به خودم گفتم بهش فکر نکن، بهش فکر نکن. به خودم گفتم بسه، تمومش کن. می دونی چند وقته گذشته؟ آدم انقدر ضعیف؟ انقدر بدبخت یه اتفاق ساده؟ از پای کامپیوتر بلند شدم. رفتم زیر دوش آب سرد، واسه خودم یه عصرونه خوشمزه درست کردم، یه موسیقی خوب گوش دادم، یه شعر خوب خوندم اما جاش درد می کرد. درست زیر سیب گلوم. دقیقا دو انگشت بالای گودی بین استخون های ترقوه، اسمش رو نمی دونم چیه. یعنی هیچ وقت لازم نشد از کسی بپرسم به این گودی هوس انگیز چی می گن. تو عمرم یه داستان هم ننوشتم که توش از زیبایی این گودی کم عمق پر راز و رمز حرف بزنم. نه اینکه کور باشم، ندیده باشم فرورفتگی نرم زیر گلوی یک زن سی ساله چقدر زیباست، نه ، درد همیشگی همونجایی که براتون گفتم نگذاشته به نوشتن از این زیبایی فکر کنم. به خودم گفتم به خدا بنویسی بهت می خندن. اما درد می کنه. درست دو انگشت بالای گودی بین دو جناق سینه. همونجایی که گره شالگردن لعنتی افتاده بود. همونجایی که نفسم داشت قطع می شد.
پونه بغل دستی من بود. یه جورایی همیشه دلم براش می سوخت. چاق بود و خنگ. مامانش یه چشم نداشت. موهای جوگندمی وزوزیش رو با یه تیکه کش قیطونی راه راه سفید مشکی می بست. روسریش همیشه بوی پیاز داغ می داد. بابام می گفت باید همه آدم ها رو دوست داشت. به خصوص اونایی که فقیرن. به نظرم فقیر بودن. نه، به نظرم بدبخت بود. من هر کاری می کردم نمی تونستم دوستشون داشته باشم واسه همین همیشه از پونه خجالت می کشیدم. بعدها فهمیدم این خجالت به چیزی مربوط می شه به نام وجدان. بی پدر بد چیزی هم هست، وجدان رو می گم. اما درد دو انگشت بالاتر از...
یه روز صبح از دهنم در رفت که مامانم ماکارونی پخته. پونه عاشق ماکارونی بود. تا زنگ آخر رفت و اومد و حسرت زده زل زد تو چشمام و گفت: خوش به حالت. خواستم بگم خب بگو مامانت درست کنه اما نتونستم بگم. آخه یه بیوه یه چشم که موهای وزوزیش رو با کش قیطونی راه راه می بنده مگه چقدر پول داره که بتونه ماکارونی بپزه، اونم با گوشت. ظهر که شد پونه رو دعوت کردم خونمون. قرار بود مامانش بیاد دنبالش اما نیومد. تا خونه رو یه نفس دویدیم. خونه که رسیدیم بهش گفتم زنگ بزنه به مامانش و بگه خونه ماست اما هر چی زنگ زد کسی گوشی رو برنداشت. پونه یه راست رفت سر قابلمه ماکارونی اما من دلم شور می زد. شالگردنم رو انداختم و بدون کاپشن زدم بیرون. می ترسیدم مامانش اومده باشه دم در مدرسه. اون روزها می گفتن بچه دزدی زیاده. می گفتن بچه ها رو می دزدن. کلیه هاشون رو می فروشن وبعد از جسدشون واسه حمل مواد مخدر استفاده می کنن. چه مزخرفاتی. وقتی رسیدم مدرسه نفسم در نمیومد. دور تا دور مدرسه رو گشتم اما از مامان پونه خبری نبود. خواستم برگردم که صدای شیون زنی رو از داخل حیاط شنیدم. جلو رفتم دیدم مامان پونه داره می زنه توسر خودش. مدیر و خانم صفدری هم با یه لیوان آب قند ایستاده بودن جلوش. قلبم تند می زد. با این حال رفتم تو و ماجرا رو برای مامان پونه تعریف کردم. هنوز حرفم تموم نشده بود که از خانم صفدری چنان سیلی محکمی خودم که گوش هام تا دو روز وزوز می کرد. از درد چشم هام پر از اشک شد. خواستم چیزی بگم که خانم صفدری دست انداخت دو بند بلند شالگردن رو کشید. من مثل بره بیچاره ای دنبالش راه افتادم. خانم صفدری فحش می داد. بهم می گفت بچه دزد. بهم می گفت کثافت. بهم می گفت بی شعور. وقتی رسیدیم دم دفتر پام گیر کرد به پله و خوردم زمین. صفدری هوار زد و شالگردن رو مثل افسار اسب کشید. گره شالگردن سفت شد و چسبید زیر گلوم. درست دو بند انگشت بالای ..
من به جرم دزدیدن دختر خواهر مدیر مدرسه یک هفته اخراج شدم. بابام ازعهده مدیر برنیومد اما شش ماه بعد دخترعموم بازرس مدارس شد و خانم صفدری رو گوشمالی حسابی داد. روزی که خانم صفدری از مدرسه رفت فکر می کردم ماجرا برای منم تموم شده اما بعضی وقت ها ، بعضی چیزها از یاد آدم نمی ره. حتی بعضی دردها همیشه دو انگشت بالاتر از گودی هوس انگیز بین استخون های ..
|
+| نوشته شده توسط
چپ کوک در پنجشنبه 11 تیر1388
|