تبليغاتX
چپ کوک
 مشکل کجاست

 

خانم ع بحث انتخابات رو پيش کشيد و گفت: چپ‌کوک جان به کي راي مي‌دي؟ چايي رو داغ داغ هورت کشيدم و گفتم: هنوز نمي‌دونم. فعلا صحبت‌هاي همشون رو مي‌خونم ببينم چي مي‌گن. خانم الف گفت: اي بابا خانم حرف که باد هواست. گفتم: منم قبلا همينطوري فکر مي‌کردم. بعدا يکي براي من توضيح داد که سياست يعني يه مقدار زيادي باد هوا و البته يه مقدار کمي کار واقعي بر اساس مباني فکري همون باد هوا. خانم الف گفت: خانوم کم مثلا يعني چقدر؟ گفتم چقدرش به خيلي چيزها بستگي داره. خواستم برم بالاي منبر و داد سخن بدم که خانم ف گفت: کاش خاتمي بود. خانم ع گفت: جاش به ميرحسين راي بدين. خانم الف گفت: اي بابا، دوباره کوپن و بدبختي. خانم کم کشيديم اون دوران. هي تو صف گوشت وايستا، بدو برو تو صف مرغ وايستا، تمام عمرمون تو صف گذشت. خانم ف درمانده آه عميقي کشيد و گفت: چه مي‌دونم. من رو کردم به خانم الف و گفتم: ايشون خودشون گفتن دوباره اقتصادي کوپني و اون بند و بساطا؟ خانم الف سينه‌هاش رو تکون داد و گفت: گفتن نمي‌خواد خانوم. بالاخره ميرحسين همون رو بلده. متعجب گفتم: مگه آشپزيه که فقط قرمه‌سبزيش رو بلد باشه. خانم ميم که تا اين لحظه بهت‌زده نگاهمون مي‌کرد رو به من گفت: يعني شما مي‌گين موسوي خوبه؟ لقمه نون بربري مونده و پنير ليقوان قلابي رو به زور قورت دادم و گفتم: من چنين حرفي نزدم اما حرف خانم الف هم درست نيست. هر دوره‌اي يه سيستم اقتصادي ممکنه جواب بده. بنده سر کلاس خلاقيت راهنمايي جفتک مي‌ندازم، اين که دليل نمي‌شه سر کلاس فيزيک هم همون کار رو بکنم. خانم ميم به گوشه ميز نگاه کرد و گفت: چه مي‌دونم. اصلا براي چي بريم راي بديم؟ خانم ع که آتيشش تند بود گفت: خانم ميم شما ديگه چرا. من سر کلاس گلوم پاره شد تا به اين بچه‌ها بفهمونم که بايد راي داد. اينجا مملکت ماست. مال ماست. يعني چي چرا بريم راي بديم. مي‌دونين چقدر بدبختي کشيديم تا همين حق راي رو بگيريم؟ صد ساله واسه همين يه حق راي ملت زحمت کشيدن. خانم ف گفت: اگه خاتمي بود من بهش راي مي‌دادم. خانم ميم گفت: حالا مگه خاتمي برامون چکار کرد؟ لقمه گير کرد تو گلوم. دو تا محکم کوبيدم رو سينه‌م و گفتم: خانم ميم جان ناسلامتي رياضي درس مي‌دين، نرخ تورم رو که بلدين حساب کنين. خانم ف رفت بالاي منبر و ده دقيقه‌اي صحبت کرد. حرفش که تموم شد خانم ميم هنوز همونطور بهت زده نگاهمون مي‌کرد انگار اصلا چيزي نشنيده بود. خانم ع به خانم ميم گفت: شما کارنامه همه کانديداها رو تجربه کردين، مي‌تونيد مقايسه کنين. مقايسه يه کار علميه. مي‌شه مثلا ميزان صادرات رو در دوران‌هاي مختلف حساب کرد. مي‌شه قدرت خريد رو در دوران‌هاي مختلف اندازه گرفت. مي‌شه ميزان بدهي کشور رو مقايسه کرد. شما مباني رياضيي که درس مي‌ديد همينه ديگه. مي‌گيد دو از پنج کوچيک‌تره. مقايسه مي‌کنيد. روي اون مقايسه رياضي ما مي‌تونيم براي خودمون ارزش‌گذاري کنيم، نه؟ خانم الف گفت: مگه اين آمار قابل اعتماده. خانوم از خود من بپرسن راستش رو نمي‌گم. خانم ميم ابروهاش رو در هم کشيد و متفکرانه گفت: من وقتي راضي نيستم براي چي برم راي بدم؟ گفتم از چي راضي نيستيد؟ گفت: از هيچي. گفتم: يعني هيچوقت از هيچي راضي نبوديد؟ گفت: نه. گفتم يعني هيچ‌دوره‌اي نشد که شما بگيد اين دوره از دوره قبلي ناراضي‌ترم يا راضي‌ترم؟ گفت: نه. هميشه بد بوده. ما کي روي خوش ديديم. من اساسا مخالفم. خانم الف گفت: همش بازيه خانم. سياست همش بازيه. پدر و مادر نداره. نه اينجا، همه جا همينطوره. شما هم جوونيد متوجه نيستيد. بيخودي خودتون رو درگير برنامه‌هاي از قبل نوشته شده نکنيد. خانم ع گفت: اگه توي اين سال‌ها فقط روزنامه‌ها رو ورق مي‌زديد انقدر بي‌انصاف نبوديد. خانم ميم شونه‌هاش رو بالا انداخت: من هر روز همشهري مي‌خونم. البته به خاطر بچه‌هام، بخش‌هاي زندگي و آموزشش خيلي خوبه. من چند بار مشکلات بچه‌ها رو با راه‌حل‌هاي همين روزنامه حل کردم. ولي کلا وقتي همه چيز از پيش تعيين شده‌ست آدم واسه چي بره راي بده. خانم ف انگار که با خودش حرف بزنه گفت: لااقل خاتمي خودش آدم خوبيه. حالا با دوروبري‌هاش کار ندارم. ولي از کجا معلوم، حرف خانم ف رو بريدم. چيزي ذهنم رو مشغول کرده بود. پرسيدم خانم ميم اگه الان بهتون بگن پنجاه مورد از کارهايي که انتظار داريد انجام بشه رو بنويسيد شما مي‌تونيد اين کار رو بکنيد؟ خانم ميم گفت: نوشتن نمي‌خواد، مشخصه، من مي‌خوام راضي باشم. گفتم: خوب اين رو که گفتين. دقيقا يعني چي راضي باشين؟ گفت: بايد يه زندگي خوب داشته باشيم. اين که ديگه واضحه. البته براي من واضح نبود. "خوب" مي‌تونه خيلي چيزها باشه. از يه خونه پنجاه متري مي‌تونه خوب تعريف بشه تا تعداد تيراژ سالانه کتاب يا تعداد سطل‌آشغال‌هاي توي خيابون. گفتم: خوب يعني چي؟ خانم الف گفت: خانوم سفسطه مي‌کني. گفتم نه. من مي‌فهمم که همه ما کم و بيش طلبکاريم اما نمي‌فهمم دقيقا چي طلب داريم. خانم ع داد زد: صد در صد موافقم. واقعا دوران خاتمي خوب بود. واقعا هيچي از اون دوران طلب نداريم. هيچکس نمي‌تونه اين رو انکار کنه. خانوم ميم و الف با تعجب به خانم ع نگاه مي‌کردن. شايد توي ذهنشون دنبال تعريف خوب مي‌گشتن. شايد شنيدن اين جمله براشون تازگي داشت. شايد اين جمله به نظرشون مشکوک ميومد. شايد سعي مي‌کردن ببينن خانم ع متعلق به کدوم دسته از شبکه‌هاي ماهواره‌ايه. شايد فکر مي‌کردن اصلا انتخاب رئيس جمهور يه مملکت چه ربطي به متوسط نمره بچه‌ها در امتحان مرآت داره. شايد هم به هيچي فکر نمي‌کردن، چون فکر مي‌کردن قبلا همه چيز فکر شده. شايد.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 28 اردیبهشت1388  |
 عدن‌هاي منجوق

