نام کتاب: سري تاريخ ترسناک ( انقلابهاي پرهياهو، جنگ فجيع اول جهاني، جنگ فجيع دوم جهاني، انقلابهاي فرانسه، امپراطوري بيخرد بريتانيا)
نويسنده: تري ديري ـ تصويرگر: فيليپ ريو ـ مترجم: مهرداد تويسرکاني
ناشر: افق، چاپ چهارم ۱۳۸۸
بچه که بودم از کرفس بدم ميآمد. آنقدر بدم ميآمد که تمام روز در حياط خانه مادربزرگ بازي ميکردم تا بوي کرفس حتي به مشامم نرسد. مادربزرگم اما، نگران دلبهمخوردگي من از ديدن کرفسهاي پخته نبود. بشقاب پلو و خورشت کرفس را جلويم ميگذاشت و رو به مادرم که هميشه نگران بود ميگفت: عادت ميکنه. عادت هم نکنه ذائقهش عوض ميشه. راستش در عالم بچگي با خودم قسم خوده بودم که نه عادت کنم و نه ذائقهام عوض شود. امروز خورشت کرفس، سالاد ماکاروني کرفس و سالاد مرغ و کرفس از غذاهاي مورد علاقهام است. در طول سي و چهار سال نه تنها ذائقهام نسبت به کرفس عوض شده بلکه نسبت به بسياري چيزهاي ديگر هم تغيير کرده است. مثلا من که تحت هيچ شرايطي حاضر نميشدم فيلم ترسناک ببينم يا پاي تلويزيون بنشينم و شاهد بيرون ريختن رودههاي گلوله خورده هنرپيشه مرد داستان باشم اين روزها کم و بيش براي تحريک احساساتم دنبال سوژه ميگردم. ميتوانم بدون ترس و نگراني عکس مردههاي لت و پار شده را ببينم. بدم نميآيد آنقدر بترسم که مجبور شوم جيغي تيز و برنده بکشم و وقتي آب ميخورم با خونسردي ليوان را جلوي تابش نور آفتاب ميگيرم تا ببينم احيانا تکهاي از سرخرگ يک جسد شرحهشرحه شده در آن هست يا نه.
از آنجا که ذائقهام کتابپسند است و دوست دارم صحنههاي ترسناک و چندشآور داستانها را به سليقه خودم تصور کنم سراغ کتابفروشي رفتم. وقتم را در بخش کتابهاي بزرگسال تلف نکردم. ميدانم همه آن چيزهايي که براي بزرگسالان آزاردهنده، ممنوع يا بيمارکننده است براي کودکانمان آزاد است. هنوز به رديف ششم يا هفتم نرسيده بودم که اسم جالبي برق شادي را به چشمانم آورد: " تاريخ ترسناک" پشت جلد کتاب نوشته شده: "تاريخ به زشتترين و ترسناکترين شکل ممکن." همانجا براي خودم گوشه دنجي پيدا کردم و کتاب را باز کردم. جلد اول مجموعه کتابهاي تاريخ ترسناک با اين پاراگراف شروع ميشود: "تاريخ ميتواند ترسناک باشد. اما بعضي قسمتهاي تاريخ از قسمتهاي ديگر ترسناکتر است و يکي از مخوفترين، خونينترين و ويرانگرترين بخشهاي آن، تاريخ انقلابها و شورشهاست."
تعريف واژههاي انقلاب و شورش با دو مثال فوقالعاده ادامه مييابد:
"انقلاب: سرنگون شدن يک حکومت توسط اتباع آن با توسل به خشونت... بنابراين اگه من با اين پاره آجر به معلمم حمله کنم و کنترل مدرسه رو دست بگيرم در يک انقلاب شرکت کردهام.
شورش: مخالفت و مبارزه آشکار و اغلب ناموفق با قدرت حاکمه... به عبارت ديگه اگه من با راکت کريکت به فرق سر معلمم بکوبم و از مدرسه اخراج بشم، چون شکست خوردم پس در يک شورش شرکت داشتم."
احتياجي به گفتن نيست که من مثل معتادي که مخدرش رسيده باشد نشئه شده بودم. به خصوص که براي يک معلم هيچ چيز بيشتر از آگاهي به روشهاي آزار و شکنجه معلمها و متقابلا دانشآموزان نميتواند جذاب باشد.
