تبليغاتX
چپ کوک
 گزارشي از يک شنبه‌اي که به دلتنگي گذشت

با صداي بوق هميشگي ماشين‌ها بيدار شدم. کمي غلت زدم و به خودم فرصت دادم ته مانده آخرين کابوس‌هاي شبانه را مزه‌مزه کنم و ميان سيل مردگاني که هر شب در سي وسه سالگي به خوابم مي‌آيند ردي، نشانه اي بيايم. صبحانه مفصلي نخوردم. اما با کشيده شدن پرده آهني مغازه زير اتاق خوابم احساس سنگيني بي‌اماني کردم. به عادت بعضي يک‌ شنبه‌ها  پنجاه و دو برگ ورق بازي را بيرون آوردم و از لابه‌لايشان يکي کشيدم. خشت آمد. ورق را روي بقيه کارت‌ها گذاشتم و سراغ خبرها آمدم. سري به هفتان خشک شده زدم و بعد تيتر روزنامه‌هاي صبح را نگاهي انداختم. حوصله صفحه‌هاي ادبيات و اقتصاد را نداشتم. همانطور که اخبار سياسي را دنبال مي‌کردم فکر مي‌کردم بايد راوي داستانم را عوض کنم. چاره‌اي نبود. اگر بيشتر مقاومت مي‌کردم داستان به زودي از پا درمي‌آمد. صفحه وبلاگم را باز کردم و بدون نگاه کردن نظراتم يک راست سراغ آمار بازديد کننده‌ها رفتم و از اينکه همه چيز مطابق معمول پيش مي‌رفت چند بار پلک‌هايم را به هم زدم. براي خودم يک ليوان چاي رقيق ريختم. نگاهي سرسري به نوشته‌هاي اخير انداختم و اولين "من" را از صفحه داستانم زدودم. احساس خوبي نبود. فکر کنم براي يک ساعتي در داستان غرق شده بودم. تلفن زنگ زد. شماره را نگاه کردم و فقط چون ناشر بود جواب دادم:

-‌ خانم چپ‌کوک ؟

-  بله

-‌ خانم چپ‌کوک در مورد اين مجموعه داستانتون تصميم‌تون رو گرفتيد؟

-‌ قرار شد شما فکر کنيد، نه من.

-‌ آقاي فلاني مي‌گن وقتي ويراستار خواسته زبان محاوره داستان ادبي بشه، بايد اين‌کار بشه.

-‌ فکر مي‌کنم من نويسنده‌م نه ويراستار. به عنوان نويسنده اين مجموعه داستان هم گفتم اين مسئله عملي نيست. به دليلي اين دو داستان زبان محاوره داره.

-‌ بنابراين مي‌تونيد بيايد کتاب رو پس بگيريد. من متاسفم.

گوشي تلفن را سر جايش گذاشتم و به داستان برگشتم. " اکبري به يک ضرب از روي ميز معلم پريد. صداي بم برخورد پوتين‌هاي سربازيش به کف موزائيکي کلاس بچه‌ها را يک قدم به عقب راند." فکر مي‌کنم نيم ساعتي پاي همين جمله ماندم. نمي‌دانستم اين جمله وحشتي را مي‌خواستم منتقل مي‌کند يا نه. داستان را رها کردم. لباس پوشيدم و بي‌دليل بيرون زدم. جاي آقا سليمان مرد آبله‌روي درشت هيکلي آمده که کرختيش چندش‌آور است. يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم. فکر مي‌کنم وقت خوردن شير به اين مي‌انديشيدم که محدوده وظيفه ويراستار و آزادي نويسنده کجاست. به خانه برگشتم. يک ساعت ديگر با داستان کلنجار رفتم. براي دلم نيمرو درست کردم و سرپا لقمه‌ها را جويده و نجويده بلعيدم و به برنامه هفتگيم که روي يخچال نصب کرده بودم نگاهي انداختم. بايد براي تهيه کتابي که مي‌توانست کمک موثري در نگارش داستانم باشد سراغ کتابخانه کانون پرورش مي‌رفتم.

