در طول چند سال گذشته کم و بيش کتابهايي در مورد ما ايرانيها از زبان ما ايرانيها نوشته شده. تقريبا آن معدود کتابهاي نوشته شده را با ولع خواندهام اما نتوانستهام از لابهلاي سطور نوشته شده چند ويژگي مشخص براي "ما ايرانيها" پيدا کنم. دليل اين امر از يک طرف نحوه ارائه اطلاعاتي بود که کتابها ارائه ميدادند و دليل دوم سوالي بود که من به دنبال جوابش ميگشتم. اگر بخواهم دليل اول را بيشتر باز کنم بايد بگويم کتابها اگر چه ادعا ميکردند از زاويه يکي از "علوم" (مثلا جامعهشناسي) به قضايا نگاه ميکنند اما نحوه بيانشان "علمي" نبود؛ به اين معنا که آنچه من در کتاب از زبان يک جامعهشناس ميخواندم نه تنها همان چيزهايي بود که بقال محلهمان ميگويد بلکه با همان شيوه هم بيان شده بود. متاسفانه ادبياتمان هم که ميتوانست بخش عمدهاي از کنجکاوي مرا ارضا کند ناتوان و عقيم مانده. نويسندههايمان خوب جامعه ايراني را نميشناسند. ناشرهايمان هم هر چه نوشتهها غيرقابل فهمتر باشد بيشتر استقبال ميکنند. اما دليل دومم برميگردد به طرح سوال من. شايد اساسا طرح سوال من چندان درست نيست و نميتوان جامعه ايراني را با چند کليد واژه "تا حدودي" تعريف کرد. با اين حال معتقدم گاهي شرايطي پيش ميآيد که ميتوان نگاه کمي دقيقتري (ميگويم فقط کمي) به گروهي يا طبقهاي از جامعه ايراني انداخت و بدون تعميم مسئله به بقيه گروهها و يا در بقيه دورانها، خصوصيتي را در بازه زماني خاص و بازه مکاني خاص و شرايط تاريخي خاص ديد.
يکي از اين شرايط را هفته پيش توکای مقدس در اختيار من گذاشت. توکاي مقدس در بازيي وبلاگي از من خواسته بود پستي به جايش بنويسم. کار سختي بود. خطوط قرمزش را نميشناختم و قادر نبودم در راستاي چشماندازي که در وبلاگش براي خوانندههايش ساخته حرف بزنم. در نهايت ترجيح دادم شمهاي از رفتارهاي طبقه متوسطي را به نمايش بگذارم. پست "ما طبقه متوسطيها و يک حرکت فرهنگي" در تاريخ پانزدهم مرداد روي وبلاگ توکاي مقدس آمد. برايم جالب بود بدانم خوانندههاي وبلاگ توکا به خصوص آنهايي که خواننده وبلاگ من نيستند در مورد پست چه نظري ميدهند. در مجموع تا اين لحظه ۹۹ نظر براي پست ثبت شده که ۶۵ نظر مخاطبش چپکوک بوده است. بعد از خواندن نظرها متوجه شدم تقريبا همه ۶۵ نظر را ميتوانم در هفت گروه طبقه بندي کنم. خوانندههاي خوب وبلاگ توکاي مقدس در مقابل پستي با مضمون احساسيِ اميد و نااميدي هفت واکنش متفاوت نشان دادند. دسته يک قويا معتقد بودند همه چيز سياه و نااميد کننده است و تلاش براي هر گونه تغيير کاري عبث و بيهوده است. دسته دوم احساساتش را بيشتر درگير داستان کرده و ضمن همذات پنداري با شخصيت داستان يا همدردي با نااميدي و غم نويسنده درباره آنچه رخ داده اظهار تاسف کرده. گروه سوم هم به اندازه گروه دوم به احساساتش ميدان داده و در مقابل ديد منفي گروه دوم ديد مثبتي پيش روي نويسنده گذاشته و آرزوي موفقيت کرده است. گروه چهارم بدون ارائه تحليل اعلام کرده که پيشآمد داستان نشان از اتفاقات خوشايند در جامعه ماست و آنرا نمونهاي از مسير تحول رو به جلوي جامعه ميداند. گروه پنجم آنچه نويسنده تعريف کرده را مسئلهاي ميداند که بايد ريشهيابي شود و براي رفتارهاي طبقه متوسطيها دليلي قانع کننده پيدا شود. گروه ششم افرادي هستند که به نحوي فعاليتي مشابه نويسنده انجام ميدهند و مشکلاتي مشابه دارند و بالاخره گروه هفتم آنهايي بودند که بيشتر به زيباييشناسي متن و نحوه روايت و ساختار متن توجه داشته و بحث محتوايي ندارند. اما چيدمان اين 65 خواننده در هفت گروهي که گفتم چگونه است. دسته اول بیست و سه و یک دهم درصد کل آرا را تشکيل ميدهند. دسته دوم بیست و چهار و شش دهم درصد، دسته سوم شانزده و نه دهم درصد، دسته چهارم هفت و هفت دهم درصد ، دسته پنجم شش و یک دهم درصد ، دسته ششم سه درصد و بالاخره دسته هفتم هجده و چهار دهم درصد کل آرا را به خود اختصاص ميدهند.
