌شود. پاياني که از آنچه ما انسان‌ها تصور مي‌کنيم بسيار کم اهميت‌تر است.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 31 اردیبهشت1387  |
 نقدي بر کتاب روي ماه خداوند را ببوس

 

نام کتاب : روي ماه خداوند را ببوس

نويسنده : مصطفي مستور

ناشر : نشر مرکز

 

من کتاب "روي ماه خداوند را ببوس" را به چند دليل خريدم. اول اينکه اسم مصطفي مستور را زياد مي‌ديدم و مي‌شنيدم اما چيزي از اين نويسنده نخوانده بودم. دوم اينکه در شرايطي که تيراژ کتاب‌ها به سختي به دو هزار نسخه مي‌رسه اين کتاب در چاپ بيستم با تيراژ هفت‌هزارتا به بازار آمده و سوم اينکه کتاب برگزيده جشنواره قلم زرين شده. برداشت من از مورد دوم و سومي که ذکر شد اين بود که حداقل با کتاب جالبي مواجه هستم زيرا نه تنها طيفي از خوانندگان را جذب کرده بلکه از فيلتر يک داوري ادبي هم گذشته.

کتاب داستان درگيري يونس دانشجوي دکتراي فلسفه بر سر بودن و نبودن خداست. پروژه دکتراي يونس تحقيق در مورد خودکشي دکتر پارسا، استاد فيزيک  دانشگاه تهرانه. سايه، نامزد عقد کرده يونس هم دانشجوي دکتراست و در مورد مکالمات خداوند و موسي تحقيق مي‌کنه. مهرداد دوست دوران جواني يونس تازه از آمريکا برگشته. زن جوانش با بيماري مهلک سرطان دست و پنجه نرم مي‌کنه و مهرداد و زنش، جوليا هر دو به دنبال خدا مي‌گردند. عليرضا ايماني قوي داره. دوست سايه و يونسه و در جريان مرحله شک يونس و مهرداد همراه معنوي اونهاست !!

موضوع به خودي خودش بد نيست.اما چرا داستان از نظر من داستان بديه ؟

- آيا خدا وجود داره؟ نويسنده هر جا تونسته اين جمله رو تکرار کرده. با اصرار بعد از هر ماجراي آسماني که زورزورکي توي داستان چپونده شده اين سوال رو آورده. بعد از شنيدن ماجراي راننده‌اي که زن فاحشه‌اي رو سوار مي‌کنه که آدم آبروداري بوده و مجبور شده اين کار رو بکنه و از اين بابت ناراحته و به وجود خداوند شک کرده و مي‌گه پس اين خدا کجاست و راننده تمام دخل اون روزش رو به فاحشه مي‌ده. بعد از شنيدن داستان بيمار شدن زن مهرداد که خيلي خوبه، خيلي با ايمانه اما داره مي‌ميره. بعد ازديدن دوست خانم‌بازش پشت چراغ قرمز که مي‌گه لحظه رو درياب ... نويسنده بيش از اونکه داستاني رو تعريف کنه سوالي رو مطرح ميکنه. جوابش رو هم جار مي‌زنه و براي اثبات جوابش يه سري آدم‌ها رو در شرايط خاص و حتي بعضي اوقات غير قابل قوبل کنار هم مي‌چينه. آيا خداوندي هست ؟ بله . کجاست ؟ همه جا. کي مي‌توني ببينيش ؟ هر زمان که بهش ايمان بياري. خداوند براي اونها که با چشم عقل و دودوتا چهارتا همه چيز رو مي‌سنجن ديده نميشه. بايد با چشم دل ببيني. صد و سيزده صفحه اين جمله‌ها تکرار مي‌شه. عين کتاب ديني‌هاي دوره مدرسه.