کتاب با چنان طنز متبحرانهاي نوشته شده که اگر شما هم آدم خوشخندهاي باشيد تضمين ميکنم در حين خواندن هر صد و نود صفحه کتاب بخنديد. به چيزهاي شگفتآور دردناکي هم خواهيد خنديد. مثلا وقتي ميفهميد که فرانسويهاي گشنه ژندهپوش در سال 1789 بر ضد لويي شانزدهم قيام ميکنند، اعلام جمهوري ميکنند اما خشمشان فرو نمينشيند، شاه بيچاره را ميگيرند و با گيوتين که تازه اختراع شده سرش را ميزنند، اما باز خشمشان فرو نمينشيند اينست که با همان گيوتين تازه به بازار آمده سر سيهزار!! فرانسوي ديگر را هم ميزنند، وارد جنگ با کشورهاي همسايه ميشوند، ماليات ميدهند، باز هم ماليات ميدهند و در حاليکه که آزادند آنقدر ماليات ميدهند که دوباره ميشوند همان فرانسويهاي گشنه پا برهنه و اينبار مجبور ميشوند عليه انقلابشان انقلاب کنند خندهتان ميگيرد. به خصوص که اين انقلاب عليه انقلاب نه تنها آزادي نميآورد بلکه ناپلئون را سر کار ميآورد که تازه هوس ميکند "انقلاب عليه انقلابشان" را در سرتاسر جهان گسترش دهد؛ حتي تا استپهاي روسيه. کتاب علاوه بر آمار و ارقام جالبي که ارائه ميدهد و شما را انگشت بر دهان ميگذارد، مثلا به شما ميگويد که در انقلاب کامبوج از هر 100 نفر سي نفر لت و پار شدند، گاهگاهي سوالهاي سختي هم از شما ميپرسد تا ببيند چقدر پتانسيل شورشي يا انقلابي بودن را داريد. مثلا از شما ميپرسد اگر شما يک شورشي کاتوليک شجاع بوديد، در يک کليساي جامع پروتستان به چه چيز حمله ميکرديد؟ ميزهاي نهارخوري پروتستان، کتابهاي دعاي پروتستان، کشيشهاي پروتستان، نمازگزارهاي پروتستان يا گروههاي همسرايان پروتستان؟
در لحظهاي که جلد اول را تمام کردم به نظرم آمد کتاب فقط يک ضعف اساسي دارد. کليه مثالهاي آن در راستاي انقلاب عليه معلمها بود و هيچ کمکي به دبيران مظلوم در جهت راهاندازي يک انقلاب تميز بينقص عليه دانشآموزان نميکرد. البته بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم که احتمالا ايراد من وارد نيست چرا که تا اين لحظه هيچ کجاي دنيا قشر فرادست عليه زيردست خود انقلاب نکردهاست. هر چند هيچ چيز بعيد نيست. به هرحال توصيه ميکنم کتابهاي تاريخ ترسناک را بخوانيد تا ببينيد چطور اين اشرف مخلوقات چندشآورترين و وحشيانهترين بخش کارنامهاش را با چاشني طنز به تصوير ميکشد.
|+| نوشته شده توسط
چپ کوک در یکشنبه 15 شهریور1388
|
نميدانم تا به حال به يک مشاور مراجعه کردهايد يا نه. اما اگر مراجعه کردهباشيد يکي از اولين پيشنهاداتي که مشاور به شما ميکند نوشتن است. نوشتن چه چيز؟ نوشتن آنچه هستيد و نوشتن آنچه ميخواهيد باشيد. البته مشاور به هيچ عنوان به شما نميگويد انشايي بنويس و در آن به اين سوال پاسخ بده که من چه يا که هستم. او روشي غيرمستقيم، مطمئن و کمريسک (به لحاظ درستي مطلب) انتخاب ميکند. او به احتمال زياد از شما ميخواهد يک دفتر تهيه کنيد و در طول يک هفته در دفترتان بنويسيد که چه کردهايد. در مرحله دوم از شما ميخواهد همان جدول هفتگي را تهيه کنيد و در کنار بخش چهکارهايي انجام دادهايد يک ستون ديگر اضافه کنيد و بنويسيد به چه چيزهايي فکر کردهايد. مشاور از شما ميخواهد "همه" کارهايي را که انجام دادهايد بنويسيد از حمام کردن گرفته تا پرداخت قبض تلفن يا حتي زنگ زدن به مطب دکتر براي تعيين وقت بعدي. مشاور از شما ميخواهد مهمترين فکرهايتان را هم بنويسيد. مهم يعني همه آن فکرهايي که آخر شب هنوز به يادتان مانده، مثلا نخوردن آيسپکي که از صبح دلتان هوسش را کرده بود. اينها، همين مطالب پيشپا افتاده يعني آنچه شما هستيد. اگر کتابهاي خودشناسي را هم باز کنيد اغلبشان در همان بخش اول کتاب از شما درخواستي مشابه دارند و علاوه بر آن از شما ميخواهند بنويسيد آرزوهايتان چيست يا به عبارتي چه ميخواهيد باشيد. مجموع اين دو نوشته چند نکته مهم در بر دارد.
