تبليغاتX
چپ کوک
 خواندن يا نخواندن

 

 تابستان فرصت خوبي بود تا اشکالات سيلابس‌هاي آموزشي درس نوشتار خلاق پايه‌هاي راهنمايي و دبيرستان را اصلاح کنم. تجربه چند سال گذشته‌ نشان داده بود براي حل بهتر مشکل نوشتن در دراز مدت بايد بتوانم بچه‌ها را به فکر کردن از راه خواندن تشويق کنم. مشکل نوشتن بيش از آنکه به دليل ناتواني در بکار بردن زبان باشد به دليل ناتواني در فکر کردن است. اغلب آنهايي که از مشکل نوشتن شکايت مي‌کنند نمي‌دانند چه بنويسند. به عبارتي نمي‌دانند در مورد چه چيز و چگونه فکر کنند. براي حل اين مشکل سيلابس درسي پايه سوم راهنمايي را کامل تغيير دادم و طرح درسي با هدف خواندن، فکر کردن، نوشتن آماده کردم. براي بخش خواندن بر خلاف سال‌هاي پيش تصميم گرفتم از کتاب استفاده نکنم. مي‌خواستم بچه‌ها متن‌هاي متفاوت، شاد و کم‌حجم بخوانند تا فرصت کنيم در مورد مطالب حرف بزنيم. در ضمن مطالب کوتاه فرصت مي‌داد متون در کلاس و توسط خود بچه‌ها خوانده شود. مي‌توانستم روي مطالب مختلف مانور دهم و آنهايي که جاذبه بيشتري براي بچه‌ها دارد را بهانه فکر کردن قرار دهم. بين مجلاتي که مي‌شناسم به نظرم فقط نوشته‌هاي چلچراغ و همشهري جوان حوزه‌هاي متفاوتي از علم و هنر و معضلات اجتماعي را تحت پوشش قرار مي‌دهند و حرفي براي گروه سني نوجوان دارند (اگر مجله‌ ديگري مي‌شناسيد مرا راهنمايي کنيد). به مدرسه پيشنهاد کردم سه روزنامه و دو مجله چلچراغ و همشهري جوان را مشترک شود و از بچه‌ها خواستم تا ماه آبان هر هفته به عنوان تکليف درس، آخرين شماره چلچراغ را خريداري کنند و حداقل سه مطلب را که تيتر يا عکس آن‌ها نظرشان را جلب کرده چنان بخوانند که بتوانند در موردشان حرف بزنند.

