به نظرم براي شناخت هر فردي (و به تبع آن هر گروه، قشر يا طبقهاي) بايد حداقل چهار فاکتور اصلي را در مورد آن فرد شناخت. اول اينکه وضع موجودش چيست. دوم اينکه چارچوب اخلاقيش چيست و در نتيجه حدود بايد و نبايدها و رفتارها کجاست. سوم اينکه روياهاي فرد چيست و در نتيجه فرد چه دورنمايي براي خود ساخته، به چه سمت حرکت ميکند و آينده را چگونه ميبيند. و چهارم اينکه کليد واژههاي آرماني فرد چيست. به نظرم هر فردي بنابر مقتضياتش چند کليدواژه آرماني دارد که نه تنها موتور و ترمز حرکت به سمت روياهاست، بلکه چارچوب اخلاقي هم در اطراف همين کليدواژههاي آرماني شکل ميگيرد. من در بخش اول پست "من متوسط شهري" در مورد وضع موجود خودم به عنوان يکي از اعضاي قشر متوسط شهري حرف زدم. فکر ميکنم بعد از شناخت وضع موجود آنچه بين اين چهار پارامتر حياتيست کليد واژههاي آرمانيست.
به نظرم آنهايي که اين روزها دهه سي يا چهل سالگيشان را پشت سر ميگذارند شکل دهنده يا تغيير دهنده طبقات موجودند. کليد واژههاي آرماني آن مجموعه مفاهيميست که در سنين کودکي، نوجواني و جواني آرام آرام ملکه ذهن ميشود. شايد بيراه نباشد اگر بگويم فلسفه شخصي زندگي هر آدمي به نحوي بر مبناي همين کليدواژهها ساخته ميشود. متولدين دهه چهل و پنجاه همانهايي هستند که امروز نيروي کار متخصص جامعهاند. در حال تثبيت خانواده (کوچکترين واحد اجتماعي) هستند و بنابراين بيشترين تاثير را در چيدهمان اقشار اجتماعي دارند.کليد واژههاي آرماني متولدين دهه چهل و پنجاه چيست. پاسخش از عهده من خارج است. نياز به تحقيق ميداني دارد. اما من ميتوانم از زاويه ديد شخصي به اين مسئله نگاه کنم.
سالهاي ابتدايي دبستان بنابر تصميم پدر و مادرم من مجموعهاي از اشعار مختلف را حفظ کردم. ميان اشعار انتخابي دو شاعر بيش از همه مورد توجه والدين من بود؛ پروين و فروغ. اولين شعري که حفظ کردم از ديوان پروين انتخاب شد. شعري با نام دزد و قاضي. مضمون شعر گفتگوي يک آفتابه دزد با قاضي فاسد است. قاضي مرد را به دزدي جواهرات متهم ميکند. دزد ميگويد کافيست قاضي دست از جيبش بيرون بياورد تا همگان ببينند جواهرات در انگشتان کيست. دزد آنچه بر سرش آمده را ناشي از فقر بياندازه ميداند اما ميپرسد قاضيي که فقير نيست و نيازي ندارد چرا دست به دزدي ميزند. ميپرسد چرا شحنه قاضي را به جرم دزدي نميگيرد؟ مضمون شعر دزد و قاضي همانند اکثر شعرهاي پروين عدالت است. دومين شعري که حفظ کردم از ديوان فروغ بود. شعري با به علي گفت مادرش روزي. مضمون شعر گفتگوي نداي روياهاي علي بود با او. ندايي دروني به علي مهيب ميزد مبادا گرفتار روزمره شوي و آرزوهايت در حد دوغ و پياز و چلوکباب بماند. نداي دروني، علي را به گسستن بندهاي زندگي روزمره ترغيب ميکند. به نظرم فروغ شاعر آزاديست.
از خودم ميپرسم آيا پدر و مادر من آدمهاي خاصي بودند؟ آيا من در شرايطي خاص بزرگ شدم؟ آيا زير بمباران عقيدتي خاصي بودم؟ خوب که نگاه ميکنم ميبينم آنچه والدينم پيش روي من گذاشتند بخشي کوچک از جريان جامعه ايران در دهههاي پنجاه و شصت و اوايل هفتاد بود. دورهاي که در مدرسهها بردن ساندويجهاي پر و پيمان ممنوع بود. مبادا بوي کالباس به کسي بخورد که نداشته باشد و دلش بخواهد. دورهاي که مربي تربيتي ما با پوتينهاي مردانه از پشت جبهه ميآمد و برايمان ميگفت نميگذاريم خاکمان را بگيرند. گريه که ميکرديم سرمان داد ميکشيد: زن که گريه نميکنه. دورهاي که من در نيمکتي سه نفره کنار دختر فلان رئيس و دختر فراش مدرسه دو کوچه بالاتر مينشستم. يکشنبه زير راهپلهاي نمور با ليلا درس ميخواندم و چهارشنبهها در پذيرايي صد متري خانه هاله مينشستم و به تمرين پيانواش گوش ميدادم. دهه شصت کارتونها مفاهيم ديگري داشت. من با حنا بزرگ شدم. دختري فقير اما مستقل، با دل و جرات، مهربان و خوشفکر. من هر جمعه حنا را در حاليکه بيدغدغه در شيپورش ميدميد بر زمينهاي از دشتهاي سبز بيانتها ديدم. ويدئو کمرنگ بود و اگر هم بود باز به پاي قدرت تلويزيون نميرسيد. فيلمهاي ترکي و هندي جاذبه سربداران، اميرکبير، سلطان و شبان و بعدها ارتش سري و لبه تاريکي را نداشت. تقريبا اکثر جمعهها فيلمي از بيعدالتي در جنگ جهاني دوم پخش ميشد. قطعا من که تحت تاثير فيلمهايي از اين دست بزرگ شدم کليدواژههاي آرمانيم با بچههاي امروز که جومونگ ميبينند و زن آرمانيشان يک آشپز نخبه است که همهجانبه در خدمت شکم امپراطور است فرق ميکند. موسيقي غربي دوران رمانتيکش را پشت سر گذاشته بود و آلبوم ديوار پينکفلويد دست به دست ميچرخيد. در دوره نوجواني من دو اتفاق مهم در دنيا رخ داد. شوروي فروپاشيد و ديوار برلين ريخت. دو اتفاقي که مفهوم شکست زور را در خود داشت. فکر ميکنم اگر بخواهم دو کليدواژه براي امثال خودم ارائه دهم قطعا آن دو واژه آزادي و عدالت است.
در پست قبلي قشر متوسط را به سه گروه تقسيم کردم. در پستهاي بعد خواهم گفت بنابر تجربهام اين سه دسته چه موضعي در مقابل دو واژه عدالت و آزادي دارند. شما اگر فکر ميکنيد کليد واژههاي من اشتباه است يا کليدواژههاي آرماني ديگري در ذهن داريد دريغ نکنيد.
|
+| نوشته شده توسط
چپ کوک در یکشنبه 28 تیر1388
|