1- شما بدون نوشتن به "شناخت قابل اطميناني" از خودتان نميرسيد. شما فقط در جريان نوشتن و ازطريق پاسخ دادن به آنچه هستيد و آنچه ميخواهيد باشيد کشف ميکنيد که اتفاقا چه نيستيد و چه نميخواهيد باشيد. و شناخت يعني تشخيص حد فاصل "بودنها" و "نبودنها"، "خواستنها" و "نخواستنها". يادتان باشد دانستن يکي از اين دو عنصر متضاد به شناخت شفاف نميرسد. برخلاف تصور اکثر ما دانستن آنچه ميخواهيم به معني دانستن آنچه نميخواهيم نيست.
2- شما از طريق نوشتن پي ميبريد براي گذار از آنچه که هستيد به آنچه که ميخواهيد باشيد به چه چيزهايي نياز داريد. معمولا اين نيازها مواردي ساده و پيش پا افتاده است که اتفاقا از سادگي ديده نميشوند. مثلا مورد کمکي گذار شما ممکن است کم کردن حجم کاريتان باشد. يا تعريف يک رابطه عاشقانه موفق باشد. يا حتي اين باشد که ساعت حمام يا وقت ناهارتان را تغيير دهيد.
3- شما از طريق نوشتن، تغيير رفتارتان را ميبينيد. بنابراين آگاهانه ميتوانيد مسير حرکتتان را بررسي و تحليل کنيد. ببينيد با چه سرعتي آمدهايد و پيشبيني کنيد در آينده دور و نزديک در چه جايگاهي قرار ميگيريد.
4- شما از طريق ثبت دريافتهاي پيش پا افتادهتان از تکرار خطاهايتان به مقدار قابل توجهي جلوگيري ميکنيد.
5- شما امکان همراهي کردن ديگران را فراهم ميکنيد. امکان اينکه کسي رد شما را هم بگيرد و بيايد فراهم ميکنيد. شما با نوشتن چراغي ميشويد براي ديگران. به عبارتي ميتوانيد حلقهاي از دانش ديگران شويد.
در هيچيک از مراحل شناخت، مشاور، روانکاو يا کتاب خودشناسي -يا هر کسي که ياريتان ميدهد خودتان را بشناسيد- از شما نميپرسد آيا مهارت نوشتن يک قطعه ادبي را داريد يا نه. کسي در مورد زيبايي متن شما سوالي نميپرسد. کسي از شما انتظار ندارد متني چند لايه با درونمايه فلسفي بنويسيد. کسي از شما نميخواهد در مورد اين "خود" مثل نيچه حرف بزنيد. کسي از شما نميخواهد متنتان را به عنوان يک اثر هنري حفظ کنيد. شما در هيچ کتاب خودشناسي مقدمهاي نميبينيد که به شما بگويد دوست عزيز شما اگر کمسواد هستيد و هايدگر نخواندهايد اين کتاب را تورق نکنيد. هيچ روانکاوي براي آنکه به شما کمک کند خودتان را بفهميد نميپرسد پياژه را ميشناسي يا نه.
جامعه مجموعهاي از "من"هاست. "من" و "من" و "من" همان "ما"يي را ميسازد که به آن ميگوئيم اجتماع. اين "من"ها همان ديگراني را ميسازند که بارها – به خصوص- به هنگام تحقير با لفظ "مردم" ازشان حرف ميزنيم. مثلا ميگوئيم فکر کردن "من" چه فايدهاي دارد وقتي "مردم" انقدر احمقند. پيشنهاد ميکنم جاي همه "مردم"ها و "ديگران"ها و "آنها" و "جامعه"ها من بگذاريد تا ببينيد اين "من" چه وزني دارد. به يک جامعه ميشود مجموعهاي از صفات نسبت داد. اين صفات همان چيزهايي هستند که بهشان فرهنگ ميگوئيم. ميشود براي اجتماع برنامه هفتگي نوشت تا فهميد جامعه چه چيزي هست و چه چيزي نيست. چه چيزي هست و چه چيزي ميخواهد باشد. هر کدام از ما در روابط اجتماعيمان- تاکيد ميکنم روابط اجتماعي- بخشي از اين "ما"ي جامعه ساز را ميسازد. صرف حرف زدن از محتواي اين شبکه ارتباطي همان محصولي را در پي دارد که مشاور يا روانکاو شما به دنبالش ميگردد. کافيست هر کدام از ما شبکه ارتباطيش را ببيند و آن را بنويسد. براي نوشتنش نه مهارت داستاننويسي لازم است و نه آشنايي با نظريههاي جامعهشناسي غربي. ابزارش بلد بودن زيان فارسي در حد فهم حرف اطرافيان و بلد بودن نوشتار فارسي در حد انتقال مطلب است.