 

 يکي از سوالات امتحان ترم دوم سال پيش کلاس نوشتار خلاق من اين بود: "چشمت رو ببند و فرض کن جشن تولد شصت سالگيته. تو خودت رو توي آينه نگاه مي‌کني و به خودت مي‌گي: ممم. اينه. خوب کار کردم. مي‌توني يه کارخونه‌دار موفق باشي. مي‌توني نماينده مجلس بوده باشي يا رئيس‌جمهور (چراکه نه؟!). ممکنه يه خواننده خوب يا يه نويسنده مشهور شده باشي. شايد چيزي اختراع کرده باشي. شايد مدير يه مدرسه مهم باشي. نمي‌دونم. اما فکر کن انقدر زندگيي که پشت سر گذاشتي جذاب بوده که ارزش اين رو داره که تو زندگيت رو براي آيندگان بنويسي تا اونها تو رو بشناسن. يه اتوبيوگرافي يک صفحه‌اي بنويس. يادت نره که توي اتوگرافي بايد تمام رويدادهاي مهم و همچنين رويدادهاي تاثيرگذار رو بنويسي."     

نتيجه امتحان شگفت‌انگيز بود. يک نفر نوشته‌ بود دانش‌آموز مورد نظر قبل از اونکه به شصت سالگي برسه دار فاني رو وداع گفته و فرصت اينکه آدم مهمي بشه نداشته و تاکيد کرده که نوشته امتحان هم بيوگرافيي‌ست که دختر در مورد مادر نوشته. چهارنفر کم و بيش يک يا دو نقطه طلايي در کارنامه روياهاي آيندشون داشتن. يک‌ نفر هنرپيشه معروفي مي‌شد. يک نفر "با همسرش" شرکت معماري بزرگي مي‌زد و دو نفر وارد حوزه‌هاي فرهنگي مي‌شدند. اما سي‌نفر بقيه مهم‌ترين حادثه زندگيشون رو ازدواج با مرد مجبوبشون يا بچه‌دار شدن عنوان کرده بودند. البته بچه‌ها کم سن و سالند اما اينکه روياي آينده‌شون از هرگونه هويت اجتماعي خالي بود برام جاي شگفتي داشت. فکر کردم اگر بخشي از خلاء روياي آينده به دليل کم سن و سالي بچه‌ها باشه بخش مهم ديگرش دو دليل عمده داره. اول اينکه بچه‌هاي ما خالي از تجربه‌ند. کم زندگي مي‌کنند. کم اشتباه مي‌کنند. کم مسئوليت کاري يا چيزي رو مي‌پذيرند. ما بچه‌هايي لاي پر قو بزرگ مي‌کنيم. دختر‌ها و پسرهايي که دست‌هاشون به غير از کيبورد و مداد کمتر چيزي رو لمس مي‌کنه. در زندگي بچه‌هاي ايراني معمولا پدر و مادري هست که بهتر مي‌فهمه، بهتر تشخيص مي‌ده و بهتر تصميم مي‌گيره. اين بچه‌ها اصلا درکي از جهان اطرافشون ندارن. عامل دوم کمبود آدم‌هايي‌ست که زندگي پرمايه‌تري داشتند. احتمالا شاگردان من که دست بر قضا بچه‌هاي پر انرژي تشنه‌اي هم بودند کمتر دور و اطرافشون با آدمي برخورد کرده‌ند که بتونه تصوير رويايي ذهني اونها بشه. آدم‌هايي که قابل ستايش يا قابل افتخار باشند.