-شخصيت‌هاي داستان شديدا تلويزيونين. همه تا حدودي فيلسوفن. در ضمن لات چاله ميدونين. در ضمن رندن. در ضمن خراباتين. مثلا پرويز دوست خانم باز يونس در جواب سوال چه خبر يونس، به دختري که کنارش نشسته اشاره مي‌کنه و مي‌گه :

بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير    بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن

پرويز زند خراباتي در ادامه صحبتش يه دفعه تبديل به يکي از جوون‌هاي مو سيخ سيخي شهرک غربي مي‌شه و مي‌گه:

هستيم ديگه. يا قاطي پاتي يا افتاديم تو پارتي. يا داغ دود يا عشق و حال. خلاصه جور جوريم.  يا با شوري جون يا با شيرين جون. وقتي هيچ‌کدوم نبود جمال ثريا رو عشق است!!!!!

و بلافاصله پرويز يک بچه شوش حسابي مي‌شه:

اسي خان به سيا گفت: خفه شو! .. اسي گفت: بي معرفت ! بي غيرت!  ... همه رو ول کردي رفتي سراغ سوسن.

اين جمله آخري رو که خوندم انتظار داشتم پرويز سوار موتور باشه. با پشت موي بلند و يه دونه کاپشن چرم کوتاه قهوه‌اي که توش مغزپسته‌ايه.

-داستان زور زورکي سعي مي‌کنه تعليق ايجاد کنه. کيوان بايرام دوست دوران مدرسه دکتر پارسا به دفتر يونس زنگ مي‌زنه. ميگه اطلاعاتي از پارسا داره که ممکنه به درد يونس بخورده. کيوان دامپزشکه و تو سلاخ‌خونه کار مي‌کنه. دو صفحه توصيف سلاخ‌خونه رو مي‌خونيد. پر از تصوير خون و کشتار و ماغ کشيدن گاوها براي اينکه کيوان فقط دو جمله بگه : پارسا رو در سينما ديده و پارسا گفته فکر نمي‌کرده سينما مشکلات پيچيده رو حل کنه. به نظر شما اين جمله رو نمي‌شد پاي تلفن گفت ؟

-داستان ايرادات منطقي داره. پوشه پارسا خيلي قطوره اما هيچي !!! توش نيست.

-داستان اصرار داره مدل روشنفکري هم باشه. هر جا مي‌رن همه جا قهوه سرو مي‌شه. همه قهوه مي‌خورن. عين فيلم‌هاي خارجي. مادر دکتر پارسا وقتي ميزبان يونسه تور سياه روي سرش انداخته. که بيشتر تداعي خارجي‌هاي عزادار رو مي‌کنه نه زن ايراني عزادار . معشوقه پارسا وقتي به دفتر يونس زنگ مي‌زنه بدون اينکه خودش رو معرفي کنه انگليسي حرف مي‌زنه. بعدا مي‌فهميم که اين خانم آمريکا بزرگ شده و برگشته !!!!! ايران. و بعضي وقت‌ها که قاطي مي‌کنه به زبان مادريش حرف مي‌زنه.

-نويسنده بعضي اطلاعات رو نمي‌دونه چطور بده. مثلا براي اينکه بگه سايه روي چه پروژه‌اي کار مي‌کنه. يونس ازش مي‌پرسه : تو با پروژه‌ت چکار کردي ؟ راستي موضوعش چي بود ؟ و سايه مي‌گه: در مورد مکالمات خداوند و موسي. در حاليکه اين دو نفر چند وقته عقد شدن. رسما زن و شوهرن و يه کم عجيبه که آدم ندونه زنش روي چه پروژه‌اي کار مي‌‌کنه.

-نوشته بعضي جاها زبان رسمي ادبي داره. بعضي جاها زبان محاوره خودماني. رسم‌الخط مشخصي هم نداره:

آدرس را يادداشت مي‌کنم و وقتي سرم را بالا مي‌آورم چيزي مي‌بينم که بهت‌ام مي‌زند. محسن خان پاي مصنوعي‌اش را از زانو جدا کرده و روي ميز گذاشته است. مهرداد محو حرف‌‌هاي اوست. محسن خان مي‌گويد وقتي ترکش خمپاره به پاش اصابت کرده با چشم خودش پاي خودش را ديده که از بدن‌اش جدا شده و روي خاک‌ريز افتاده است.

-بعضي کلمات از تعداد صفحات هم بيشتر بود. به اندازه موي سر من تو اين کتاب "توي" وجود داشت.  