نگاهي به آمار بيندازيد
الف- اگر دسته اول و دوم را ديد منفيها و دسته سوم و چهارم را ديد مثبتيها در نظر بگيريم. منفيها به مثبتها چهل و هفت و هفت دهم درصد به بیست و چهار و شش دهم درصد هستند. يعني نااميدهاي ما تقريبا دو برابر اميدواران ما هستند.
ب- اگر دسته يک و چهار را داراي راي و نظر مشخصي بدانيم و آنها را در مقابل دسته دو و سه که به نحوي بيشتر نوعي ناظر هستند و فقط بيان احساساتشان را ميکنند قرار دهيم. رنگدارها به بيرنگها يا اسيد و بازها در مقابل آمفوترها سی و هشت دهم درصد به چهل و یک و پنج دهم درصد خواهد بود. يعني آنها که راي مشخص دارند نسبت به آنها که راي مشخصي ندارند کمترند.
ج- اگر دسته پنجم نماينده آن گروه باشد که خوب تحليل ميکند و احتمالا در شرايط بحران راه حل پيدا ميکند اين گروه تنها شش و یک دهم درصد را تشکيل ميدهند يعني در ميان اين جماعت هر چند همه "قادر" به تحليل هستند اما از هر بيست نفر تقريبا يک نفر "مايل" به فهم مسئله است.
تحليلهاي ديگري هم روي همين جامعه آماري کوچک ميشود ارائه کرد. اين تحليلها اگرچه به دليل دادههاي کم دقيق نيست اما حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. اينکه ما طبقه متوسطيهاي وبلاگستان چقدر اهل عمليم، چقدر در ارتباطاتمان به دنبال نوازش روح و احساسمان هستيم. چقدر نياز داريم و تشنهايم بدانيم و بفهميم چه اتفاقي برايمان افتاده يا ميافتد يا خواهد افتاد. اين آمار ناقص تصويري از فردا به ما ميدهد و امکان آسيبشناسي فردايي که پيش رويمان است را فراهم ميکند.
پ.ن. پست طولاني شد و من فرصت نکردم بگويم چرا طيف خوانندههاي وبلاگي را طبقه متوسطي ميدانم اما به هر حال لازم است بگويم تحليلم براين فرض استوار شده که نويسندگان و خوانندگان وبلاگ اغلب طبقه متوسطي هستند.
|+| نوشته شده توسط
چپ کوک در سه شنبه 20 مرداد1388
|
اول- سه روزي بود ساعت ده صبح روبهروي صفحه مونيتور مينشستم و زل ميزدم به دو پاراگراف اول داستانم. باور کنيد دريغ از يک کلمه که به ذهنم برسه. تصميم گرفتم قيد داستان رو بزنم و برگردم روي رمانم. بعد از ظهر روز يکشنبه بدجوري دلم هواي حافظ کرده بود. مطب دکتر بودم و توي مطب دکتر هم که حافظ پيدا نميشه اين بود که به تنها مجله روي ميز تفال زدم. در يکي از صفحات مجله همشهري جوان شماره 102، به تاريخ 23 دي ماه 1385 نوشته شده بود : "ستارخان: هر وقت عرصه بر شما تنگ شد پنج دقيقه ديگر مقاومت کنيد شايد پيروز شويد. " تصميم گرفتم قول ستارخان رو اجرا کنم. با حساب سرانگشتي خودم سي و شش بار قول ستارخان رو اجرا کردم تا اولين کلمه پاراگراف سوم داستان آفريده شد.
دوم- ورودي پارک نزديک خونه ما پارچهنوشتهاي زدن با اين مضمون: "طرح ساماندهي نشاط". چند دقيقهاي احساسي بين تعجب و تهوع به من دست داد تا چيزي رو که خوندم، هضم کنم. سهشنبه شب جهت بهبود شرايط روحي ليستي از موارد نشاط رو نوشتم. متاسفانه انقدر نبود که نياز به ساماندهي پيدا کنه اما دوستاني که دچار ازدياد نشاط هستند و نميتونن خودشون ذوقمرگيشون رو ساماندهي کنن يه ايميل به من بزنن تا آدرس پارک رو بهشون بدم.
سوم- چهار روز قبل از سقوط هواپيماي خط کاسپين من و همسرم با يکي از توپولفهاي خط پرواز کاسپين از ايروان به تهران برگشتيم. وقتي خبر سقوط هواپيما رو شنيدم چند ثانيه بهتم زد. ضعف شديدي تو پاهام حس کردم، زانوهام لرزيد و بياختيار نشستم. اشکهام سرازير شد. اول بيصدا و بعد با هقهق بلند. لرزش دستهام که تموم شد نگاهي به خودم کردم و خنديدم، فقط چند ثانيه ولي ديوانهوار.
مشغول خوندن کتاب برهنهها و مردهها نوشته نورمن ميلر هستم. داستان پاراگرافهايي داره که بايد بعد از خوندنش يه دوش آب سرد بگيريد تا بتونيد ادامه بديد...يکي از جملههاي طلائيش اين بود: "شادي گلدشتاين از همان نوعي بود که انسان گاهي اوقات هنگامي که سير وقايع به فاجعه مطلق منجر شده است حس ميکند.