به نظرم نتيجه امتحان من مدرک خوبيه براي توضيح يکي از علت‌هاي جريان نااميدي در ايران. فردا در چارچوب روياها معني پيدا مي‌کنه و اگه روياها نباشن تحمل کوچکترين سختي و ناملايمتي غيرممکن مي‌شه. منجوق از خواننده‌هاش دعوت کرده در مورد "عدن‌هاي کوچک آينده" بنويسن. مي‌شه در ايران روياهاي کوچيک و بزرگ قابل اجرا داشت؟ مي‌شه براي رسيدن به اين روياها برنامه‌ريزي کرد و دورنمايي براش تعريف کرد؟ مي‌شه براي روياهاي عملي شده طول عمري بيشتر از عمر يه آدم تعريف کرد؟ مي‌شه اين عدن‌هاي کوچيک رو به هم زنجير کرد و به اين ترتيب به تقويت "خرده موفقيت‌ها" و "خرده شادي‌ها" پرداخت؟

کسي اينجا هست که در حال ساخت عدنش باشه؟

پ.ن. سايفر اين پست رو در وبلاگش ادامه داده. پيشنهاد مي‌کنم از زاويه ديد سايفر هم به مسئله نگاه کنيد

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 13 اردیبهشت1388  |
 من گم شده‌ام

 