ديروز قبل از آنکه پشت ميزم بنشينم با اعتراض بچه‌ها مواجه شدم. تقريبا به غير از يکي دو نفر در هر کلاس بقيه معتقد بودن چلچراغ چرت‌ترين مجله‌اي بوده که در عمرشان ورق زده‌اند. چند نفري غر زدند که حتي عکس‌هاي مجله‌ هم بي‌خود بوده و اصلا هيچ چيز از عکس‌هاي مجله نفهميده‌اند. کلاس را با هزار زحمت ساکت کردم و پيشنهاد کردم با هم مجله را ورق بزنيم و يکي از مطالب نه چندان کوتاهش را با هم بخوانيم. از بين مطالب مجله گزارشي را انتخاب کردم که طرح روي جلد هم مربوط به آن بود و به موضوع چاقي و رژيم‌هاي لاغري متدوال بين دختران جوان مي پرداخت. در بين شانزده نفر شاگرد کلاس سه نفر مطلب را تا نيمه خوانده بودند. تقريبا يک سوم گزارش که خوانده شد کلاس ساکت شد و تمرکز‌ها افزايش يافت. معلوم بود مطلب کم‌کم بچه‌ها را جذب کرده. بعضي جاها بچه‌ها واکنش نشان مي‌دادند. مثلا جايي که گزارش‌گر از سالن‌هاي اروبيک گفت بچه‌ها از تجربيات خودشان حرف زدند يا جايي که از قرص‌هاي لاغري صحبت شد بچه‌ها بلادرنگ ليستي از قرص‌هاي گياهي بي‌ضرر لاغري رديف کردند! با اين حال وقتي خواندن گزارش تمام شد همچنان اکثريت کلاس معتقد بود مطلب چندان هم آش دهن‌سوزي نبوده، همه حرف‌هايش تکراري بوده و اصلا به هيچ درديشان نمي‌خورده. واکنش بچه‌‌ها برايم عجيب بود. گزارش حداقل دو مطلب قابل توجه داشت؛ يکي ارائه فرمول محاسبه اضافه وزن و ديگري پرداختن شفاف به اين موضوع که اغلب کسانيکه دچار توهم چاقي يا زشتي هستند از مشکلات شخصيتي رنج مي‌برند و به طور مشخص اعتماد به نفس پائيني دارند. منتظر بودم بچه‌ها گوشه مجله‌هايشان مطابق فرمول قد و وزنشان را بنويسند و وضعيت خودشان را تعيين کنند. در ثاني انتظار داشتم در مورد مشکل اعتماد به نفسشان صحبت کنند اما هيچکدام از اين دو اتفاق نيفتاد. ناچار مهناز را پاي تخته آوردم و از او خواستم فرمول ارائه شده در مجله را بنويسد. جمله اين بود: "اگر حاصل تقسيم وزنتان به کيلوگرم بر قدتان به متر به توان دو بين 20 تا 25 بود شما ..." مهناز چند بار جمله را خواند اما بالاخره متوجه نشد چه چيز را بايد بالاي خط کسري و چه چيز را زير خط کسري بنويسد. عجيب بود. پانزده دقيقه طول کشيد تا بالاخره يک نفر در کلاس موفق شد فرمول را به زبان رياضي بنويسد. مرحله دوم محاسبه قد و وزن بود. تقريبا همه وزنشان را مي‌دانستند اما قد دقيقشان را نمي‌دانستند. از دفتر مدرسه يک متر خياطي يک و نيم متري گرفتيم. دو نفر داوطلب شدند قد‌ها را اندازه بگيرند اما مشکل اينجا بود که نمي‌دانستند چطور با متري به طول يک و نيم قد‌هاي بلندتر از يک و نيم را انداز‌ه‌‌گيري کنند. مشکل اساسي بود. جر و بحث و هم‌انديشي‌شان هم به جايي نرسيد تا بالاخره با چند راهنمايي توانستند مشکل را حل کنند. کلاس به وجد آمده بود. بعضي‌ها گوشه و کنار کلاس مطلب را دوباره مي‌خواندند يا صفحات ديگر را ورق مي‌زدند. نوبت رسيد به محاسبه چاقي و لاغري‌ها. از کلاس پرسيدم کسي هست که اعتماد به نفسش پايين باشد و فکر کند چاق و بد هيکل است. جواب منفي بود. پگاه را صدا کردم و ماشين حسابي دستش دادم و اولين نفر ليست را خواندم و از او خواستم وزنش را اعلام کند. احتمالا مي‌توانيد پيش‌بيني کنيد چه اتفاقي افتاد. نه تنها پگاه بلکه نيمي از کلاس زير بار اعلام وزن نمي‌رفت. نيم ساعت با هم حرف زديم؛ از مشکل عدم اعتماد به نفس، تنفر از خود، دوست نداشتن خود و ترس از چاق بودن، دماغ کوچک نوک تيز نداشتن، موي بلوند نداشتن، چشم تيره داشتن حرف زديم. پگاه محاسبه چاقي و لاغري را براي تک‌تک بچه‌ها انجام داد و خوشبختانه هيچ‌کس جزء گروه چاق‌ها محسوب نمي‌شد. کارمان که تمام شد قبل از آنکه سراغ دومين مطلب مجله برويم يکي از بچه‌ها پرسيد اين همه حرف توي اين گزارش بود ؟ متاسفانه زنگ خورد و فرصت نشد ابعاد ديگري از همين گزارش ساده کوچک را بهانه حرف زدن، فکر کردن و نوشتن قرار دهيم. از مدرسه که بيرون آمدم فکر کردم بچه‌ها ما در نگاهي خوشبينانه دوازده سال، تقريبا هر روز، حداقل روزي هشت ساعت مي‌خوانند. چيزي را مي‌خوانند که نمي‌دانند چگونه به زندگيشان و به دانش قبلي‌شان پيوند بزنند. بچه‌هاي ما بهترين و مفيد‌ترين روزهاي عمرشان، نخواندن را مي‌خوانند. اين بلاهت بزرگ نظام آموزشي نيست؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 9 مهر1388  |
 
 
بالا