-داستان براي من حداقل دو نقطه ابهام بزرگ داشت اول اينکه اصلا چرا يونس به وجود خدا شک کرده بود ؟ اثري از جواب در داستان نيست. دوم اينکه نويسنده چرا مرحوم پارساي بدبخت رو وسط کشيده در حاليکه ظاهرا هيچ ربطي به بقيه افراد داستان و پيام داستان و نظر نويسنده در مورد خداوند نداره.  مرحوم پارساي بيچاره حتي پيش از شروع داستان کشته شده و با فلاش بک هم زنده نشده تا کمي از ايده خودش مبني بر قابل تبديل بودن هر دريافت انساني به پارامتر‌هاي رياضي دفاع کنه. يه مشت واگويه‌هاي عاشقانه از اون جلوي چشم من خواننده‌ست که هر کسي که براي بار اول عاشق مي‌شه از همين چرت و پرت‌ها مي‌نويسه که اصلا دليلي بر هيچ چيزي نيست.

به نظر من نويسنده‌ها به چند دليل مي‌نويسن. يا به دليل يک صحنه زيبا. من در رويام مردي رو مي‌بينم که در آستانه دري ايستاده. با صورتي اصلاح نشده. پوستي آفتاب سوخته و چند چين ريز و بازيگوش کنار پلکها. احساس مي‌کنم مرد انتظار مي‌کشه. انتظاري که اميدوارانه نيست. و عاشق اين مرد مي‌شم و فکر مي‌کنم بايد اين مرد رو باز هم ببينمش و داستان خلق مي‌شه. گاهي پاي روايتي درميونه. مي‌گن هر آدمي حداقل يه داستان براي شنيدن داره. بعضي از نويسنده‌ها داستان‌هاي زيادي براي شنيدن دارن. گاهي هم فقط پاي انديشه‌اي زيبا در ميونه و نويسنده مي‌نويسه. هنرمندانه مي‌نويسه تا خواننده زماني به مرحله شنيدن اون جمله برسه که همه وجودش گوش و چشم شده. مثل نوشته‌هاي داستايوفسکي. به نظرم  اين کتاب از نوع سوم بود. کتاب انديشه‌اي شاعرانه در مورد وجود خداوند داشت اما در بيانش موفق نبود. دستپاچه بود که حرفش رو زودتر بزنه يا شايد فکر مي‌کرد من خواننده نمي‌فهمم چي مي‌گه. يا شايد حتي خودش نفهميده بود چيزي که مي‌خواد بگه چه عمقي داره . بنابراين حرف‌هاي گنده رو توي دهن آدم‌هاي کليشه‌اي سطحي گذاشته بود. فکر مي‌کنم فرق نويسنده خوب و بد دقيقا در همين‌جاست. جايي که چگونه گفتن دغدغه مي‌شه.

                                                                                                                             

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 24 آبان1386  |
 معرفی کتاب

نام کتاب : شوهر آهو خانم

نويسنده : علي محمد افغاني

انتشارات : نگاه 1374 ، چاپ يازدهم

 

شوهر آهو خانم يکي از بهترين رمان‌هاي فارسي در پنجاه سال اخير است. اين کتاب با سرمايه مولف در سال 1340 چاپ  و منتشر شد و در اندک زماني ناياب گرديد.

اين دو خط رو انتشارات نگاه در ابتداي چاپ يازدهم  کتاب آورده. اگر فرصت خوندن يه کتاب هشتصد صفحه‌اي رو دارید. ايراني هستيد و کمي کنجکاوي تاريخي هم داريد خوندن رمان شوهر آهو خانم رو به شما توصيه مي‌کنم. داستان در فاصله زماني 1313 تا ورود نيروهاي متفقين به خاک ايران اتفاق ميفته. خباز باشي نماينده صنف نانواهاي کرمانشاه در کشاکش تغييرات رضاخاني و زمزمه کشف حجاب دلباخته زني بيست ساله مي‌شه که از شوهرش طلاق گرفته و در خانه نوازنده تاري که زماني در روسيه زندگي کرده و هنر رقص رو مي‌شناسه درس رقاصي مي‌گيره. شوهر آهو خانم که مردي ديندار و پايبند اصول و عرف جامعه‌ست و زني ديندار و مهربون و خداترس و دستگير با چهار بچه قد و نيم قد داره گرفتار زني مي‌شه که دم رو غنيمت مي‌دونه. ديوونه خود عشقه، از تغييرات رضاخاني استقبال مي‌کنه و دوست داره امروزي بشه. جنگ دين و دنيا  ، جنگ سنت و مدرن ، جنگ حال و فردا ، جنگ زن امروزي و زن سنتي ايراني بخشي از لايه‌هاي اين کتابه. اگر چه کتاب به چند دليل ضعيفه- شخصيت‌هاي داستان که آدم‌هاي بي‌سواد و عامي هستند گاهي مثال هاي از ادبيات اروپا و يا اسطوره‌هاي يونان به زبون ميارن. يا بحث مخالفت و موافقتشون با دنياي مدرن ارمغان رضاخاني جنبه‌هاي قوي فلسفي پيدا مي‌کنه و بدتر از اون نويسنده با هر فرصتي پابرهنه وسط داستان مي‌دوده تا نظرات شخصيش رو بيان کنه. انگار مي‌ترسه اون چيزهايي رو انتظار داشت داستان بگه نگفته باقي مونده باشه. با تمام اين اشکالات که به کتاب وارده نمي‌شه وزنه‌اي رو که کتاب شوهر آهو خانوم در ادبيات معاصر ايران  داره ناديده گرفت. بايد شوهر آهو خانم ، جاي خالي سلوچ  و زمين سوخته رو خوند تا فهميد ادبيات امروز ما به خصوص در حيطه رمان تا چه حد ضعيفه و اون چيزي که الان به نام رمان امروز داريم اصلا توانايي رقابت با کتابي که چهل سال پيش نوشته شده رو نداره. شوهر آدم خانم به شدت داستاني ايرانيه. به شدت روشنفکرانه نيست‌!!- و شايد به همين دليل هم هست که هرازگاهي خواننده به شک ميفته که نکنه داره يکي از همون رمان‌هاي آبکي عامه‌پسند رو مي‌خونه- به شدت فضاسازي خوبي داره و البته متاسفانه به شدت هم رد پاي احساسات نويسنده در داستان هويداست. ميشه حتي گفت نويسنده موافق کدوم شخصيتشه و کدوم رو محکوم مي‌کنه و انگار حتي خودش متوجه شده باشه بعضي جاها اصرار داره به اينکه همه شخصيت‌هاش خوبند و فقط مشکل اينه که متفاوتند و نوع زندگي قهرمان‌هاي داستان که همون نوع زندگي ما ايراني‌ها باشه اجازه نداده و نمي‌ده اين تفاوت‌ها در کنار هم بتونن زندگي کنن و همديگر رو تحمل کنن. شوهر آهو خانم براي من که شيفته ادبياتم جاي امني بود که بگم ادبيات ما هم توان ساختن چنان تصاوير قدرتمندي رو داره که نتوني به راحتي فراموشش کني. در کتاب شوهر اهو خانم احساس کردم زبان فارسي عليرغم کاستي‌هاش خيلي هم در بيان ناتوان نيست و ضعف اغلب از نويسنده‌هاي امروزيه که شايد بيش از اندازه براي نويسنده بودن بي‌سوادند. اگه توي اين برهوت جمع‌هاي دوستانه جمعي رو داريد که بتونيد توش کتابي رو بخونيد به خصوص در حيطه ادبيات شوهر آهو خانوم کتاب خوبيه چون بخش‌هاي چالش برانگيز زياد داره. با کتاب شوهر آهو هانم مي‌شه پرسيد مرز بين ادبيات عامه پسند و ادبيات متعالي کجاست.سوالي که در مباحث مدرنيست‌ها جاي مهمي داره به خصوص بعد از پديدار شدن هنر مردمي (pop art).  شاخصه‌هاي ادبيات بومي ما چيست ؟ يا وارد تاريخ شد و به بررسي اثرات مدرنيته وارداتي پرداخت. راه آهن و جاده و ماشين و گرامافون و البته کشف حجاب و حضور زنان در جامعه مردان.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 4 مهر1386  |
 باز هم جزء و کل و روح جمعي