روزهاي چهارشنبه زنگ دوم و سوم با دو کلاس پايه سوم راهنمايي درس دارم. هر دو کلاس سال پيش هم شاگردان من بودند. پارسال هر دو کلاس تقريبا با سرعت يکسان پيش مي‌رفت و اگرچه يکي از کلاس‌ها به بحث ادبيات و نوشتار خلاق علاقه بيشتري نشون مي‌داد اما نتيجه اختلاف سطح ملموسي نداشت. سال تحصيلي فعلي هنوز به اواسط آبان‌ماه نرسيده بود که فاصله دو کلاس مشهود شد. در حاليکه بچه‌هاي کلاس الف با ولع نوشته‌هاي هدايت و چوبک را مي‌خوندند و در مقابل جمله جمله داستان‌هاي ال احمد واکنش نشون مي‌دادند، کلاس ب حتي در مقابل داستان‌هاي ساده‌فهم‌تر هم واکنش نشون نمي‌داد. هماهنگ کردن دو کلاس کار سختي بود. از يک طرف نمي‌تونستم در يک مدرسه و براي يک پايه تحصيلي دو طرح درس متفاوت ارائه بدم و از طرف ديگه فکر مي‌کردم شاگردان خوب و علاقمندم نبايد به دليل تنبلي گروهي از بچه‌ها عقب بمونند. در نهايت به اين نتيجه رسيدم که عقب نشيني نکنم. کلاس الف رو با کيفيت خوب و با انرژي زياد برگزار مي‌کردم و کلاس ب رو با انرژي کمتر و کج‌دار مريز. چهارشنبه موقعيتي پيش اومد تا با بچه‌هاي هر دو کلاس گپ بزنم.  براي کلاس الف هزار نقشه داشتم اما براي کلاس ب هر چي فکر کردم جز رنجشي که از اول سال بر دلم سنگيني مي‌کرد هيچ چيز به ذهنم نيومد. اين بود که دلم رو به دريا زدم و دلخوريم رو با بچه‌ها درميون گذاشتم. دلخوري دوطرفه بود. اولين جمله رو نازيلا شروع کرد: "خانم امسال خيلي کلاس جدي بود؟" با تعجب و البته کمي دلخورتر گفتم:" ببخشيد مگه ما اينجا با هم شوخي داريم. شما شاگرديد. من معلم. من وظايف و حقوقي دارم، شما هم همينطور. همه ما قراره اينجا در مدت نه ماه يه پروژه يادگيري رو پشت سر بذاريم و به يه هدف مشخص برسيم. " مهسا گفت:" باشه ولي لازم نبود اين همه جدي باشين." گفتم: "تازه جدي نبودم حواس‌ها جمع نبود. گوش نمي‌داديد. حال نداشتيد حرف بزنيد. اگه جدي نبودم چي مي‌شد. جدي بودن من يه واکنش بود به برخورد شما. شما مسئولشيد نه من." مهسا گفت:" ول کنيد بابا. خانوم امسال همه از دست ما ناراضين. هي ما رو با اون کلاس مقايسه مي‌کنن." گفتم:" درست هم هست. معلم که براي تفريح نمياد. مي‌خواد از زحمتي که مي‌کشه جواب بگيره. شما به زحمت معلمتون جواب نمي‌ديد." مريم گفت: " ما به اندازه کافي درس مي‌خونيم. دليل نداره هر روز هر روز امتحان بديم. هر معلمي‌ هم فقط به خودش فکر مي‌کنه. به هر کدوم مي‌گيم يک عالمه کار داريم مي‌گه به من چه؟" من تلاطم معلم‌ها رو در دفتر مدرسه هر روز مي‌بينم. ترس از اينکه به خاطر افت نمرات سال بعد کارشون رو از دست بدن. ترس از اينکه بابت يک جمله مواخذه بشن. ترس از ارباب‌هاي زياد؛ پدر و مادر بيست و چند شاگرد، مدير، ناظم. ترس از خط قرمزها روي خط قرمزها. خط قرمزهاي فرهنگي، آموزشي، پرورشي.. براي بچه‌ها کمي از وضعيت معلم‌هاشون گفتم. اينکه معلم در سيستم فعلي آموزش کمترين نقش رو داره. شبيه متوسط نمره دانش‌آموزهاست. عددش به بيست که نزديک بشه بقا پيدا مي‌کنه و از بيست که دور بشه مثل يه دستمال مصرف شده مي‌ندازنش دور. در عوض بچه‌ها شبيه چک‌هاي چند ميليونين.  فکر مي‌کردم حرفم بچه‌ها رو قانع کنه. منتظر بودم سرشون رو بندازن پايين و از اينکه به خودشون اجازه مي‌دن معلم بازنشسته شصت ساله‌اي روبازي بدن شرمنده بشن. اما مريم گفت: " مسئله اينا نيست. ما فکر مي‌کنيم الان به چيزهاي ديگه احتياج داريم. مثلا چند روز پيش ما داشتيم واسه خودمون شعر مي‌خونديم مي‌خنديديم. من از کنار بچه‌هاي اون کلاس که رد شدم ديدم دارن راجع به اوباما و انتخابات حرف مي‌زنن. به نظر ما الان وقت اين کارها نيست. اين کارا بعدا ما رو خسته و نااميد مي‌کنه. بچه‌هاي اون کلاس اصلا شاد نيستن. توشون يه رقابت وحشتناکه. چشم ندارن همديگر رو ببينن. اما ما يکيمون که نمرش خوب مي‌شه همه براش خوشحال مي‌شيم. اونا مي‌خوان اداي روشنفکرا رو دربيارن ولي که چي." حرف حسابي بود. حرف خوبي بود. فکرش رو هم نمي‌کردم بچه‌ها براي کارشون فلسفه‌اي داشته باشن و مهم‌تر از اون با تيزبيني بيماري جامعه ما رو ديده باشن. بيماري غم، خمودي، نارضايتي. با اين حال نمي‌خواستم عقب بکشم چون مطمئن بودم لبه تيغ حرکت مي‌کنند. گفتم: "به اين فکر کردين که همدليتون ممکنه باعث بدبختي دسته‌جمعيتون بشه. رقابت عامل مهمي در حرکته. رقابت وادارتون مي‌کنه حرکت کنيد. شما در سيستمي که تعريف کردين حتي بهتر شدن معيارهاي انساني‌تون رو هم نمي‌تونين اندازه بگيريد. شما از موفقيت همديگه شاد مي‌شيد. براي اينکه اون موفقيت خيلي براتون مهم نيست. اين شاد شدن چندان هم ارزش اخلاقي نداره. هر وقت از موفقيت رقيبتون خوشحال شديد مي‌شه ارزش." بهشون پيشنهاد دادم رقيبي براي جمعشون انتخاب کنن. مثلا کلاس الف رو رقيب کلاس خودشون بدونن و رقابت بين خودشون رو که مي‌تونه مخرب باشه تبديل به هدف دسته‌جمعي بکنن اما احساس کردم حرفم چندان مقبول واقع نشد. بحث تقريبا همينجا متوقف شد و به جاهاي ديگه کشيد. راجع به چيزهاي ديگه حرف زديم تا زنگ خورد. از در کلاس که بيرون ميومدم مريم گفت: " خانم چپ‌کوک ولي در نهايت کار ما درست‌تر از اون کلاسي‌هاست. ما همه با هميم."