فکر ميکنم مسير آگاهي ما ناگزير از نوشتن ميگذرد. ما ناچاريم بنويسيم تا حجم انبوه اطلاعات غلط را از حافظهمان پاک کنيم. ما ايرانيها بسياري از صفاتي را به خودمان نسبت ميدهيم که فاقدش هستيم. تصويري از خودمان داريم که نادرست است و آنقدر خودمان را کم ميشناسيم که از تحليل نتيجه فوتبالمان گرفته تا تحليل نحوه شرکت در انتخابات و تحليل يک حرکت اجتماعي يک جمله احمقانه بيمعني بيشتر نداريم که بگوئيم: ما ملتي غيرقابل پيشبيني هستيم. هيچ کدام از ما نميگوئيم غير قابل پيشبيني بودن به اين دليل است که اطلاعات اوليه کافي و درست براي پيشبيني نداريم. ما حتي نميدانيم در اين برهه از زمان چه توانمنديهايي داريم و چه امکانات بالقوهاي. بايد کدام گام را برداريم و چطور برداريم. ما حتي تاريخ بيخ گوشمان را نميدانيم. تاريخي که هنوز زندهاست و کافيست قلمي خاطرات پيش پا افتاده مادربزرگها و پدربزرگها را ثبت کند. از اين رو در بازههاي زماني کوتاه اشتباهات تاريخيمان را دوباره و دوباره تکرار ميکنيم.
وبلاگستان براي ما در عصر حاضر و در آخرين دهههاي قرن چهاردهم شمسي يک فرصت طلايي و استثنائيست. ما با حدود بيست دقيقه کار مفيد در روز و با وجود نفت و به يمن نبودن مراکز تفريحي يکي از بهترين شرايط را براي دور هم نشيني مجازي داريم. فرصتي که ممکن است در چند سال آينده به راحتي از دستش بدهيم. امروز زمانيست که ميتوانيم ساعتهاي متمادي و پيوسته در مورد خودمان حرف بزنيم. در مورد همان چيزهايي بگوئيم که فکر ميکنيم پيش پا افتاده است و ارزش گفتن ندارد. در مورد ارتباطمان با همکار و زير دست و فرادستمان، در مورد نحوه ورودمان به شبکههاي قدرت، در مورد دلخوريمان از نسلهاي قبلي يا حتي بعدي، در مورد آرزوهايمان، در مورد پيشنياز آرزوهايمان، در مورد آنچه بر ما گذشته و خودمان خبر نداريم، در مورد آنچه دلمان ميخواهد ايران در آينده باشد. آيندهاي که ما در آن نيستيم. وبلاگستان دقيقا جاييست که ما نه تنها ميتوانيم در مورد خودمان حرف بزنيم بلکه ميتوانيم در مورد ديدگاه ديگران نظر دهيم. آن کلمه ساده و پيشپا افتاده نظر دهيد در پائين هر پست کلمه پر درديست که براي آنکه تا زير پستهايمان برسد بشر برايش خونها داده. نظر دهيد را جدي بگيريد. در تاريخ وحشيانه بشر زمانهايي که امکان داشته کسي با خيال راحت و لبخند بر لب بگويد نظر بدهيد آنقدر کم است که ميتوان در مقايسه با عمر بشر خطش زد.
و نکته آخر نوشتن بهترين راه مبارزه با ترس است. بنويسيد تا ترستان از خودتان، از عقايدتان، از لايههاي خبيث درونيتان بريزد. بنويسيد تا ترستان از ناتوانيتان و ناآگاهيتان بريزد. بنويسيد تا ترستان از مواجه شدن با خودتان بريزد.
روزي که ترسمان از خودمان، از آنچه که هستيم بريزد. آن روز ميتوانيم مسئوليت رفتار امروزمان را بپذيريم. ميتوانيم مسئوليت تاريخمان را بپذيريم. ميتوانيم بيماريهاي اجتماعيمان را بشناسيم و برايشان علاجي پيدا کنيم و به آينده بهتر اميدوار باشيم.