نام کتاب : جزء و کل

نويسنده: ورنر هايزنبرگ

ترجمه : حسين معصومي همداني

انتشارات : مرکز نشر دانشگاهي 1368

Physics and beyond, encounters and conversations

Heisenberg , Werner 1901- 1976

 

 

 

کتاب جزء و کل رو تموم کردم. کتاب بخشي از گفتگوي‌هاي فيزيکدان‌هاي اروپايي در فاصله دو جنگ جهانيه. دوره‌اي که تحولات عظيمي در فيزيک اتفاق افتاد. بهتون پيشنهاد مي‌کنم سري به اين کتاب بزنيد. تعدادي از فصول کتاب براي کساني‌که فيزيک رشته تخصصيشون نيست ممکنه خسته کننده باشه اما شما بدون مشکل مي‌تونيد از روي اين فصل‌ها بپريد. هرفصل موضوع خاص خودش رو داره . بنابراين شما مي‌تونيد با انتخاب سرفصل‌ها بخش‌هاي غير فيزيکي !! رو بخونيد. فقط حواستون باشه هر فصل در چه فاصله زماني نسبت به جنگ اول و دوم اتفاق ميفته. اما چرا خوندن اين کتاب رو پيشنهاد مي‌کنم ؟ براي من روح جمعي در اين کتاب خيلي خوب خودش رو نشون مي‌ده. شايد ذکر خلاصه‌اي از برداشت من از اين کتاب موضوع رو براي شما هم روشن کنه و حتي کنجکاويتون رو برانگيزه که نگاهي به تاريخ آلمان بين دو جنگ جهاني بندازيد.

من از نوشته‌هاي هايزنبرگ اينطور فهميدم : آلمان که سالهاست حکومت پادشاهي داشته بعد از جنگ اول براي اولين بار راي جمعي رو تجربه مي‌کنه. آلمان‌ها با روياي برابري و آزادي و امنيت به استقبال حکومت جديد مي رند. مثل همه ملت‌هايي که به واسطه انقلاب‌هاشون حکومت رو عوض مي‌کنند تا به آرمان کشوري که ظاهرا همه جاي دنيا براي همه آدم‌ها شکل تقريبا يکساني داره دست پيدا کنند. اما نتيجه اصلا چيزي نيست که آلمان‌ها انتظار دارند. فاصله بين فقير و غني روزبه‌روز بيشتر مي‌شه. فساد اقتصادي بيداد مي‌کنه. باند بازي رشد مي‌کنه. از جنگ اول زمان زيادي نگذشته. آلمان‌ها بهاي سنگيني رو براي رسيدن به آرمان‌هاشون پرداخت کردند. احزاب ضعيفند. انديشمندان هم در حاشيه نشسته‌‌ند و با آرامش فکر مي‌کنند. راجع به اتم. راجع به زبان. راجع به دين. دايره انديشمندان اعم از هنرمند و دانشمند و فيلسوف و .. بسته‌ست. اما بيرون از اين دايره بسته موجي از نفرت و خشم در حال جوشيدنه. خشمي که جنگ اول و تغيير آلمان پادشاهي به آلماني برپايه راي جمعي نتونسته آرامش کنه. درحاليکه احزاب و انديشه‌ها درگير چارچوب‌هاشون هستند هيتلر سر وکله‌ش پيدا مي‌شه. هيتلر به زبان عامه مردم حرف مي‌زنه. خواسته‌هاي مردم رو به زبون مياره. چطور ؟ با خشمي که ريشه تاريخي داره و گريز ناپذيره. با همون تندي که مردم دوست دارند بشنوند. هيتلر با زبان عامه به نابرابري‌ها مي‌تازه. تند مي‌ره و تندرويش تا جايي پيش مي‌ره که آلمان منزوي ، منزوي‌تر مي‌شه. انديشمندان هنوز درگير بحث پراگماتيسم هستند. درگير ناتواني زبان در بيان انديشه‌هاي جديدند. درگير ديدگاه‌هاي پوزيويتيست‌ها هستند. جوان‌ها پشت هيتلر هورا مي‌کشند. کارگرها هم همينطور. خشم همه جا هست. روح جمعي بغضش رو چطور نشون مي‌ده‌؟ روح جمعي دنبال مقصر بدبختي‌هاش مي‌گرده. دنبال شبکه ثروت مي‌گرده و ردپاش رو بين يهودي‌هاي آلماني پيدا مي‌کنه. روح جمعي پشت هيتلر صف مي‌کشه درحاليکه دنيا در مقابل هيتلر ايستاده. انديشمندان در دايره بسته خودشون پيش‌بيني مي‌کنند که هيتلر با عوام‌فريبي نمي‌تونه دوام بياره و جنگ فقط يک بلوف ساده‌ست. اما هيتلر دوام مياره. جنگ دوم درمي‌گيره . چرا ؟ چون هيتلر يک نفر نيست. هيتلر روح جمعي آلمان بعد از جنگ اوله.

در اين بين سيل مهاجرت از آلمان شروع مي‌شه. سيل اخراج‌ها و تصويه حساب‌ها شروع مي‌شه. يک فصل کتاب به موضوع مهاجرت نخبه‌ها مي‌پردازه. يک فصل به خواسته‌هاي بعد از جنگ اشاره داره. جنگ دوم اتفاق ميفته. چيزي که در اين کتاب بهش مي‌رسيد اينه که وقتي روح جمعي چيزي رو طلب مي‌کنه اون چيز گريز ناپذير مي‌شه. حتي اگر خواست روح جمعي خودکشي دسته جمعي باشه. چيزي که مهمه اينه که اونهايي که هم‌صدا با اين روح جمعي نيستند چه مي‌تونند بکنند. چه بايد بکنند. چطور بايد روح جمعي رو تحمل کنند. يا نمي‌دونم بپذيرنش. يا حتي بشناسنش.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 15 شهریور1386  |
 چند کلمه در مورد اخراجي‌‌ها

 

اخراجي‌ها ماجراي چند لات بي‌سروپاست که مرام و شرط و شروط عاشقانه آنها را عازم جبهه مي‌کند. در جريان سفر و به مدد نيروهاي مخلص اراذل متحول مي‌شوند و يکي از آنها به شهادت مي‌رسد. اخراجي از نظر من مستقل از موضوع و محتوا که خودش جاي بحث دارد به لحاظ ساخت فيلم نسبتا بدي بود. فيلم ظاهرا در ژانر کمدي اتفاق مي‌افتد در حاليکه هيچ نگاه کمديي به جنگ يا حاشيه جنگ ندارد. فيلم در ساختار خود هم طنزي ندارد. در فلسفه خود هم طنزي ندارد. چيزي که فيلم را در لحظاتي خنده‌دار مي‌کند حاشيه ديالوگ‌هاي شخصيت‌هاست که ربطي به محتوا و مضمون ندارد. فيلم در منطق خودش باور پذير نيست. در منطق خودش نه با قدرت که به ضعيف‌ترين شکل ممکن مي‌خواهد به مخاطبش بقبولاند که دشمن بيرحم بود و ميدان جنگ ميدان تحول. اما چند دليل براي گفته‌هايم.

دسته اراذل و اوباشي که قصد جنگيدن هم ندارند و صرفا براي اثبات وجود داوطلب شده‌اند يک‌راست به پشت خط مقدم اعزام مي‌شوند. پشت خط مقدم امن و امان است.  نه صداي شليک توپخانه‌اي. نه صداي انفجاري. نه حتي سنگري. همه در نهايت آرامش آموزش مي‌بينند. قهرمانان اراذل و اوباش از هر گونه قانوني معافند. با همان لباسي که از شهر آمده اند آموزش مي‌بينند و داش مجيد با گيوه‌هايي تميز که پشتش خوابيده فنون جنگ را ياد مي‌گيرد. سينه خيز مي‌رود. مي‌دود. کلاغ‌پر مي‌رود.

نيروهاي پشت خط در شرايطي اضطراري به خط مقدم اعزام مي‌شوند. در ميان راه ارتشي از جان گذشته‌اي که قبلا هم يک پايش را از دست داده با ماشين پر از مهمات روي هوا مي‌رود و تنها چيزي که از او باقي مي‌ماند چيست‌؟ يک راديو ضبط کوچک تميز که موقع انفجار همراه ارتشيست. صداي دختر کوچولوي ارتشي شهيد از راديو ضبط مي‌آيد. آن هم راديويي که کوچکترين اثري از خاک و خون رويش نيست و چنان برق مي‌زند که انگار همانجا سر صحنه از زرورقش درآورده‌اند.  

نيروهاي خودي براي رسيدن به نيروهايي که گير افتاده‌اند بايد از يک ميدان مين بگذرند. چند نفر اول فرياد کشان همانطور که سامورايي‌ها موقع هاراگيري داد مي‌کشند به سوي ميدان مين مي‌دوند بدون اينکه زير پايشان را نگاه کنند که خوب طبيعتا روي مين مي‌روند. صحنه تلويزيون که قرار است ميدان مين باشد پر از سربازان بي‌دست و پاي خونيست که دل و جگر آدم را به هم مي‌ريزد. فکر مي‌کنيد در اين لحظه چه اتفاقي مي‌افتد. داش مجيد لات متحول شده داوطلب عبور از ميدان مين مي‌شود. او پا به ميدان مي‌گذارد. با قدرت. با ايمان. با قدم‌هاي استوار. با يک جفت گيوه که بعد از آن هم آموزشي در صحرا حتي خاکي هم نشده.

نيروهاي خودي به يک روستاي سبز و پر درخت و احتمالا پر از بزغاله مي‌رسند. دشمن بي‌همه چيز بمب شيميايي زده و بچه‌ها سر کلاس درس پشت ميز مدرسه مرده‌اند. يادتان نرود که سال هشتم جنگ است و عرض منطقه ای که ما و عراقی ها هشت بر سر آن برای هم شاخ و شانه کشیدیم چند کیلومتر بیشتر نبود. 

بعثي‌ها بدند. خيلي بد. خيلي بي‌رحم. آنها با تانکشان وارد بيمارستان صحرايي مي‌شوند. تخت‌ها و مجروح‌ها را با هم زير مي‌گيرند و در يک فضاي کميک سرشار از خلوص شما صداي نعره جگرخراش رزمنده‌اي را مي‌شنويد که دو پايش زير تانک مي‌رود و له مي‌شود و رزمنده مي‌لرزد و احتمالا شما يادتان مي‌رود به ديدن يک فيلم کميک آمده‌ايد يا ديدن نيم ساعت اول فيلم سرباز رايان.

در کنار دوستان اراذل که ناگهان متحول مي‌شوند که معلوم نيست چرا ؟ يک شخصيت سوسول فرنگ رفته هم هست که از آن ور آب‌ها آمده تا با دشمن  ايران بجنگد. رفتار دوست فرنگيمان کم و بيش نشان مي‌دهد ضريب هوشيش پايين است و از بين آن همه نيروي اعزامي جذب همين اراذل قداره بند مي‌شود و به جمع آنها مي‌پيوندد. چرا ؟!! دوست فرنگي وسط داستان گم مي‌شود.

اينها فقط بخشي از اشکالات فيلم اخراجي‌ها بود. اما مسئله من نقد اين فيلم نيست. خيلي از فيلم هايي که امروز در سالن‌هاي کوچک و براي مخاطبان فيلم‌فارسي پسند پخش مي‌شود همين ايرادات را دارد امامسئله اينجاست که چطور يک فيلم بدساخت با کارگرداني ضعيف تبديل به پرفروش ترين فيلم سينماي ايران مي‌شود. آن هم در حاليکه نمونه جنگي خوبي مثل ليلي با منست وجود دارد. فروش اخراجي‌ها در اين دوره چه چيز را نشان مي‌دهد. ما نياز به خنده داريم؟ آنقدر که به هر چيزي بخنديم ؟ آنقدر کهفيلم بنجلي را پر فروشترين کنيم ؟ يا مسئله چيز ديگريست. گول دنياي مديا را خورده‌ايم. مقهور بازي دنياي اطلاعات شده‌ايم. اطلاعاتي که اين فيلم را طور ديگري نشان مي‌داد.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 24 مرداد1386  |
 
 
بالا