زنگ تفريح همش به حرف بچه‌ها فکر مي‌کردم. دلم نمي‌خواست حرفشون رو قبول کنم. دلم مي خواست فکر کنم فعاليت من حرکتي در جهت داناتر شدنه و دانا تر شدن اتحاد، شادي و همدلي مياره. زنگ کلاس که خورد معطل نکردم و سراغ سوم الفي‌ها رفتم. با اينکه برنامه ديگه‌اي داشتم همون اول کار سراغ اصل ماجرا رفتم و از گلسا پرسيدم: "خوب برنامه‌تون براي سال ديگه چيه؟  همين‌جا مي‌مونين؟" منتظر جواب مثبت بودم اما گلسا بلافاصله گفت: "نه. من که مي‌رم" شادي گفت:" من کلا از ايران مي‌رم." شقايق گفت:" اينجا هم شد مدرسه. نه امکانات داره، نه معلم خوب داره. من يک عالمه تا الان پول کلاس خصوصي دادم که مدرسه فلان قبول شم." با تعجب گفتم:" مدرسه فلان که معلم‌هاي اصليش با اينجا مشترکه." شقايق فقط شونه‌هاش رو بالا انداخت. براشون از مزاياي با هم بودن گفتم. از اينکه عامل رشدشون بيشتر از مدرسه و محيط، نحوه پشتيبانيشون از همديگه‌ست. اما انگار واژه‌هام مال يه دنياي ديگه بود. بحث خيلي زود عوض شد. به انتخابات کشيد. به فيلم بيضايي کشيد. به پنج به علاوه يک کشيد و من فکر مي‌کردم جدا اين بچه‌ها، سوم راهنمايي هستن؟ بايد همين حرف‌ها رو بزنن؟ از فکر اينکه چهار پنج سال بعد بکت و دريدا قرقره کنن، عينک‌هاي کائوچويي بزنن و زبان انگليسيشون از زبان فارسي شون بهتر باشه به وحشت افتادم. از فکر اينکه چند سال ديگه جاي نقد سينماي ايران در فيلم‌هاي روشنفکري سينماي فرانسه حل بشن و يادشون بره که اينجا مشکلات خاص خودش رو داره به وحشت افتادم. اما هيچ کدوم از اين وحشت‌ها به پاي اين دلزدگي نمي‌رسيد که سوم ب‌ هاي چند سال بعد رو با دماغ‌هاي چسب زده، موهاي زرد سوخته و پوست برنزه تصور کنم.

اين روزها به خودم دلداري مي‌دم. به خودم مي‌گم شايد نسل بعد بين اين دو تيپ رايج  شيوه بينابين سومي انتخاب کنه. اما راستش ته دلم به حرفي که مي‌زنم اعتقاد ندارم. چون رد پاي آموزش رو در اين مسير سوم نمي‌بينم.

پ.ن 

ظاهرا يک هفته‌اي‌ست وبلاگ من دچار مشکل شده. بخش نظرات براي تعدادي از کاربرها فعال نيست و آرشيو هم ديده نمي‌شه. ممنون از راهنمایی "یکی" امیدوارم دسترسی به کامنت ها و آرشیو امکان پذیر شده باشه

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا