تبليغاتX
چپ کوک
 ما نيز مردمي هستيم

بعد از مهاجرت هشتاد درصدي خانواده مادرم که طي دهه گذشته اتفاق افتاد بزرگان فاميل که اغلب با وجود ضعف بينايي و شنوايي و درد‌هاي مزمن رماتيسمي يک پايشان ايران است و يک پايشان آمريکا، به صرافت افتادند مراسم خسته‌کننده ديد و بازديد نوروز را به يک مهماني ناهار در تالار يکي از هتل‌هاي نه چندان معروف تقليل دهند تا همه همانطور که کباب‌هاي برگ و کوبيده‌شان را گاز مي‌زنند ديداري هم تازه کنند و براي يک سال  بعد بدون عذاب وجدان خودشان را از ديدار همديگر محروم کنند. من بعد از سه سال غيبت  از اين مهماني سه ساعته تصميم گرفتم امسال با طيب خاطر به ديدن تخم و ترکه نوه‌هاي برادر و خواهر مادربزرگم بروم و بگذارم حس خون مشترک مرا دوباره به خاکم پيوند بزند. فکر کردم پيدا کردن وجه اشتراکي در چهره خودم و چهره نوه برادرزاده  مادربزرگم احتمالا نوعي حس سرخوشي ايجاد مي‌کند.

از همان بدو ورود به نظر رسيد همه چيز به دلخواه من پيش مي‌رود.  هنوز درون صندليم جابه‌جا نشده بودم که آقاي بختي از راه رسيد و صندلي سمت راست  مرا اشغال کرد. شهناز يک ربع بعد صندلي سمت چپ نشست. حسن‌آقا روبه‌رويم و سوزان  دختر آقاي بختي روبه‌روي پدرش نشست. احساس کردم نه تنها خون مشترک که زبان مشترک هم به سرعت مرا به همنشين دست راستي وصل خواهد کرد. آقاي بختي پيرمرد بلندقد خوش‌مشربي‌ست که شيره زندگي را در حد وسعش کشيده. سال‌هاي پيش از انقلاب تا وزارت آموزش و پرورش پيش رفت. بعد از انقلاب به ترجمه روي آورد و سال‌هاي سخت جنگ را با فروش کرم‌هاي گياهي دست‌ساز گذراند. احساس نوعي شوريدگي مي‌کردم. در تمام سال‌هاي دبيرستان، پيش از آنکه سکته آقاي بختي را خانه‌نشين کند هر عيد انشاهاي مرا مي‌خواند و تشويقم مي‌کرد. سال‌هاي دانشگاه هر زمان همديگر را مي‌ديديم سراغ کتابي را مي‌گرفت که بايد روزي مي‌نوشتم و من هميشه محض شوخي مي‌گفتم: سال ديگه. حالا بعد از پانزده سال از گذشت آن روزها مي‌توانستم در گوشش آهسته بگويم: نوشتم. دو جلد، آماده چاپ، يکي هم دارد پس ذهنم بال‌بال مي‌زند.  پيش از آنکه من جرات کنم حرفي بزنم آقاي بختي با همان سرزندگي هميشگيش سرش را به سمت من گرداند: خوب خانم شما الان استادياري نه؟ جا خوردم. سرم را عقب کشيدم و  گفتم: نه، دبيرستان و راهنمايي درس مي‌دم. آقاي بختي همانطور که سالاد کلمش را مي‌جويد با چشم‌هاي گرد شده نگاهم کرد: يعني چي؟ فيزيک ديگه؟ قند در دلم آب مي‌شد. طوري که صداي خودم را خوب بشنوم گفتم: نه، نوشتار خلاق درس مي‌دم با يه چيز ديگه، يه چيزي که خودم اسمش رو گذاشتم شناخت عمومي. آقاي بختي اين‌بار بشقابش را روي ميز گذاشت و کاملا سوي من چرخيد: نوشتار خلاق؟ پس فيزيک چي؟ اين‌بار اعتماد به نفسم بهتر بود. سرم را بالا گرفتم و با لبخندي که قطعا گوشه لبم نشسته بود گفتم: هيچي. فيزيک هيچي. داستان مي‌نويسم آقاي بختي. دو جلد. آقاي بختي اجازه ادامه حرف زدن نداد.

-‌داستان؟ داستان براي چي؟ اين همه نبوغ و استعداد رو ولش کردي چي بشه. بايد ادامه بدي. بايد تا آخرش ادامه بدي. من عاشق فيزيک بودم. اما  اون موقع که درس مي‌خونديم توي شهر ما دبيرستان نبود. منم کلاس نه رو که تموم کردم شدم معلم اول دبستان. پايه پايه اومدم بالا تا مشاور وزير. حتي وزيرم ممکن بود بشم اما هيچ‌کدوم اينا علم اندوزي نمي‌شه. اونم فيزيک. مي‌دوني چه کمکي رو از جامعه‌ت دريغ کردي. من همه استعدادم حروم شد. گذاشتمش پاي ترجمه. پاي آموزش. اما همون موقع‌ها  ايده‌هايي تو فيزيک مي‌دادم که مي‌ديدم چند سال بعد روش کار کردن. دنيا رو باهاش عوض کردن. فيزيکه که دنيا رو عوض..

بقيه صحبت‌هاي آقاي بختي رو نمي‌شنيدم. پس ادبيات چي؟  انديشه چي؟ اسپينوزا، داستايوفسکي، بارون درخت نشين؟ مي‌خواستم بگم ببخشيد شما خودتون تولد سيزده سالگيم بارون درخت نشين رو آوردين، بعد اسپينوزا، بعد داستايوفسکي. بعد شورش، بعد ..

آقاي بختي چند دقيقه ديگر هم در مورد خلاقيت حرف زد. در مورد شکش به آموزش خلاقيت. در مورد جايگاه من! و بعد ناگهان احساس خستگي وادارش کرد سکوت کند.  

حال خوبي نداشتم. دلم نمي‌خواست دومين روز بهارم را با فکر بازنده بودن خراب کنم. شهناز سرش را روي ظرف ماست خم کرده بود. متارکه پسر بزرگش در آمريکا به وضوح خطوط ظريف صورتش را شکسته بود. سر صحبت خيلي زود باز شد. دلش پر بود. از آمريکا، از دخترهاي ايراني-‌ آمريکايي، از بي‌بند و باري آمريکايي، از اينکه پسرش مثل خر کار مي‌کند، مثل خر درس مي‌خواند و اصلا خريت محض است که زندگي بي‌دردسر ايران را بگذاري و بروي آمريکا، آنهم وقتي تهران پر شده از دخترهاي خوشگل پولدار که دربه‌در دنبال پسري مي‌گردند که فقط کمي جنم کار و زندگي داشته باشد. همين. من تمام مدت مثل يک خر تمام عيار سر تکان دادم. شهناز آخر صحبتش آهي کشيد و همانطور که دستش را زير ميز روي دست من مي‌گذاشت، آهسته گفت: عقل کردي نرفتي، زندگي نيست اونجا. من لبخند کشداري زدم و خواستم  جواب پر مغزي بدهم که حسن‌آقا بطري دوغش را به سمتم دراز کرد: چپ‌کوک جان در اين دوغ رو باز کن ببينم. ديگه دستهاي ما که جون نداره. خوب شنيدم از آمريکا خوشت نيومده. سرم را به علامت تاييد تکان دادم. خواستم حرفي بزنم که حسن آقا روي صندليش نيم‌خيز شد: احسنت. احسنت. من از اولش هم به عمه‌جان مي‌گفتم اين نوه تو يک نبوغي داره. بطري باز شده دوغ در دستم خشک شد. سعي کردم حرفي بزنم اما نمي‌دانستم چه بگويم. آقاي بختي تند تند سرش را تکان داد و شهناز  بلافاصله گفت: اين يکي خيلي عاقله. سوزان که در انتظار گرين‌کارتش شب را به روز مي‌دوزد  نگاه عاقل از سفيهي به من انداخت و خواست چيزي بگويد که غذا از راه رسيد و برادرزاده‌هاي  مادربزرگم بحث داغ آمريکا را به يک سيخ کباب فروختند. نيم ساعتي در صداي قاشق و چنگا‌ل‌ها و ليوان‌هايي که به سرعت پر و خالي مي‌شد غذا خورديم. بعد از غذا اولين کسي بودم که از جايم بلند شدم. نمي‌خواستم از عقايد ضد آمريکاييم حرف بزنم. نمي‌خواستم تضاد و جدال درونيم آشکار شود. از سر ميز بلند غذا با همه يکي يکي دست دادم. به سوزان که رسيدم گفت: از آني چه‌خبر؟ لس‌آنجلسن نه؟ عکساشون رو مژگان فرستاده بود  خيلي خوشگل شده. سرم را بي‌دليل تکان دادم که سوزان دوباره گفت: ديگه آمريکاست  ديگه. هواي خوب، جاي خوب. ديگه خود بهشتن. حسن آقا پشت سر سوزان دستش را براي خداحافظي دراز کرد و حرف سوزان را بريد: چپ‌کوک جان خيلي لذت بردم از حرفت. ولي  اين رو هم بگم آمريکا جاي شماست. اينجا جاي شما نيست. اينجا حروم مي‌شيد. از بين مي‌ريد. بريد   آمريکا. آقاي بختي از روبه‌روي ميز بلند گفت: فقط دانشگاه. بايد بريد دانشگاه.

خانه که رسيدم قبل  از آنکه لباس‌هايم را در بياورم سراغ facebook رفتم. بچه‌ها عکس گذاشته‌ بودند. بچه‌ها در تمام عکس‌ها مي‌خنديدند. هيچکس حسرت‌هايش را در عکس‌هايش به نمايش نمي‌گذارد، يک چيز يا سيب يا بيز کشدار مي‌گويد و مي‌گذارد صفحه حساس  عکاسي بگويد ما هر جاي دنيا که نفس مي‌کشيم ملتي هستيم شاد، راضي، خوشبخت و به دور از حسرت.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 14 فروردین1388  |
 
 
بالا