تبليغاتX
چپ کوک
 خواندن يا نخواندن

 

 تابستان فرصت خوبي بود تا اشکالات سيلابس‌هاي آموزشي درس نوشتار خلاق پايه‌هاي راهنمايي و دبيرستان را اصلاح کنم. تجربه چند سال گذشته‌ نشان داده بود براي حل بهتر مشکل نوشتن در دراز مدت بايد بتوانم بچه‌ها را به فکر کردن از راه خواندن تشويق کنم. مشکل نوشتن بيش از آنکه به دليل ناتواني در بکار بردن زبان باشد به دليل ناتواني در فکر کردن است. اغلب آنهايي که از مشکل نوشتن شکايت مي‌کنند نمي‌دانند چه بنويسند. به عبارتي نمي‌دانند در مورد چه چيز و چگونه فکر کنند. براي حل اين مشکل سيلابس درسي پايه سوم راهنمايي را کامل تغيير دادم و طرح درسي با هدف خواندن، فکر کردن، نوشتن آماده کردم. براي بخش خواندن بر خلاف سال‌هاي پيش تصميم گرفتم از کتاب استفاده نکنم. مي‌خواستم بچه‌ها متن‌هاي متفاوت، شاد و کم‌حجم بخوانند تا فرصت کنيم در مورد مطالب حرف بزنيم. در ضمن مطالب کوتاه فرصت مي‌داد متون در کلاس و توسط خود بچه‌ها خوانده شود. مي‌توانستم روي مطالب مختلف مانور دهم و آنهايي که جاذبه بيشتري براي بچه‌ها دارد را بهانه فکر کردن قرار دهم. بين مجلاتي که مي‌شناسم به نظرم فقط نوشته‌هاي چلچراغ و همشهري جوان حوزه‌هاي متفاوتي از علم و هنر و معضلات اجتماعي را تحت پوشش قرار مي‌دهند و حرفي براي گروه سني نوجوان دارند (اگر مجله‌ ديگري مي‌شناسيد مرا راهنمايي کنيد). به مدرسه پيشنهاد کردم سه روزنامه و دو مجله چلچراغ و همشهري جوان را مشترک شود و از بچه‌ها خواستم تا ماه آبان هر هفته به عنوان تکليف درس، آخرين شماره چلچراغ را خريداري کنند و حداقل سه مطلب را که تيتر يا عکس آن‌ها نظرشان را جلب کرده چنان بخوانند که بتوانند در موردشان حرف بزنند.

ديروز قبل از آنکه پشت ميزم بنشينم با اعتراض بچه‌ها مواجه شدم. تقريبا به غير از يکي دو نفر در هر کلاس بقيه معتقد بودن چلچراغ چرت‌ترين مجله‌اي بوده که در عمرشان ورق زده‌اند. چند نفري غر زدند که حتي عکس‌هاي مجله‌ هم بي‌خود بوده و اصلا هيچ چيز از عکس‌هاي مجله نفهميده‌اند. کلاس را با هزار زحمت ساکت کردم و پيشنهاد کردم با هم مجله را ورق بزنيم و يکي از مطالب نه چندان کوتاهش را با هم بخوانيم. از بين مطالب مجله گزارشي را انتخاب کردم که طرح روي جلد هم مربوط به آن بود و به موضوع چاقي و رژيم‌هاي لاغري متدوال بين دختران جوان مي پرداخت. در بين شانزده نفر شاگرد کلاس سه نفر مطلب را تا نيمه خوانده بودند. تقريبا يک سوم گزارش که خوانده شد کلاس ساکت شد و تمرکز‌ها افزايش يافت. معلوم بود مطلب کم‌کم بچه‌ها را جذب کرده. بعضي جاها بچه‌ها واکنش نشان مي‌دادند. مثلا جايي که گزارش‌گر از سالن‌هاي اروبيک گفت بچه‌ها از تجربيات خودشان حرف زدند يا جايي که از قرص‌هاي لاغري صحبت شد بچه‌ها بلادرنگ ليستي از قرص‌هاي گياهي بي‌ضرر لاغري رديف کردند! با اين حال وقتي خواندن گزارش تمام شد همچنان اکثريت کلاس معتقد بود مطلب چندان هم آش دهن‌سوزي نبوده، همه حرف‌هايش تکراري بوده و اصلا به هيچ درديشان نمي‌خورده. واکنش بچه‌‌ها برايم عجيب بود. گزارش حداقل دو مطلب قابل توجه داشت؛ يکي ارائه فرمول محاسبه اضافه وزن و ديگري پرداختن شفاف به اين موضوع که اغلب کسانيکه دچار توهم چاقي يا زشتي هستند از مشکلات شخصيتي رنج مي‌برند و به طور مشخص اعتماد به نفس پائيني دارند. منتظر بودم بچه‌ها گوشه مجله‌هايشان مطابق فرمول قد و وزنشان را بنويسند و وضعيت خودشان را تعيين کنند. در ثاني انتظار داشتم در مورد مشکل اعتماد به نفسشان صحبت کنند اما هيچکدام از اين دو اتفاق نيفتاد. ناچار مهناز را پاي تخته آوردم و از او خواستم فرمول ارائه شده در مجله را بنويسد. جمله اين بود: "اگر حاصل تقسيم وزنتان به کيلوگرم بر قدتان به متر به توان دو بين 20 تا 25 بود شما ..." مهناز چند بار جمله را خواند اما بالاخره متوجه نشد چه چيز را بايد بالاي خط کسري و چه چيز را زير خط کسري بنويسد. عجيب بود. پانزده دقيقه طول کشيد تا بالاخره يک نفر در کلاس موفق شد فرمول را به زبان رياضي بنويسد. مرحله دوم محاسبه قد و وزن بود. تقريبا همه وزنشان را مي‌دانستند اما قد دقيقشان را نمي‌دانستند. از دفتر مدرسه يک متر خياطي يک و نيم متري گرفتيم. دو نفر داوطلب شدند قد‌ها را اندازه بگيرند اما مشکل اينجا بود که نمي‌دانستند چطور با متري به طول يک و نيم قد‌هاي بلندتر از يک و نيم را انداز‌ه‌‌گيري کنند. مشکل اساسي بود. جر و بحث و هم‌انديشي‌شان هم به جايي نرسيد تا بالاخره با چند راهنمايي توانستند مشکل را حل کنند. کلاس به وجد آمده بود. بعضي‌ها گوشه و کنار کلاس مطلب را دوباره مي‌خواندند يا صفحات ديگر را ورق مي‌زدند. نوبت رسيد به محاسبه چاقي و لاغري‌ها. از کلاس پرسيدم کسي هست که اعتماد به نفسش پايين باشد و فکر کند چاق و بد هيکل است. جواب منفي بود. پگاه را صدا کردم و ماشين حسابي دستش دادم و اولين نفر ليست را خواندم و از او خواستم وزنش را اعلام کند. احتمالا مي‌توانيد پيش‌بيني کنيد چه اتفاقي افتاد. نه تنها پگاه بلکه نيمي از کلاس زير بار اعلام وزن نمي‌رفت. نيم ساعت با هم حرف زديم؛ از مشکل عدم اعتماد به نفس، تنفر از خود، دوست نداشتن خود و ترس از چاق بودن، دماغ کوچک نوک تيز نداشتن، موي بلوند نداشتن، چشم تيره داشتن حرف زديم. پگاه محاسبه چاقي و لاغري را براي تک‌تک بچه‌ها انجام داد و خوشبختانه هيچ‌کس جزء گروه چاق‌ها محسوب نمي‌شد. کارمان که تمام شد قبل از آنکه سراغ دومين مطلب مجله برويم يکي از بچه‌ها پرسيد اين همه حرف توي اين گزارش بود ؟ متاسفانه زنگ خورد و فرصت نشد ابعاد ديگري از همين گزارش ساده کوچک را بهانه حرف زدن، فکر کردن و نوشتن قرار دهيم. از مدرسه که بيرون آمدم فکر کردم بچه‌ها ما در نگاهي خوشبينانه دوازده سال، تقريبا هر روز، حداقل روزي هشت ساعت مي‌خوانند. چيزي را مي‌خوانند که نمي‌دانند چگونه به زندگيشان و به دانش قبلي‌شان پيوند بزنند. بچه‌هاي ما بهترين و مفيد‌ترين روزهاي عمرشان، نخواندن را مي‌خوانند. اين بلاهت بزرگ نظام آموزشي نيست؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 9 مهر1388  |
 نيم پستکي جهت رفع خستگي- ديده‌ها و شنيده‌هاي روزمره

 

اول- ‌ سه روزي بود ساعت ده صبح روبه‌روي صفحه مونيتور مي‌نشستم و زل مي‌زدم به دو پاراگراف اول داستانم. باور کنيد دريغ از يک کلمه که به ذهنم برسه. تصميم گرفتم قيد داستان رو بزنم و برگردم روي رمانم. بعد از ظهر روز يکشنبه  بدجوري دلم هواي حافظ کرده بود. مطب دکتر بودم و توي مطب دکتر هم که حافظ پيدا نمي‌شه اين بود که به تنها مجله روي ميز تفال زدم.  در يکي از صفحات مجله همشهري جوان شماره 102، به تاريخ 23 دي ماه 1385 نوشته شده بود : "ستارخان: هر وقت عرصه بر شما تنگ شد پنج دقيقه ديگر مقاومت کنيد شايد پيروز شويد. " تصميم گرفتم قول ستارخان رو اجرا کنم. با حساب سرانگشتي خودم سي و شش بار قول ستارخان رو اجرا کردم تا اولين کلمه پاراگراف سوم داستان آفريده شد.

 دوم-‌ ورودي پارک نزديک خونه ما پارچه‌نوشته‌اي زدن با اين مضمون: "طرح ساماندهي نشاط".  چند دقيقه‌اي احساسي بين تعجب و تهوع به من دست داد تا چيزي رو که خوندم، هضم کنم. سه‌شنبه شب جهت بهبود شرايط روحي ليستي از موارد نشاط رو نوشتم. متاسفانه انقدر نبود که نياز به ساماندهي پيدا کنه اما دوستاني که دچار ازدياد نشاط هستند و نمي‌تونن خودشون ذوق‌مرگي‌شون رو ساماندهي کنن يه ايميل به من بزنن تا آدرس پارک رو بهشون بدم.

 سوم-‌ چهار روز قبل از سقوط هواپيماي خط کاسپين من و همسرم با يکي از توپولف‌هاي خط پرواز کاسپين از ايروان به تهران برگشتيم. وقتي خبر سقوط هواپيما رو شنيدم چند ثانيه بهتم زد. ضعف شديدي تو پاهام حس کردم، زانوهام لرزيد و بي‌اختيار نشستم. اشک‌هام سرازير شد. اول بي‌صدا و بعد با هق‌هق بلند. لرزش دستهام که تموم شد نگاهي به خودم کردم و خنديدم، فقط چند ثانيه ولي ديوانه‌وار. 

مشغول خوندن کتاب برهنه‌ها و مرده‌ها نوشته نورمن ميلر هستم. داستان پاراگراف‌هايي داره که بايد بعد از خوندنش يه دوش آب سرد بگيريد تا بتونيد ادامه بديد...يکي از جمله‌هاي طلائيش اين بود: "شادي گلدشتاين از همان نوعي بود که انسان گاهي اوقات هنگامي‌ که سير وقايع به فاجعه مطلق منجر شده است حس مي‌کند.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 3 مرداد1388  |
 بدون عنوان

به خودم گفتم بهش فکر نکن، بهش فکر نکن. به خودم گفتم بسه، تمومش کن. می دونی چند وقته گذشته؟ آدم انقدر ضعیف؟ انقدر بدبخت یه اتفاق ساده؟ از پای کامپیوتر بلند شدم. رفتم زیر دوش آب سرد، واسه خودم یه عصرونه خوشمزه درست کردم، یه موسیقی خوب گوش دادم، یه شعر خوب خوندم اما جاش درد می کرد. درست زیر سیب گلوم. دقیقا دو انگشت بالای گودی بین استخون های ترقوه، اسمش رو نمی دونم چیه. یعنی هیچ وقت لازم نشد از کسی بپرسم به این گودی هوس انگیز چی می گن. تو عمرم یه داستان هم ننوشتم که توش از زیبایی این گودی کم عمق پر راز و رمز حرف بزنم. نه اینکه کور باشم، ندیده باشم فرورفتگی نرم زیر گلوی یک زن سی ساله چقدر زیباست، نه ، درد همیشگی همونجایی که براتون گفتم نگذاشته به نوشتن از این زیبایی فکر کنم. به خودم گفتم به خدا بنویسی بهت می خندن. اما درد می کنه. درست دو انگشت بالای گودی بین دو جناق سینه. همونجایی که گره شالگردن لعنتی افتاده بود. همونجایی که نفسم داشت قطع می شد.

پونه بغل دستی من بود. یه جورایی همیشه دلم براش می سوخت. چاق بود و خنگ. مامانش یه چشم نداشت. موهای جوگندمی وزوزیش رو با یه تیکه کش قیطونی راه راه سفید مشکی می بست. روسریش همیشه بوی پیاز داغ می داد. بابام می گفت باید همه آدم ها رو دوست داشت. به خصوص اونایی که فقیرن. به نظرم فقیر بودن. نه، به نظرم بدبخت بود. من هر کاری می کردم نمی تونستم دوستشون داشته باشم واسه همین همیشه از پونه خجالت می کشیدم. بعدها فهمیدم این خجالت به چیزی مربوط می شه به نام وجدان. بی پدر بد چیزی هم هست، وجدان رو می گم. اما درد دو انگشت بالاتر از...

یه روز صبح از دهنم در رفت که مامانم ماکارونی پخته. پونه عاشق ماکارونی بود. تا زنگ آخر رفت و اومد و حسرت زده زل زد تو چشمام و گفت: خوش به حالت. خواستم بگم خب بگو مامانت درست کنه اما نتونستم بگم. آخه یه بیوه یه چشم که موهای وزوزیش رو با کش قیطونی راه راه می بنده مگه چقدر پول داره که بتونه ماکارونی بپزه، اونم با گوشت. ظهر که شد پونه رو دعوت کردم خونمون. قرار بود مامانش بیاد دنبالش اما نیومد. تا خونه رو یه نفس دویدیم. خونه که رسیدیم بهش گفتم زنگ بزنه به مامانش و بگه خونه ماست اما هر چی زنگ زد کسی گوشی رو برنداشت. پونه یه راست رفت سر قابلمه ماکارونی اما من دلم شور می زد. شالگردنم رو انداختم و بدون کاپشن زدم بیرون. می ترسیدم مامانش اومده باشه دم در مدرسه. اون روزها می گفتن بچه دزدی زیاده. می گفتن بچه ها رو می دزدن. کلیه هاشون رو می فروشن وبعد از جسدشون واسه حمل مواد مخدر استفاده می کنن. چه مزخرفاتی. وقتی رسیدم مدرسه نفسم در نمیومد.  دور تا دور مدرسه رو گشتم اما از مامان پونه خبری نبود. خواستم برگردم که صدای شیون زنی رو از داخل حیاط شنیدم. جلو رفتم دیدم مامان پونه داره می زنه توسر خودش. مدیر و خانم صفدری هم با یه لیوان آب قند ایستاده بودن جلوش. قلبم تند می زد. با این حال رفتم تو و ماجرا رو برای مامان پونه تعریف کردم. هنوز حرفم تموم نشده بود که از خانم صفدری چنان سیلی محکمی خودم که گوش هام تا دو روز وزوز می کرد. از درد چشم هام پر از اشک شد. خواستم چیزی بگم که خانم صفدری دست انداخت دو بند بلند شالگردن رو کشید. من مثل بره بیچاره ای دنبالش راه افتادم. خانم صفدری فحش می داد. بهم می گفت بچه دزد. بهم می گفت کثافت. بهم می گفت بی شعور. وقتی رسیدیم دم دفتر پام گیر کرد به پله و خوردم زمین. صفدری هوار زد و شالگردن رو مثل افسار اسب کشید. گره شالگردن سفت شد و چسبید زیر گلوم. درست دو بند انگشت بالای ..

من به جرم دزدیدن دختر خواهر مدیر مدرسه  یک هفته اخراج شدم. بابام ازعهده مدیر برنیومد اما شش ماه بعد دخترعموم بازرس مدارس شد و خانم صفدری رو گوشمالی حسابی داد. روزی که خانم صفدری از مدرسه رفت فکر می کردم ماجرا برای منم تموم شده اما بعضی وقت ها ، بعضی چیزها از یاد آدم نمی ره. حتی بعضی دردها همیشه دو انگشت بالاتر از گودی هوس انگیز بین استخون های ..

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 11 تیر1388  |
 دو گام به جلو، یک گام به عقب
 

بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه. وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم. کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد.  این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را به من نمی داد شکست.  نوا از همدوره ای های دانشگاه بود.  چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه، مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر شد. صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های ساده ای داشت و  به نظرش راه حل های ساده دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه  من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود  یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت مرا وادار به دیدنش می کند. اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.

/*]]-->*/ بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه. وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم. کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد.  این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را به من نمی داد شکست.  نوا از همدوره ای های دانشگاه بود.  چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه، مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر شد. صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های ساده ای داشت و  به نظرش راه حل های ساده دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه  من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود  یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت مرا وادار به دیدنش می کند. اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 27 خرداد1388  |
 کشف و اختراع

اين نوشته را در آرشيو روزمره‌هاي پاييز 1382 پيدا کردم. فکر کردم شنيدنش اين روزها خالي از لطف نيست.

 

  آقای رئیس جمهور یازده ساله ها سوال دارند

 در دنیای اطلاعات آنچه بیش از هر چیز برای یک معلم می‌تواند غلط انداز باشد حجم و نوع اطلاعاتیست که در ذهن بچه ها تلنبار شده است. معلم با اطمینان خاطر از پیش زمینه ذهنی بچه‌ها سر کلاس حاضر می‌شود، دو ساعت تمام درس می‌دهد و در خاتمه متوجه می‌شود که آنچه شاگردانش نمی‌دانند بیش از آن چیزیست که او تصور کرده است و یا برعکس بیشتر از آن که او بفهمد شاگردانش در زمینه خاصی کسب دانش کرده اند. اولین سری برگه‌های امتحانی را بعد از اولین جلسه درس تصحیح می‌کردم. امتحان زودهنگام بیشتر از آن که سیاست اعمال فشار برای درس خواندن را دنبال کند محکی بود به دانش زمینه دختران یازده- دوازده ساله. هنوز شماره برگه های تصحیح شده به پنج نرسیده به جملات عجیب و غریبی برخوردم.

ـ" دموکریت اولین کسی بود که اتم را اختراع کرد ... یا ... دالتون پس از مخترع شدن اتم قانون های جدیدی برای آن کشف کرد. "

تصمیم گرفتم پیش از آموزش علم کمی راجع به مسیری که علم در آن گام بر می‌دارد صحبت کنم. شاید یکی از عمده ترین مشکلات دانش آموزان در انتخاب مسیری برای ادامه تحصیل، عدم آشنایی درست با روندیست که منجر به ايجاد شیوه مشخصی از متد انديشيدن و در نتيجه توليد دانش می‌گردد. برای یک نوجوان کنجکاو اغلب همه آنچه تحت عنوان دانش ارائه می‌شود هیجان‌انگیز و جالب است اما هر کس به فراخور علایق و توانایی‌هایش شیوه‌ای از روش‌های تفکر را می‌تواند پیش بگیرد و در آن دست به خلاقیت بزند. از این رو جلسه دوم درس را به توضیح دو واژه مخترع و کاشف اختصاص دادم.

- کی میدونه فرق اختراع و اکتشاف چیه ؟

علی رغم آنکه ارائه یک تعریف برای بچه ها مشکل بود اما بچه‌ها در بعضی موارد به راحتی فرق اختراع و اکتشاف را تشخیص می‌دادند.

- بچه ها به نظرتون تلویزیون اختراع شده یا کشف شده ؟

همه یک صدا جواب دادند:

- اختراع.

- قاره آمریکا رو کریستف کلمب کشف کرد یا اختراع ؟

- ( همه با هم ) کشف کرد.

- اتم چی ؟ کشف شده یا اختراع ؟

یکپارچگی صداها به هم ‌خورد. شروع به توضیح کردم:

- اختراع کردن یعنی ساختن چیزی. کسی که چیزی رو اختراع می‌کنه بهش می‌گن مخترع. اما اکتشاف یعنی پیدا کردن چیزی. به کسی که چیزی رو کشف مي‌کنه می‌گن کاشف. وقتی ما چیزی رو کشف می‌کنیم یعنی اون چیز قبل از ما، قبل از پدر بزرگ‌های ما وجود داشته اما ما از اون خبر نداشتیم. مثلا یه معدن طلا یه جا بوده خیلی سال قبل از اینکه پدربزرگ‌های ما به دنیا بیان اما ما آدم ها از وجود اون معدن خبر نداشتیم . اولین کسی که از وجود معدن خبردار می‌شه در حقیقت اون معدن رو پیدا می‌کنه مي‌شه کاشف معدن. اما وقتي کسي چیزی رو اختراع می‌کنه يعني اون چيز قبل از مخترعش اصلا وجود نداشته. مثلا تلفن اخترع شده. يعني قبل از گراهام‌بل اصلا هيچ کجاي دنيا چيزي به نام تلفن وجود نداشته.

به نظرم توضیحاتم تا همین حد کافی بود. چهره به هم فشرده بچه ها یکی یکی گشوده می‌شد و ذهن بازیگوش و پر تحرکشان به دنبال مثال‌های کاشف و مخترع از پنجره کلاس به سوی تجربه های یازده سال زندگی پر می‌کشید. لغات یکی یکی از جعبه سحرآمیز تجربه‌های شخصی بیرون می‌آمد و کلاس در هاله‌ای از زیباترین رویاهای دختران یازده ساله فرو می‌رفت. هیجان کشف و اختراع با تصویر رویاهای آینده بچه‌ها مخلوط می‌شد . یکی جایی برای اکتشاف در "مهندسي محیط زیست" می‌جست و دیگری می‌خواست بداند اگر جهانگرد شود چه اکتشافاتی انتظارش را می‌کشد.

- خانوم برق رو اختراع کردن؟

- نه در حقیقت اینکه چه جوری جریان برق به وجود میاد رو ما آدم ها کشف کردیم.

- پس این لامپ ها از اول وجود داشته؟

- نه اینها رو ما ساختیم. یعنی وقتی فهمیدیم که چه جوری برق می‌تونه توی سیم حرکت کنه. اومدیم از این برق استفاده کردیم یه وسیله‌ای ساختیم مثل این لامپ. ما آدم‌ها اومديم از يه کشف استفاده کرديم براي يه اختراع جديد.

- خانوم اگه من جهانگرد بشم کاشف می‌شم ؟

- نه لزوما ...

- مگه کریستف کلمب جهانگرد نبود ؟

- آخه هر جهانگردی که ...

در میان سوال های بچه ها هم‌همه سه چهار نفره انتهای کلاس توجه مرا به خود جلب کرد.

-‌ اون عقب چه خبره به منم بگید شاید بلد باشم جوابتون رو بدم.

- نخیرم مخترعش بوده... مگه قاره آمریکاست که کاشفش باشه..

دوباره سوال کردم:

- چی؟ کی ؟ به منم بگید.

- خانوم آقای خاتمی کاشف دود خرداد ه یا مخترعش؟

جا ‌خوردم. دوم خرداد هفتاد و شش این بچه ها تازه الفبای فارسی را آموخته بودند. شاید در حد پدر نان دارد. مادر انار دارد. برای جواب دادن باید از پتانسیل یک جامعه برای قبول پاره‌ای تغييرات حرف می زدم اما این بچه ها سه ماه بعد معنی کلمه پتانسیل را می فهمیدند. در ضمن آنکه باید از تفاوت کلمه کاشف و مخترع در حوزه علم و حوزه دانش حرف می زدم و در نهایت می گفتم که جواب این سوال را گذر زمان خواهد داد. باید دید روند اصلاحات چقدر مستقل از شخص ریس جمهور می‌تواند جلو برود و ... اما شک داشتم این حرف ها هنوز برای یازده ساله ها زود نباشد. شاید هم یازده ساله‌های امروز آنچه می‌خواهند بدانند شبیه نیاز یازده ساله‌های نسل من نیست که بلندپروازترینشان آرزو می‌کرد فضانورد شود یا یکی از آن کمودورهای بزرگ را در خانه شان داشته باشد. شاید هم باید به بچه‌های یازده ساله این جسارت را داد تا خودشان از رئیس جمورشان بپرسند :

آقای خاتمی شما کاشف دوم خردادید یا مخترع آن.

 

پ.ن. امروز قهرمانان اين روزنوشت من راي اولي هستند. نمي‌دانم هيچ‌کدامشان سوال شش سال قبل يادشان هست يا نه. اميدوارم چند نفري هنوز دنبال جواب سوالشان باشند. انتخابات اين دوره مشخص خواهد کرد خاتمي کاشف دوم خرداد بود يا مخترع آن.

  

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 13 خرداد1388  |
 آيا ما دچار نقص عضو شده‌ايم

 

آقا و خانوم تنگستاني بعد از تولد دومين فرزندشان به صرافت افتادند که ايران جاي مناسبي براي تربيت فرزندان دلبندشان نيست. آرش وارد مهد‌کودک مي‌شد و آرميتا کم‌کم راه مي‌افتاد که آقا و خانوم تنگستاني وصف بهشت امن کانادا را شنيدند. خانواده تنگستاني بي فوت وقت دست به کار جمع‌آوري اطلاعات شد و بعد از ديدن يک سري عکس از طبيعت بي‌نظير کانادا، شنيدن توصيف دوستاني که مهاجرت کرده بودند و بالاخره مشورت با متخصص امور مهاجرت به اين نتيجه رسيد که بي‌شک کانادا همان جايي‌ست که فرزندان قرن بيست‌ و يکمي آدم بايد در آن بزرگ شوند. جريان مهاجرت چند سالي طول کشيد و بالاخره خانواده تنگستاني پائيز امسال با صرف هزينه‌اي نسبتا گزاف به قصد ايجاد فضايي مناسب براي دو فرزند دلبندش ايران را ترک کرد. چند ماه اول همه چيز به نظر مطلوب مي‌رسيد. حتي دعواهاي خانوادگي، تنش‌هاي فرهنگي و ناتواني در برقراري ارتباط با ساکنين سرزمين جديد به اين اميد که آينده درخشاني در پيش روي بچه‌هاست مطبوع و قابل تحمل مي‌نمود تا اينکه دو ماه پيش خانواده تنگستاني با بحراني جدي مواجه شد. آرش که به نظر مي‌رسيد نه تنها خودش را به سرعت با شرايط جديد وفق مي‌دهد بلکه از اينکه خيلي زود پدر و مادرش به فکر افتادند هويت جديدي برايش رقم بزنند خوشحال و راضي‌ست کم‌کم گرفتار افسردگي شد. ساعت‌هاي متمادي در اتاقش تنها مي‌نشست، به حرف آقا و خانوم تنگستاني گوش نمي‌داد و کمتر حوصله مي‌کرد همبازي خواهر کوچکترش شود که به تازگي ياد گرفته بود با لوندي تمام برقصد. براي آقا و خانوم تنگستاني که تمام زندگيشان را وقف بچه‌ها کرده بودند و کانادا را نه يک محيط بهتر که محيطي ايده‌ال ديده بودند افسردگي آرش غيرقابل تحمل بود. خانم و آقاي تنگستاني همانطور که يک بار اراده‌شان را جمع کرده بودند اين‌بار هم با تمام توان وارد ميدان شدند تا مشکل پسرشان را حل کنند. در مدتي کوتاه آقاي تنگستاني با همان انگليسي دست و پا شکسته‌اش مسئولين مدرسه را متوجه مشکل پسرش کرد. دوستان آرش، اولياي مدرسه، مشاور مخصوص و بالاخره خانواده، ستاد بحران تشکيل دادند تا در کوتاه‌ترين زمان ممکن مشکل آرش حل شود.

بر خلاف تصور خانواده و اولياي مدرسه هيچ‌کدام از مشکلات مرسوم نوجوانان مهاجر گريبان‌گير آرش نشده بود. آرش نه مشکل ارتباط با دنياي جديد را داشت، نه دچار درد دوري از وطن شده بود. آرش حرف نمي‌زد و ستاد بحران هر روز راهکار جديدي اتخاذ مي‌کرد. بالاخره هفته گذشته فعاليت‌هاي مشاور و روانکاو مدرسه جواب داد و معماي بي‌تفاوتي، پرخاشگري و مخالفت‌هاي بي‌دليل آرش حل شد. ظاهرا آرش در کلاس آموزش مهارت‌هاي زندگي! متوجه کوچکي عضو شريفش در مقابل ماکت‌ها و عکس‌هاي آموزشي مي‌شود. از آنجا که در خانواده‌اي ماخوذ به حيا هم بزرگ شده مسئله را با هيچ‌کس در ميان نمي‌گذارد. با ترس و لرز سري به سايت‌هاي پو_رنو مي‌زند. با دقت عکس‌ها را زير و رو مي‌کند. ابعاد عضو‌هاي شريف را با چندين روش حسي و علمي برآورد مي‌کند و در يازده‌سالگي به اين حقيقت تلخ پي مي‌برد که بي‌شک گرفتار نقصان مردا-نگي ست.

من سعي کردم به بقيه داستان آرش فکر نکنم. بعيد مي‌دانم آقاي تنگستاني در طول چند ماه اقامتش در کانادا آنقدر با پسرش صميمي شده باشد که جرات کند شلوارش را پايين بکشد، بضاعت خودش را خالصانه به نمايش بگذارد و قال قضيه را بکند.

اين روزها وقتي پاي حرف‌ کساني مي‌نشينم که با بغض از تحريم انتخابات حرف مي‌زنند ياد آرش و خانواده تنگستاني مي‌افتم. به نظرم وضع تحريمي‌ها بي‌شباهت به وضع آرش نيست. بسياري از ما برداشتي از دموکراسي غربي داريم که صرفا يک تصوير است؛ برشي است از دوران به بار نشستن قرن‌ها فعاليت‌ و هزينه غربي‌ها. مسئله اينجاست که حتي اين برش هم چندان منطبق بر واقع نيست. چيزي که در ذهن اغلب تحريمي‌هاي ما شکل گرفته تصوير روتوش شده بي‌اشکال دموکراسي غربي‌ست. سن ‌تاريخي‌مان هم قد نمي‌دهد وقايع را آنطور که بوده و آنطور که هست ببينيم. دوازده سال گرفتار کتاب‌هاي آموزشي کم‌محتوا هستيم و همه چيز مي‌خوانيم غير از شناخت دنيايي که صد سال است له‌له زنان دنبالش مي‌دويم. بدبختي اينجاست که مثل آرش آنقدر هم خوش‌شانس نيستيم که دوستان فرنگ‌ديده‌مان، متفکرين‌مان، متخصصين غرب‌شناس‍‌‌‌‌‌مان ستاد بحراني بسازند و بضاعت "يک راي" را خالصانه نشانمان دهند.

گاهي فکر مي‌کنم اگر يکي از مشروطه‌خواهاني که براي گرفتن امضاء مشروطه از مظفرالدين‌شاه خون دل خوردند، در ملاءعام فلک شدند ومالشان را باختند، امروز اينجا بود و مي‌ديد گروهي پايشان را روي پايشان انداخته‌اند و با افتخار به شناسنامه بي‌مهرشان مي‌نازند چه حالي مي‌شد. خدا را شکر که نيستند و نمي‌بينند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 1 خرداد1388  |
 مشکل کجاست

 

خانم ع بحث انتخابات رو پيش کشيد و گفت: چپ‌کوک جان به کي راي مي‌دي؟ چايي رو داغ داغ هورت کشيدم و گفتم: هنوز نمي‌دونم. فعلا صحبت‌هاي همشون رو مي‌خونم ببينم چي مي‌گن. خانم الف گفت: اي بابا خانم حرف که باد هواست. گفتم: منم قبلا همينطوري فکر مي‌کردم. بعدا يکي براي من توضيح داد که سياست يعني يه مقدار زيادي باد هوا و البته يه مقدار کمي کار واقعي بر اساس مباني فکري همون باد هوا. خانم الف گفت: خانوم کم مثلا يعني چقدر؟ گفتم چقدرش به خيلي چيزها بستگي داره. خواستم برم بالاي منبر و داد سخن بدم که خانم ف گفت: کاش خاتمي بود. خانم ع گفت: جاش به ميرحسين راي بدين. خانم الف گفت: اي بابا، دوباره کوپن و بدبختي. خانم کم کشيديم اون دوران. هي تو صف گوشت وايستا، بدو برو تو صف مرغ وايستا، تمام عمرمون تو صف گذشت. خانم ف درمانده آه عميقي کشيد و گفت: چه مي‌دونم. من رو کردم به خانم الف و گفتم: ايشون خودشون گفتن دوباره اقتصادي کوپني و اون بند و بساطا؟ خانم الف سينه‌هاش رو تکون داد و گفت: گفتن نمي‌خواد خانوم. بالاخره ميرحسين همون رو بلده. متعجب گفتم: مگه آشپزيه که فقط قرمه‌سبزيش رو بلد باشه. خانم ميم که تا اين لحظه بهت‌زده نگاهمون مي‌کرد رو به من گفت: يعني شما مي‌گين موسوي خوبه؟ لقمه نون بربري مونده و پنير ليقوان قلابي رو به زور قورت دادم و گفتم: من چنين حرفي نزدم اما حرف خانم الف هم درست نيست. هر دوره‌اي يه سيستم اقتصادي ممکنه جواب بده. بنده سر کلاس خلاقيت راهنمايي جفتک مي‌ندازم، اين که دليل نمي‌شه سر کلاس فيزيک هم همون کار رو بکنم. خانم ميم به گوشه ميز نگاه کرد و گفت: چه مي‌دونم. اصلا براي چي بريم راي بديم؟ خانم ع که آتيشش تند بود گفت: خانم ميم شما ديگه چرا. من سر کلاس گلوم پاره شد تا به اين بچه‌ها بفهمونم که بايد راي داد. اينجا مملکت ماست. مال ماست. يعني چي چرا بريم راي بديم. مي‌دونين چقدر بدبختي کشيديم تا همين حق راي رو بگيريم؟ صد ساله واسه همين يه حق راي ملت زحمت کشيدن. خانم ف گفت: اگه خاتمي بود من بهش راي مي‌دادم. خانم ميم گفت: حالا مگه خاتمي برامون چکار کرد؟ لقمه گير کرد تو گلوم. دو تا محکم کوبيدم رو سينه‌م و گفتم: خانم ميم جان ناسلامتي رياضي درس مي‌دين، نرخ تورم رو که بلدين حساب کنين. خانم ف رفت بالاي منبر و ده دقيقه‌اي صحبت کرد. حرفش که تموم شد خانم ميم هنوز همونطور بهت زده نگاهمون مي‌کرد انگار اصلا چيزي نشنيده بود. خانم ع به خانم ميم گفت: شما کارنامه همه کانديداها رو تجربه کردين، مي‌تونيد مقايسه کنين. مقايسه يه کار علميه. مي‌شه مثلا ميزان صادرات رو در دوران‌هاي مختلف حساب کرد. مي‌شه قدرت خريد رو در دوران‌هاي مختلف اندازه گرفت. مي‌شه ميزان بدهي کشور رو مقايسه کرد. شما مباني رياضيي که درس مي‌ديد همينه ديگه. مي‌گيد دو از پنج کوچيک‌تره. مقايسه مي‌کنيد. روي اون مقايسه رياضي ما مي‌تونيم براي خودمون ارزش‌گذاري کنيم، نه؟ خانم الف گفت: مگه اين آمار قابل اعتماده. خانوم از خود من بپرسن راستش رو نمي‌گم. خانم ميم ابروهاش رو در هم کشيد و متفکرانه گفت: من وقتي راضي نيستم براي چي برم راي بدم؟ گفتم از چي راضي نيستيد؟ گفت: از هيچي. گفتم: يعني هيچوقت از هيچي راضي نبوديد؟ گفت: نه. گفتم يعني هيچ‌دوره‌اي نشد که شما بگيد اين دوره از دوره قبلي ناراضي‌ترم يا راضي‌ترم؟ گفت: نه. هميشه بد بوده. ما کي روي خوش ديديم. من اساسا مخالفم. خانم الف گفت: همش بازيه خانم. سياست همش بازيه. پدر و مادر نداره. نه اينجا، همه جا همينطوره. شما هم جوونيد متوجه نيستيد. بيخودي خودتون رو درگير برنامه‌هاي از قبل نوشته شده نکنيد. خانم ع گفت: اگه توي اين سال‌ها فقط روزنامه‌ها رو ورق مي‌زديد انقدر بي‌انصاف نبوديد. خانم ميم شونه‌هاش رو بالا انداخت: من هر روز همشهري مي‌خونم. البته به خاطر بچه‌هام، بخش‌هاي زندگي و آموزشش خيلي خوبه. من چند بار مشکلات بچه‌ها رو با راه‌حل‌هاي همين روزنامه حل کردم. ولي کلا وقتي همه چيز از پيش تعيين شده‌ست آدم واسه چي بره راي بده. خانم ف انگار که با خودش حرف بزنه گفت: لااقل خاتمي خودش آدم خوبيه. حالا با دوروبري‌هاش کار ندارم. ولي از کجا معلوم، حرف خانم ف رو بريدم. چيزي ذهنم رو مشغول کرده بود. پرسيدم خانم ميم اگه الان بهتون بگن پنجاه مورد از کارهايي که انتظار داريد انجام بشه رو بنويسيد شما مي‌تونيد اين کار رو بکنيد؟ خانم ميم گفت: نوشتن نمي‌خواد، مشخصه، من مي‌خوام راضي باشم. گفتم: خوب اين رو که گفتين. دقيقا يعني چي راضي باشين؟ گفت: بايد يه زندگي خوب داشته باشيم. اين که ديگه واضحه. البته براي من واضح نبود. "خوب" مي‌تونه خيلي چيزها باشه. از يه خونه پنجاه متري مي‌تونه خوب تعريف بشه تا تعداد تيراژ سالانه کتاب يا تعداد سطل‌آشغال‌هاي توي خيابون. گفتم: خوب يعني چي؟ خانم الف گفت: خانوم سفسطه مي‌کني. گفتم نه. من مي‌فهمم که همه ما کم و بيش طلبکاريم اما نمي‌فهمم دقيقا چي طلب داريم. خانم ع داد زد: صد در صد موافقم. واقعا دوران خاتمي خوب بود. واقعا هيچي از اون دوران طلب نداريم. هيچکس نمي‌تونه اين رو انکار کنه. خانوم ميم و الف با تعجب به خانم ع نگاه مي‌کردن. شايد توي ذهنشون دنبال تعريف خوب مي‌گشتن. شايد شنيدن اين جمله براشون تازگي داشت. شايد اين جمله به نظرشون مشکوک ميومد. شايد سعي مي‌کردن ببينن خانم ع متعلق به کدوم دسته از شبکه‌هاي ماهواره‌ايه. شايد فکر مي‌کردن اصلا انتخاب رئيس جمهور يه مملکت چه ربطي به متوسط نمره بچه‌ها در امتحان مرآت داره. شايد هم به هيچي فکر نمي‌کردن، چون فکر مي‌کردن قبلا همه چيز فکر شده. شايد.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 28 اردیبهشت1388  |
 من گم شده‌ام

 

روزهاي چهارشنبه زنگ دوم و سوم با دو کلاس پايه سوم راهنمايي درس دارم. هر دو کلاس سال پيش هم شاگردان من بودند. پارسال هر دو کلاس تقريبا با سرعت يکسان پيش مي‌رفت و اگرچه يکي از کلاس‌ها به بحث ادبيات و نوشتار خلاق علاقه بيشتري نشون مي‌داد اما نتيجه اختلاف سطح ملموسي نداشت. سال تحصيلي فعلي هنوز به اواسط آبان‌ماه نرسيده بود که فاصله دو کلاس مشهود شد. در حاليکه بچه‌هاي کلاس الف با ولع نوشته‌هاي هدايت و چوبک را مي‌خوندند و در مقابل جمله جمله داستان‌هاي ال احمد واکنش نشون مي‌دادند، کلاس ب حتي در مقابل داستان‌هاي ساده‌فهم‌تر هم واکنش نشون نمي‌داد. هماهنگ کردن دو کلاس کار سختي بود. از يک طرف نمي‌تونستم در يک مدرسه و براي يک پايه تحصيلي دو طرح درس متفاوت ارائه بدم و از طرف ديگه فکر مي‌کردم شاگردان خوب و علاقمندم نبايد به دليل تنبلي گروهي از بچه‌ها عقب بمونند. در نهايت به اين نتيجه رسيدم که عقب نشيني نکنم. کلاس الف رو با کيفيت خوب و با انرژي زياد برگزار مي‌کردم و کلاس ب رو با انرژي کمتر و کج‌دار مريز. چهارشنبه موقعيتي پيش اومد تا با بچه‌هاي هر دو کلاس گپ بزنم.  براي کلاس الف هزار نقشه داشتم اما براي کلاس ب هر چي فکر کردم جز رنجشي که از اول سال بر دلم سنگيني مي‌کرد هيچ چيز به ذهنم نيومد. اين بود که دلم رو به دريا زدم و دلخوريم رو با بچه‌ها درميون گذاشتم. دلخوري دوطرفه بود. اولين جمله رو نازيلا شروع کرد: "خانم امسال خيلي کلاس جدي بود؟" با تعجب و البته کمي دلخورتر گفتم:" ببخشيد مگه ما اينجا با هم شوخي داريم. شما شاگرديد. من معلم. من وظايف و حقوقي دارم، شما هم همينطور. همه ما قراره اينجا در مدت نه ماه يه پروژه يادگيري رو پشت سر بذاريم و به يه هدف مشخص برسيم. " مهسا گفت:" باشه ولي لازم نبود اين همه جدي باشين." گفتم: "تازه جدي نبودم حواس‌ها جمع نبود. گوش نمي‌داديد. حال نداشتيد حرف بزنيد. اگه جدي نبودم چي مي‌شد. جدي بودن من يه واکنش بود به برخورد شما. شما مسئولشيد نه من." مهسا گفت:" ول کنيد بابا. خانوم امسال همه از دست ما ناراضين. هي ما رو با اون کلاس مقايسه مي‌کنن." گفتم:" درست هم هست. معلم که براي تفريح نمياد. مي‌خواد از زحمتي که مي‌کشه جواب بگيره. شما به زحمت معلمتون جواب نمي‌ديد." مريم گفت: " ما به اندازه کافي درس مي‌خونيم. دليل نداره هر روز هر روز امتحان بديم. هر معلمي‌ هم فقط به خودش فکر مي‌کنه. به هر کدوم مي‌گيم يک عالمه کار داريم مي‌گه به من چه؟" من تلاطم معلم‌ها رو در دفتر مدرسه هر روز مي‌بينم. ترس از اينکه به خاطر افت نمرات سال بعد کارشون رو از دست بدن. ترس از اينکه بابت يک جمله مواخذه بشن. ترس از ارباب‌هاي زياد؛ پدر و مادر بيست و چند شاگرد، مدير، ناظم. ترس از خط قرمزها روي خط قرمزها. خط قرمزهاي فرهنگي، آموزشي، پرورشي.. براي بچه‌ها کمي از وضعيت معلم‌هاشون گفتم. اينکه معلم در سيستم فعلي آموزش کمترين نقش رو داره. شبيه متوسط نمره دانش‌آموزهاست. عددش به بيست که نزديک بشه بقا پيدا مي‌کنه و از بيست که دور بشه مثل يه دستمال مصرف شده مي‌ندازنش دور. در عوض بچه‌ها شبيه چک‌هاي چند ميليونين.  فکر مي‌کردم حرفم بچه‌ها رو قانع کنه. منتظر بودم سرشون رو بندازن پايين و از اينکه به خودشون اجازه مي‌دن معلم بازنشسته شصت ساله‌اي روبازي بدن شرمنده بشن. اما مريم گفت: " مسئله اينا نيست. ما فکر مي‌کنيم الان به چيزهاي ديگه احتياج داريم. مثلا چند روز پيش ما داشتيم واسه خودمون شعر مي‌خونديم مي‌خنديديم. من از کنار بچه‌هاي اون کلاس که رد شدم ديدم دارن راجع به اوباما و انتخابات حرف مي‌زنن. به نظر ما الان وقت اين کارها نيست. اين کارا بعدا ما رو خسته و نااميد مي‌کنه. بچه‌هاي اون کلاس اصلا شاد نيستن. توشون يه رقابت وحشتناکه. چشم ندارن همديگر رو ببينن. اما ما يکيمون که نمرش خوب مي‌شه همه براش خوشحال مي‌شيم. اونا مي‌خوان اداي روشنفکرا رو دربيارن ولي که چي." حرف حسابي بود. حرف خوبي بود. فکرش رو هم نمي‌کردم بچه‌ها براي کارشون فلسفه‌اي داشته باشن و مهم‌تر از اون با تيزبيني بيماري جامعه ما رو ديده باشن. بيماري غم، خمودي، نارضايتي. با اين حال نمي‌خواستم عقب بکشم چون مطمئن بودم لبه تيغ حرکت مي‌کنند. گفتم: "به اين فکر کردين که همدليتون ممکنه باعث بدبختي دسته‌جمعيتون بشه. رقابت عامل مهمي در حرکته. رقابت وادارتون مي‌کنه حرکت کنيد. شما در سيستمي که تعريف کردين حتي بهتر شدن معيارهاي انساني‌تون رو هم نمي‌تونين اندازه بگيريد. شما از موفقيت همديگه شاد مي‌شيد. براي اينکه اون موفقيت خيلي براتون مهم نيست. اين شاد شدن چندان هم ارزش اخلاقي نداره. هر وقت از موفقيت رقيبتون خوشحال شديد مي‌شه ارزش." بهشون پيشنهاد دادم رقيبي براي جمعشون انتخاب کنن. مثلا کلاس الف رو رقيب کلاس خودشون بدونن و رقابت بين خودشون رو که مي‌تونه مخرب باشه تبديل به هدف دسته‌جمعي بکنن اما احساس کردم حرفم چندان مقبول واقع نشد. بحث تقريبا همينجا متوقف شد و به جاهاي ديگه کشيد. راجع به چيزهاي ديگه حرف زديم تا زنگ خورد. از در کلاس که بيرون ميومدم مريم گفت: " خانم چپ‌کوک ولي در نهايت کار ما درست‌تر از اون کلاسي‌هاست. ما همه با هميم."

زنگ تفريح همش به حرف بچه‌ها فکر مي‌کردم. دلم نمي‌خواست حرفشون رو قبول کنم. دلم مي خواست فکر کنم فعاليت من حرکتي در جهت داناتر شدنه و دانا تر شدن اتحاد، شادي و همدلي مياره. زنگ کلاس که خورد معطل نکردم و سراغ سوم الفي‌ها رفتم. با اينکه برنامه ديگه‌اي داشتم همون اول کار سراغ اصل ماجرا رفتم و از گلسا پرسيدم: "خوب برنامه‌تون براي سال ديگه چيه؟  همين‌جا مي‌مونين؟" منتظر جواب مثبت بودم اما گلسا بلافاصله گفت: "نه. من که مي‌رم" شادي گفت:" من کلا از ايران مي‌رم." شقايق گفت:" اينجا هم شد مدرسه. نه امکانات داره، نه معلم خوب داره. من يک عالمه تا الان پول کلاس خصوصي دادم که مدرسه فلان قبول شم." با تعجب گفتم:" مدرسه فلان که معلم‌هاي اصليش با اينجا مشترکه." شقايق فقط شونه‌هاش رو بالا انداخت. براشون از مزاياي با هم بودن گفتم. از اينکه عامل رشدشون بيشتر از مدرسه و محيط، نحوه پشتيبانيشون از همديگه‌ست. اما انگار واژه‌هام مال يه دنياي ديگه بود. بحث خيلي زود عوض شد. به انتخابات کشيد. به فيلم بيضايي کشيد. به پنج به علاوه يک کشيد و من فکر مي‌کردم جدا اين بچه‌ها، سوم راهنمايي هستن؟ بايد همين حرف‌ها رو بزنن؟ از فکر اينکه چهار پنج سال بعد بکت و دريدا قرقره کنن، عينک‌هاي کائوچويي بزنن و زبان انگليسيشون از زبان فارسي شون بهتر باشه به وحشت افتادم. از فکر اينکه چند سال ديگه جاي نقد سينماي ايران در فيلم‌هاي روشنفکري سينماي فرانسه حل بشن و يادشون بره که اينجا مشکلات خاص خودش رو داره به وحشت افتادم. اما هيچ کدوم از اين وحشت‌ها به پاي اين دلزدگي نمي‌رسيد که سوم ب‌ هاي چند سال بعد رو با دماغ‌هاي چسب زده، موهاي زرد سوخته و پوست برنزه تصور کنم.

اين روزها به خودم دلداري مي‌دم. به خودم مي‌گم شايد نسل بعد بين اين دو تيپ رايج  شيوه بينابين سومي انتخاب کنه. اما راستش ته دلم به حرفي که مي‌زنم اعتقاد ندارم. چون رد پاي آموزش رو در اين مسير سوم نمي‌بينم.

پ.ن 

ظاهرا يک هفته‌اي‌ست وبلاگ من دچار مشکل شده. بخش نظرات براي تعدادي از کاربرها فعال نيست و آرشيو هم ديده نمي‌شه. ممنون از راهنمایی "یکی" امیدوارم دسترسی به کامنت ها و آرشیو امکان پذیر شده باشه

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388  |
 ما نيز مردمي هستيم

بعد از مهاجرت هشتاد درصدي خانواده مادرم که طي دهه گذشته اتفاق افتاد بزرگان فاميل که اغلب با وجود ضعف بينايي و شنوايي و درد‌هاي مزمن رماتيسمي يک پايشان ايران است و يک پايشان آمريکا، به صرافت افتادند مراسم خسته‌کننده ديد و بازديد نوروز را به يک مهماني ناهار در تالار يکي از هتل‌هاي نه چندان معروف تقليل دهند تا همه همانطور که کباب‌هاي برگ و کوبيده‌شان را گاز مي‌زنند ديداري هم تازه کنند و براي يک سال  بعد بدون عذاب وجدان خودشان را از ديدار همديگر محروم کنند. من بعد از سه سال غيبت  از اين مهماني سه ساعته تصميم گرفتم امسال با طيب خاطر به ديدن تخم و ترکه نوه‌هاي برادر و خواهر مادربزرگم بروم و بگذارم حس خون مشترک مرا دوباره به خاکم پيوند بزند. فکر کردم پيدا کردن وجه اشتراکي در چهره خودم و چهره نوه برادرزاده  مادربزرگم احتمالا نوعي حس سرخوشي ايجاد مي‌کند.

از همان بدو ورود به نظر رسيد همه چيز به دلخواه من پيش مي‌رود.  هنوز درون صندليم جابه‌جا نشده بودم که آقاي بختي از راه رسيد و صندلي سمت راست  مرا اشغال کرد. شهناز يک ربع بعد صندلي سمت چپ نشست. حسن‌آقا روبه‌رويم و سوزان  دختر آقاي بختي روبه‌روي پدرش نشست. احساس کردم نه تنها خون مشترک که زبان مشترک هم به سرعت مرا به همنشين دست راستي وصل خواهد کرد. آقاي بختي پيرمرد بلندقد خوش‌مشربي‌ست که شيره زندگي را در حد وسعش کشيده. سال‌هاي پيش از انقلاب تا وزارت آموزش و پرورش پيش رفت. بعد از انقلاب به ترجمه روي آورد و سال‌هاي سخت جنگ را با فروش کرم‌هاي گياهي دست‌ساز گذراند. احساس نوعي شوريدگي مي‌کردم. در تمام سال‌هاي دبيرستان، پيش از آنکه سکته آقاي بختي را خانه‌نشين کند هر عيد انشاهاي مرا مي‌خواند و تشويقم مي‌کرد. سال‌هاي دانشگاه هر زمان همديگر را مي‌ديديم سراغ کتابي را مي‌گرفت که بايد روزي مي‌نوشتم و من هميشه محض شوخي مي‌گفتم: سال ديگه. حالا بعد از پانزده سال از گذشت آن روزها مي‌توانستم در گوشش آهسته بگويم: نوشتم. دو جلد، آماده چاپ، يکي هم دارد پس ذهنم بال‌بال مي‌زند.  پيش از آنکه من جرات کنم حرفي بزنم آقاي بختي با همان سرزندگي هميشگيش سرش را به سمت من گرداند: خوب خانم شما الان استادياري نه؟ جا خوردم. سرم را عقب کشيدم و  گفتم: نه، دبيرستان و راهنمايي درس مي‌دم. آقاي بختي همانطور که سالاد کلمش را مي‌جويد با چشم‌هاي گرد شده نگاهم کرد: يعني چي؟ فيزيک ديگه؟ قند در دلم آب مي‌شد. طوري که صداي خودم را خوب بشنوم گفتم: نه، نوشتار خلاق درس مي‌دم با يه چيز ديگه، يه چيزي که خودم اسمش رو گذاشتم شناخت عمومي. آقاي بختي اين‌بار بشقابش را روي ميز گذاشت و کاملا سوي من چرخيد: نوشتار خلاق؟ پس فيزيک چي؟ اين‌بار اعتماد به نفسم بهتر بود. سرم را بالا گرفتم و با لبخندي که قطعا گوشه لبم نشسته بود گفتم: هيچي. فيزيک هيچي. داستان مي‌نويسم آقاي بختي. دو جلد. آقاي بختي اجازه ادامه حرف زدن نداد.

-‌داستان؟ داستان براي چي؟ اين همه نبوغ و استعداد رو ولش کردي چي بشه. بايد ادامه بدي. بايد تا آخرش ادامه بدي. من عاشق فيزيک بودم. اما  اون موقع که درس مي‌خونديم توي شهر ما دبيرستان نبود. منم کلاس نه رو که تموم کردم شدم معلم اول دبستان. پايه پايه اومدم بالا تا مشاور وزير. حتي وزيرم ممکن بود بشم اما هيچ‌کدوم اينا علم اندوزي نمي‌شه. اونم فيزيک. مي‌دوني چه کمکي رو از جامعه‌ت دريغ کردي. من همه استعدادم حروم شد. گذاشتمش پاي ترجمه. پاي آموزش. اما همون موقع‌ها  ايده‌هايي تو فيزيک مي‌دادم که مي‌ديدم چند سال بعد روش کار کردن. دنيا رو باهاش عوض کردن. فيزيکه که دنيا رو عوض..

بقيه صحبت‌هاي آقاي بختي رو نمي‌شنيدم. پس ادبيات چي؟  انديشه چي؟ اسپينوزا، داستايوفسکي، بارون درخت نشين؟ مي‌خواستم بگم ببخشيد شما خودتون تولد سيزده سالگيم بارون درخت نشين رو آوردين، بعد اسپينوزا، بعد داستايوفسکي. بعد شورش، بعد ..

آقاي بختي چند دقيقه ديگر هم در مورد خلاقيت حرف زد. در مورد شکش به آموزش خلاقيت. در مورد جايگاه من! و بعد ناگهان احساس خستگي وادارش کرد سکوت کند.  

حال خوبي نداشتم. دلم نمي‌خواست دومين روز بهارم را با فکر بازنده بودن خراب کنم. شهناز سرش را روي ظرف ماست خم کرده بود. متارکه پسر بزرگش در آمريکا به وضوح خطوط ظريف صورتش را شکسته بود. سر صحبت خيلي زود باز شد. دلش پر بود. از آمريکا، از دخترهاي ايراني-‌ آمريکايي، از بي‌بند و باري آمريکايي، از اينکه پسرش مثل خر کار مي‌کند، مثل خر درس مي‌خواند و اصلا خريت محض است که زندگي بي‌دردسر ايران را بگذاري و بروي آمريکا، آنهم وقتي تهران پر شده از دخترهاي خوشگل پولدار که دربه‌در دنبال پسري مي‌گردند که فقط کمي جنم کار و زندگي داشته باشد. همين. من تمام مدت مثل يک خر تمام عيار سر تکان دادم. شهناز آخر صحبتش آهي کشيد و همانطور که دستش را زير ميز روي دست من مي‌گذاشت، آهسته گفت: عقل کردي نرفتي، زندگي نيست اونجا. من لبخند کشداري زدم و خواستم  جواب پر مغزي بدهم که حسن‌آقا بطري دوغش را به سمتم دراز کرد: چپ‌کوک جان در اين دوغ رو باز کن ببينم. ديگه دستهاي ما که جون نداره. خوب شنيدم از آمريکا خوشت نيومده. سرم را به علامت تاييد تکان دادم. خواستم حرفي بزنم که حسن آقا روي صندليش نيم‌خيز شد: احسنت. احسنت. من از اولش هم به عمه‌جان مي‌گفتم اين نوه تو يک نبوغي داره. بطري باز شده دوغ در دستم خشک شد. سعي کردم حرفي بزنم اما نمي‌دانستم چه بگويم. آقاي بختي تند تند سرش را تکان داد و شهناز  بلافاصله گفت: اين يکي خيلي عاقله. سوزان که در انتظار گرين‌کارتش شب را به روز مي‌دوزد  نگاه عاقل از سفيهي به من انداخت و خواست چيزي بگويد که غذا از راه رسيد و برادرزاده‌هاي  مادربزرگم بحث داغ آمريکا را به يک سيخ کباب فروختند. نيم ساعتي در صداي قاشق و چنگا‌ل‌ها و ليوان‌هايي که به سرعت پر و خالي مي‌شد غذا خورديم. بعد از غذا اولين کسي بودم که از جايم بلند شدم. نمي‌خواستم از عقايد ضد آمريکاييم حرف بزنم. نمي‌خواستم تضاد و جدال درونيم آشکار شود. از سر ميز بلند غذا با همه يکي يکي دست دادم. به سوزان که رسيدم گفت: از آني چه‌خبر؟ لس‌آنجلسن نه؟ عکساشون رو مژگان فرستاده بود  خيلي خوشگل شده. سرم را بي‌دليل تکان دادم که سوزان دوباره گفت: ديگه آمريکاست  ديگه. هواي خوب، جاي خوب. ديگه خود بهشتن. حسن آقا پشت سر سوزان دستش را براي خداحافظي دراز کرد و حرف سوزان را بريد: چپ‌کوک جان خيلي لذت بردم از حرفت. ولي  اين رو هم بگم آمريکا جاي شماست. اينجا جاي شما نيست. اينجا حروم مي‌شيد. از بين مي‌ريد. بريد   آمريکا. آقاي بختي از روبه‌روي ميز بلند گفت: فقط دانشگاه. بايد بريد دانشگاه.

خانه که رسيدم قبل  از آنکه لباس‌هايم را در بياورم سراغ facebook رفتم. بچه‌ها عکس گذاشته‌ بودند. بچه‌ها در تمام عکس‌ها مي‌خنديدند. هيچکس حسرت‌هايش را در عکس‌هايش به نمايش نمي‌گذارد، يک چيز يا سيب يا بيز کشدار مي‌گويد و مي‌گذارد صفحه حساس  عکاسي بگويد ما هر جاي دنيا که نفس مي‌کشيم ملتي هستيم شاد، راضي، خوشبخت و به دور از حسرت.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 14 فروردین1388  |
 تاثرات تکان‌دهنده نسل بعد

دو هفته پيش سر کلاس نوشتار خلاق براي بچه‌ها داستاني از چخوف خوندم. نيم ساعتي راجع به تاثرات نويسنده حرف زديم. راجع به اينکه چطور نويسنده اونچه که متاثرش مي‌کنه رو در قالب داستان مي‌نويسه و ثبتش مي‌کنه. بعد کمي راجع به چيزهايي که بچه‌ها رو در زندگيشون متاثر کرده حرف زديم. از عشق که تاثري عميقه تا گفتگو و رفتارهاي ساده پيش‌پا افتاده که گاهي به قوت تموم سال‌ها در ذهن مي‌مونه و پاک نمي‌شه. قرار شد براي هفته بعد هر کدوم از بچه‌ها داستاني درباره يکي از همين تاثرها بنويسه. ياسمن اولين کسي بود که داستانش رو خوند. در طول اين هفته نتونستم اين داستان رو فراموش کنم.

 

امروز تو کلاس زبان

Teacher: make a sentence with love.

My friend: I love study.

Me: I love America.

يهو همه ساکت شدند معلممون يه کم سرخ شد، بعد صورتي شد، بعد نارنجي، بعد گفت: ok, next one

خيلي خوشحالم. فردا تعطيله و بيست و دوي بهمنه. بابا مي‌گه: بايد بريم تظاهرات. مامان مي‌گه: هتل رزرو کردم. بابا مي‌گه: اين وظيفه ملي ماست. مامان مي‌گه: يوگيمون گفته تغيير محيط روي روح تاثير داره. بابا مي‌گه: انقلاب ما انفجار نور بود. مامان مي‌گه: آخ يادم رفت ضد آفتابم رو بردارم.

امروز بيست و دوي بهمنه. بابا صبح زود بيدارم کرد که برم تظاهرات و مامان گفت که تب دارم. خلاصه مامان رفت شمال، بابا رفت تظاهرات، منم رفتم پيش مامان بزرگم. داريم با هم اسم فاميل بازي مي‌کنيم. مامان‌بزرگ برد. من گفتم: کاش يه بارم من ببرم. مامان‌بزرگ گفت: کاش زندگيتو ببري.

بابابزرگ مي‌گه: مي‌خواي چکاره بشي؟ مي‌گم: تو آمريکا مي‌خوام دکتري مو بگيرم. بابا مي‌گه: دکتري نه، دکترا. بعدشم مگه من مرده باشم بذارم بري کافرستون. سيامک مي‌گه: کروب آفتاب کيلي کشنگه! مي‌گم: آمريکا قشنگه؟ مي‌گه: نمي‌دونم. کودت بايد ديد اما ايران کيلي کشنگه. مي‌گم: قول مي‌دي بزرگ شدم کار منو درست کني بيام آمريکا. مي‌گه: کول مي‌دم. مامان مي‌گه: اين همه فروشگاه تو يه خيابون؟! مامان سيامک مي‌گه: آره سهيلا جون، تازه از اين بيشترش هم هست. مامان مي‌گه: اين گاو لوسه کجا هست حالا؟ مامان سيامک مي‌گه: لاس‌وگاس رو مي‌گي؟ مامان مي‌گه: راسته يه عالمه قمارخونه داره؟ بابا مي‌گه: استغفرالله و پا مي‌شه مي‌ره آشپزخونه. باباي سيامک مي‌گه: فري جون کجا مي‌شه سيگار کشيد؟ بابا مي‌گه: توي ايوون. سيامک مي‌گه: بريم توپ بازي؟ مي‌گم: باشه، بريم ايوون. توپم ميفته نزديک باباي سيامک و بابام. بابا در گوش باباي سيامک مي‌گه: يعني با ثبت‌نام تو شرکت شما کارم تا دو سال ديگه درست مي‌شه؟  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 2 اسفند1387  |
 خداوندا ما را براي دروغ‌هاي کوچکمان ببخش

شنبه‌ها، دو زنگ اول يکي از بهترين ساعت‌هاي عمر منست. با بچه‌هاي پايه اول دبيرستان مباني فکري غرب را از يونان باستان در سه حوزه فلسفه، علم و هنر دنبال مي‌کنيم. بچه‌ها علاقه‌مندند. اوايل سال وحشت به هم ريختن مباني فکريشان در نگاهشان موج مي‌زد، حالا آن همه ترس و پس زدن جايش را به کنجکاوي داده. کنجکاوي درخشاني در نگاهشان موج مي‌زند و همين براي سرمستي و ديوانگي بامداد شنبه‌هاي من کافي‌ست.

فيلسوفان بعد از ارسطو را با توضيح چهار گرايش فکري کلبيان، رواقيان، اپيکوريان و نوافلاطوني‌ها پشت سر گذاشته بودم و آماده مي‌شدم وارد حوزه جديد شوم که سر و صدا کلاسم را برداشت. هر کسي با بغل دستيش صحبت مي‌کرد که کدام گرايش فکري برايش جالب‌تر است. کلاس را که در اين هيجان ديدم توصيه کردم طرفداران هر گروه فکري دستشان را بالا ببرند. بعضي‌ها اعتقاد داشتند گرايش به چند گروه فکري دارند. بعضي‌شان معتقد بودند همه اين گروه‌ها کم و بيش يک‌جور فکر مي‌کنند و برخي فکر مي‌کردند احمق‌تر از کلبي‌ها پيدا نمي‌شود. بالاخره  نظر سنجي کرديم. کلبيان مسلما ميان قشر ثروتمندان چندان جايگاهي نداشتند، با اين حال دست دو سه نفر بالا رفت. از محسنات آموزش علوم در مدارس اينست که اسم طبيعت بچه‌ها را به جاي زيبايي و آزادي ياد فيزيک و شيمي و زيست‌شناسي مي‌اندازد. اسم رواقيان که به ميان آمد بابت همان طبيعت مادرمرده کهير زدند با اين حال چند نفري با احتياط دستشان بالا رفت. اپيکوريان نياز به گفتن نيست که همه را به وجد آورده بود، نو افلاطوني‌ها هم طرفدار داشت. بيشتر از رواقيان و کلبيان. کمي گفتيم و خنديديم. چند بيتي هم از شاعران قديمي‌مان پاي تخته نوشتم و هر کس به فراخور برداشتش مي‌گفت شاعر به کدام دسته بيشتر گرايش دارد. آماده مي‌شدم از ظهور مسيحيت حرف بزنم که يکي از بچه‌ها پرسيد : "خانم شما خودتون به کدوم گروه بيشتر تمايل دارين؟" بادي به غبغب انداختم و با حالتي سرشار از شعف و جو گرفتگي گفتم:"رواقي و البته اپيکوري." خواستم برگردم و تخته را پاک کنم که الهه با چشمان متعجب و دهاني که نيمه باز مانده بود پرسيد: "مگه تو ايران هم مي‌شه اپيکوري بود؟" تخته پا‌کن را کنار گذاشتم و با دقت نگاهش کردم. گفتم: "مگه اپيکوري بودن مکان و زمان خاصي داره؟" الهه شانه‌هايش را بالا انداخت و با همان لبخند نيم‌بند جذابش گفت: "آخه مگه اپيکوري‌ها طرفدار لذت نيستن؟" گفتم: "خب، چرا." الهه بلافاصله گفت: "مگه تو ايران هم مي‌شه لذت برد؟"

براي جواب حتي ثانيه‌اي مکث نکردم. البته نه به دليل اينکه جواب الهه را در آستين داشتم. بلکه براي اينکه حس وطن‌دوستيم، مهاجرت چند ده نفري دوستان و عزيزانم و بدتر از همه دنياي آن سوي مرزها که کم و بيش ديده‌ام و آنقدر‌ها هم که مي‌گويند جذاب نيست و بخش عمده‌اش يک دروغ شيرين و سرگرم کننده است، همه اينها در طول سال‌هاي اخير چنان به من فشار آورده که بي‌منطق، از هر کورسوي اميدي در کشورم مثل يک رخداد مهم و بي‌نظير حرف مي‌زنم و دفاع مي‌کنم. همانطور که باد همچنان به غبغبم بود گفتم: "اين شهر لعنتي پر از لذته." الهه تقريبا فرياد کشيد: "واقعا؟!!" سرم را محکم دو سه بار تکان دادم. آذين بلافاصله پرسيد: "مثلا شما چه‌جوري توي اين شهر لذت مي‌بريد؟" ذهنم به سرعت لذت‌هاي غير اخلاقي، لذت‌هاي در نطفه خفه شده، لذت‌هاي نيمه‌کاره مانده و بالاخره آرزوي لذت‌ها را از بقيه جدا کرد و بقيه را مثل يک مشت زباله بيرون ريخت: "من عاشق کوههاي تهرانم، اطراف اين شهر پر از ييلاق‌هاي بي‌نظيره، کتاب مي‌خونم، عاشق اينم که توي کتابفروشي‌ها وايستم و کتاب ورق بزنم. خودم رو روي صندلي راحتيم ول مي‌کنم و با تمام وجودم غرق مي‌شم توي موسيقي، با هزار تومن بهترين فيلم‌هاي دنيا رو مي‌خرم و با يه دستگاه هشتاد هزار تومني تماشاش مي کنم." الهه با کمي احتياط گفت: "اينا که مربوط به شهر نمي‌شه." خودم رو از تک و تا ننداختم: "کافه بازي. سرگرمي شهري من کافه بازيه. مي دونيد توي اين شهر چند تا کافه وجود داره؟" الهه پرسيد: "اونوقت مي‌رين با شوهرتون مي‌شينين همديگه‌رو نگاه مي‌کنين؟" مهناز گفت: "اه اه من که حالم از اون همه زمبل و زيمبول به هم مي‌خوره. تازه هميشه هم تاريکه دل آدم مي‌گيره." مهسا گفت: "اين که خوبه. يه مشت دختر و پسرم همش دارن واسه هم خالي مي‌بندن." سارا گفت: "بستني پاک مي‌دن به خوردت جاي بستني ايتاليايي." الهه هنوز همانطور به من زل زده بود. انگار حرف بقيه را نمي‌شنيد. انگار با تک تک سلول‌‌هاي مغزش دنبال لذت مي‌گشت. گفت: "حالا اگه کسي نخواد مثل شما روشنفکري حال کنه چي؟" کم آورده بودم. واقعا اين چيزهايي که مي‌گفتم لذت‌هاي من نبود. بود، اما نه درست و حسابي. دلم لک زده براي يک کافه کوچولو با چند تا صندلي توي پياده رو. دلم لک زده براي شنيدن يک موسيقي خوب در يک فضاي باز و بي دادو فرياد بوق ماشين‌ها. دلم لک زده براي سيگار کشيدن بي‌دغدغه در فضاي باز يک پياده‌روي بدون فين و تف و ديد زدن مرد و زن‌هايي که لباس‌هاشان پر از رنگ و شاديست. دلم لک زده براي راه‌رفتن در يک خيابان شلوغ بي‌ماشين، براي ديدن دختر و پسرهاي عاشق که چنان دست هم را گرفته‌اند گويي با هم به اين دنيا آمده‌اند و با هم خواهند رفت. دلم لک زده براي ديدن ديوانه‌بازي‌هاي خودم در وجود ديگران. دلم لک زده براي يک کوفته تبريزي درست و حسابي با ترشي بادمجان و نان سنگگ در يک جاي تميز و نه چندان گران. دلم لک زده براي شن‌هاي داغ ساحل، براي آنکه دراز بکشم و به تن خسته‌ام بگويم نفس بکش بيچاره. دلم براي چيزهاي ساده‌اي لک زده که هيچ ربطي به کتاب و فيلم و موسيقي ندارد.

خوشبختانه معلم‌ها هميشه راه فرار دارند. کلاس شلوغ شده بود. حلقه ازدواجم را چند بار به تخته کوبيدم- اين يکي از معدود کارکردهاي يک حلقه  ازدواج است- و گفتم بچه‌ها عقبيم، خيلي عقبيم. براي پايان دادن به سوال الهه هم رو به او کردم: "الهه مزه لذت به اينه که خودت کشفش کني. تا هفته ديگه فکر کن ببين لذت‌هاي اين شهر رو پيدا مي‌کني؟" با همان حالت تعجب چند دقيقه پيشش دوباره پرسيد: "واقعا هست؟!!" و من در کمال بي‌شرمي محکم گفتم: "تا دلت بخواد."

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 23 بهمن1387  |
 کي‌ مي‌تونه اتم رو نصف کنه؟

( اين نوشته رو لابه‌لاي دست‌نويس‌هاي قديمي پيدا کردم.)

سعي مي‌کنم براي دختر بچه‌هاي دوازده ساله‌اي که تازه دبستان رو پشت سر گذاشته‌اند از قوانين دنياي اعجاب آور "کوچکترين ها" بگم  اون‌هم با دست خالي؛ با کتابي که صفحاتش فقط به درد سبزي فروشها مي‌خوره و البته تصورات خالص بچه ها؛ ذهن هاي بازيگوش و روياپرداز که به هر شي بي بالي قدرت پرواز مي‌دن و مي‌تونند به چشم به هم زدني از پشت ميزهاي کوچکشون تا دورترين نقاط دنياي روياهاشون پرواز کنن. با اين حال به احترام نظام آموزش و پرورش کشور  و نويسندگان زبردستي که اولين فصل کتاب علوم راهنمايي رو با مفهوم پيچيده اتم آغاز کردن، دست به اين حماقت بزرگ مي‌زنم و سه جلسه يک ساعت و نيمه بچه‌ها رو به امپراتوري بزرگ و عجيب اتم ها مي برم و جلسه چهارم با دلهره قدم به کلاس مي‌گذارم.

- بچه‌ها دفترهاي تمرينتون روي ميز.

دفترها به سرعت ورق مي‌زنم، بعضي تميز، بعضي کثيف. مي‌رسم به دفتر يازدهم که خاليه. فقط اولين سوال بي‌جواب روي اولين خط آبي پيوسته لغزيده.

" آيا طبق نظر دالتون مي‌توان اتم را شکست؟ "

منتظر توضيح علت صفحه خالي مي‌شم. بدون اونکه حرفي بزنم به چشمهاي روشن بازيگوش مهسا نگاه مي‌کنم.

- خانوم وقت نکردم سوالا رو بنويسم.

سعي مي‌کنم تغييري توي قيافه‌م ندم.

- چرا؟

- آخه داشتم اتم هاي آب رو نصف مي‌کردم. مي‌خواستم براتون يه اتم نصفه بيارم.

از ديدن بقيه دفتر ها پشيمون مي‌شم و جلوي تخته سياه بر ميگردم.

- چطور مي‌خواستي يه نصفه اتم برام بياري؟

- آب رو ريختم توي سيني بعد با چاقو بريدمش.

- خوب موفق شدي؟

- بله خانوم فقط هر وقت چاقو رو برمي‌داشتم دو تيکه اتمم دوباره به هم مي‌چسبيد.

- بالاخره مي‌شه اتم رو نصف کرد؟

- بله، ببينيد اينجا مگه اتم نيست؟

وسط دفترش يک دايره کوچک قرمز مي‌کشه و کاغذش رو بالا مي بره.

- چرا هست.

کاغذ رو با دقت پاره مي‌کنه. دايره از وسط نصف مي شه.

- خوب الان اون اتمي که وسط بود نصف شد.

از اينکه چنين حماقت بزرگي مرتکب شدم و مسئوليت تدريس اين مطالب رو پذيرفتم پشيمون مي‌شم.

- بچه ها اتم ها نصف نمي شن.

يک نقطه با گچ روي تخته مي‌گذارم.

- ببينيد توي اين نقطه الان بيست و پنج ميليارد اتم هست.

شک دارم کسي متوجه حرفم شده باشه. از مهسا مي‌پرسم

- الان چقدر توي جيبت پول داري؟

يه برگه چروکيده پونصد تومني روي ميز مي‌گذاره.

- خوب بيست و پنج ميليارد يعني ده ميليون تا از اينها. مدرسه شما پونصد تا دانش آموز داره يعني ده ميليون‌ تا از اين مدرسه ها کنار هم.

صداي تعجب بچه ها بلند مي شه. احساس مي کنم تازه درکي از بيست و پنج ميليون پيدا کردن.

- مي‌بينيد، اتم ها خيلي ريز هستن اما ما آدم ها توان تصور کردن داريم. مي تونيم يه چيز خيلي خيلي کوچيک رو تو ذهنمون بزرگ کنيم و بعد هر بلايي دلمون مي خواد سرش بياريم؛ از وسط نصفش کنيم يا حتي با چاقو ببريمش... اما در واقع اتم ها کوچيکتر از اوني هستن که ما تصور مي کنيم.

تمام تلاشم رو مي‌کنم تا اونها بپذيرن که نمي‌تونيم اتم ها رو نصف کنيم، ببريم يا اينکه بشکنيم.

- پس بچه ها ما نمي‌توانيم اتم ها رو نصف کنيم. کي نفهميد؟

ظاهرا همه بچه ها فهميدن. نفس راحتي مي‌کشم. هر چند اگه جاي اون‌ها بودم حرف معلم برام قابل قبول نبود. پشت ميزم مي شينم و مهسا رو صدا مي‌کنم.

- خوب حرفاي منو فهميدي؟

- بله.

- خوبِ خوب؟

- بله.

- حالا تو جواب بده، ما مي‌تونيم اتم رو نصف کنيم يا يه تيکه ازش برداريم؟

- خانوم ما؟

- يعني چي ما؟ هرکسي، من، تو ، بقيه آدما. کسي مي‌تونه اتم رو بشکنه؟

سرش رو بالا مي‌گيره. دستهاش را به هم قفل مي‌کنه و با صدايي محکم مي گه:

- بله

از جام مي‌پرم. مغزم تير مي‌کشه. سعي مي‌کنم داد نزنم.

- چه جوري؟ تو چه جوري نصفش مي‌کني؟

- خانوم ما که نمي‌تونيم اما خارجي ها مي تونن.

احساس مي کنم آب سرد ريختن روم. به تنها چيزي که فکر نکرده بودم قدرت بي حد و حصر خارجي‌ها بود. با تعجب مي‌گم

- مگه اونا چه فرقي با ما دارن؟

انگار اين سوال رو بيشتر از خودم مي‌کنم تا اون. چه فرقي دارن؟ فرقي ندارن.. چرا فرق دارن.. بهتر از ما هستن.. نه بهتر نيستن شايد درست فکر مي‌کنن.. پس بهترن ديگه.. بله.. نخير.. شايد..

سوالها بي وقفه به ذهنم هجوم ميارن و مهسا با اطميناني که کوچکترين نشونه شکي درش نيست با دستهاي کوچک گره کرده و چشماي درخشان و بازيگوش حرفهاش رو دوباره تکرار مي کنه.

- نمي دونم خانوم، اونا هر کاري دلشون بخواد مي‌کنن. من مطمئنم مي‌تونن اتم رو نصف کنن.

مهر 82

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 1 بهمن1387  |
 نوشته ای از سر دلتنگی

 

تمام طول شب برف باريده بود. قنديل‌هاي بزرگ و کوچک بر شاخه‌هاي باريک و رقصان کوچه‌اي که با شيبي دلفريب پاي کلکچال مي‌رسيد مي‌درخشيدند. نور صبحگاهي بر کريستال‌هاي سفيد مي‌شکست و چنان فضاي تنگ کوچه را در بر مي‌گرفت که حتي دلت نمي‌خواست نفس بکشي مبادا زيبايي و سکوت مستي‌آور آن صبح زمستاني بشکند. پشت سرم پسري شانزده ساله کوله‌پشتي مدرسه‌اي را به دوش انداخته بود و آرام بالا مي‌آمد. نمي‌دانستم کي‌آمده، نمي‌دانستم از کجا پيدايش شده. چهره‌اش درهم و خاموش بود. خودخواهيم بيشتر از آن بود که بخواهم زيبايي صبحگاهي آن کوچه را با کسي قسمت کنم. قدم‌هايم را تند کردم و از او فاصله گرفتم، آنقدر که حس کنم نيست. آنقدر که حس کنم آنچه من مي بينم او نمي‌بيند. خورشيد آرام آرام بالا مي‌آمد و گرماي ملس مطبوعي هواي کوهستان را تلطيف مي‌کرد. پاي کوه براي بستن يخ‌شکن‌هايم ايستادم. سه‌شنبه بود و مي‌دانستم در آن هواي سرد زمستاني کمتر کسي به دعوت کوه پاسخ مي‌دهد. يخ‌شکن‌هايم را در آرامش بستم. جاي روپوشم اورکت آمريکايي يشمي پدرم را پوشيدم که بعد از بيست سال هنوز بوي انقلاب مي‌داد. جاي روسريم کلاه دستبافي سرم کشيدم و گذاشتم دو بافه موهايم فارغ از نگاه نگهبانان کوه، سوز دلچسب کوهستان را تجربه کنند. داشتم براي حرکت آماده مي‌شدم که پسرک را پشت سرم ديدم. براي لحظه‌اي نگاهمان با هم تلاقي کرد اما زود نگاهش را دزديد و بي‌توجه به من گوشه‌اي نشست. برايم عجيب بود که آن موقع سال پسري با کوله مدرسه‌اش پاي کوه ببينم. ذهنم پسرک راخيلي زود فراموش کرد و راه افتادم. از پاي کلکچال تا برج در آن برفي که هنوز پا نخورده بود دو ساعتي راه بود. بارم سبک بود و بي‌دغدغه بالا مي‌رفتم. ذهنم از همه چيز خالي بود. آنقدر سبک بودم که مي‌توانستم دستهايم را باز کنم و به هر جا که مي‌خواستم پر بکشم. نه صدايي، نه رد پاي انساني، نه ترس از بازخواستي، کوه از آن من بود. دنيا از آن من بود. گوشه اين دنياي بزرگ سودايي تنها پسرک بود که آرام هم‌گام با من و به فاصله سي ‌قدميم بالا مي‌آمد. گاهي که پيچي را مي‌گذراندم فرصت مي‌کردم از بالا نگاهش کنم، سرش پايين بود. کفش‌هاي کتاني و پاي شلوارش خيس شده بود. گاهي احساس مي‌کردم ايستاده و نفس‌نفس مي‌زند. به برج که رسيديم براي خودش کاسه‌اي آش گرفت و روبه‌رويم نشست. پنجره‌هاي پناهگاه بخار گرفته بود. به غير از دو سرباز که خودشان را کنار بخاري بزرگ پناهگاه گرم مي‌کردند هيچ‌کس نبود. يک ساعتي در سکوت سرم را به ديوار سنگي تکيه دادم و در روياي خودم غرق شدم.  رويايي بي‌آدم،‌ فضايي بي‌صدا از سنگ و آب و آسمان و لذتي بي‌بديل از يکي‌شدنم با آن همه زيبايي. به پايين که سرازير شدم مست بودم و شاد. فارغ از آن همه سياهي که از بالاي کوه زير پايم مي‌ديدم قدم زنان پايين مي‌آمدم و تنه درختان را نوازش مي‌کردم. به چشمه‌هاي کوچکي فکر مي‌کردم که بهار سر از دل خاک بيرون مي‌آوردند. به پرنده‌هاي کوچک خوشبختي مي‌انديشيدم که بهار باز مي‌آمدند و به کساني که شايد به وسوسه رد پاي من تا برج کالکچال بالا مي‌آمدند. در تمام اين مدت پسرک شانه به شانه‌ام مي‌آمد. پاي کوه کنار در آهني پارک ايستادم تا يخ شکن‌ها را باز کنم. دستم حس نداشت و گره زير توده‌اي برف يخ‌زده گم شده بود. کوله‌ام را زمين گذاشتم و زانو زدم که پسرک روبه‌رويم ايستاد و بي‌مقدمه گفت: دانشجويي؟ بي‌آنکه سرم را بلند کنم گفتم: آره، ترم آخرم. پسر سرش را تکان داد. گفتم: تو مگه مدرسه نداري اومدي کوه؟ پسر دوباره سرش را تکان داد: چرا. گره را باز کردم و از جايم بلند شدم: پس اينجا چکار مي‌کني؟ موهايم را زير مقنعه دانشگاه پنهان کردم و جاي اورکت لباس شهري پوشيدم.

-‌ دنبال تو اومدم.

کلاه در دستم ماند. فکر مي‌کنم آن لحظه لبخند تمسخر آميز مضحکي زدم: دنبال من اومدي چي بشه بچه جون؟

پسرک زيپ کاپشنش را بالا کشيد و کوله را روي شانه‌اش جابه‌جا کرد: هيچي. همينطوري. از راه رفتنت خوشم اومد. داشتم مي‌رفتم مدرسه. همين وسطاي کوچه‌ست.

عصباني شده بودم. احساس مي‌کردم به حريم خلوتم تجاوز شده. احساس مي‌کردم تمام زيبايي آن روزم خراب شده. سرش داد کشيدم و گفتم يک احمق تمام عيار است که يک روزش را دنبال دختري تا بالاي کوه آمده. گفتم بهتر است برود دنبال هم‌سن و سال‌هاي خودش شايد چيزي هم گيرش بيايد. گفتم از الان که اينطور است معلوم است بزرگ بشود چه مي‌شود. در تمام مدتي که حرف مي‌زدم خيره نگاهم کرد. کوله‌ام را که برداشتم شانه‌هايش را بالا انداخت و بي‌آنکه آن همه داد و بيداد من ناراحتش کرده باشد گفت: من قصد بدي نداشتم. فقط خيلي قشنگ راه مي‌رفتي.

امروز فکر مي‌کردم ذره ذره وجودم تشنه زيبايي‌ست. زيبايي موهاي بلوطي زني که در باد تکان بخورد. زيبايي گردن کشيده‌اي که اندوهگين روي ليواني چاي داغ خم شده باشد. زيبايي نگاه تشنه مردي در آستانه پنجاه سالگي که عشق را جوري ديگر مي‌فهمد. بي‌آنکه قصد تجاوز به حريم کسي را داشته باشم دلم مي‌خواست مي‌توانستم گوشه‌اي از اين شهر در سکوت کافه‌اي بنشينم و خود را به دست سرمستي راه‌رفتن خرامان زني يا زيبايي لب‌هاي پسري بسپارم. شهر بدي‌ست. جايي براي سرمستي ندارد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 24 آذر1387  |
 یه سوال بپرسم؟

 

در کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که هر نوشته توسط راي عمومي درجه‌اي بين يک تا پنج دريافت مي‌کنه. پنج مختص به يک کار عاليه که قراره فقط يک بار در سال نصيب کسي بشه. بنابراين در مورد اکثر کارها درجه پنج خيلي زود از دور خارج مي‌شه. درجه دادن هم براي خودش آدابي داره. پس از خونده شدن متن، بچه‌ها در مورد نقاط ضعف و قوت نوشته حرف مي‌زنن. بعد، از چند نفر از بچه‌ها مي‌خوام تا با ذکر دليل درجه پيشنهادي‌شون رو اعلام کنن. نويسنده انتهاي کار هميشه فرصت دفاع از نوشته‌ش رو داره. به اين ترتيب ما تمرين گوش دادن، انتقاد کردن، انتقاد شنيدن و مهم‌تر از همه تحليل کردن مي‌کنيم. امسال يک معيار مهم هم به معيارهاي سنجش يک نوشته خوب اضافه کردم؛ نوشته‌هاي خوب اغلب حرفي براي گفتن دارن. نقدي، ايده‌اي، عقيده‌اي يا نگاهي ذهن نويسنده رو اشغال کرده که نويسنده دست به نوشتن مي‌زنه. معيار "حرفي براي گفتن" خيلي زودتر از زماني که پيش‌بيني مي‌کردم جاي خودش رو بين بچه‌ها باز کرد.

معمولا بعد از خونده شدن چهار-پنج نوشته هيجان کلاس رو مي‌گيره و هر کسي فرياد مي‌زنه شايد بتونه نوبت خوندن نوشته‌ش رو بگيره. آخر زنگ بود که مهسا دستش رو بالا برد و ميون سر و صداي بقيه فرياد کشيد: "خانوم من بخونم، من بخونم." قبل از اينکه فرصت کنم جوابي بدم مهسا هيکل گرد و گوشتي‌ش رو از ميون صندلي‌ها و جفت‌پا گرفتن و مقنعه کشيدن بچه ها جلو کشيد و کنار ميز من ايستاد. قرار بود بچه‌ها راجع به سوپرمارکت محله‌شون بنويسن. نوشته مهسا نوشته ساده کوتاهي بود؛ مجموعه سه گفتگوي کوتاه بين مهسا خانوم با آقا خسرو سوپر مارکتي، علي‌آقا ميوه‌فروش و آقا محسن قصاب. مهسا خانوم که عجله داره وارد سوپر مارکت مي‌شه و مي‌گه: آقا خسرو بي‌زحمت سه تاکنسرو ذرت، چهار تا کنسرو نخود فرنگي، سه تا بسته ميگو، چهار تا کرانچيپس، پنج تا اسمارتيس، دو تا پاستيل، هفت تا شيرين عسل نارگيلي، ده تا نستله، دو تا نون تست جوي آفتابگردون، دو تا بستني کاله بذارين پشت ماشين. مهسا خانوم مغازه آقا محسن هم که مي‌ره معطل نمي‌کنه: آقا محسن عجله دارم، دو کيلو ماهيچه گوساله، ده تا مرغ پاک کرده، هفت کيلو شنيتسل، پنج کيلو چنجه زعفروني، دو تا زبون، هفت تا تيکه استيکي کلفت بذارين پشت ماشينم! نوشته مهسا که تموم شد اولين دست بالا رفت: خانوم هيچي واسه گفتن نداشت. خوب همه همينجوري خريد مي‌کنن. گفتم: مطمئنين همه همين‌جوري خريد مي‌کنن. مثلا اون خانومي که خودش خونه غذا درست مي‌کنه قاعدتا جاي کنسرو و شکلات، روغن و رب‌گوجه و ماکاروني مي‌خره و جاي کباب چنجه و جوجه بيشتر راسته گوسفندي و رون گوساله مي‌گيره. بچه‌ها حرفم رو تائيد کردن. از اون‌جايي که در مدرسه نبايد به روح شاد بچه‌ها خللي وارد بشه خيلي با احتياط اضافه کردم که در‌ضمن آدم‌ها همه انقدر پولدار نيستن که بتونن هفت کيلو جوجه و چند کيلو چنجه رو يه جا بخرن. فوقش دو تا مرغ و دو کيلو گوشت گوساله مي‌خرن. خواستم بحث رو جمع کنم که طرلان با تعجب گفت: "پس شنيسل کي مي‌خوردن؟" شيوا مهلت جواب دادن نداد: "حالا چرا يه جا نمي‌خرن. راحت‌تره که؟" خواستم قضيه رو زيرسبيلي رد کنم که پريسا گفت: "حتما زنگ مي‌زنن واسه‌شون ميارن. مي‌دوني چقدر باره؟" ديگه نمي‌شد گذشت. خيلي خلاصه توضيح دادم که قشر متوسط چطور زندگي مي‌کنه. چي‌نمي‌خوره، کجا و چطور خريد مي‌کنه، چي مي‌پوشه. سعي کردم يه مدل کلاس بالا‌تر زندگي خودم رو براشون بگم که احساساتشون هم جريحه‌دار نشه. زنگ خورد و من کلاس رو با عجله ترک کردم تا به مدرسه بعدي برسم. داشتم  پله‌ها رو دو تا يکي سمت در خروجي مي‌رفتم که سوگل دويد جلو: "خانوم ببخشيد من يه سوال بپرسم؟" گفتم: "بپرس" گفت: "ناراحت نمي‌شين؟" گفتم: "نه" گفت: "شما روشنفکرين؟" يه جوري اين حرف رو زد انگار من اهل يه فرقه عجيب و غريبم. اين‌بار من بودم که بهت‌زده نگاهش مي‌کردم. گفتم: "يعني چي روشنفکرم؟" گفت: "آخه بابام مي‌گه هر کي از آدم فقيرها حرف بزنه روشنفکره."

مثل اين بود که از بالاي يه برج افتاده باشم پايين. احساس عجيبي داشتم. احساس مواجه شدن با عمق يه فاجعه يا يه گناه. انگار تازه يکي روشنم کرده بود که بدبخت تو هم فقيري، هم روشنفکر، مي‌فهمي؟ سوگل با چشمهاي ريزش زل زده بود به دهن من. لبخندي زدم و گوشش رو يواش کشيدم و گفتم: "نمي‌دونم. تا به حال کسي بهم از اين حرفا نزده بود. راجع بهش فکر مي‌کنم." موندم هفته ديگه جواب سوگل رو چي‌بدم.  

 * موضوع آگاهی عمومی رو در پست بعد ادامه می دم. همچنان سوال های خودم بی جوابه.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 10 آذر1387  |
 آخرین گزینه-اولین گزینه

اينکه موضوع جنگ را براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کردم دو دليل مهم داشت. اول اينکه مي‌خواستم بچه‌ها داستان‌نويسي بر پايه اطلاعات تاريخي را ياد بگيرند و ببينند نويسنده فقط قرار نيست کنج اتاقش بنشيند، سيگار بکشد، روابط چند وجهي فضايي داشته باشد، جوگير شود و در نهايت چيزي بنويسد. نويسنده در بسياري از موارد بايد تاريخ و مردمش را خيلي خوب بشناسد. دوم اينکه در اين چند سال کمتر پيش آمد حرفي از جنگ زده شود و من هراس و نگراني را در نگاه بچه‌ها ببينم. اگر جنگ تا يک دهه قبل براي نوجوان‌ها هيجان‌انگيز و پرماجرا بود حالا نقطه قوت ديگري هم پيدا کرده، به لطف شبکه‌هاي ماهواره‌اي و به خصوص صداي آمريکا تازگي‌ها جنگ نه تنها با خودش آزادي و دمکراسي مي‌آورد، بلکه تنها راه حل مشکلات هم هست!! من که هنوز بعضي شبها با کابوس حمله عراقي‌ها بيدار مي‌شود و هيچ‌وقت يادم نمي‌رود که روي ديوارهاي ترکش‌خورده خرمشهر عراقي‌ها جابه‌جا نوشته بودند " جِعنا لِنبقاء (آمده‌ايم که بمانيم)" نمي‌توانم با تمايل اين جنگ‌‌طلب‌هاي کوچک امروز کنار بيايم که بابت هر چيز کوچکي بغض بزرگي دارند. هميشه معترضند بي‌آنکه بدانند دقيقا به چه چيز معترضند و براي حل مشکلاتشان به راحتي گزينه جنگ را انتخاب مي‌کنند. در طول يک ماه دو داستان و يک فيلم از جنگ مرور کرديم. کمي در مورد حاشيه جنگ و اثرات جنگ حرف زديم و بعد قرار شد بچه‌ها سراغ خانواده‌هايشان بروند. خاطراتشان را از جنگ بشنوند و در نهايت داستاني بر پايه خاطره‌ها بنويسند. از آنجا که فکر مي‌کردم بچه‌ها لابه‌لاي يک عالم خاطره دست و پايشان را گم کنند تاکيد کردم که به يکي دو خاطره بسنده کنند و سعي کنند به جاي درگير شدن در ماجراهاي طولاني حاشيه‌هاي همان يک ماجراي منتخب را خوب ببينند. مثلا سراغ آلبوم عکس‌هاي آن دوره بروند و ببينند مردم چه مي‌پوشيدند يا خانه‌ها و خيابان‌ها چه شکلي داشت. تمام طول هفته نگران بودم زياده‌روي کرده‌باشم و شادي دوران نوجواني را با تصوير جنگ و ابعاد آن خراب کرده باشم اما نتيجه شگفت انگيز بود. بخش عمده‌اي از بچه‌ها نتوانسته بودند سکوت پدر و مادرها بشکنند. هديه نوشته بود: " از روز يکشنبه شروع به زنگ زدن به خاله و دايي و اقوام دور و نزديک کردم و از همه خواستم تا خاطره‌اي از جنگ برايم تعريف کنند. بلافاصله همه عصباني مي شدند و توي ذوقم مي‌زدن که بعد از اين همه مدت زنگ زدم تا اون روزهاي سخت و عذاب‌آور را به يادشان بياورم. بعد هم با لحن بدي عذرخواهي مي‌کردند و مي‌گفتند: عزيزم اونقدر اون روزها سخت بود که ما سعي کريم همه خاطره‌هاش رو از يادببريم." اما تصور آنهايي هم که چيزي از جنگ نوشته بودند جالب بود. سِويم نوشته بود: "مادرم درست سه سال بود که پدرم را نديده بود. من آن زمان شش ساله بودم. مادرم بيست و چهارساعته موبايلش را نگاه مي‌کرد به اميد اينکه پدر جواب sms‌هاي او را داده باشد.  هميشه برايم سوال بود که آيا پدر انقدر وقت داشت که جواب sms هايي مانند زندگي گل يا پوچ است، با تو گل بي تو پوچ است را بدهد؟" مائده نوشته بود: "همه سر سفره بوديم که آژير خطر را کشيدن .. هر کسي چيزي از سر سفره برداشت و بابا هميشه هندوانه برمي‌داشت. رفتيم توي زيرزمين. جا کم بود و ما هم شش نفر بوديم و مجبور بوديم خودمان را يه طوري بچپانيم. داداش از همه چاق‌تر بود و جاي بيشتري مي‌گرفت. ما مشغول درست کردن جاهامان بوديم که ناگهان صداي ترکيدن يک خانه کل محل را گرفت. بابا کمي جابه جا شد و براي بار سوم هندوانه‌اش را هورت کشيد. از آن هورت کشيدن‌ها که کل هيکل آدم خيس مي‌شود و گفت: بالام نه بتر شاگل دا دي. معلوم ديير هانچي او يازيچ الدي؟‌ (چه صداي وحشتناکي، معلوم نيست کدوم خانه و خانواده‌اي  بيچاره شد؟) البته من از حرف‌هايش چيزي سر در نياوردم آخر دهنش پر بود."!!

اينکه نوجوان‌هاي سيزده، چهارده‌ساله تصويري از جنگ نداشته باشند چيز عجيبي نيست. اما عجيب اينست که نوجوانان کشوري تصويرشان از جنگ مخدوش است که هشت‌سال جنگ نه چندان دور را پشت سر گذاشته اند و اغلب به قضاوت گفت‌وگو‌هاي پراکنده‌شان پاي حرف‌هاي کساني مي‌نشينند که دعوت به جنگ مي‌کنند و هيچ نمي‌فهمم چطور مادر و پدري که حاضر نيست جنگ را به ياد بياورد پاي ماهواره مي‌نشيند. دختر و پسر نوجوانش را هم مي‌نشاند و شايد خيلي از اوقات سرش را به علامت تاييد جنگ تکان مي‌دهد. شايد لازم است گاهي از جنگي که گذشت، همانطور که بود، همانطور خشن و ويران‌کننده براي نسل بعد حرف بزنيم تا به هر بهانه کوچکي راه‌حل جنگ را به ميان نکشند.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 14 آبان1387  |
 قدرت ترسناک است

 

حتي نا نداشتم پله‌ها رو پائين بيام. هيچ فکر نمي‌کردم گردوندن شش کلاس نوشتار خلاق تا اين حد سخت باشه. شش کلاسي که هيچ شباهتي با هم ندارن. يه کلاس دنياي سوفي مي‌خونه. يه کلاس فيلم‌هاي مخملباف رو مي‌پسنده. يه کلاس ديوونه فيلم‌ فارسي‌هاي روي پرده سينماست. يکي اصلا تو باغ هيچکدوم نيست، هنوز تو دوره عروسک بازيهاش گير کرده. به فاصله يک ساعت و نيم بايد معيار سنجشم رو عوض کنم. سطح درخواستم از کلاس رو عوض کنم. هدفم رو عوض کنم. خودم رو عوض کنم. پله‌ها رو سلانه سلانه پايين ميومدم که تلفنم زنگ زد. مشاور مدرسه دومي که آخر هفته‌هام رو اونجا مي‌گذرونم پشت خط بود. مي‌خواست بدونه مي‌تونم يه دوره کلاس تفکر خلاق براي راهنمايي‌ها بگذارم يا نه. مطمئن بودم که وقت ندارم. توانش رو هم نداشتم. مي‌خواستم داستان جديدم رو شروع کنم و لازم به گفتن نيست که براي يه داستان بايد به اندازه يه بچه تازه از راه رسيده وقت گذاشت. مي‌خواستم بگم نه که خانوم الف به راحتي و با چند جمله کم خرج بادم کرد. انقدر که نزديک بود بخورم به سقف. قبل از اونکه بفهمم چه بلايي سرم اومده بادي به غبغب انداختم و گفتم: حتما، چرا که نه. قرار شد بعد از کلاس آخر سري به مدرسه دوم بزنم و مدير راهنمايي رو ببينم. عذاب وجدان و خود درگيري به دقيقه نکشيد که شروع شد. تمام مدت کلاس آخر به خودم بد و بيراه گفتم و آخر سر تصميم گرفتم رايم رو عوض کنم. به خودم گفتم ديوونه تو که هنوز هيچ قراردادي رو امضا نکردي. تازه شرايط کار رو هم نمي‌دوني. هيچ معلوم نيست فضايي که تو احتياج داري رو بتونن در اختيارت بگذارن. تازه حق‌التدريس هم هست. از اين مدرسه تا اون مدرسه خودم رو آماده کردم تا شرايط غيرقابل پذيرشي تحويل مدير بدم. حق‌التدريس بالا، يه اتاق بزرگ مخصوص کلاس تفکر خلاق، ظرفيت حداکثر چهارده نفر. به تعداد هر سه نفر يه ميز کار ثابت. امکان پخش موسيقي و رقص. از ماشين که پياده شدم تقريبا مطمئن بودم با مدير جديد توافق نخواهم کرد. يه برگ برنده هم دستم بود. مدير رو نمي‌شناختم و مجبور نبودم گرفتار رودربايستي‌هاي معمول بشم.

مشاور دبيرستان جلوي در اتاق مدير راهنمايي منتظرم بود. قبل از اونکه فرصت کنم حرفي بزنم در را باز کرد، سلامي داد و به يک ضرب من رو داخل اتاق هل داد: اينم خانم چپ‌کوک که قولش رو داده بودم. خواستم چيزي بگم که در به صداي وحشتناکي بسته شد. اتاق به اندازه يه ميز تحرير يه نفره، يه کتابخونه به عرض پنجاه سانتي‌متر و يه تک‌صندلي جا داشت. منتظر دعوت مدير نشدم. هنوز نفس نفس مي‌زدم و اين براي برنامه‌اي که من چيده بودم اصلا شروع خوبي نبود. بدون اينکه به مدير نگاه کنم روي تک صندلي روبه‌روي ميزش نشستم و نفس عميقي کشيدم که مدير گفت: من شما رو مي‌شناسم؟ عينک دوربيبنش رو تا نوک دماغش پايين آورده بود. با اينکه پنجاه سالي رو پشت سر گذاشته بود کوچکترين خطي که نشان شادي يا غم باشه در صورتش ديده نمي‌شد. بلافاصله سرم رو به علامت منفي تکون دادم و با لبخندي که سعي مي‌کردم خيلي مهربانانه نباشه گفتم: نه. مدير بلافاصله شروع به شرح شرايط کلاسش کرد. اينکه کلاس‌ها سال پيش توسط خانومي که به کانادا مهاجرت کرده تشکيل مي‌شده و بچه‌ها کلاس رو خيلي دوست داشتن و قراره امسال هم به مدت دو ماه به عنوان کلاس‌هاي آزاد بعد از ساعت مدرسه برگزار بشه. تعداد شرکت کننده‌هاي کلاس معلوم نيست و ممکنه از ده نفر تا سي نفر متغير باشه. محدوديت جا وجود داره چون ظرفيت کلاس‌ها بيشتر از بيست نفر نيست و من بايد بتونم يه کاري کنم که ... من در تمام اين مدت ساکت نشسته بودم و مثل اينکه روح ديده باشم به مدير نگاه مي‌کردم و فکر مي‌کردم اگه در يکي از اين لحظه‌هاي کذايي يادش بياد که من همون دختري هستم که هجده سال پيش سبب شد غش کنه و سه روز تمام تلاش کنه گناه من رو ثابت کنه و دست آخر هم ناموفق مجبور بشه عقب بکشه چه حالي بهش دست مي‌ده.

مدرسه ما يکي از بيمارستان‌هاي تازه‌سازي بود که اول انقلاب مدرسه شده بود. نيمي از مدرسه راهنمايي بود و نيم ديگه دبيرستان. پلکان پشت بوم از راهنمايي راه داشت و دبيرستاني‌ها براي رسيدن به پشت‌بوم مجبور بودن نردبون چوبي لقي رو زير دريچه بالاي پاگرد طبقه آخر بگذارن. يکي از روزهاي سر زمستون بود. برف از قوزک پا به راحتي بالا مي‌رفت. با دو تا بچه‌ها تصميم گرفتيم خوراکي‌هامون رو روي برف‌هاي پا نخورده بالاپشت‌بوم بخوريم. به بهانه برداشتن گچ تا طبقه سوم بالا رفتيم و خودمون رو به پشت بوم رسونديم. يه ربع زنگ تفريح که تموم شد سرخوش از قانون‌شکني‌مون دريچه رو باز کرديم تا از پله‌ها پايين بيايم اما از نردبون خبري نبود. بابايي مدرسه که دست بر قضا بابايي همين مدرسه جديد هم هست نردبون رو جابه‌جا کرده بود. چاره‌اي جز اين نداشتيم که يکي بپره و نردبون رو پاي دريچه بگذاره. من از همه سبک‌تر بودم. قرعه به نام من خورد و پريدم اما درست همون لحظه خانوم مدير فعلي که هجده سال پيش ناظم بود سر راه‌پله پيداش مي‌شه و طبيعيه که از افتادن يه حجم سياه پنجاه کيلويي پشمالو از دريچه بالاپشت‌بوم غش کنه. ضرب‌المثل‌هاي ايراني رو بايد با طلا نوشت و به ديوار کوبيد. مي‌دونستم ديوار حاشا بلنده. خانم مدير به هوش که اومد من با چند تا دونه گچ بالا سرش ايستاده بودم و براش تعريف مي‌کردم که وقتي از پله‌ها بالا اومدم اون رو غش کرده روي پله‌ها ديدم. فقط همين. با تمام اين احوال هر بار که چشمم تو چشم ناظم وقت ميفتاد نفسم بند ميومد. چشماش چنان خشمي داشت که از نظر من هر دانش‌آموز بخت‌برگشته‌اي رو سنگ مي‌کرد. اون سال رو با ترس و لرز پشت سر گذاشتم و سال بعد دو تا پام رو توي يه کفش کردم که مدرسه به درد شاگرد درس‌خوني چون من نمي‌خوره.

صداي خانم مدير هيچ فرقي نکرده بود. عين هجده سال پيش کوچکترين نشانه لذت درش به چشم نمي‌خورد. دستاش همون دست‌هايي بود که من رو تهديد مي‌کرد. چشماش هنوز همون برق کشنده رو داشت. صداش همون تحکم رو داشت. همون تحکمي که حتي بعد از تبرئه شدنم کابوس هر شبم مي‌شد. فقط مقنعه‌اش چونه نداشت و کوتاه‌تر شده بود. تا آخر صحبت‌هاي مدير مثل يه احمق سرم رو با تمام توان تکون دادم و آخر سر بي هيچ قيد و شرطي پذيرفتم کلاس‌ها رو برگزار کنم. هيچ صحبتي از حق‌التدريس هم نکردم. مي‌خواستم در اسرع وقت خودم رو از زير اون نگاه کشنده خلاص کنم. به محض توافقمون از جام بلند شدم و با يه قدم خودم رو به در رسوندم، جلوي در  بدون اينکه به خانم مدير نگاه کنم گفتم بهتره کلاس رو تو سالن ناهارخوري برگزار کنيم تا جاي بيشتري باشه مدير بلافاصله موافقت کرد. من نفس راحتي کشيدم و در رو آروم بستم. اينجوري مجبور نبودم هر هفته از جلوي اتاقش رد بشم.

 

  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 7 آبان1387  |
 ماجرای کتاب خانم جزایری دوما در مدرسه ما

 

کتاب عطر سنبل، عطر کاج يکي از کتاب‌هايي بود که من براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کرده بودم. از اونجا که کتاب کم حجم نبود تو کلاس به خوندن يکي از داستان‌ها اکتفا کرديم و مطالعه باقي کتاب به بچه‌ها محول شد. من براي اینکه مطمئن بشم بچه‌ها کتاب رو کامل مي‌خونن از مدرسه خواستم کتاب رو خودش خریداری کنه و در اختیار بچه ها قرار بده تا جای بهانه برای کسی باقی نمونه. سر کلاس هم چند بار تذکر دادم که يکي از سوالات امتحان آخر ترم قطعا از کتاب جزايري دوما انتخاب خواهد شد. فرآيند خريد کتاب کمي طول کشيد و بعضي از بچه‌ها خودشون کتاب رو خريدن و لاجرم تعدادي از کتاب‌ها روي ميز دفتردار مدرسه باد کرد.

از جريان خريد کتاب مدتي گذشت. ناظم هر بار چشمش به من میفتاد غر و لندش شروع می­شد که نمی­دونه با کتاب­های باقیمونده چه کنه. من هم که راه حلي به ذهنم نمي­رسيد هر بار شونه‌هام رو بالا مي­نداختم و بحث رو عوض مي‌کردم. روز امتحان طبق معمول پله‌ها رو دو تا يکي بالا مي‌رفتم تا به موقع سر جلسه امتحان حاضر بشم که خانم الف، دفتردار مدرسه جلوم رو گرفت. برگه‌هاي امتحاني من دستش بود و همانطور که به سوال مربوط به کتاب عطر سنبل، عطر کاج اشاره مي‌کرد گفت: "خانم چپ‌کوک عجب سوال جالب دادین. منم کتاب رو خوندم. يعني راستش رو ميز بود، حوصله‌م هم سر رفته بود، برداشتم کتاب رو ورق زدم. ديدم اِ اين خانوم فيروزه آبادانيه. آخه ما هم آباداني هستيم. ديگه کتاب رو تا آخرش خوندم. چقدرم خنده‌دار بود."

با خانم الف تا سالن امتحان رفتيم. خانم الف گاهي روي برگه‌هاي بچه‌ها خم مي‌شد و جواب سوال مربوط به شخصيت فيروزه رو مي‌خوند. يکي از بندهاي سوال اين بود که با توجه به داستان‌هاي مجموعه بچه‌ها تصويري از فيزيک ظاهری و روحيه شخصيت فيروزه ارائه کنن. بعد از امتحان همونطور که برگه کلاس­های مختلف رو دسته­بندی می­کردم از خانم الف پرسیدم: "شما زیاد کتاب می خونین؟" خانم الف همونطور که یکی از برگه ها رو ورق می زد گفت: "نه خیلی. ولی این یکی خیلی بامزه بود. این نوشته­های فیروزه خانم هم واسه ما ماجرا شده. مامان و بابای من پدر و مادر این خانم جزایری رو می­شناختن. دیگه وقتی موضوع کتاب رو براشون گفتم جفتی نشستن خوندنش. مامانم گیر داده بود که این فیروزه خیلی دروغگوه. باباش خیلی­م خوب انگلیسی حرف می­زده. بابامم گیر داده بود به مامانم که تو که انگلیسی بلد نیستی. اون بابا یه چیزی بلغور می­کرده  تو هم فکر می کردی انگلیسیه."

يک ماه پيش که براي رسيدگي به تنها برگه اعتراضي يکي از شاگردام به مدرسه رفتم مشاور برنامه‌ريز دبيرستان، خانم ب، روي پله‌ها ايستاده بود. کمي خوش و بش کرديم و از گروني و گرما و صف‌هاي طولاني بنزين حرف زديم. خواستم خداحافظي کنم که خانم ب گفت: "راستي خانم چپ‌کوک من اين کتاب عطر سنبل رو خوندم. چقدر جالب راجع به فرهنگ ما نوشته. نمي‌شه يه چند تا کتاب اينجوري معرفي کنيد که هم داستان باشه هم به شناخت فرهنگ خودمون کمک کنه. فکر کردم اصلا يه درسي بذاريم براي بچه‌ها، از اين چيزها ياد بگيرن يه کم خودشون رو بشناسن."

راستش باورم نمي‌شد تلنبار شدن چند تا کتاب روي ميز ناظم، معلم‌ها رو هم درگير کتاب کنه. به خانم ب قول دادم سري به کتاب‌فروشي‌ها بزنم و ببينم آيا کتابي که به شکل داستاني باشه و حرفي از خودمون بزنه که کمي شعورمون  رو بالا ببره! پيدا مي‌شه يا نه.

قضيه رو پاک فراموش کرده بودم تا ديروز که ناظم مدرسه زنگ زد. گفت مدرسه می­خواد برای سال آینده یه کم روی کتاب­خونی کارکنه تا بچه­ها بیشتر به کتاب خوندن علاقه­مند بشن. از من خواست خودم رو برای یه برنامه دو ساعته توی آبان آماده کنم تا برای بچه­ها در مورد کتاب خوندن حرف بزنم. البته نه اونجوری که تلویزیون توی برنامه کودک حرف می­زنه و یه مشت جمله کلیشه­ای که مادربزرگ منم حفظه غرغره می­کنه. همونطور که ناظم حرف می­زد روی تقویم سال بعد تحصیلی برنامه کتابخونی رو علامت زدم. خواستم خداحافظی کنم که ناظم گفت: "راستی خانم چپ­کوک یه چیزی بپرسم. این دختر خواهر من کتاب عطر سنبل رو خونده، خوشش اومده. واسه تولدش بردم. دو هفته ست بهش قول دادم بپرسم کتاب این مدلی بازم هست یا نه. ولی انقده گرفتارم هی یادم می ره بهتون زنگ بزنم."

به ناظم مدرسه قول دادم سری به کتاب فروشی­ها بزنم و ببینم آیا کتابی پیدا می­شه که مثل کتاب عطر سنبل جذاب باشه و حرفی در مورد خودمون بزنه و شخصیت­هاش اسمهای عجیب و غریب نداشته باشن و از جنس خودمون باشن. از جنس چپ کوک یا از جنس خانم ناظم و دفتردار و مشاور مدرسه. 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 15 مرداد1387  |
 هر آن کس که دندان دهد، نان دهد

 

-‌مامان خانوم بالاخره اف‌اف درسته يا آيفون؟

زن جوون سي و دو سه ساله‌اي که با شکم برامده جلوي من ايستاده بود کيف پول چرمي زرشکي رو دست به دست کرد و به لبه پنجره کوچيک نون‌وايي تکيه داد: "ناديا ولم کن. يه دفه بهت گفتم فرقي نمي‌کنه. چرا گير مي‌دي؟ بعضيا مي‌گن آيفون، بعضيا مي‌گن اف‌اف." دختر موهاي لخت قهوه‌اي جلوي سرش رو با يه کش عروسک‌دار صورتي بسته بود. شلوار کتوني سه‌ربع قهوه‌اي و يه جفت دمپايي‌ آبي آسموني به پا داشت. عينکم رو برداشتم و به دختر لبخند زدم. مثل مادرش دندون پيش سمت راست رو نداشت و موقع حرف زدن زبونش تو فضاي خالي دندون گير مي‌کرد.

-پس واسه چي ما مي‌گيم آيفون؟ خوب ما هم بگيم اف‌اف.

مادر نگاهي به من انداخت و در حاليکه دستش را به کمرش مي‌زد گفت: "ناديا خانوم، من کيسه ماست و شير رو به تو سپردم. کوشش پس؟" ناديا نگاهي به دور و برش انداخت و در حاليکه سعي مي‌کرد قيافه مضطربي به خودش بگيره آروم ضربه‌اي پشت دستش زد: "واي خاک تو سرم گمش کردم مامان." عشوه‌هاي نپخته ناديا چنان شيرين بود که من و سه نفر پشت سري‌م رو حسابي به بازي گرفته بود. من دنبال کيسه شير نگاهي به اطراف انداختم. مردي که نفر چهارم بود اشاره‌اي به ناديا کرد: "خانوم کوچولو بيا کيسه شيرت اينجاست." ناديا به دو از صف خارج شد. زن گوشه ناخن لاک‌زده‌‌ش رو با دندون گرفت و رو به من چرخيد: "اين بچه‌هاي امروز همه بالاي ليسانسن به خدا. شانس آوردم اين بچه من يه ذره خنگه، وگرنه چه جوري مي‌خواستم جمعش کنم." من خنده زورکي کردم و انگار وظيفه خودم ديدم در غياب بچه از هوش و ذکاوتش حمايت کنم گفتم: "خيلي دختر بامزه‌ايه. من تا حالا نديده بودم بچه‌اي به کلمه گير بده." خواستم بيشتر دفاع کنم و بگم که دقت ناديا قابل ستايشه که زن جوون پيش‌دستي کرد: "الان رفتيم خونه يکي از دوستاش، زنگ زدن. مامان دوستش گفت اف‌اف رو بردار. اينم تا حالا اف‌اف نشنيده بوده. همه ما مي‌گيم آيفون. حالا گير داده که چرا اونا مي‌گن اف‌اف." تو ذهنم دنبال کلمه‌هاي ديگه اف‌اف مي‌گشتم که زن گفت: "تو بچه داري؟" سرم رو به علامت منفي تکون دادم. بلافاصله دوباره پرسيد: "شوهر کردي؟" گفتم: "آره. پنج ساله." ناديا با کيسه شير و ماست برگشت. معلوم بود که براش بيش از حد سنگينه. کيسه رو يه وري کنار پاي زن گذاشت. خواستم با ناديا حرف بزنم که مادرش اجازه نداد: "چند سالته؟" همونطور که بازيگوشي ناديا رو دنبال مي‌کردم گفتم: "سي و دو."

-‌شوهرت چي؟

-‌هم‌سنيم.

زن سرش رو تکون داد: "همون پس بچه نداري. هنوز دهن شوهرت بوي شير مي‌ده. مي‌گه بچه نمي‌خواد؛ نه؟"

تازه حرفاش برام جالب شد. رو از ناديا گرفتم و برگشتم طرف زن: "نه، نمي‌خواد." زن زبونش رو جاي دندون افتاده‌ش گذاشت: "اين اولي عذاب بود. دومي عذاب اليم. همين‌طور دندونام داره مي‌شکنه. اين يکي رو کشيدم. نمي‌شه عصب‌کشي کني الان. دو تا از عقبيا هم شکسته." و دهنش رو تا اونجا که مي‌شد باز کرد تا من راحت توش رو ببينم. وضعيت دندوناش فاجعه بود. خودم رو کمي عقب کشيدم و گفتم: "اوه‌، اوه. اين‌طوري که خيلي سخته." زن انگشت اشاره‌‌ش رو روي گونه چپش فشار داد: "اين کرسي آخري هم فکر کنم پوستم رو بکنه. افتاده به گزگز کردن." مي‌خواستم ازش بپرسم زن ناحسابي، دومي رو واسه چي آوردي که زن اجازه نداد. خودش رو کمي جلو کشيد و شونه به شونه‌م ايستاد: "اما از من به تو نصيحت، اون يه دونه توله رو بيار و خلاص. الان مي‌گه نمي‌خوام سي و پنج رو که رد کنه و عاقل بشه، مي‌ميره واسه اينکه يکي بهش بگه: بابا، بابا." و لب‌هاش رو با نفرت کج و کوله کرد. شاطر روي ميز جلوي پنجره زد: "خانوم چند تا؟" زن دو تا دويستي روي سکو گذاشت: "دو تا خشخاشي، دو تا ساده." خواستم منم پولم رو روي سکو بذارم که زن برگشت طرفم و راهم رو بست.

-‌نمي‌تونم خشخاشي بخورم. بوش که بهم مي‌خوره حالم بد مي‌شه. مي‌گن بربري قراره بشه دويست تومن. ديگه من نمي‌دونم چه کوفتي بايد بخوريم.

ناديا کيفش رو باز کرده بود و شونه و رژ‌لب و يه آينه دور پلاستيکي رو توش مرتب مي‌کرد. گفتم: "واقعا شرايط بچه‌دار شدن نيست. چه‌جوري بزرگش کني؟" زن دوباره سرش رو بيخ گوشم آورد و آروم، طوري که کسي نشنوه گفت: "شوهر من که سه ساله بيکاره." چشمام از حدقه بيرون زد. سرم رو پس کشيدم و بلند گفتم: "نه؟! پس چکار مي‌کنين؟" زن روزنامه تا شده‌اي رو که زير بغل ناديا بود گرفت: "اين بازار بورس که سقوط کرد، فکرش رو بکن پونصد ميليون‌مون شد پنجاه ميليون. دو سال شوهرم رواني شد. خودم افسردگي گرفتم کيست درآوردم. تا شيش‌ماه پيشم شوهرم بيمارستان بستري بود از افسردگي. فقط نمي‌دونم چطوري لاکردار نيومده زد.. رفتم بندازمش دکتر گفت با اون کيستي که تو داشتي معجزه‌ست. حتما حکمتي داره. نگهش دار."

بدجوري مات و مبهوت بودم. نمي‌دونم دلم براي ناديا سوخت يا براي خودم يا براي زن. بي‌اختيار دست بردم و موهاي لخت ناديا رو نوازش کردم. نون‌وا دو تا نون خشخاشي روي سکو گذاشت و برگشت سمت تنور. دستم رو دراز کردم و دويست تومني رو روي سکو گذاشتم: "حالا شما واسه حکمتش اين يکي رو نگه داشتي؟" زن روسري زرشکي را جلو کشيد: "چه‌مي‌دونم والا. اولي رو که مياري اصلا زندگيت به گه کشيده مي‌شه." بي‌اختيار زدم زير خنده. زن اخم کرد: "راست مي‌گم به خدا. تا نکشي نمي‌فهمي چي‌مي‌گم." گفتم: "راستش يه دوستي داشتم مي‌گفت: ازدواج يه بشکه، ببخشيد البته، گهه که فقط روش دو انگشت عسله." زن غش‌غش خنديد: "راست گفته بنده‌خدا. همون بچه بياري مي‌رسي به گهه. يعني چه‌جوري بهت بگم. الان چه‌جوري زندگي مي‌کني؟ اينا همش مي‌پره. يه جور ديگه مي‌شه اصلا."

سرم رو تکون دادم. نمي‌فهميدم چرا بايد آدم زندگيش رو به گه بکشه. زن انگار فکرم رو خونده بود دوباره دولا شد و دهنش رو بيخ گوشم آورد: "ولي بيار اون يه دونه‌رو. مي دوني چرا؟" سرم رو ابلهانه تکون دادم: "نه."

-من مي‌دونم ديگه. خودمم اينجوري بودم. الان مي‌گي يارو بره زن بگيره. ولي پاش بيفته. چشمت بهش بيفته حاضري با تبر دو شقه‌ش کني.

و دستش رو چنان روي سکوي اعدام خيالي زد که من عين برق‌گرفته‌ها سيخ ايستادم.

زن انگار چيزي بين ما رد و بدل نشده خونسرد سمت شاطر برگشت. ناديا مانتوي سفيدم رو يه ريز مي‌کشيد: "خاله، خاله يه شعر واسه‌ت بخونم؟" من گيج و منگ نگاهي به پشت خميده زن انداختم. با وجود حاملگي رديف ستون فقراتش از زير روپوش کهنه آبي معلوم بود. ناديا انگار متوجه حواس‌پرتي من شده بود دوباره مانتوي مادرش رو کشيد: "مامان خانوم من از اين به بعد به آيفون مي‌گم اف‌اف." زن با بي‌حوصلگي کيسه ماست و شير رو دست ناديا داد: "هر چي دوست داري بگو." ناديا طرف من برگشت: "خاله من به آيفون مي‌گم اف‌اف." به ناديا خنديدم. به نظرم ناديا نياز به هم‌صحبت داشت. کسي که انتخابش را تائيد کنه. دولا شدم و به ناديا گفتم: "منم بچه بودم به آيفون مي‌گفتم اف اف." ناديا جدي پرسيد: "الان بزرگ شدي ديگه نمي‌گي اف‌اف؟" زن نگاهي به من کرد: "خودت مثل اينکه از بچه خوشت مياد." گفتم: "از بچه ديگران خوشم مياد." شاطر دو تا نون ساده روي سکو گذاشت و داد زد: "نفر بعد." زن نون‌ها رو لاي روزنامه پيچيد و دست ناديا رو گرفت: "از خاله خدافظي کن." ناديا برام دست تکون داد. زن همونطور که ازم دور مي‌شد گفت: "يادت نره چي بهت گفتم." سرم رو به علامت تائيد تکون دادم. فکر مي‌کردم چرا براي آيفون اسم فارسي نداريم. فکر مي‌کردم چرا من به آيفون اف‌اف مي‌گم. فکر مي‌کردم گر آن کس که دندان دهد، نان ندهد چه؟ فکر مي‌کردم.

شاطر داد کشيد: خانوووووم نونت. 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 8 خرداد1387  |
 جايي براي ما

 

تمام مدتي که داشتم درس مي‌دادم بهناز يه آينه کوچيک کف دستش گرفته بود و هي خودش رو توش نگاه مي‌کرد. نزديکش که مي‌شدم کف دستش رو برمي‌گردوند سمت کتاب و چند قدمي که دور مي‌شدم دوباره توي تصوير خودش غرق مي‌شد. نمي‌شه اين موضوع رو انکار کرد که وقتي دختري براي بار اول دست به صورتش مي‌بره و پشت لب يا ابرويي تميز مي‌کنه (حتي اگه محسوس هم نباشه) انقدر چهره جديدش براي خودش هيجان‌انگيزه که دلش مي‌خواد تمام ديوارهاي دنيا آينه بشن تا اون بتونه خودش رو توشون ببينه و احساس کنه به جمع ديدني‌هاي جهان پيوسته؛ ديده شدن توسط مردها و صدالبته تحسين شدن. بيست دقيقه‌اي از ماجرا گذشت و من براي حفظ تمرکز خودم و بغل دستي‌هاش مجبور شدم بي‌سر و صدا آينه رو ازش بگيرم و آروم لاي کتابم بذارم. بهناز تا به صدا دراومدن زنگ تفريح سرش رو از روي کتاب بلند نکرد. بعد از زنگ خودم سراغش رفتم و همونطور که آينه رو روي ميزش مي‌ذاشتم گفتم: "خوشگل شدي ولي اينجا جاش نيست."

زنگ دوم اصلا نفهميدم چطور گذشت. کار زياد داشتم. تا براي بچه‌ها توضيح دادم که چه فکري براي تکميل کلاس‌هاي نوشتار خلاق کردم و ايده‌هام رو با اونها در ميون گذاشتم زنگ خورد. از در که بيرون اومدم راهروي مدرسه حسابي شلوغ بود. بچه‌هاي دوره‌هاي مختلف کادو به دست جلوي دفتر ايستاده بودن تا از معلم‌هاي مورد علاقه‌شون تشکر کنن. من بدجوري گرسنه بودم و به زور داشتم راهي براي خودم باز مي‌کردم که آذيتا از لاي جمعيت خودش رو به من رسوند.

-‌خانوم چپ‌کوک يه سوال داشتم.

براي اينکه بهتر بشنوم سرم رو جلو بردم و گفتم: بگو.

آذيتا کمي پابه‌پا شد : "خانوم من يه کتابي اين هفته خوندم که توش نوشته بود تو آمريکا سالاي 1920 يه جمع سي نفره که کارتل‌هاي نفتي رو داشتن واسه همه دنيا برنامه‌ريزي کردن. نوشته بود همه اتفاقايي که توي دنيا از اون به بعد افتاده کار همين آدماست. حتي اتفاقا‌يي که توي ايران افتاده. اين درسته؟"

بچه‌هاي پشت سرم يکي از معلم ها رو صدا مي‌کردن. چند نفر توي راهرو مي‌دويدن. چند نفر از سر و کول هم بالا مي‌رفتن. خودم رو به زور بين فشار بچه‌ها ثابت نگه داشتم و گفتم: "ممکنه يه مقدارش درست باشه." آذيتا حرفم رو سريع قطع کرد: "اگه اينجوريه پس مردم چکارن؟" نمي‌دونستم چي جواب بدم. يعني اصلا جوابش رو بلد نبودم. واسه در رفتن از زير بحث گفتم: "چرا اين سوال رو سر کلاس تاريخ نمي پرسي؟" آذيتا گفت: "آخه اونجا، جاش نيست."

قبل از اينکه وارد دفتر بشم ذهنم حسابي درگير قضيه شد. مي‌خواستم سر صحبت رو با معلم تاريخ باز کنم و ازش بپرسم اگه آذيتا سر کلاسش اين سوال رو پرسيده بود، چي جواب مي‌داد. اما در دفتر رو که باز کردم براي يه لحظه همه چيز از ذهنم پريد و ناخودآگاه به ريسه معلم‌هايي که دورتادور ميز وسط اتاق نشسته بودن نيشم باز شد. خانوم الف که شصت سالگي رو پشت سر گذاشته ملافه دو نفره‌اي رو که به بهانه هفته معلم هديه گرفته بود روي ميز باز کرده بود و مي‌گفت: "والا اون زمان که ما دو نفر بوديم ملافه يه نفره ميوردن حالا که يه نفره شديم ملافه دو نفره ميارن." خانوم جيم گفت: "خانوم اينا نشونه‌ست." من همون جلوي در گفتم: "اينکه غصه نداره همين الان پسش بدين يه نامه هم ضميمه‌ش کنين که آقا اصل مطلب رو يادتون رفته لاي ملافه بذارين." دفتر منفجر شد. خانوم ب هول زده از جاش پريد و در رو پشت سرم بست و من رو کشيد طرف ميز: "بابا چپ‌کوک جان همه مدرسه شنيدن چي گفتي." خانوم جيم ابروهاش رو تو هم کشيد و با خنده گفت: "وا بشنون. داريم مي‌خنديم يه خورده." خانون ب لقمه‌اي نون و پنير دهنش گذاشت: "بابا مدرسه جاي اين حرفا نيست آخه." خواستم حرف بزنم که خانوم جيم پيش‌دستي کرد.انگشتش رو تا بند اول فرو کرد تو کيک روي ميز و با لذت تمام توي دهنش گذاشت: "خانوم جون کي مي‌گه جاش نيست. اصلا کي تعيين مي‌کنه جاش کجاست." خواستم داد بزنم و بگم منم داشتم به همين قضيه فکر مي‌کردم که زنگ خورد.

از مدرسه تا خونه رو تخته گاز اومدم. ساعت چهار بعد از ظهر، اون سر شهر کلاس داشتم. هول هولکي ناهار خوردم و راه افتادم طرف کلاس. تو راه با خودم فکر مي‌کردم کاش آينه بهناز رو نگرفته بودم. لابد لذت نگاه کردن به ابروي تميز شده از لذت شنيدن سفرنامه سايکس جالب‌تره. وقتي رسيدم سر کلاس استاد بيرون در ايستاده بود و مسئول ثبت‌نام کلاس‌ها پشت تريبون حرف مي‌زد: "دوستان من اصلا دوست ندارم اين حرفا رو بزنم اما چاره‌اي نيست. تابستون داره نزديک مي‌شه. شلوار کوتاه، پاي بدون جوراب، روسري شل و اين چيزها، ديگه خودتون بهتر مي‌دونين؛ اينجا جاش نيست." کلاس دو ساعته بعد از ظهر مثل باد تموم شد. من قدم زنان از کلاس بيرون اومدم و مست چيزهايي که تازه ياد گرفته بودم سلانه سلانه خيابون وليعصر رو به سمت ميدون وليعصر سرازير شدم. داشتم به سوال آذيتا فکر مي‌کردم و انگشت کيکي خانوم جيم و جاي پاي بدون جوراب که چشمم افتاد به دست‌نوشته‌هايي که با ماژيک روي برد تبليغاتي ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود. يک طرف اتاقک انتظار ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود: "دايي ساليانه سيصد ميليون تومن پول مي‌گيره." روي وجه دوم نوشته شده بود: "مردم وقتي انقلاب مي‌کنن که بنزين گران را پشت ترافيک هدر بدهند و بدحجاب شوند!" و البته جالب‌ترين مطلب روي وجه سوم بود: "آقاي شهردار ما براي نشستن به نيمکت احتياج داريم. چوبي يا فلزي فرقي نمي‌کند."

من ذوق ‌زده دفتر و مدادم رو از کيفم درآوردم و مشغول نوشتن مطالب روي ايستگاه شدم. زن و مرد ميانسالي که توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودن نگاه تعجب‌آوري به من انداختن. من با همون لبخند هيجان زده‌م به نوشته‌هاي روي ديوار ايستگاه اشاره کردم. مرد انگار تازه متوجه نوشته‌ها شده باشه عينکش رو بيرون آورد و با دقت نوشته روي ديوارک رو خوند. زن با اخم سري از روي تاسف تکون داد و با صداي بلند، طوري که من راحت بشنوم به مرد گفت: "اين جووناي امروز هيچي نمي فهمن. ايستگاه اتوبوس که جاي نوشتن شعار نيست."

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387  |
 بيست روز بعد- (ببخشید طولانیه)

 

o به خودم گفتم بيا و امسال يه حرکت انقلابي کن. جاي اون آرايشگاه شلوغ برو سراغ همين آرايشگاه ميدون هروي. اصلا کي گفته فقط ولگا مي‌تونه ابروت رو برداره. تازه چشمت هم به دو جين شکم تخت و صورت بي‌چروک و دماغ‌ عملي نميفته که باز اعتماد به نفست رو از دست بدي. از در که رفتم تو لبخند رضايت روي لب‌هام نشست. به غير از دو نفر که موهاشون فويل پيچي شده بود مشتري ديگه‌اي به چشم نمي‌خورد. موسيقي ملايمي پخش مي‌شد و بوي دلپذير قهوه ترک فضا رو پر کرده بود. نفس عميقي کشيدم و با حسي از تحسين و تبريک به دختري که با موهاي ريزبافت مدل آفريقايي پشت ميز دخل نشسته بود گفتم: "مي‌خواستم ابروهام رو بردارم."

دختر، با عشوه تمام گاز کوچيکي به ساندويچش زد و همونطور که ليوان آب پرتقالش رو برمي‌داشت سر تا پام رو برانداز کرد. معلوم بود از ديدن مشتري عقب‌افتاد‌ه‌اي که نه موهاش هاي‌لايت داره و نه ابروهاش تتو شده‌ست چندان خوشحال نيست. براي اينکه نشون بدم خيلي هم با کيف‌پول خالي به آرايشگاه نيومدم دستي به موهام کشيدم: "شايد موهام رو هم کوتاه کنم." دختر سينه‌هاي درشتش رو که به سختي تو تاپ نارنجي يه وجبي جا شده بود تکوني داد و چنان عربده‌اي کشيد که رگ گردنش بيرون زد: "زهره، مشتري داري." زن صد کيلويي سي و دو سه ساله‌اي تو چارچوب اتاق انتهاي سالن ظاهر شد و مثل نفر قبلي سر تا پام رو برانداز کرد. دست پيش رو گرفتم و گفتم: "مي‌خواستم ابروهام رو مرتب کنم." زهره با دهن پر از چيپس از اتاق بيرون اومد و پشت يکي از صندلي‌ها نشست. منم مثل بچه مدرسه‌اي‌هاي خجالتي کيفم رو زير بغلم زدم و روي صندلي دراز کشيدم. به نظرم زهره واسه ابرو برداشتن زيادي زمخت بود. نخ بند رو با چند تا حرکت نخراشيده اضافي دور گردنش بست و پيش از اينکه من فرصت کنم بهش بگم مدل ابروم رو دست نزنه، اولين دونه مو رو با بي‌رحمي تمام از زير ابروم برداشت. واسه اينکه از جام نپرم لوله آلومينيومي زير صندلي رو محکم فشار دادم، چشمام رو بستم و به خودم گفتم: يا شانس و يا اقبال.

دو سه دقيقه اول به نظرم ميومد موچين درست روي صورتم حرکت مي‌کنه. پيرزني که روي صندلي کنار دستي‌م نشسته بود يه ريز از دوست دخترِ پسرش حرف مي‌زد. معلوم بود بدجوري با هم کارد و پنيرن چون چپ‌ و راست از زن پسرش تعريف مي‌کرد و مي‌گفت دختره، پاک پسرش رو هوايي کرده و هيچ بعيد نيست پسره زنه رو طلاق بده. بوي قهوه دوباره بلند شده بود. از حرفايي که بين اون و صندوق‌دار رد و بدل مي‌شد فهميدم همين چند دقيقه پيش فال قهوه گرفتن که سر درد و دلش باز شده. صداي سوهان ناخن يکي دو دقيقه‌اي بود که بلند شده بود. چنان نگران ابروهام بودم که حتي نمي‌تونستم چشمام رو باز کنم. تمام وجودم شده بود تصوير يه جفت ابروي تابه‌تا. کم‌کم ضربان قلبم بالا رفت. موچين انقدر گوشت زير ابروم رو گاز گرفته بود که ديگه تشخيص نمي‌دادم به کجا مي‌خوره. مي‌ترسيدم از جام بلند شم، ببينم مثل عروس‌هاي ژاپني جاي ابرو فقط دو تا نوار صاف، بالاي چشمام دارم. صداي سوهان ناخن روي اعصابم رفته بود. دلم مي‌خواست بلند شم و بزنم تو گوش پيرزنه. به خودم گفتم: "نترس. چشماي لعنتيت رو باز کن ببين زنيکه داره چه غلطي مي‌کنه. بدبخت آدم انقدر کم جربزه. تو که همه جا گرد و خاک به پا مي‌کني چرا جلوي اينا کم مياري؟" توانم رو جمع کردم چشمام رو به هم فشار دادم. گلوم رو صاف کردم. خواستم بلند بشم که يکي محکم زد رو شونه راستم: "خانومم مي‌خواين بعد از ابرو صورتتون رو واکس بزنم؟" خواستم چشمام رو باز کنم که زهره شصتش رو روي چشمم فشار ‌داد. با تمام وجود افتاده بود به جون اون چند تا کرک بالاي پلکم. صدام در نمي‌اومد. با بدبختي همون يه چشم آزادم رو باز کردم و چرخوندم طرف زني که کنار دستم روي زمين چمباتمه زده بود: "مگه صورتم واکس مي زنن؟" زهره چنان به من نگاه کرد انگار همين الان از يکي از قبايل وحشي فرار کردم.

-‌منظورش اپيلاسيون‌هاي جديد صورته.

زن بلافاصله شروع کرد به توضيح دادن: "البته فقط اپيلاسيون نيست. اول صورتتون رو با جلبک‌هاي چسبنده تميز مي‌کنم بعد از برداشتن موهاي زائد، با لجن‌‌هاي مخصوص اقيانوس‌آرام ماساژ مي‌دم." داشتم با دهن باز به توضيحات زن گوش مي‌کردم که دختر صندوق‌دار با سيني قهوه بالاي سرم ايستاد: "واستون قهوه بذارم؟" بدجوري هوس قهوه کرده بودم اما نمي‌دونستم خوردنش منوط به فال گرفتنه يا نه؟ واکسي لبخند مهربانانه‌اي زد و انگشتاي گوشتيش رو روي صورتم کشيد: "واي چرا نخورن. اين يلدا جون انقده خوب فال مي‌گيره." و بدون اينکه منتظر جواب من بشه رو به يلدا گفت: "بذار واسشون. اپيلاسيون صورتم دارن." نيم‌خيز شدم که بگم نه نمي‌خورم، واکسم نمي‌خوام که چشمم افتاد به تصوير شي‌ عجيب و غريبي که تو آينه روبه‌روم افتاده بود.

اول فکر کردم اشتباه ديدم اما بعد ديدم خطاي ديدي در کار نيست روي صندلي پشت سر من يه باسن گوشتي جوگندمي بدون دنبه اضافه چماله شده بود و زني داشت يه پري دريايي بدترکيب روي کف.ل چپش نقاشي مي‌کرد. بدجوري تعجب کرده بودم. نمي‌فهميدم چطور ممکنه آدمي جلوي چند نفر غريبه شلوارش رو بکشه پايين و اون طوري روي صندلي چمباتمه بزنه. مي‌تونستن برن اتاق عقبي. کار ابروم که تموم شد هنوز تتوي پري دريايي ادامه داشت. تو تمام اين مدت سعي مي‌کردم حدس بزنم اين کف.ل متعلق به چه جور چهره‌اي مي‌تونه باشه. راستش حرف‌هايي که مي‌زد سبب مي‌شد من هر بار حدسم رو عوض کنم و براي خودم يه چهره جديد بسازم. صاحب با.سن مبارک چنان از طرز نگهداري انواع تتو در نقاط مختلف بدن مي‌گفت که نه تنها تعجب‌برانگيز که از جهاتي حتي تحسين برانگيز بود. وقتي زهره دست از کار کشيد به تنها چيزي که فکر نکردم ابروهاي تابه‌تا شدم بود. از صندلي پايين پريدم و زل زدم توي آينه تا صورت با.سني که عاشق تتوي نقاط مختلف بدن بود رو ببينم.

 o پام رو که توي کلاس گذاشتم با شور و حرارت گفتم: "بچه‌ها براي مجله سوم مطلب بيارين." حتي يک هزارم هيجان من در کلاس ديده نمي‌شد. يکي خميازه کشيد. يکي سرش رو روي ميز گذاشت. يکي نچ‌نچ کرد و بقيه عين اسب نگام کردن. چه مي‌شد کرد. شونه‌هام رو بالا انداختم و ولو شدم روي صندليم: "شماها چتونه؟ چرا عين هروئيني‌هاي آخر خطين؟"

يکي گفت:" حوصله نداريم." گفتم:" باشه بريم حياط وسطي بازي کنيم." يکي گفت:" اَاَ کي مي‌خواد اون وسط بدوه." گفتم:" دزد و پليس بازي کنيم." یکی گفت:" اَاَ کي حال داره چشمک بزنه." گفتم:" بريم بوفه بستني بخوريم." يکي گفت:" من رژيمم." گفتم:" پس چه غلطي کنيم؟" يکي گفت دلم مي‌خواد داد بکشم. يکي گفت کاش يه جا بود حرفامون رو مي‌زديم. گفتم راست مي‌گين شما بچه پولدارا خيلي تو زندگي بهتون فشار مياد بايد خودتون رو تخليه کنين.

همه چيز از همون‌جا شروع شد. قرار شد بچه‌ها براي مدرسه يه اتاق تخليه بسازن که توش خودشون رو خالي کنن. بحث کردن. به اين نتيجه رسيدن که بهتره درست مثل يه اتاق توالت ايراني درستش کنن. از همين‌ها که توي آپارتمان‌هاي جديد مي سازن و اندازه اتاق قبره. اتاقک توالت رو با يونوليت درست کردن. ديوارهاش رو مقوا چسبوندن تا هر کي، هر چي دلش خواست روش بنويسه. يه جفت دم پايي پلاستيکي و يه آفتابه هم گذاشتن دم درش. کف اتاق رو هم يه توالت ايراني نقاشي کردن و دورش رو با چسب کاشي و موزائيک شکسته‌هاي مغازه سر کوچه فرش کردن. جاي درش لنگ آويزون کردن، با يه چراغ چشمک زن که مشخص مي‌کرد چقدر مي‌توني توش بموني و داد بزني. قرار شد بهاي هر دو دقيقه تخليه دويست تومن باشه. شعار اتاقک هم اين شد: "هر غلطي دلت مي‌خواد توش بکن. به شرطي که اومدي بيرون غر و لند در کار نباشه." اسمش رو هم گذاشتيم اتاق تخليه روان.

اولين جلسه بعد از عيد وارد دفتر مدرسه که شدم احساس کردم اتفاقي افتاده. ناظم يه جوري نگاهم مي‌کرد انگار يه چشم اضافه دارم. دبير شيمي زير لب با دبير عربي پچ‌پچ مي‌کرد. دبير ادبيات بدجوري عصبي بود و دائم يه تيکه کاغذ رو تا مي‌زد و دوباره تاش رو باز مي‌کرد. مي‌دونستم بالاخره بابت دستشويي بچه‌ها ازم توضيح مي‌خوان. اما نگران چيزي نبودم. اگر کار، مشکلي داشت مدير قبل از عيد احضارم مي‌کرد. تصميم گرفته بودم ذهنم رو مشغول نکنم و هر گونه توضيح رو به مدير واگذار کنم. نيم ساعتي از زنگ اول باقي مونده بود که ناظم در کلاس رو زد: "خانم چپ‌کوک مدير کارتون داره." فرصتم کمتر از اون بود که بتونم به چيزي فکر کنم. توي راه‌پله ناظم سري از روي تاسف تکون داد و گفت: "آخه فکر خلاقانه‌تر از اين نبود؟ دستشويي ساختنم شد کار؟ ديدين تو ديواراش چي نوشتن. روي آفتابه‌ش هم ورداشتن يه تيکه رنگ قهوه‌اي زدن." اجازه ندادم ناظم ادامه بده. با لبخند گفتم:" خانم فلاني بالاخره مستراح بايد طبيعي جلوه کنه ديگه." ناظم قرمز شد و همونطور که سر راه‌پله از من جدا مي‌شد گفت: "بله. حالا برو جواب پدر و مادرهاشونم بده."

مدير به صندليش تکيه داده بود و با دقت به حرف‌هاي ارباب‌رجوعش گوش مي‌کرد. در زدم و همونجا تو چارچوب در ايستادم. صندلي ارباب رجوع‌ها روبه‌روي مدير و راستاي دست چپ من بود. مخصوصا داخل نرفتم که با دو نفري که نشسته بودن چشم تو چشم نشم. به تجربه ياد گرفته بودم قبل از شروع دفاعم شخصيت شناسي نکنم. معمولا اينطوري دفاعياتم موفق‌تر از آب درمي‌اومد. مدير از جاش بلند شد و با احترام زياد معرفيم کرد و قبل از اونکه من چيزي بگم رفت سر اصل مطلب. يکي به نعل مي‌زد و يکي به ميخ. سخنراني غرايي کرد که احترام خيلي مهمه و خلاقيت هم خيلي مهمه و بچه‌ها بايد در چارچوب اخلاقيات مورد نظر خانواده‌هاي محترم درس بخونند در ضمني که در همون چارچوب‌ها بايد نوآوري هم بشه اما نشکنه منتظر بودم مدير حرفش تموم بشه تا از فعاليت بچه‌ها دفاع کنم. مردي که روي صندلي روبهروي مدير نشسته بود دائم وسط حرف مدير مي‌پريد و از لزوم آشنايي دبيران با کلاس اجتماعي شاگردان اين مدرسه حرف مي‌زد. مدير هم دائم اطمينان مي‌داد که کار من تاثير منفي بر تربيت خانوادگي بچه‌ها نداره. داشتم خودم را آماده مي‌کردم که بعد از تمام شدن حرف‌هاي مدير از کارم دفاع کنم. مدير به محض تموم شدن حرفاش از من پرسيد مي‌خوام راجع به کارم توضيحي بدم که رفع سوء تفاهم کنه؟ من بلافاصله از چارچوب در جدا شدم و براي حفظ قدرت روانی صندليم رو همون طرفي گذاشتم که مدير نشسته بود. سينه‌م رو صاف کردم و سرم رو بلند کردم و ده دقيقه تمام حرف زدم. متاسفانه اصلا به ياد نميارم اون ده دقيقه چي گفتم، چون تمام مدت دلم مي‌خواست در چارچوب اخلاقيات کلاس اجتماعي از پدر عزيز بپرسم آيا از طرح پري کوچک دريايي کف.ل چپِ نازنينْ همسرش که بدجوري به من لبخند مي‌زد لذت برده يا نه.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 24 فروردین1387  |
 روياهاي نسل بعد

 

شنيدن روياهاي نسل بعد خالي از لطف نيست. اگر چه بر اساس روياي جمعي بچه پولدار نمي‌شه تصويري از آينده ايران ارائه داد اما حداقل مي‌شه فکر کرد قشر صاحب پول اينده دنياي اطرافش رو چطور مي‌بينه. براي من که تفکر خلاق درس مي‌دم روياهاي بچه‌ها گرانبها‌ترين دارايي کلاسه. معتقدم براي ايجاد هر گونه تغيير، در کنار آموزش مهارت‌هاي اجتماعي و فردي جديد و اصلاح آموزه‌هاي فرهنگي (که در اين يکي فاجعه هستيم. پست مستقلي خواهم نوشت) بايد به دنياي روياهاي نسل بعد راه پيدا کرد. اگر اصلاحاتي در نگرش نسل بعد قابل اعمال باشه محل ورودش همون روياهاي خنده‌دار و دور از واقعيته. قصد داشتم از روياهاي دو کلاسم تحليلي خلاصه ارائه بدهم، اما ترجيح دادم فقط به گزارش مستند بعضي از روياها اکتفا کنم.  

بعد از يک جلسه درس در مورد روياها، ارزش اونها، تاثيرشون بر مسير زندگي آتي و بالاخره نحوه ساخت رويا قرار شد هر کدوم از بچه‌ها روياش رو بنويسه، در کلاس پنج دقيقه راجع به اون حرف بزنه و ديگران در موردش نظر بدن. مورد آخر يعني ساخت رويا رو از سال پيش به سيلابس درسيم اضافه کردم. دو سال پيش در کمال تعجب متوجه شدم بخش عمده‌اي از دختران توان گريز به آينده رو ندارن و ذهنشون تا چند قدم جلوتر رو نمي‌تونه ببينه. شايد تو يه فرصت ديگه در مورد چرايي اين مسئله هم حرف بزنم.

غزل اولين کسي بود که داوطلب شد از روياش حرف بزنه: "من مي‌خوام يه برج بيست طبقه واسه خودم بسازم که همه چيز اين برج مقطع مثلث باشه. از اتاق‌ها گرفته تا تلويزيون و يخچال. طبقه زير زمينش يه استخر بزرگ داشته باشه. کنار استخر يه رستوران چند طبقه که همه جور غذايي توش پيدا مي‌شه. خودم تو پنت هاوسش زندگي مي‌کنم. دوستاي نزديک و فاميلامم تو بقيه طبقاتش. هيچ‌کس تو ساختمون ما آشپزي نمي‌کنه. هر چي دلمون بخواد بخوريم تو رستوران مخصوصمون پيدا مي‌شه. همه وسايلشم سفارش مي‌دم برام بسازن. مبل مثلثي. دستمال توالت مثلثي..."از نظر اکثر بچه هاي کلاس روياي غزل چيز عجيب و غريبي نبود. تنها نگراني بچه‌ها اين بود که خونه‌اي که همه چيزش مثلثيه خيلي زود دل آدم رو مي‌زنه. کمي بحث شد و مشکل خيلي زود راه‌حل خودش رو پيدا کرد: "اصلا لزومي نداره هميشه تو اين يکي خونم زندگي کنم. گاهي هم مي‌رم اون يکي خونم."

نينا دومين کسي بود که داوطلب گفتن روياش شد: "من الان بوکس کار مي‌کنم. مي‌خوام دومين زني باشم که تو مسابقه دوئل بوکس شرکت مي‌کنه. "بچه‌ها متعجب پرسيدن:"دوئل يعني چی؟ "نينا جواب داد:"يعني از زمين مسابقه فقط يه نفر زنده مياد بيرون. يا مي‌کشي يا مي‌کشنت." يکي از بچه‌ها پرسيد:"نمي‌ترسي بميري؟" نينا خنديد:"نه فکر نمي‌کنم بميرم. من زدن آدما رو خيلي دوست دارم." من پرسيدم: "اون زني که توي دوئل شرکت کرده بود برد يا مرد؟" نينا خيلي خونسرد گفت: "مرد." البته نينا دو روياي ديگه هم داشت. يکي اينکه خونه‌اي بسازه که توش پر از زنجير باشه. به خصوص دوست داشت صندلي‌ها با زنجير از سقف آويزون باشه. نظرش بر اين بود که زنجير چيز قشنگيه. روياي دومش اين بود که طراح لباس بشه! نينا يکي از فعال‌ترين بچه‌هاي کلاسه. خوب نقاشي مي‌کنه و استعداد کشف نشده‌اي در کاريکاتور کشيدن داره. از نينا پرسيدم: "به نظرت يه ذره روياهات در تعارض با هم نيست؟" نينا هيچ‌تعارضي در روياهاش نمي‌ديد. به نظرش کشتن يه آدم و طراحي لباس براي يه خانوم خوش‌هيکل خوش‌قيافه هر دو هيجان انگيزه. همين هيجان‌انگيز بودن براي نينا کافي بود.

براي اينکه کلاس رو کمي آروم کنم مريم رو صدا کردم. مريم اصولا حرف نمي‌زنه. مي‌شه به راحتي توي کلاس ناديده‌ش گرفت. هميشه رنگ‌پريده‌ست و نسبت به همه چيز بي‌تفاوته. مريم پاي تخته کمي من‌من کرد:"من مي‌خوام يه چيزي بخونم که بتونم خبرها رو عادلانه توضيح بدم. خيلي بهم برمي‌خوره که تو اين شبکه VOA  هر شب چهارتا آدم ميان چنان از ايران حرف مي‌زنن که همه متنفر مي‌شن. يا يه جوري حرف مي‌زنن که هيچ‌کي نمي‌فهمه. من مي‌خوام يه چيزايي بگم که مردممون يه ذره ايران و دوست داشته باشن. يه جوري هم مي‌خوام حرف بزنم که سينزده ساله‌‌ها هم بفهمن من چي ‌مي‌گم." تقريبا هيچکس به روياي مريم واکنش نشون نداد. من تشويقش کردم و گفتم به نظرم روياي قشنگيه. يکي از بچه‌ها گفت به نظرش خيلي هم احمقانه‌ست. چون کشور ما چيزي براي دوست داشتن نداره. يکي هم از ته کلاس گفت: "هيچوقت نمي‌ذارن يه همچين کاري رو بکني." پرسيدم:"کي نمي‌ذاره مريم اين کار رو بکنه؟" طناز از ته کلاس گفت:"همه مي‌خوان تمدن ايراني نابود بشه. چون براي دنيا خطرناکه." خواستم بپرسم چه خطري داره که چند نفر دهن دره کردن. چند نفر هم روپوش طناز رو کشيدن و آروم گفتن:"خانوم اين ديوونست، يه چيزي مي‌گه شما بي‌خيال شين."

طبيعتا بعد از بحث نيمه‌کارمون از طناز خواستم که پاي تخته بياد. طناز خيلي خوب حرف مي‌زنه. ذهن شلوغ و پر تلاطمي داره. مي‌تونه يک ساعت راجع به انواع چيزهاي بي‌ربط صحبت کنه. طناز صبر کرد تا کلاس به اندازه کافي ساکت بشه:"من روياي خاصي ندارم. خودم خيلي نجوم دوست دارم. اما پدرم مي‌گه بايد يه چيزي بخونم که توش هم پول باشه هم پرستيژ." پرسيدم:"خوب؟ پيشنهادشون چيه؟" طناز شونه‌هاش رو بالا انداخت:"يا وکيل بشم يا دکتر جراح قلب. دکتر شدن که خيلي زحمت داره. به دردسرش نمي‌ارزه. فکر کنم وکيل شدن بهتره." گفتم:"فکر نمي‌کني پيشنهاد‌هاي پدرت هيچ ربطي به علايق خودت نداره؟ پس خواست شخصي خودت چي مي‌شه؟" طناز گفت:"خوب نجومم تفريحه. وکيل شدنم يه جوري تفريحه. اصلا من فکر مي‌کنم رويا مال آدماي بدبخت بيچاره‌ست. اونايي که پول دارن رويا احتياج ندارن. هر چي بخوان دارن. اونايي که ندارن هي بايد شب و روز به چيزي که مي‌خوان فکر کنن." من پرسيدم:"به نظرت پولدارا به چه چيزي فکر مي‌کنن؟" طناز دقيقا نمي‌دونست. پدر طناز يکي از جواهرفروشي‌هاي بزرگ تهران رو داره. ازش خواستم از پدرش بپرسه و جوابش رو براي من بياره.

ساناز از اول زنگ سر جاش بند نمي‌شد. مي‌خواست زودتر از روياهاش حرف بزنه. "من عاشق پيرمردها و پيرزن‌هام. مي‌خوام يه مرکز تفريحي واسشون بزنم. نه مثل کهريزک که همشون افسردن. يه جايي که شاد باشه. با هم دوست بشن. بازي کنن. براشون يه زمين رقص درست مي‌کنم و رَپ‌هاي باحال براشون پخش مي‌کنم." پرسيدم:"فکر نمي‌کني واسه پيرمرد و پيرزنا بنان پخش کني بهتر باشه؟" ساناز بدون معطلي گفت:"ولي شما که از رپ خيلي خوشتون مياد. در ضمن يه رستورانم کنارش مي‌زنم که توش غذاهاي خوش‌مزه بدن نه سيب‌زميني پخته و هويج پخته." من حسابي ذوق‌زده شدم. به ساناز گفتم واقعا هيچي احمقانه‌تر از اين نيست که آدم آخر عمري خودش رو از غذاهاي خوشمزه محروم کنه. اونم به خاطر دو سال عمر بيشتر. به ساناز اطمينان دادم که اگه به پيري برسم حتما پاي ثابت مرکزش خواهم بود به شرطي که اونجا به اندازه کافي پيرمرد باحال و خوش‌تيپ پيدا بشه. ساناز شغلي هم به من پيشنهاد کرد؛ مي‌تونستم تو مرکزش مسئول پيست رقص باشم. شيوا و مرسده هر دو مي‌خواستن شهرهاي جديد بسازن. شيوا عاشق نيويورکه و دوست داره شهري مثل نيويورک بسازه و مرسده عاشق پاريسه و شهري مثل پاريس رو به تصوير مي‌کشه. مهرشيد روياش به دست آوردن کارخونه پدربزرگشه. ده دقيقه با بغض فراوون از دخترعمو و پسرعموي نالايقش حرف زد و اينکه چطور براي ثروت پدربزرگ نقشه کشيدن. وقتي پرسيدم چرا خودش رو لايق‌تر از اونا مي‌دونه. گفت:"دليلي نداره پول پدربزرگ به اونها برسه وقتي منم مي‌تونم به خوبي اونها حال کنم." بچه‌ها پيشنهادهاي شگفت‌انگيزي براي اغفال پدربزرگ ارائه دادن که بعدا فهميدم بخش عمده‌ايش رو از سريال‌هاي تلويزيوني ياد گرفتن. خوشبختانه کلاس يه آدم‌کش هم داشت که در صورت لزوم مي‌تونست به کمک مهرشيد بره. لادن با ترس و لرز گفت عاشق رقصيدنه اما خيلي مسخره‌ست که آدم رقاص بشه. آرميتا بزرگ‌ترين هتل ايران رو مي‌خواست بزنه، البته سر کوچه‌شون. به نظر آرميتا جايي بهتر از سر کوچه‌شون تو ايران وجود نداره. سحر روياهاي خوشمزه داشت. يه رستوران بزرگ با انواع غذاها در چشم‌اندازي بي‌نظير و فوق‌العاده. بچه‌ها جنگل‌هاي شمال ايران رو پيشنهاد دادن. خودش هم نظرش جايي نزديک ويلاي شمالشون بود. خوشبختانه يا بدبختانه هيچکدام از بچه هاي کلاس قصد دانشمند شدن نداشتن. علم نقشي در آينده اين گروه بازي نمي‌کنه. روياهاشون از جنس زندگي پولدارهاست. پول ساختن و پول خرج‌کردن. من البته از اينکه خواست اين بچه‌ها تناقضي با شرايطشون نداره خوشحالم. مي‌شه روياي بچه‌ها را به سمتي هدايت کرد که روند پول ساختن و پول خرج کردنشون کمکي به بقيه طبقات جامعه بکنه. به غزل پيشنهاد کردم خونه‌ش رو تبديل به موزه يا هتل کنه. پيشنهادم به طناز اين بود که شغل پدرش رو ادامه بده، طراح‌هاي خوب جواهر رو جذب کنه و ابداعي در صنعت جواهرسازي به وجود بياره. نينا مي‌تونست هيجانش رو به دنياي بازي‌هاي کامپيوتري بکشه و سازنده بازي‌هاي کامپيوتري بشه. خودم هم بايد در فکر ابداع نوعي رقص متناسب با آهنگ‌هاي رپ مجاز براي گروه سني هشتاد به بالا باشم.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 19 بهمن1386  |
 گزارشي از دوشنبه‌اي که گذشت

 

من و خانم مدير با هم وارد دفتر دبيران شديم؛ من سلانه سلانه و خوش‌خوشک و خانم مدير هيجان زده و نفس زنان. بقيه معلم‌ها سرپا ايستاده بودن. صداي خانم الف از راهروي دفتردارها ميومد:

-سينا جان پسرم اصلا از اتاقت تکون نخور. وايستا همونجا درست رو بخون تا مامان جوني برسه. زنگم زدن نمي‌خواد اف‌اف رو برداري.

وضعيت دفتر دبيران عادي نبود. به محضي که خانم مدير هيکل گرد گوشتيش رو روي صندلي ولو کرد بقيه معلم‌ها شروع کردن:

-چي شد خانم مدير؟

-الان بچه پزشک قانونيه؟

-دفنش که نکردن‌؟

من بي‌خبر از همه جا ليوان چايم رو برداشتم و کنار خانم ب که کم و بيش غمگين به نظر مي‌رسيد نشستم:

-اتفاقي افتاده ؟

خانم ب بهت زده نگاهم کرد:

-خبر نداري، خواهرزاده خانم فلاني رو کشتن. دختر دوازده ساله. اونم تو خونه خودش.

رو کردم به مدير:

-خونه خودش؟ باباش کشته؟

مدير با دست‌هاي گوشتالو گوشه روسريش را درست کرد:

-وا چپ‌کوک جان مگه پدر، بچه‌ش رو مي‌کشه. خونه‌شون حسينيه بوده. ظهر عاشورا جسد دختر رو زير تخت پيدا مي‌کنن.

خانم ج گفت: حالا فهميدين ماجرا چي بوده ؟

مدير بادي به غبغب انداخت:

-ظاهرا سر نماز ظهر يکي پشت سر پدر دختره گفته چنون به عذات مي‌شونم که هميشه خونت حسينيه باشه.

خانم دال گفت:

-عجب شمرهايي پيدا مي‌شن حالا اين همه وقت. يکي نيست بگه نامسلمون ظهر عاشورا.

خانم ب چشم غره‌اي به خانم دال رفت :

-عجب حرفي مي زنيد. قتل قتله ديگه ظهر عاشورا و شب عاشورا مگه داره.

خانم ج سرش را روي ميز دولا کرد و آروم گفت:

-تجاوزم کردن بهش‌؟

خانم مدير که از اين سوال هوشمندانه بدش نيومده بود لبخندي زد و گفت : نمي‌دونم والا بايد وايستيم خانم فلاني بياد ببينيم تجاوزي هم شده يا نه. عجب دوره و زمونه‌اي شده اون از شب تاسوعا که تا صبح تن و بندنمون لرزيد اينم از امروز.

خانم دال قبل از اينکه کلام مدير منعقد بشه هيجان زده پرسيد:

-اوا چرا خانم مدير؟

مدير قر تند و فرزي به کمر گوشتيش داد و ليواني چاي برداشت :

-بابا شب تاسوعا من داشتم مي‌رفتم روضه که ديدم اين سرايداره زنگ زد گريه، که خواهرزادم تصادف کرده، بايد برم شهر ري. بهش گفتم باشه بيا دم در خونه پول از من بگير خودت رو برسون. آخر شب بود گفتم يه زنگ بزنم ببينم چي شد. تلفن کردم خونه خواهره. گفتم دخترت چطوره. گفت خانوم کاش تو تصادف قيمه قيمه شده بود، دزديدنش.

خانم دال و ب با هم گفتن: دزديدن؟

مدير حبه‌اي قند برداشت:

-آره نگو يه خواستگار داشته، اينا هي جوابش مي‌کردن. دختره روز قبل واسه کمک تو خرج دادن يکي از همسايه‌ها رفته بوده اونجا. پسره هم ديده شلوغه دختره رو دزديه. حالا هم زنگ زده گفته نگرش مي‌دارم تا واسم عقدش کنين.

گفتم: مگه مي‌شه. بالاخره اينا بايد شناسنامه ببرن. عاقد ببرن. خوب پليس مي‌گيرتش پدرشم درمياره.

خانم ب گفت: خانم شما مثل اينکه اينجا زندگي نمي‌کني. دختري که ببخشيد يه شب خونه يارو مونده خوب بايد عقدش کنن ديگه. چاره‌اي نيست. ديگه طرف کرده تو بوق و کرنا. کي مياد اون دختر و بگيره.

خواستم حرف بزنم که خانم  الف هراسون توي دفتر اومد و روي اولين صندلي نشست:

-واي دلم داره مثل سير و سرکه مي‌جوشه. سينا خونه تنهاست. نيان سراغش.

گفتم : بابا خانم الف بچه شما که پسره ديگه.

خانم الف حرفم رو قطع کرد: پسرا که بدترن. همين ماه گذشته تو اون برف و يخ‌بندون به دو تا از پسربچه‌هاي مدرسه تجاوز شده. روزنامه رو مگه نمي‌خونيد شما؟

خانم دال گفت: اين مردم ايمانشونم از دست دادن. پريروز تو ميدون آرژانتين با شيشه نوشابه زدن تو سر دوست پسر من، موبايلش رو گرفتن. بيست تا بخيه خورده سرش.

خانم ب آماده مي‌شد حرفي بزنه که زنگ خورد. دو زنگ تفريح بعدي بحث پيرامون تجاوز ادامه پيدا کرد. به خونه که رسيدم اشتهاي خوردن هيچ‌ چي نداشتم. ترجيح دادم دوش آب گرمي بگيرم و کمي بخوابم. قبل از اونکه وارد حموم بشم زبونه پشت در رو انداختم. زنجير اطمينان رو بستم و پنجره‌ها رو کنترل کردم. نيم ساعتي زير دوش آب گرم ايستادم و خودم رو به دست صداي شرشر آب سپردم. بيرون که اومدم هنوز حالم به جا نبود. فکر کردم ديدن يکي از کارتون‌هاي جديد والت ديسني حالم رو بهتر مي‌کنه. تلويزيون رو روشن کردم اما قبل از اونکه شاسي ويدئو رو فشار بدم چشمم به جسد کفن پيچ شده زني افتاد که توي قبر خوابيده بود و فقط گردي صورتش معلوم بود. يه مار زهري هم روي صورتش مي‌چرخيد. چنان صحنه منزجر کننده‌اي بود که حتي نمي‌تونستم کانال عوض کنم. جلوي تلويزون خشکم زده بود. هنرپيشه زن به هنرپيشه مرد مي‌گفت: پسرم خواهرت تو زندگيش سخن‌چيني مي‌کرد. حالا که شب اول قبره داره تقاصش رو پس مي‌ده. نمي‌دونم چطور از فاصله دو متري تلويزيون شيرجه زدم و به جاي عوض کردن کانال يا خاموش کردن تلويزيون، يا حتي بستن چشمام، دوشاخه رو از پريز کشيدم. جايي خونده بودم آدم‌ها وقتي شوکه مي‌شن يا ذهنشون در معرض بمباران چيزي نامطبوع قرار مي‌گيره سيستم رفتار منطقي‌شون مختل مي‌شه. الان با خودم فکر مي‌کنم بعيد نيست دفعه ديگه مغزم فرمان شکستن تلويزيون رو بده، يا شکستن شيشه خونه، يا فحش دادن به عابري که داره خوش‌خوشک از زير پنجره اتاقم رد مي‌شه. هيچ بعيد نيست.

 

  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 2 بهمن1386  |
 گاف های یک ذهن سرگشته در مرز خط قرمزها

 

گرداندن هر کلاس تفکر خلاق معادل دو کلاس فيزيک پيش‌دانشگاهي از من انرژي مي‌گيره. من به تک‌تک سلول‌هاي خاکستري مغزم احتياج دارم تا در حاليکه که سعي مي‌کنم در جمع شونزده، هفده دانش‌آموز امروزي؛ بچه‌هاي دنياي اينترنت، سريال الياس و چارخونه، چت، کافه، موبايل، بلوتوس، پول و موسيقي‌هاي زيرزميني مثال‌هاي خلاقانه بزنم، به تمام خط قرمزها هم وفادار باشم. خط قرمزهاي قانون اساسي، خط قرمز‌هاي عرف اجتماعي، خط قرمزهاي فرهنگ عمومي نسل قبل، خط قرمزهاي ارزش‌هاي اخلاقي نسل قبل و قبل‌تر، خط قرمزهاي ناسيوناليستي، خط قرمزهاي آموزش و پرورش، خط قرمزهاي فرهنگ طبقه اجتماعيي که به اونها درس مي‌دهم و بالاخره خط قرمزهاي ويژه مدير مدرسه. گاهي اشتراک اين مجموعه‌هاي خط قرمزدار تهي مي‌شه و من درست مثل خري که توي باتلاق گير کرده مجبورم سر کلاس دست و پا بزنم.

درس ديروز کلاس نوشتار خلاق نقد يه نوشته بود. براي توضيح اينکه نقد اصولا چيه بايد کمي راجع به زبان هنر و زبان علم و چيستي اين دو حيطه حرف مي‌زدم تا به بچه‌ها بگم چطور نقد با زبان هنر و براساس منطق رياضي( نگاه علمي) صورت مي‌گيره. سر کلاس‌ متوجه شدم بچه‌ها حتی فرق سه کلمه کشف، اختراع و خلق رو نمي‌دونند. کار سخت‌تر شد. چطور می خواستم راجع به نقد یک "خلق" حرف بزنم وقتی بچه ها جای کلمه "خلق" از "کشف" یا "اختراع" استفاده می کردند. من سعي مي‌کردم مثال بزنم تا به اونها بفهمونم ذهن يک خالق هنري، يک کاشف و يک مخترع چه تفاوت‌هايي در عملکرد داره. از يه طرف به قيافه‌هاي بهت زده بچه‌ها نگاه مي‌کردم و فکر مي‌کردم اين بحث بيش از اندازه براشون سنگينه و از طرفي فکر مي‌کردم اونها تو سيستم احمقانه آموزش و پرورش ما فقط يه سال ديگه فرصت دارن تا تعيين رشته کنن و چاره‌اي جز دونستن تفاوت اين حيطه‌ها ندارن. زنگ تفريح اول که خورد نفس راحتي کشيدم و مثل کسي که دور اول راند مسابقه مشت‌زني رو بدون کسب امتياز، اما بدون باخت پشت سر گذاشته از کلاس بيرون اومدم. مقنعه‌ام کج شده بود و صدام در نمي‌اومد. خودم را کشون کشون به دفتر مدرسه رسوندم. خواستم روي صندلي ولو بشم که خانم الف پرسيد:

-خانم چپ‌کوک شما بعد از ازدواجتون به اين فکر کردين که شوهرتون رو از دست مادرش در بيارين؟

من  سعي کردم ذهنم را مرتب کنم. از ذهنم گذشت که سر کلاس بعد اين مثال رو بزنم: "آن مرد کار مي‌کند." و فرق معني اين جمله رو از ديد هنر و علم توضيح بدم. لبخند کش‌داري تحويل خانم الف دادم و گفتم:

-راستش من اصولا فکر مي‌کنم هيچ‌کس نمي‌تونه، آدم ديگه‌اي رو مال خودش کنه.

خانم ب از گوشه چشم نگاهي به من انداخت:

-ولي من خيلي ديدم دخترا اين کارو مي‌کنم.

خانم الف رو به خانم ب کرد:

-شما بيخود نگران پسرتون هستيد. دختر بيچاره بايد صبح يه لنگه پا به بچه‌ش شير بده. بدو بدو بذارتش مهد. اونم چه مهدي. بره سر کارش تا شب واسه يه لقمه نون. بايد يه کم جووناي امروز و درکشون کنيم. واقعا بدبختن حيوونکيا.

فکر کردم بدبختم. و بلافاصله فکر کردم اگه مثال "آن مرد عاشق شد." رو بزنم مشکلي پيش مياد يا نه و رو به خانم ب گفتم: من نمي‌دونم چرا هميشه زن‌ها فکر مي‌کنن عروس، پسرشون رو از چنگشون درمياره. چرا فکر نمي‌کنن داماد، دخترشون رو از چنگشون درمياره ؟ شما دختر دارين؟

خانم ب گفت :

-نه. ولی مردا به اين چيزا فکر نمي‌کنن.

خانم الف ابروهاش رو بالا داد:

-راست مي‌گين واقعا غير از کار کردن و خوردن و خوابيدن به چيز ديگه اصلا نمي‌تونن فکر کنن. ميان مثل يه تيکه گوشت ميشينن پشت ميز مي‌خورن پا ميشن مي رن. نمي‌گن زن بدبخت کي خريد، کي پخت، کي شست. زن براشون يه کلفته با ببخشيد اين و مي‌گم تختخواب.

زنگ خورد. ذهنم عين بازار سمسارا بود. يکي ته وجودم مي‌گفتم آدميزاد عجب موجود بدبختيه. يکي مي‌گفت "آن مرد عاشق شد." قابل دفاعه. مي‌شه از خط قرمزا کشيدش بيرون. يکي مي‌گفت تو چه اصراري داري بحث نقد رو تو مطالبت بگنجوني اونم واسه يه مشت بچه پولدار. تازه اصلا معلوم نیست نقد تو محدوده خط قرمزها نباشه. پاي تخته وايستادم و شروع کردم. رسيدم به جمله "آن مرد کار مي‌کند." گفتم:

-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده.

خواستم بگم وقتي مي‌گيم مرد، کسي يه زن يا يه دو جنسي رو تصور نمي‌کنه که آژير خط قرمز مغزم بلند شد. حرف جنسيتي ممنوع. تو يه چشم به هم زدن يه سلول خاکستري بازيگوش رفت سراغ آخرين اطلاعات و قبل از اينکه حرف از فيلتر ذهن من بگذره گفتم:

-وقتي مي‌گيم مرد کسي به ميمون فکر نمي‌کنه.

از قياس خودم وا رفتم. حرف خانم الف کار خودش رو کرده بود. 

زنگ تفريح دوم که خورد تصميم گرفتم توي دفتر نرم. بايد ذهنم رو متمرکز مي‌کردم. مثال من اگه از در کلاس بيرون مي‌رفت بايد به هفت جد و آباد همه مردها توضيح مي‌دادم چرا چنين قياس احمقانه‌اي کردم. خواستم بخزم تو آبدارخونه که ناظم صدام کرد:

-خانم چپ‌کوک يکي از والدين باهاتون کار داره. تو دفتر پائين نشستن. آقان.

مي‌خواستم سرم رو بکوبم به ديوار. دو طبقه و حياط مدرسه رو بايد مي‌رفتم پايين. اونم تو برف واسه اينکه طرف آقا بود و نمي‌تونست وارد ساختمون مدرسه بشه. رفتم پايين و روبه‌روش نشستم. مرد محترمي بود. نيم ساعت راجع به اينکه دلش مي‌خواد دخترش يه "مرد" باشه. مثل يه "مرد" از حقوقش دفاع کنه، مثل يه "مرد" فکر کنه و مثل يه "مرد" کار کنه حرف زد و دست آخر از من پرسيد توصيه‌م بهش چيه ؟ سوال سختي بود چون من هيچوقت مثل يه مرد نبودم. کمي با هم حرف زديم و سعي کردم بهش حالي کنم اشکالي هم نداره اگه دخترش مثل يه زن از حقش دفاع کنه يا مثل يه زن خوش‌فکر باشه. راستش حالم از اين همه بحث جنسيتي داشت بهم مي‌خورد. وقتي سر کلاس برگشتم ده دقيقه از زنگ کلاس گذشته بود. من يه ليوان چايي هم نخورده بودم. زور زدم انرژيم رو جمع کنم و درس رو شروع کردم. يکي پس ذهنم مي‌گفت حواست باشه دوباره گند نزني. رسيدم به مثال درس و پاي تخته نوشتم "آن مرد کار مي‌کند." و شروع کردم.

-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده. وقتي مي‌گيم مرد کسي به يه .. 

به مغزم فشار آوردم. خط قرمزها رو رد کردم و ناخودآگاهم رسيد به پدر مهربان و بي‌هيچ دليلي با اعتماد به نفس کامل گفتم :

-کسي به يه موز فکر نمي‌کنه.

لازم به توضيح نيست که کلاس از خنده منفجر شد. خودم هم خنديدم. چند دقيقه‌اي کلاس رو تعطيل کردم و از يکي از بچه‌ها خواستم برام يه ليوان چايي بياره. اين بهترين کاري بود که مي‌تونستم بکنم.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 27 آذر1386  |
 اين يک دفاعيه نيست

 

همه داشتن با هم حرف مي‌زدن. خانم الف روبه‌روي من نشسته بود. خانم الف دبير رياضيه. شيوه تدريسش حرف نداره. پنجاه رو پشت سر گذاشته. عينک کلفتي به چشم مي‌زنه با اين حال نگاهش چنان عميق و دردمنده که من به خوبي حسش مي‌کنم. دختر و پسر خانم الف هر دو به کانادا مهاجرت کردن. ازدواج هم کردن اما هيچکدوم بچه ندارن .اين مسئله دغدغه ذهني خانم الفه. هر چند غرورش و شعورش اجازه دخالت در فلسفه زندگي نسل سي ساله‌هاي دربه‌در ايراني رو بهش نمي‌ده. من براي خانم الف احترام زيادي قائلم. خانم ب درست کنار خانم الف نشسته. به سبک مسلمون‌هاي خارج از ايران روسريش رو زير شقيقه‌ش سنجاق مي‌کنه. آدم شاد و دلزنده‌ايه. اول وقت نماز می خونه و هفته ای سه روز کلاس زبان انگلیسی می ره. دو تا دختر داره که هر دو در دانشگاه شريف و در مقطع دکتري درس مي‌خونن. خانم ب بارها آمريکا رفته. خانم ب هر دوشنبه به بهانه‌اي به اين دو افتخار بزرگ زندگيش اشاره مي‌کنه. دغدغه خانم ب پيدا کردن دو فروند شوهر تحصيل‌کرده پول‌دار باکلاس آمريکا رفته متدينه. خانم جيم سمت راست من نشسته. تابستون‌ها براي ديدن پسرش به کانادا مي‌ره. روسري سرش مي‌کنه و لباس‌هاي نوي خارجي مي‌پوشه. اوايل به نظرم خيلي مسن ميومد تا اينکه متوجه شدم يه دختر جوون دم بخت داره. دغدغه خانم جيم هم مشابه خانم ب‌ست. خانم دال کمي دورتر از بقيه نشسته. انسان متدينيه که درستکاريش اون رو حسابي تو زندگي عقب انداخته. دخترش چند ساليه به فرانسه رفته و پسرش که پارتي نداره دربه‌در دنبال يه لقمه نون حلال فرم درخواست همکاري شرکت‌هاي مهندسي مکانيک رو پر مي‌کنه. خانم دال ايمان قويي داره و چون بيش از حد آدم خوبيه و نمي‌دونه چه کسي رو بابت دين گريزي فرزندانش و شاگردانش ملامت کنه و نمي دونه چرا بايد عليرغم رعايت تمام دستورات الهي در پنجاه سالگي آواره دبيرستان‌هاي غيرانتفاعي شمال شهر باشه، بي اينکه به نتيجه مشخصي رسيده باشه در نااميدي ويرانگري دست و پا مي‌زنه. من براي خانم دال هم احترام فوق‌العاده‌اي قائلم .مطمئنم اگراعتقادات و باورهاي خانم دال اجازه خودکشي مي‌داد بي‌شک خانم دال لحظه‌اي در اين کار ترديد نمي‌کرد.

خانم ب رو به خانم جيم گفت :

-دخترم مي‌گه مامان اين پسرا درس که مي‌خونن انگار احمق مي‌شن. خانم سلام کردن‌م بلد نيستن. آدم چطوري دخترش رو بده دستشون. ديگه اينا جواب سلام نمي‌دن مگه مسئوليت زندگي سرشون مي‌شه؟

خانم جيم گفت : شعور و مسئوليت که هيچي، پسراي امروز قيافه هم ندارن.

خانم ب پريد تو حرف خانم جيم : از بس درس مي‌خونن. زير چشماشون اندازه يه بند انگشت فرو رفته‌ست. همشونم که قوز دارن. به خصوص اونا که دکترا مي‌خونن.

خانم دال گفت : مال اينا نيست زيبايي درون از بين رفته. اين بچه‌هاي امروز همه توخالين.

خانم الف با تعجب به ديگران نگاه کرد‌: قيافه‌هاشونم آخه عجيب و غريب درست مي‌کنن. با اون موهاي سيخ سيخ و نمي‌دونم ريش کج و کوله معلومه آدم چه شکلي مي‌شه.

من که هنوز طعم ديدار دو روز پيش زير زبونم مونده بود گفتم :

-ولي من چند روز پيش يه پسري تو کارواش ديدم. واي خداي من. اصلا بايد اين آدم رو مي‌ذاشتي پشت شيشه نگاهش مي‌کردي. خيلي کم پيش مياد من احساس کنم مردي خوشگله اما اين يه چيز عجيبي بود تو زيبايي؛ تناسباتش ، حتي هماهنگي رنگ پوستش با رنگ مو و چشمش، شاهکار بود اين آدم. من که از بس محوش شده بودم، رفتم جلو بهش گفتم ببخشيد شما انقدر قشنگيد که آدم نمي‌تونه نگاهتون نکنه. تا ماشينامون رو بشورن نيم ساعتي با هم حرف زديم.

خواستم حرفم رو ادامه بدم که خانم ب محکم زد رو پاش.

-خاک به سرم. شوهرت نبود نه ؟

-نه.

-بهشم که نگفتي ؟

-چرا. همون موقع زنگ زد.

خانم جيم و ب با هم گفتن:

-خوب ؟

من بهت زده نگاهشون کردم.

-خوب ؟ هيچي ديگه. خيلي لذت بردم.

خانم ب حرفم رو قطع کرد. دستش رو زير لب پائينش مشت کرد و گفت :

-يعني شوهرت هيچي نگفت؟

سرم رو به علامت منفي تکون دادم.

-چرا بايد چيزي بگه. مگه چکار کردم؟

خانم ب رو به خانم الف گفت :

-عجب بابا. من نمي‌دونم چرا بچه‌هاي امروز اين همه بي‌رگ و ريشه‌ن. مرداي ما هرچي بودن لااقل غيرت رو داشتن.

گفتم : خوب مثلا بايد چکار مي‌کرد ؟

خانم ب گفت: نمي‌دونم. به هر حال مرد که نبايد واسته زنش هرکي رو خواست..

خانم الف پريد تو حرف خانم ب : من و شوهرمم اگه زن و مرد خوشگلي ببينيم به هم نشون مي‌ديديم.

خانم دال گفت : گناه داره خانم. بايد اگه مرد خوشگلي رو نگاه مي‌کنيد رضايت همسرتون رو بگيريد. حالا شما سني ازتون گذشته ولي ايشون جونن.

گفتم : ببخشيد. رضايت بابت چي ؟

-بابت نگاه کردن.

- اينجوري که بايد بيست و چهار ساعته موبايل‌هامون روشن باشه. چون يا اون چشمش به يه آدم خوشگل ميفته يا من. تو اين شهر ده، دوازده ميليون آدم هست.

خانم الف گفت : اين حرفا يعني چي. هر چيز قشنگي ديدنيه. چه آدم باشه، چه درخت باشه چه يه فنجون.

خانم جيم که با تعجب من رو نگاه مي‌کرد گفت : خوب بعد اتفاقي بين‌تون نيفتاد؟

خنده‌م گرفته بود. چنان شور و اشتياقي تو نگاه خانم جيم موج مي‌زد که دلم نميو‌مد نا‌اميدش کنم. گفتم : مثلا چي ؟

خانم جيم سرخ شد.

-چه‌ميدونم. يه اتفاقي ديگه ؟

-مثلا ؟ خوب تو ذهنتون چيه؟ مثلا چه اتفاقي ؟

-مثلا، مثلا بگه اتفاقا شما هم خيلي خوشگليد.

-متاسفانه طرف هم مي‌خواست نمي‌تونست يه چنين خالي بزرگي ببنده.

-خوب براي اينکه راه رو باز کنه مي‌گم.

-راه چي‌رو ؟

خانم ب گفت : بيا. اينم جوون تحصيل‌کردمون. مردها مي‌گن ف تو بايد بري فرح‌زاد. نمي‌دوني راه چي‌رو ؟ پس راجع به چي حرف زدين؟

گفتم : ماشينش رو تازه خريده بود. پرسيدم چند خريده. چطوري قسط مي‌ده. اونم پرسيد من از ماشين دوگانه سوز راضيم يا نه. مي‌خواست ببره ماشينش رو دوگانه‌سوز کنه. از قيمت بنزين آزاد و اين جور چيزا هم حرف زديم.

دفتر يه دفعه ساکت شد. احساس کردم خانم ب مي‌خواد چيزي بگه اما زنگ کلاس خورد. همه با عجله از جاشون بلند شدن. من هميشه آخر از همه از دفتر بيرون مي‌رم. چون از همه کوچکترم. وقتي خواستم از در برم بيرون خانم دال صدام کرد :

-خانم فلاني تا حالا کسي به شما نگفته خيلي جذابيد؟

مقنعم رو صاف کردم و گفتم : تا اونجا که يادم مياد پدر خدابيارزم سعي مي‌کرد من روي پاي خودم وايستم چون فکر نمي‌کرد يه روز کسي سراغ من بياد.

خانم دال نگاه مهربوني به من انداخت: شما خيلي جذابيد. بدونيد اگه با مردي حرف بزنيد گناهتون از بقيه بيشتره. چون هم خودتون گناه کردين ، هم اون بيچاره رو به گناه کشوندين. متوجه نشدين اون پسر جذبتون شده باشه؟

-نه.

خانم دال شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت : به هر حال يه موقع که احساس کرديد شوهرتون خيلي بهتون نزديکه سعي کنين بفهمين بابت اين کار شما ناراحت شده يا نه . ممکنه از بس دوستتون داره چيزي بهتون نگفته باشه اما ته دلش راضي نباشه. اين بار گناهتون رو سنگين‌تر مي‌کنه.

ناظم داشت از پشت ميزش بهمون چشم غره مي‌رفت. گفتم : حتما اين کار رو مي‌کنم. از در دفتر بيرون اومدم. پاگرد طبقه اول رو که رد کردم ديدم خانم جيم کنار پله‌ها وايستاده. خواستم با يه لبخند رد بشم که خانم جيم اومد جلو :

-خانم فلاني من تلفنم رو بهت مي‌دم. اگه يه دفعه پسر خوبي جايي ديدي ولش نکن. حالا خودت شوهر کردي. ما که دختر دم بخت داريم.

تلفن خانم جيم رو چپوندم تو جيب شلوار جينم و راه افتادم سمت کلاسم.

متاسفانه خانم جيم با تمام درايتي که داشت متوجه نبود که شماره تلفن رو با مداد ننويسه. ماشين لباس‌شويي حسابي شلوار جين‌ها رو تميز کرده و اثري از شماره تلفن روي برگه نگذاشته. نسل سي‌ساله‌هاي امروز ايراني اينجورين. حتي دغدغه گشتن جيب‌هاي شلوارشون رو هم ندارن.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 1 آذر1386  |
 مثلث کوچک خوشبختي

 

چهارشنبه گرفتار يکي از اون آنفولانزاهاي موذي شده بودم. اول فکر کردم مسموم شدم. بعد احساس کردم ميگرن قديميم با شدت هر چه تموم‌تر برگشته و دست آخر دچار چنان بدن‌دردي شدم که ترياکي‌هاي در حين ترک تجربه‌شون مي‌کنن. تب داشتم. چشمهام مي‌سوخت. صورتم ورم کرده بود و پوست تنم چنان خشک شده بود که فکر کردم عنقريب پوست مي‌ندازم. با تمام اين احوال از اون‌جا که به خودم قول داده بودم يک هفته مطابق "برنامه" زندگي کنم عزمم رو جزم کردم تا براي پيگيري وضعيت کارت سوخت ماشيني که دو ماه و نيم پيش خريديم به پست‌خونه برم.

در کمدم رو باز کردم و اولين روپوشي که به دستم خورد پوشيدم. زحمت شونه کردن موهام رو هم به خودم ندادم. يه روسري شالي سفيد چروک روي سرم انداختم. کتوني‌هايي که يکساله شسته نشده به پا کردم و راه افتادم.

اون لحظه خودم حدس مي‌زدم قيافه‌م دست کمي از شياطين و ارواح ملعوني که تازگي‌ها کار و کاسبي‌شون در سيماي ملي سکه شده نداره. به خودم گفتم: دختر يه روزم اينجوري حال کن. خودت باش. مسير خونه اداره پست رو بدون تراوش هيچ گونه فحش خواهر مادري طي کردم. حتي يه جا  آقاي اتو کشيده کچلي بهم راه داد. جلوي اداره پست غوغا بود. دو بار دور اداره طواف کردم. بار اول فقط به تابلوها نگاه کردم. به شعاع دو کوچه همه جا تابلوي توقف مطلقا ممنوع نصب شده بود. بار دوم پيه جريمه شدن رو به تنم ماليدم اما دريغ از يه جاي پارک. خوشبختانه در دور سوم طواف متوجه جاي خالي پشت ماشين پليس شدم. با اعتماد به نفسي مثال زدني و قيافه‌اي حق به جانب پشت ماشين پليس پارک کردم. به محضي که چشم ستوان به من افتاد جادو شده باشه اخمهاش از هم باز شد و بدون اينکه دست به برگه جريمه ببره چند قدمي به من نزديک شد:

- زير تابلو پارک کردين .

- مي‌خواين ببرينش، ببرين. بنزين نداره. سه ماه کارت سوختم نيومده.

ستوان خنديد. نگاه محبت آميزي به ماشينم انداخت و گفت:

-زود برگرد پس. اين‌بار رو چون تويي جريمه نمي‌کنم.

سرم رو به علامت اطاعت تکون دادم و به سمت اداره پست رفتم. يه ماه قبل که براي گرفتن کارت ماشين اومده بودم سري هم به بخش کارت سوخت زده بودم. عين جهنم بود. پنجاه، شست نفر تو يه مربع دو متر در دو متر با هم حرف مي‌زدن، با هم داد مي‌زدن، با هم هل مي‌دادن و با هم فحش مي‌دادن. يک راست سراغ مقر مورد نظر رفتم اما از تابلوي کارت سوخت و جمعيت خبري نبود. به سمت در ورودي برگشتم و جلوي نگهبان وايستادم. يه نفر جلوي من داشت تند تند چيزي راجع به بسته گم‌شدش مي‌پرسيد. نگهبان که دائم سرش رو براي مرد تکون مي‌داد متوجه من شد. براي اينکه من رو بهتر ببينه کمي به بغل خم شد و بدون توجه به مرد فلک زده با لبخندي دوست داشتني پرسيد :

-کارت چيه ؟

-آقا واسه کارت سوخت کجا بايد برم؟

نگهبان رو به مرد گفت: آقا برو کنار اين خانم بياد جلو.

يه قدم جلو رفتم و به ميز نگهبان تکيه دادم.

-دنبال کارت سوختم اومدم.

نگهبان خودش رو جلو کشيد:

-درخواست دادي ؟

-ماشين صفره.

-آها به نام کيه ؟

-به نام خودم.

-آفرين. کارت ماشين همراهته.

-بله.

-باريکلا. برو سر کوچه، کافي نته بگو تو کامپيوتر ببينه کارتت کجاست. بعد بيا پيشم.

فکر مي‌کنم يه دفعه حالم بهتر شده بود. تو اين شهر لعنتي که همه طلبکارن تا اون لحظه همه برخورد خوبي داشتن. قدم زنان تا سر کوچه رفتم و دور و برم رو نگاه کردم اما از کافي‌نت خبري نبود. حتي اون سر کوچه هم رفتم. اين بود که دوباره برگشتم سراغ نگهبان مهربون.

-ببينيد اين کافي نت کجاست ؟

-نديديش ؟ همين دکه روزنامه فروشه ديگه. بگو من رو صفدر فرستاده. اسمشم ممده. بگو صفدر گفت ما رو را بنداز.

داشتم شاخ درمي‌آوردم. دوباره برگشتم سمت سر کوچه و زل زدم به دکه‌ کنار خيابون. در کناري دکه باز بود. يه دستگاه فتوکپي، يه کامپيوتر با مونيتور تخت، يه چارپايه و يه گاز پيک‌نيکي که روش تخم‌مرغ‌ها جليز و وليز مي‌کردن فقط بخشي از آت و آشغال‌هاي توي دکه بود. جلوي من دو نفر ديگه هم ايستاده بودن. وايستادم تو نوبت که خود ممد آقا گفت :

-خانم چي مي‌خواي ؟

دور و برم رو دوباره نگاه کردم.

-با منيد ؟

-بله

-اين خانم و آقا از من جلوترن.

با اين حال کارت ماشين رو طرف ممد آقا گرفتم.

-مي‌خوام ببينم کارت سوختم اومده يا نه. شما تو همون سايت اي‌پليس نگاه مي‌کنيد ؟

مرد کارت و گرفت و از اون تو داد زد:

-بيا تو خانم بشين اينجا.

فکر کردم حتما قيافه تب‌دارم بد جور داغونه. دو نفر جلويي در حاليکه چپ‌چپ نگاه مي‌کردن، راه باز کردن و من نشستم رو چارپايه. مرد سايت اي‌پليس رو بالا آورد. مي‌خواستم بگم آقا سرکاريه اين سايته. اما ناي حرف زدن نداشتم. يارو يه بند حرف مي‌زد. برام توضيح داد که کارتم الان شيرازه. خودمم خسته نکنم. چون دستم به هيچ جا بند نيست و اصلا ممکنه پستچي همين الان کارت رو آورده باشه دم در خونه و اصلا من چرا خونم رو واسه اين چيزا کثيف مي‌کنم. حيف من نيست !! دست آخر هم يه پرينت از همون صفحه سرکاريه سايت کارت سوخت تحويلم داد. پونصد تومن هم ازم گرفت و گفت :

-در ضمن هر کاري باشه ما در خدمتيم.

راه افتادم طرف ماشين. عجيب احساس خوبي داشتم. با اينکه کارت سوختم نيومده بود اما از اينکه همه با لبخند و روي باز جوابم رو داده بودن حسابي حال کرده بودم. به خودم گفتم بدبخت مملکت به اين خوبي کجا هي مي‌گي بريم. از بس خودت موج منفي مي‌فرستي ديگران پاچه‌ت رو مي‌گيرن. ببين امروز چقدر همه خوب بودن. همين طور که داشتم خود درماني مي‌کردم سوار ماشين شدم و نگاهي به آينه انداختم. مي‌خواستم خودم را در حالت رضايت خاطر از زندگي ببينم که متوجه شدم دکمه بالاي روپوشم بازه. يه مثلث به مساحت بيست و يک سانتي‌متر مربع روي سينه‌م هيچ پوششي نداشت. لخت. عين کف دست.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 19 آبان1386  |
 زنده باد تلويزيون. زنده باد لافکاديو - بخش اول

 

جلسه سوم کلاس نوشتار خلاق بايد لافکاديوي شل سيلور استاين رو سر کلاس مي‌خوندم. در اولين نقطه تعليق، يعني قبل از ملاقات لافکاديو با رئيس سيرک داستان رو نگه مي‌داشتم و از بچه‌ها مي‌خواستم خصوصيات ديگه لافکاديو رو حدس بزنن. بعد داستان رو ادامه مي‌دادم تا نقطه تعليق اصلي داستان يعني جايي که لافکاديو بعد از يک شب اقامت در شهر آماده مي‌شه تا به سيرک فينچ فينگر بره و برنامه اجرا کنه و مشهور بشه.. همونطور که ريس سيرک بهش وعده داده بود.

بچه ها محو داستان شده بودن و بابت نگه داشتن داستان کمي غر زدن. بهشون گفتم :" مي‌خوام شما از زبون عمو شلبي بگيد چه اتفاقاتي براي لافکاديو ميفته." کلاس چند دقيقه‌اي ساکت شد. نمي‌خواستم خودم اولين پيشنهاد رو بدم و ذهن بچه‌ها رو به سمت چيز خاصي هدايت کنم. اين بود که انقدر آسمون و ريسمون به هم بافتم تا بالاخره يکي زبون باز کرد و گفت : "لافکاديو تو شهر مشهور مي‌شه. اما بعدش مي‌بينه دلش براي دوستاش تنگ شده . مي‌فهمه که پول خوشبختي نمياره و برمي‌گرده پيش دوستاش توي جنگل. "

با  اينکه چنين پايان‌بندي اخلاقي حالم رو بهم مي‌زد سعي کردم با تمام وجود خودم رو ذوق‌مرگ نشون بدم تا بقيه هم تشويق بشن حرف بزنن. خوشبختانه من تو هر چي ناموفق باشم فيلم بازي کردنم حرف نداره. چنان بال بال زدم و اولين جمله رو با هزار تشويق و آفرين پاي تخته نوشتم که يخ مغزها ترک خورد. بعد از يه ربع سيل جملات بود که از مغزها تراوش مي‌شد.

"لافکاديو گرفتار شيطون مي‌شه!! ريس سيرک شيطونه که اومده سراغ لافکاديو !! لافکاديو يه بچه رو گروگان مي‌گيره و ..!! لافکاديو همه شيرها رو مياره به شهر تا آدم‌ها رو بخورن !! آدم‌ها به لافکاديو تيراندازي مي‌کنن !! لافکاديو سرطان مي‌گيره !!! لافکاديو معتاد مي‌شه !!!! و بالاخره از همه جالب‌تر که توي هر چهار کلاس من تکرار شد اينکه لافکاديو خودکشي مي‌کنه !!!!!"

چرا ؟ تعجب کرده بودم. انگار من داشتم تو يکي از مدارس جهنم نوشتار خلاق درس مي‌دادم. چطور لافکاديويي که شاد و شنگوله، به خاطر امتحان کردن مزه يه باسلوق و نه شهرت و ثروت به شهر مياد، دوست داره روزي چند هزار بار با آسانسور بالا و پايين بره و شب‌ها با عمو شلبي دوغ غير الکلي!! بخوره دست به خودکشي يا ديگرکشي مي‌زنه.

مجبور شدم نيم ساعتي راجع به زندگي و خودمون و بقيه آدم‌ها سخنراني کنم تا بچه‌ها رو به سمت چارچوب‌هاي غيررسانه‌اي شاد!! هدايت کنم. بالاخره بعد از نيم ساعت تلاش مزبوحانه من، يکي گفت : "لافکاديو خيلي پولدار مي‌شه. وقتي پير شد عاشق دختر ريس سيرک مي‌شه."براي اولين بار از شنيدن چنين پايان‌بندي بندتنبوني هنديي ذوق کردم. حداقل اين يکي کمي احساسات انساني با خودش داشت.

مجبور شديم نيم ساعت هم روي پايان بندي‌هاي عاشقانه آبکي تلويزيون مانور بديم تا به اولين پيشنهاد غير رسانه‌اي برسيم : "لافکاديو اصلا به سيرک نمي‌ره. به يه قنادي مي‌ره و مسئول فروش باسلوق مي‌شه."

در اين فاصله کم و بيش از بچه‌ها مي‌خواستم خودشون رو جاي لافکاديو بذارن. مشکل بود بهشون بگم شخصيت‌هاي داستاني موجودات عجيب و غريبي نيستن، کسايي هستن مثل خود ما، با مشکلات مشابه و خواسته‌هاي مشابه. واقعيتش نه سينماي امروز ايران، نه داستان‌هاش و نه تلويزيون شخصيت‌ها و فضاهايي رو خلق نمي‌کنه که براي ما آشنا باشه.

به بچه‌ها يه هفته وقت دادم تا به ادامه ماجراي لافکاديو فکر کنن. البته با اين ديد که "لافکاديو از خودمونه." نتيجه‌ش رو تو پست بعدي بخونيد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 3 آبان1386  |
 گزارشي از يکشنبه‌اي که گذشت

 

ساعت يک ربع به پنج وقت دکتر مغز و اعصاب دارم. کمر درد من همچنان ادامه داره. تصميم مي‌گيرم بدون متوقف کردن درمان دکتر خودم، با دکتر ديگه‌اي هم مشورت کنم. يه دکتر خوب اما نه چندان معروف رو انتخاب مي‌کنم تا فرصت کافي براي حرف زدن باهاش رو داشته باشم. بازي فوتبال تيم‌هاي آبي و قرمزه  و  خيابون‌ها خلوت. همه پاي تلويزيون‌هاشون نشستن و به اين بازي سرنوشت ساز نگاه مي‌کنن. خوشحالم. فکر مي‌کنم احتمالا مطب هم چندان شلوغ نيست. حدسم درسته. چند نفر بيشتر روي نيمکت‌هاي چوبي ننشستن؛ يه آقاي متدين که تسبيح مي‌گردونه، يه زن و مرد ميانسال با قيافه فلک زده قشر متوسط  که مشغول خوردن بيسکويت‌ هستن، يه حاج‌آقاي معمم که داره با بغل دستيش در مورد هزينه‌هاي سفر‌هاي زيارتي حرف مي‌زنه، و يه پيرزن بزک کرده قد کوتاه بامانتوي طلايي و کيف طلايي و کفش طلايي و شايد شورت طلايي و رژلب صورتي فسفري که درست روبه‌روي من نشسته، به عصاش تکيه داده و هر چند دقيقه يک بار نفس عميقي مي‌کشه.

دکتر هنوز نيومده. سعي مي‌کنم خونسرد باشم. با خودم هيچ کتابي نياوردم. روزنامه‌ هم ندارم. روي تنها ميز وسط سالن انتظار نه مجله‌اي هست و نه جدولي. تلويزيوني هم در کار نيست. بنابراين زل مي‌زنم به بقيه بيمارها. بعد از نيم ساعت سراغ منشي مي‌رم و مي‌پرسم: دکتر چه ساعتي مياد. منشي انگار سوال حرف بي‌ربطي زده باشم با اخم مي‌گه: هر وقت عمل دکتر تموم بشه. سر جام برمي‌گردم و منتظر مي‌شينم. حس غريبي به من مي‌گه عمل دکتر با تموم شدن فوتبال همزمان خواهد شد. اتفاقا همين‌طور هم مي‌شه. دکتر بيست دقيقه بعد از تموم شدن بازي با نيش باز و خونسردي مشمئز کننده از راه مي‌رسه.

به بيماران داخل سالن پنج نفر ديگه اضافه شده. يه زن جوون که از درد گريه مي‌کنه و کج مونده. يه پيرمرد که ظاهرا مشکل دست به آب داره و از شانسش در دستشويي مطب دکتر هم به دليل خرابي قفله!!! و ... جاي سوزن انداختن نيست. منشي سه مريض اول رو با هم صدا مي‌کنه. من با تعجب به بقيه مريض‌ها نگاه مي‌کنم. همراه زني که دائم گريه مي‌کنه هر چند دقيقه يک‌بار سراغ منشي مي‌ره و خواهش مي‌کنه کارشون رو زودتر راه بندازه. البته نه به خاطر اينکه مريض درد مي‌کشه. هر دو شهرستانين و بايد به اتوبوس برگشت برسن وگرنه يه شب ديگه هم بايد پول اقامت بدن. حالم جدي بد شده. مي‌خوام ازمطب بزنم بيرون که منشي اسمم رو صدا مي‌زنه.

وقتي مي‌رم تو اتاق دکتر، مي‌بينم يه مريض رو تخت دراز کشيده و دو نفر هم روي صندلي روبه‌روي ميز دکتر نشستن. دکتر همونطور که با مريض روي تخت حرف مي‌زنه، به صحبت مريضي که روي صندلي نشسته گوش مي‌ده . اول فکر مي‌کنم با هم هستن اما چند لحظه که مي‌گذره مي‌بينم يکي از فشار خون مي‌گه اون يکي از رماتيسم. من يه لنگه پا دم در وايستادم. از اينکه مجبور بشم پيش چند تا آدم بگم چه درد و مرضي دارم بيزارم. مغزم کاملا قفل شده و درست فرمون نمي‌ده. همه حرف‌هايي که از قبل آماده کرده بودم از يادم مي‌ره. مريض آه و  ناله‌کنان از روي تخت بلند مي‌شه. منشي در نزده مياد تو و مي‌گه : اين قرصي که نوشتين ظاهرا گير نمياد. دکتر يه نفر هم پشت خط تلفن داره. منتظر مي‌شم مريضي که روي صندلي نشسته، روي تخت دراز بکشه اما اون از جاش تکون نمي‌خوره. عکسم رو مي‌ذارم روي ميز دکتر و خودم مي‌شينم روي تخت. دکتر عکس من رو مي‌گيره جلوي نور. من لنگ در هوا موندم که دراز بکشم يا نه. دکتر يه نگاه به عکس من ميندازه و مي‌گه : مغزش چيزي نشده. مي‌گم مغزم؟ دکتر با خنده مي‌گه نه مريض اين آقا رو مي‌گم. لبخند زورکيي مي‌زنم و دراز مي‌کشم که آقاي متدين مياد تو اتاق و درست پايين تخت مي‌ايسته. مي‌خوام دوباره بشينم اما دکتر از پشت ميزش مي‌گه : پاي راست بالا. آقا بدجایی ایستاده. پام رو از کشاله رون مي‌برم بالا. آقا يه نگاهي به خشتک شلوارم مي‌ندازه و جاش رو عوض مي‌کنه. دکتر همونطور که پاي راست من رو ،روي هوا نگه داشته به مريض قبلي توضيح مي‌ده که اصلا جاي نگراني نيست و مريضشون به زودي خوب مي‌شه. مريض و همراهش خوشحال از اتاق خارج مي‌شن و دو مريض جديد جاشون رو مي‌گيرن.

براي چند ثانيه اتاق ساکت مي‌شه.

به دکتر مي‌گم: آقاي دکتر من هفت سال پيش خوردم زمين دنبالچم..

دکتر اجازه ادامه نمي‌‌ده : پس هنوز درد مي‌کنه.

مي‌گم نه. من رفتم پيش ارتوپد.

دکتر دست مي‌ذاره روي يکي از مهره‌ها : بعد اينجا درد گرفت.

مي‌گم : بله.

دوباره چند نقطه رو فشار مي‌ده و مي‌گه: درد مي‌کرده؟

مي‌گم بله اما.

دکتر مي‌گه : اينجا هم درد مي‌کرده

مي‌گم : بله. بعدش  

دکتر بلافاصله مي‌گه : اين درد مال الان نيست دختر خوب. يه درد کهنه شده‌ست که شايد مال بچگيت باشه. مال يه فشار قديمي. هيچ چي نيست.  مراعات کن. زندگي عاديت رو بکن و سعي کن شاد باشي.

پشت ميزش مي‌شينه و دفترچه بيمم رو باز مي‌کنه. مي‌گه غمگين هم مي‌شي ؟؟!! افسردگي چي ؟ زياد عصباني مي‌شي ؟؟!!!!  من تند و تند سرم رو به علامت تاييد تکون مي‌دم. حتي بغض مي‌کنم. مي‌خوام حرف بزنم که دکتر دفترچه رو مي‌ده دستم : شاد باش و از زندگي لذت ببر دخترم.

 از در که مي‌خوام بيام بيرون دو نفر ديگه وارد مي‌شن . مريضي که روي صندلي نشسته داد مي‌زنه: آقای دکتر زانوم آب آورده. عمل کردم ،بدتر شده. حالا می گن کاسه‌ش رو باید برداري. دم در یادم میفته که سوال اساسی رو نپرسیدم. تحت تاثير آخرين مريضي که داره حرف مي‌زنه داد مي‌کشم : آقای دکتر یه روانکاو برم چطوره. دکتر می گه: دراز بکش. مي‌خوام برگردم طرف تخت که می‌بینم مریض جدید هم داره همین کارو می کنه. دکتر زانوی مریض رو فشار می ده: درد ؟ مریض هوار می کشه. دکتر می‌گه : نه تو حساسی سر چند ماه ممکنه ببندنت به برق و شوک الکتریکی. سرم رو میندازم پایین و میام بیرون. صدای مریض قبلی رو می شنوم : آقای دکتر اول از همه برق گذاشتم اما خوب نشد زانوهه. کمرمم برق گذاشتم. 

از در مطب مي‌زنم بيرون. براي اولين تاکسي خالي دست تکون مي‌دم و مي‌گم : دربست. تاکسي نگه مي‌داره. رو صندلي عقب مي‌شينم و دستام رو باز مي‌کنم. همش مال خودمه.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 27 مهر1386  |
 برو کار می کن مگو چیست کار

خیلی درگیر قضیه مهاجرات شدم ظاهرا. فعلا شاید یه تنفس بد نباشه. یه داستان از داستان های شهر من رو بخونید. شکاک متاسفانه نمی تونم برات پیغام بگذارم. مرسی که در بحث فعلا دو نفرمون هستی. ظاهرا باید یه پست هم راجع به بحث کردن در این فضای مجازی بگذارم. روی این مسئله هم حرف دارم.  اما داستان :

 

اولين واکنش هر شهروند تهراني به يک بانک خلوت با باجه‌هاي خالي يک نفس عميق همراه با احساس مسرت، خوشبختي و خوش‌شانسيست. من هم هنگام ورود به بانک مسکن دقيقا همين حال را داشتم. به غير از باجه اول که تعطيل بود و باجه دوم که دو ارباب رجوع داشت بقيه باجه‌ها خالي بود. با اعتماد به نفس از کنار باجه اول و دوم گذشتم، براي پسربچه سه-چهار ساله‌اي که ناخن پاهايش لاک قرمز تندي داشت و انگشت سبابه دست راستش را تا سر بند اول داخل دماغش فروکرده بود شکلکي درآوردم و قبض تلفن و برق را روي ميز باجه سوم گذاشتم. چند لحظه‌اي بي‌حرکت منتظر شدم تا صندوق‌دار سرش را بلند کند ولي اين اتفاق نيفتاد. ناچار سينه‌ام را صاف کردم و گفتم : ببخشيد آقا دو تا  صندوق‌دار بدون آنکه حرفي بزند با سر به باجه دوم اشاره کرد. پسر بچه هنوز انگشتش را بيرون نياورده بود و با تعجب نگاهم مي‌کرد. با وجود آنکه تست‌هاي سنجش ضريب هوشي نشان مي‌دهد من آدم عقب افتاده‌اي نيستم سرم را به سمت باجه چهارم چرخاندم و قبض‌ها را جلوي نفر چهارم گذاشتم. خوشبختانه صندوق‌دار چهارم بلافاصله سرش را بلند کرد و گفت: خانوم فقط باجه دوم، مگه نمي‌بينيد بقيه تعطيله. عصباني شدم. قلبم به تپش افتاد. سرم داغ شد. دست‌هايم لرزيد. خواستم بگويم فقط باجه اول تابلوي تعطيل است را آويزان کرده که زني به همراه دختر بچه پنج-شش ساله‌اي وارد شد. فاصله من و ارباب رجوع جديد تا آخر صف باجه دوم به يک اندازه بود. اعتراض را فراموش کردم و خودم را با سرعتي باورنکردني پشت سر نفر قبلي رساندم و پيروزمندانه به ارباب رجوع جديد که سلانه سلانه به سمت باجه چهارم مي‌رفت گفتم : تعطيلن. همين يکي کار مي‌کنه.

خوش‌شانسي به اشاره‌اي مي‌تواند به يک بدشانسي بزرگ تبديل شود. ارباب رجوع اول يک کيسه بزرگ، دسته پول‌هاي هزارتوماني داشت به انضمام سي تراول چک صد هزارتوماني که بايد همه‌شان پشت نويسي مي‌شد، امضا مي‌شد، ليست همه‌شان با مشخصات شماره چک و بانک و شعبه، وارد قبض واريز مي‌شد ...هوا گرم بود. نگاه من و دو ارباب رجوع ديگر روي حرکت کند خودکار، پشت چک‌ها خشک شده بود. دلم مي‌خواست توي سر مردک مي‌زدم. خودکارش را مي‌گرفتم و تند تند مي‌نوشتم. از فکر اينکه بعد از اين همه کار احمقانه صندوق‌دار گوشه چک‌ها را پاره مي‌کند و بعد از سوراخ کردنشان آنها را باطل مي‌کند چنان اعصابم تحريک شده بود که مي‌توانستم مردک صندوق‌دار را با همان ماشين پانچ لعنتي بکشم.

خوشبختانه صداي رئيس شعبه مرا از اين حس ماليخوليايي بيرون کشيد: سه تا دستگاه دوخت جديد مي‌خوايم. آب سرد کن هم بايد عوض بشه. يه تابلوي آهني ساعت کار بانک براي روي در مي‌خوايم. صندوق‌دار باجه اول گفت: داريم يه دونه ولي به ساعت‌هاي الان نمي‌خوره. ريس گفت يه دونه ساعت کار جديد بده بنويسن. سربازي که تند و تند دستورات رئيس را مي نوشت با ترس گفت: اگه دوباره ساعت‌ها عوض بشه. دختر ارباب رجوع سوم که پشت سر من ايستاده بود تفنگش را به سمت رئيس شعبه گرفت و شليک کرد. صداي دالبي سه بعدي شليک ضدهوايي و مسلسل همراه با فرياد گوشخراش FIRE- FIRE  مثل بمب در فضاي بانک ترکيد. زن به يک حرکت تفنگ را از دست دخترش گرفت: مي‌بخشيد آقاي رئيس. و بلافاصله پس گردني محکمي به دختر زد: آدم به آقاي رئيس شليک مي‌کنه؟ دختر بغض کرد اما نگاه غضبناک مادر اجازه آزادشدن جيغي که آماده انفجار بود را نداد. زني که پشت سرش ايستاده بودم پسرک را بغل کرد و روي ميز گذاشت: آقاي رئيس يه دونه از اين دستگاه‌ها که شماره مي‌ده هم بذاريد. پسر انگشت دماغييش را چند بار در هوا چرخاند و يک راست درون استمپ فرو کرد. زن جوان فرياد کشيد: واي کيان من از دست تو چکار کنم. رئيس نگاهي به کيان انداخت و يک قدمي جلو آمد: پسر تو چرا لاک زدي؟ زن دستي به سر پسرش کشيد و با عشوه گفت: آخه من دختر مي‌خواستم. آب دهان کيان شره کرد و باصداي بم خفيفي توي استمپ افتاد. زن وحشت زده استمپ را به سمت من هل داد و پشتش را به استمپ کرد. تو رو خدا يه باجه هم بذاريد واسه ما بچه‌دارها. نمي‌دونيد چقدر سخته به خدا. زني که بعد از من ايستاده بود آه سوزناکي کشيد : آره واقعا من که عاصي شدم. رئيس شعبه به سمت ميزش رفت: اين کارو بکنيم خانوم از فردا بايد يکي رو هم بذاريم دم در دلال‌هارو جمع کنه.. زن پشت سر من گفت: وا ، دلال چي؟  رئيس شعبه سرش را از روي کاغذ‌ها بلند کرد. دلال شماره و بچه. ظاهرا قيافه من و دو مشتري کنار دستي آنقدر بهت‌زده بود که رئيس توضيح اضافي بدهد: تازگيا يه خانواده پيدا شده. صبح به صبح مي‌رن شعبه‌هاي پاسداران يه بيست سي تا شماره مي‌گيرن هر کي مياد تو مي‌بينه بيست نفري جلوشه يه هزاري مي‌ده شماره جلوتر مي‌خره. حالا ما يه باجه هم واسه شما‌ها بذاريم از فردا اين کوليا ميان دم بانک پونصد تومنم مي‌گيرن بچه کرايه مي‌دن. مشتري سر صف تراول چک‌ها را دست صندوق‌دار داد و نگاهي به رئيس شعبه انداخت: مگه در روز چند تا شماره يارو مي‌تونه بفروشه. صندوق‌دار اول چايش را هورت کشيد: خانواده‌ن ديگه هر کدومشون جلوي يه بانک بيست‌تا هم بفروشه. چهار نفرشون مي‌کنه هشتاد تومن. الان چه‌کاري بکني که روزي هشتاد کاسب باشي.

کيان کف دستش را روي استمپ کشيد و با حرارت تمام به روسري سفيد مادرش کوبيد. زن با گوش‌خراش‌ترين صداي ممکن فرياد کشيد: کيااااااااااااااااااااااان. صندوق‌دار داد زد: آقا  آقا حواست کجاست. امضاش کن. مرد بهت زده به صندوق‌دار نگاه کرد: يعني يارو ماهي دو-دو و نيم کاسبه ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 22 تیر1386  |
 گزارش پنجم تيرماه

 

ساعت هشت صبح : به عليرضا قول دادم آدم باشم. براي زندگيم برنامه داشته باشم. وقت تلف نکنم و مثل احمق‌ها پاي سريال‌هاي تلويزيون نشينم. تا ساعت دوازده ماتحت مبارک رو هر جوري هست روي صندلي بند مي‌کنم. راس دوازده دفتر و کتاب رو جمع مي‌کنم و مي‌زنم بيرون. بايد يه چک به حساب بذارم. محاسبه مي‌کنم: "رفت و برگشت و معطلي بانک جمعا يک ساعت و نيم".

ساعت دوازده و نيم : بانک پارسيان شعبه بهشتي. برق نيست. نگهبان بانک دم در ايستاده و تخمه مي‌شکنه. برو شعبه تختي. برق داره".راهي نيست. تا بانک پياده مي‌رم. خوشبختانه برق هست. شماره مي‌گيرم. پنجاه و هشت نفر جلوتر از من منتظر نوبتن.

ساعت دو و نيم : لعنت به تابستون. لعنت به بوي گند آشغال. لعنت به اين روپوش مسخره. لعنت به اين لچکي که دور کله‌م بستم . لعنت به  شير که امروز گرون شده. ماست مي‌خرم. اونم بله؟ لعنت به ماست. خودم رو مي‌رسونم خونه. مي‌رسونم به حموم. مي‌رسونم به شير دوش و پرواز مي‌کنم. آه اي اسفنديار مغموم جان مادرت من و با خودت ببرررررررر.

ساعت سه و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع. گرما زده شدم.

ساعت چهار و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع ادامه داره.

ساعت شش : وضعيت به حالت عادي برمي‌گرده.

ساعت هفت : Every word I write about those events of 1964 is the product of struggle with silence…I know nothing of this silence except that it lies outside the reach of my intelligence, beyond words, that is why this silent must win………………………………………………………………………………..

ساعت هشت و نيم : بارون. تند و شتابزده. چشمام رو مي‌بندم . بو مي‌کشم. بوي بارون. بوي خاک. بوي رطوبت. لباسم از عرق خيسه . مي‌پرم لب پنجره و  بازش مي‌کنم. جييييييييييييييغ بنفش يه تانکر که تو سرازيري گلبرگ خلاص کرده. داد چند نفر زير پنجره اتاقم: "مادر جنده مي‌بينه کفريم." و رژه پرصداي دونه‌هاي درشت بارون. دو نفر ظاهرا منتظر تاکسين. اولي داد مي‌کشه : مُسسسسس. بغليش ادامه مي‌ده : دَقييييم. يه ماشين ترمز مي‌زنه: مُسسسسسسسسسس.

ساعت نه : عليرضا بريم پياده روي؟ ماه پشت ابرها مي‌درخشه. لبه پفي ابري بالاي سرمون مهتابي شده. بو مي‌کشم. اکسيژن رو بو مي‌کشم. گاهي ماشيني قيژ کشان از شونزده متري مجيديه مي‌گذره. بو مي‌کشم. يه کاميون مي‌گذره. مثل همون نفت‌‌کش لعنتي؛ خلاص. عليرضا مي‌گه :"بارون با طعم تهرون".  چشمام رو مي‌بندم. واي خوشبختي تو چقدر شبيه اکسيژني. شبيه دو تا اکسيژن تپلي چسبيده به‌هم با يه پيوند محکم دوگانه کووالانسي.

ساعت ده : ميز گرد حيدري با مسئولين سهميه بندي بنزين. مجله رو ورق مي‌زنم و به استدلال مسئول مربوطه گوش مي‌دم." ببينيد وقتي ترافيک نباشه اون اتوبوسي که مسيري رو يک ساعت و نيمه مي‌رفته نيم ساعته مي‌ره. بنابراين اصلا لازم نيست ما چيزي به ناوگانمون اضافه کنيم چون همين اتوبوس مي‌تونه تو يک ساعت و نيم سه بار بره و بياد. انگار ما ناوگانمون رو سه برابر کرديم. چون من اين تحليل رو از زبون توکلي هم شنيدم زياد بهت زده نمي‌شم اما مجله رو ميارم پايين که ببينم قيافه حيدري چه شکلي شده.

ساعت يازده : دارم با آني چت مي‌کنم. تلفن زنگ مي‌زنه. گلاره پشت خط.. صداي عليرضا رو از تو حال مي‌شنوم. چي شده؟ آتيش. الان شما چطورين. نياين بيرون. پليس اومده ؟ ماشينا رو کجا گذاشتين؟

ساعت يازده و نيم: رسالت تا کرمان بسته. دو سه هزار نفري جمع شدن تو خيابون. مردم سنگ پرت مي‌کنن. پليس سنگا رو جمع مي‌کنه و پرتشون ‌مي‌کنه طرف مردم. بايد در مصرف همه چيز صرفه‌جويي کرد؛ حتي سلاح سرد.

ساعت يک ربع به دوازده : در تلويزيون هيچ خبري نيست.

ساعت دوازده : پمپ بنزين رو دوبار آتيش زدن اما آتيش رو زود خاموش کردن. شيشه اتوبوس‌هاي شرکت واحد اولين هدف‌ ملس سنگ‌هاست.

ساعت دوازده و ربع : در سايت‌ها هيچ خبري نيست.

ساعت دوازده و نيم : گاز اشک آور، پليش ضد شورش، شعار، بانک جاي بديه. توش پول هست. پول مال پولدارهاست. بانک‌ها دومين هدف ملس سنگ‌هاست.

ساعت يک ربع به يک : در ماهواره خبري نيست. البته مطمئن نيستم چون اين يه قلم جنس رو نداريم. اما اصولا توش چيزي پيدا نمي‌شه.

ساعت يک بامداد: پليس مردم شهرک رسالت رو مي‌فرسته تو و در رو روشون مي‌بنده،گاز اشک‌آور، صف چندصد متري براي بنزين، مردم عصباني، شهروند جاي بديه. توش پر از جنسه. جنس رو پولدارها مي‌خرن. باز هم يه هدف ملس ديگه.

ساعت يک و نيم بامداد : پليس ضد شورش، مردم معترض، گالن‌هاي منتظر بنزين، دود، سيل تماشاچي‌هاي هيجان‌زده، فحش‌هاي بالاي هجده‌سال

ساعت يک ربع به دو : دوستان وقت لالاست برين خونه‌هاتون. جمعيت متفرق مي‌شه. پليس. خيابون‌ خالي. خيابون پر از شيشه خرده. پمپ بنزين داغون. بنزين کوپني. ببخشيد اصلا يادم رفت اين گزارش پنجم تيره نه ششم.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 7 تیر1386  |
 ورود ممنوع

 

مرکز خريد صفر-شش در خيابان پاسداران ، کمي پايين‌تر از چهار راه پاسداران واقع شده. اين مرکز خريد يکي از مجموعه مرکز خريد‌هاي ارزان قيمتي‌ست که مي‌توانيد در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد را با ارزان‌ترين قيمت و البته نازلترين کيفيت پيدا کنيد. اين مرکز يک در ورودي بزرگ به عرض حدود سه متر دارد. پياده‌روي خيابان توسط دو سري پلکان در چپ و راست و يک سطح شيب‌دار در وسط  به محوطه مرکز خريد متصل مي ‌شود. بر خلاف اغلب مراکز خريدها ارتفاع پله‌ها کم است و سطح شيب‌دار، شيبي بسيار ملايم دارد. بالاي در ورودي تابلوي بزرگي قرار دارد که رويش نوشته شده "مرکز خريد صفر- شش" و در سمت چپ در ورودي پارچه بزرگي نصب شده که حکم بيل‌بورد تبليغاتي را دارد. اگر دست بر قضا شما متوجه تابلوي بزرگ ورودي و آن پارچه بدريخت آويزان نشويد خيل عظيم خريداراني که از دروازه مرکز خريد عبور مي‌کنند به شما نشان مي‌دهند در ورودي کجاست.

حدود پنجاه قدم پايين‌تر از در ورودي يک خروجي يا ورودي – نمي‌دانم-به عرض کمتر از يک‌متر نرده‌هاي مرکز خريد را شکافته. بالاي اين سوراخ تابلوي نسبتا بزرگ قرمز رنگي نصب شده که روي آن نوشته : ورود افراد متفرقه ممنوع. مسلما در مکان يابي تابلو دقت فراواني شده چون اگر شخصي با قد متوسط يک متر و شصت و پنج روبه‌روي سوراخ بايستد نوشته روي تابلو دقيقا در امتداد مردمک هاي چشمش قرار مي‌گيرد. با وجود چنين تابلويي که هم از علم روانشناسي در انتخاب رنگ آن استفاده شده و هم مکان‌يابي بسيار دقيقي دارد، متصدي امر براي محکم کاري يکي از آن پايه‌هاي چرخان فلزي که اتفاقا قفل هم هست و نمي‌چرخد را چنان در چارچوب تعبيه کرده که لبه‌هاي پره‌هاي فلزي چرخان کاملا بر ديواره چارچوب مماس مي‌شود و امکان هر نوع گريزي را منتفي مي کند.

اين همه را گفتم تا به اين پديده جالب اشاره کنم که بنده در مدت پانزده دقيقه انتظار در مقابل مرکز خريد شاهد تلاش مذبوحانه سه انسان فرهيخته براي ورود از محل ممنوعه بودم.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 5 تیر1386  |
 گزارش يک هفته

داشتم روي طرح داستان کميک استريپ کار مي‌کردم که تلفن زنگ زد. نيشم تا بناگوش باز بود. به قسمت‌هاي خنده‌دار يکي از ماجراهاي داستان رسيده بودم و سلول‌هاي نازنين خاکستري مغزم با تمام قوا سيلي از شيطنت‌هاي بچگيم را به يادم مي‌آورد. اگر شرايط اضطراري نبود سراغ تلفن نمي‌رفتم. گوشي را برداشتم. عليرضا پشت خط گفت : خاله فوت کرده. ما داريم مي‌ريم بيمارستان. تو برو خونه مامان. با اينکه ده روز بود انتظار اين لحظه را مي‌کشيديم ناباورانه به صفحه مونيتور خيره شدم. ناباورانه حمام کردم. ناباورانه تا خانه پدري عليرضا رانندگي کردم و وقتي رسيدم ناباورانه گريه کردم.

بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان جم سه‌شنبه چهارنفر را راهي سرخانه کرد. روز خاک سپاري خانواده آن سه متوفي ديگر هم حضور داشتند. هوا گرم بود. جمعت زيادي جلوي در غسالخانه ازدحام کرده بودند. همه منتظر بودند. نمي‌دانم چرا ياد آن روزهايي افتادم که پشت در سفارت کانادا انتظار ويزايم را مي‌کشيدم. لحظه‌هايي که با تمام وجودت فکر مي‌کني من اينجا چه غلطي مي‌کنم. هر چند دقيقه‌ جنازه‌اي لا اله .. گويان از در غسالخانه بيرون مي‌آمد. جنازه‌اي ديگر لا اله.. گويان به سمت محل نماز ميت مي‌رفت . يکي ديگر مقر نماز را دور مي‌زد و به سمت نعش‌کش ها مي‌رفت. فضا پر بود از ريتم دردناک لا اله الا الله و جنازه‌ها که يک و نيم متر بالاتر از زمين روي دوش زنده‌ها در فضاي سوزان بهشت زهرا شناور بودند.

جنازه را که داخل قبر گذاشتند من هنوز ناباورانه به پاهاي مريض چند روز پيشمان نگاه مي‌کردم. بالاي سر گودال ايستادم و ناباورانه به همه آن چيزهايي که خوانده مي‌شد گوش دادم و لابه‌لايش به حرف‌هاي مريض چند روز پيشمان فکر کردم که جاي پايش را در آينده محکم کرده بود. مي‌خواست به خانه برگردد و يک عالمه کار بکند. مسافرت برود. سراغ مستاجرش برود. ورزش کند. دکتر پوست برود و کرم‌هاي ضد چروک بگيرد. گودال را که پر کردند انگار گورکن با همان بيلش توي سرم زده باشد ناگهان کشف کردم که شانس همه آن يک عالمه کار ناگهان از يک نفر گرفته شده. من با وحشتي که کمتر سراغم مي‌آيد يادم افتاد که دو مجموعه داستان نيمه کاره دارم و يک طرح کميک استريپ که دقيقا در نقطه اوجش رها شده و من به هيچ کس، حتي به عليرضا نگفتم اگر پرونده زندگي من بسته شد آن پرده اوج داستان را چطور بنويسد.

مراسم عزاداري با شکوه برگزار شد. شوهر مرحومه و خانواده مرحومه تمام تلاششان را کردند که مراسمي عالي برگزار کنند و هيچ‌کس نمي‌داند چرا در حاليکه ما کمتر زندگي‌هاي عالي داريم و کمتر به ساختن زندگي‌هاي با شکوه براي خودمان و ديگران فکر مي‌کنيم تا اين حد به مراسمي باشکوه بعد از مرگمان نيازمنديم. مردم چهار روز تمام براي تسلاي خاطر بازماندگان مهمانشان بودند بدون اينکه کلمه‌اي حرف براي گفتن داشته باشند. جز اينکه خرما بخورند تا فاتحه‌شان به متوفي برسد و من هم البته به عنوان يکي از بازماندگان تمام تلاشم را کردم تا سيني‌هاي پر از خرما را آماده پذيرايي دوستاني کنم که براي تسلايمان مي‌آمدند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 27 خرداد1386  |
 با من حرف بزن

 

بيمار ما در بخش مراقبت‌هاي ويژه يکي از بيمارستان‌هاي تهران بستري است. من يک روز در ميان به ملاقات بيمارمان مي‌روم. زمان ملاقات يک ساعت است . کنار تخت هر مريض هم بيشتر از دو نفر اجازه ايستادن ندارند. من تمام انرژيم را براي آن دو سه دقيقه‌اي که بايد در چشمان انساني در حال احتضار نگاه کنم، جمع مي‌کنم. به زور لبخند مي‌زنم و داخل مي‌شوم. يک راست سراغ تخت بيمار مي‌روم و بدون آنکه اجازه بدهم لبخند کش‌دار بي‌معنيم کمي جمع شود مي‌گويم :

- خوبي خاله

- الحمدالله

- خاله بهتريا .

خاله پلک مي‌زند.

- خوب اکسيژنتم که برداشتن. معلومه که بهتري.

خاله فقط پلک مي‌زند. معمولا با يکي از ملاقات کنندگان داخل مي‌شوم. ملاقات کننده با بغضي در گلو به خاله زل مي‌زند . انگار به تماشاي سربريدن گوسفند ايستاده باشد. همه غم‌هاي دنيا در چشمان ملاقات کننده جمع مي‌شود و با صدايي که به سختي در مي‌آيد مي‌گويد

- مليحه خانوم رنگ و روت بهتر شده.

من تعداد روزهايي را مي‌شمرم که بيمارمان غذا نخورده. و پيش خودم فکر مي‌کنم چطور ممکن است رنگ و روي خاله بعد از 19 روز گشنگي بهتر شده باشد. خاله به ملاقات کننده نگاه نمي‌کند. نگاه خالي از اميدش را به نقطه‌اي نامعلوم مي‌دوزد.  من نوشته آويزان به تخت مريض را مي‌خوانم.

- خاله نوشته بهت ويتامين زدن. ضربان قلبت بهتر شده. ديگه فشارخونتم خوبه.

ملاقات کننده مي‌گويد

-آره ، اصلا معلومه. خيلي بهتر شده.

خاله پلک مي‌زند. من و ملاقات کننده دوروبرمان را نگاه مي‌کنيم. به تخت‌هاي ديگر. به مريض‌هايي که خيلي‌هاشان زنده از در اين اتاق بيرون نمي‌روند و بعد ناگهان سکوت را مي‌شکنيم.

- خوب مليحه خانوم با اجازه. اي‌شاالله زودتر خوب مي‌شي.

براي خاله دست تکان مي‌دهم. از در اتاق مراقبت‌هاي ويژه که بيرون مي‌آيم احساس مي‌کنم تمام عضلات صورتم يخ زده. خنده گاهي اوقات خشک مي‌شود . اين جمله را سالها پيش در کتابي خوانده بودم و چون نفهميده بودمش گوشه دفتر خاطراتم نوشتمش.

من دو هفته است که يک روز در ميان به ملاقات مريضمان مي‌روم و مريضمان هربار همين مزخرفاتي را که بالا نوشته‌ام از من و بقيه ملاقات کننده‌ها مي‌شنود. بار آخر قبل از آنکه وارد اتاق شوم خواهر بيمار را ديدم که دم در گريه مي‌کرد. قلبم يک لحظه ايستاد. زن مرا بغل کرد و گفت

- حرف نمي‌زنه. نمي‌خواد ديگه حرف بزنه. هر چي التماسش کردم حرف نزد.

فرصت نکردم لبخندم را روي لبم بگذارم. کنار تخت خاله خالي بود. خاله رويش به پنجره بود. باد مي‌آمد، خودش را از درز پنجره خاک گرفته تو مي‌کشيد و تارهاي کدر موهايش را نوازش مي‌کرد.

- خاله مي‌بيني چه طوفانيه.

خاله برگشت. تند. انگار مريض نبود.

- آره.

- خيلي باحاله. فهميدي يکي تو همين طوفانه مرد. درخت افتاد روش. حالا شما هي روزا رو بشمر بگو کي ميميرم.

خاله خنديد. چشمانش درخشيد. انگار چشمانش مي‌گفت با من حرف بزن. من ناگهان فهميدم که خاله تا چه حد محتاج شنيدن است. شنيدن از زندگي. شنيدن از مرگ. فکر کردم فقط آدمي که در برزخ مرگ و زندگيست ارزش زنده بودن و مردن را توامان مي‌فهمد. شوهر خاله جلوي در صدايم کرد

- بي‌زحمت بياين بيرون بقيه برن تو.

از بيمارستان بيرون زدم.  فکر کردم اگر شوهر خاله به دادم نرسيده بود من چه داشتم از زندگي بگويم که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد. يادم آمد چند روز پيش در کتابي خوانده بودم که سکوت ما اغلب، سکوت از سر دانايي نيست. سخن گفتن نيازمند کلمه است و کلمه بدون معنا به ذهن نمي‌آيد. سکوت ما از ندانستن است. فکر کردم در سيل اين همه ملاقات کننده هيچکس چيزي از زندگي نمي‌دانست که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 11 خرداد1386  |
 خاطرات يک دبير (۱)

 

خانم فدايي در طبقه پنجم آپارتماني نوساز در يکي از کوچه‌هاي فرعي زعفرانيه زندگي مي‌کند. پنجره آشپزخانه‌اش به نمايي از شهر خاکستري تهران باز مي‌شود و پنجره‌هاي شمالي اتاق‌ها به چشم‌انداز باغ بزرگي که يادگار تهران قديم است. هر بعد از ظهر جمعه قبل از آنکه من از خانه‌شان خارج شوم با بازوهاي گره شده و صدايي که اضطراب عجيبي درآن موج مي‌زند از پشت کانتر آشپزخانه جلو مي‌آيد و مي‌پرسد : "وضع مونا چطوره ؟" مونا سرش را پايين مي‌اندازد و من بلافاصله به هردويشان اطمينان مي دهم که مشکل عمده‌اي در يادگيري مونا وجود ندارد.

در طول سه ماه گذشته هر بار از در خانه خانم فدايي خارج شده‌ام با خودم فکر کرده‌ام اگر من هم در پانزده سالگي جذابيت مونا را داشتم، مي‌توانستم بعد از دو ساعت اسب سواري  پشت پيانو‌ام بنشينم، ثانيه‌ها را مهمان قطعات باخ کنم و دور از ازدحام تهران بزرگ به سنگ‌فرش‌هاي پاريس فکر کنم آيا باز هم دلم مي‌خواست بدانم چرا نور در مسير عبور خود گاهي مي‌شکند.

هفته گذشته خودم را آماده کردم تا سر صحبت را با خانم فدايي باز کنم. مثل هميشه قبل از آنکه براي بستن بند کفش‌هايم دولا شوم خانم فدايي از سايه‌روشن نشيمن پشت اشپزخانه‌اش خارج شد و گفت "خانم سراج گفتن شما داريد ميريد آمريکا." من سرم را بالا آوردم. رد تمرينات اروبيک روي بازوهاي لخت خانم فدايي هيچ تناسبي با دکوراسيون قرن هجدهمي خانه نداشت."هنوز معلوم نيست. من يه سفر رفتم و برگشتم." خانم فدايي به نزديک‌ترين صندلي تکيه داد. "خوب. چطور بود ؟"

"از چه نظر؟"

" از همه نظر.من يکي از دوستام چند سال پيش رفت. اون موقع ما انترن بوديم. همه چيز و ول کرد و با شوهرش رفت. امسال اومده بود ايران. مي‌گفت خيلي سختي کشيديم. يه روزهايي واقعا داشتيم از گشنگي مي‌مرديم. مي‌گفت آمريکايي‌ها خيلي خوبن. خيلي کمکشون کردن. الانم وضع زندگيشون خيلي خوب شده."

خانم فدايي يک دفعه ساکت شد. نمي‌توانستم تصور کنم وضع خوب از نظر زني سي و هفت، هشت ساله که در خانه‌اي يک ميليون دلاري زندگي مي‌کند چه معني مي‌دهد. گفتم "بله خوب جاي خوبيه. جاي جذاببييه. يعني براي من اينجوري بود." خانم فدايي انگشتان کشيده‌اش را دور موهاي مش شده پيچيد و به بامبوهاي کنج ديوارچشم دوخت. سکوت سنگين اتاق آزارم مي‌داد. گفتم "البته براي کسي که اينجا همه چيز داره شايد آمريکا خيلي هم جذاب نباشه." خانم فدايي بلافاصله گفت: "اونجا مي‌شه پيشرفت کرد." گفتم : "پيشرفت ؟ تو چي پيشرفت کرد؟" فدايي دستش را دور کمر دخترش انداخت. "تو همه چيز." من بي دليل گفتم : "بله ممکنه." از در که بيرون آمدم خانم فدايي  ومونا جلوي در ايستادند تا آسانسور به طبقه پنجم رسيد. در آسانسور را که باز کردم خانم فدايي گفت: "موفق باشيد." نگاهش مثل نگاه زندانيي بود که شاهد آزاد شدن هم سلوليش باشد.سوار آسانسور که شدم خودم را در آينه قديش نگاه کردم. روياي آمريکا چقدر قيافه‌ام را شبيه آدم‌هاي خشبخت کرده بود. شبيه آدم‌هاي پيشرفت‌کرده !!

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 8 خرداد1386  |
  یک سوال ساده

 

مکالمه تلفني من با يک دوست قديمي :

_ چي شده باز دختر ؟

_ هيچي، کمره درد گرفته دوباره .

_ چکار کردي باز ؟

_ هيچي، رقصيدم .

(دوست عزيز با تعجب )

_ رقصيدي ؟  خوب پس عروسي بهت نساخته.

_ عروسي نبودم. هفته ديگه اتفاقا عروسيم.

_ پس مهموني بهت نساخته.

_ مهموني ؟ کدوم مهموني. تازه مگه شما تو مهمونياتون مي‌رقصيد ؟ ما که دورو برمون و يه مشت پير و پاتال گرفتن. همشمونم مي‌خوان اين آخر عمري مشکلات مملکت و حل کنن.

_ پس کجا رقصيدي شيطون ؟

_ خونمون. تنهايي. جلوي حضرت کتابخونه و کامپيوتر عزيز.

(سکوت دوست عزيز پشت خط تلفن)

_ الو ؟

_ تو ديوونه‌اي برو پيش يه روانکاوي ، چيزي.

_ واسه چي ؟

_ مگه آدم عاقل با خودش مي‌رقصه ؟

 

يکي از دبيرستان‌هاي تهران. گفتگوی رو در رو با يکي از دبيران :

_ خدا بد نده.

_ داده خانم فلاني.

_ اي بابا ، کمرتونه ؟

_ بله.

_ منم گرفتارشم. مال بار سنگينه. بار سنگين بلند نکنيد. حالا يه کمم اين اقايون کار کنن نمي‌ميرن. بي‌خودي مثل ما جونت و نذار واسه مردا، هي بدو اين‌ور بدو ..

همکار عزيز ول‌کن نيست.

_ خانم فلاني من داشتم مي رقصيدم اينجوري شد.

خانم فلاني ابروهاش رو بالا مي‌کشه. انقدر که تاج ابروهاش زير لبه مقنعه مشکي گم مي‌شه. کمي سرش رو جلو مياره. من و با تعجب نگاه مي‌کنه. سرش رو عقب مي‌کشه و اين بار از دور براندازم مي‌کنه و آروم مي‌گه :

_ شما بچه داريد؟

_ نه  خير  (با خنده مي‌گم).

_ شما يه بچه بياريد همه مشکلاتتون حل مي‌شه.

من متوجه رابطه گودرز و شقايق نمي‌شم.

_ چه مشکلي خانم فلاني ؟

_ همين بيکاري ديگه. انقدر سرتون شلوغ مي‌شه که اينجور کارا از يادتون مي‌ره.

 

سر کلاس درس. بيست شاگرد شانزده ساله. نيش‌ها تا بناگوش باز

_ واااااااااااااااي خانوم چي شدين ؟

_ کمر درد گرفتم.

_ واااااااااي خانوم چرا ؟

عقب تري ‌ها ريز مي‌خندن. خلاف‌ترها زير گوش بقيه چيز‌هايي پچ‌پچ مي‌کنن که به خنده بقيه کمک قابل توجهي مي کنه.

_ خانوم يخچال بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم بچه‌تون و بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم چکار کردين ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم دقيقا کي درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم داشتين چکار مي‌کردين درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)

چيزي که دوستان کوچولوي من نمي‌دونن اينه که منم صد‌ در صد قبل لز هفده ساله شدن شانزده سالگي رو پشت سر گذاشتم و مي‌تونم تصور کنم الان در مغزهاي کوچولوشون چه صحنه‌هايي داره تصوير مي‌شه. بي‌مقدمه مي‌گم.

_ دوستان علتش اون چيزي که الان همتون دارين از تصورش کيف مي‌کنين نيست متاسفانه.

کلاس يک دفعه ساکت مي‌شه. چند نفر سرخ مي‌شن. يکي دو نفر لب‌هاشون رو گاز مي‌گيرن.

 

مطب دکتر.

_ شغلتون چيه ؟

_ معلم هستم.

(پزشک اخم مي‌کنه.)

_ خوب زياد نبايد بايستيد. موقع ايستادن يه پاتون بايد بالاتر باشه ، يه توپ يا يه آجر زير پاتون بايد باشه که به کمر فشار نياد . روي دفتر بچه‌ها ..