خيابان عباس آباد مثل ساعت دوازده هر يک‌ شنبه‌اي ترافيک رواني داشت. جلوي سينما آزادي پياده شدم و قدم زنان به سوي کتابخانه رفتم. براي عضويت يک قطعه عکس، شناسنامه، کارت ملي، آخرين مدرک تحصيلي، و محض احتياط بيشتر کپي‌شان را هم برده بودم. گپ نه چندان دوستانه من و مسئول کتابخانه به پنج دقيقه نکشيد:

-‌ متخصص امور کودکانيد؟

-‌ خير

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.

-‌ دبير هستم.

-‌ راهنمايي و دبستان؟

-‌ بله

-‌ استخدام آموزش و پرورشيد؟

-‌ خير، حق‌التدريسم.

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.

-‌ نويسنده هم  هستم.

- ‌نويسنده کودک؟

-‌ يه کار کودک براي يونيسف انجام دادم که به دليل مشکلات داخليشون هنوز در پروسه چاپه، دو تا مجموعه داستان هم دارم که هنوز دنبال ناشر براشون مي‌گردم.

-‌ کتاب واسه کار داستاني‌تون مي‌خوايد؟

- بله؟

-‌ داستانتون به کودکان مربوط مي‌شه؟

- ‌نه‌خير اما چند تا شخصيت نوجوون داره.

- کار چاپ شده پس نداريد؟

-‌ خير

-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. چون اينجا کتابخونه ..

بيرون زدم. وارد اولين سوپر مارکت شدم و از پسرک لاغر رنگ و رو پريده‌اي يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم.

تمام بعد از ظهر به کتاب خواندن گذشت. عشق سال‌هاي وبا روي صندلي ميخ‌کوبم کرد " پاريس بي‌نظير بود با اين همه از صميم قلب به خودش گفته بود که حاضر نيست حتي يک لحظه آوريل کارائيبش را با تمام آنها عوض کند. او جوانتر از آن بود که فهميده باشد گذشت زمان دلزدگيها را محو مي‌کند و به دلشادي‌ها جلوه و عظمت مي‌بخشد و به شکرانه توسل به اين نيرنگ است که موفق به تحمل بار گذشته‌ها مي‌شويم." شيريني قصه‌گوي پير محبوبم مرا به خوابي عميق برد. وقتي بيدار شدم. خورشيد به سوي غرب شتافته بود. نگاهي به ليوان چاي نيه مانده صبح و گوشي موبايلم انداختم. گوشي را برداشتم و از خودم عکس گرفتم. چند لحظه‌اي به عکس نگاه کردم و با اينکه مي‌شد بي‌هيچ برو برگردي عکس را به ماه‌هاي پيش نسبت داد به خودم گفتم به گمانم هنوز هستم.

  

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 28 بهمن1387  |
 خداوندا ما را براي دروغ‌هاي کوچکمان ببخش

شنبه‌ها، دو زنگ اول يکي از بهترين ساعت‌هاي عمر منست. با بچه‌هاي پايه اول دبيرستان مباني فکري غرب را از يونان باستان در سه حوزه فلسفه، علم و هنر دنبال مي‌کنيم. بچه‌ها علاقه‌مندند. اوايل سال وحشت به هم ريختن مباني فکريشان در نگاهشان موج مي‌زد، حالا آن همه ترس و پس زدن جايش را به کنجکاوي داده. کنجکاوي درخشاني در نگاهشان موج مي‌زند و همين براي سرمستي و ديوانگي بامداد شنبه‌هاي من کافي‌ست.

فيلسوفان بعد از ارسطو را با توضيح چهار گرايش فکري کلبيان، رواقيان، اپيکوريان و نوافلاطوني‌ها پشت سر گذاشته بودم و آماده مي‌شدم وارد حوزه جديد شوم که سر و صدا کلاسم را برداشت. هر کسي با بغل دستيش صحبت مي‌کرد که کدام گرايش فکري برايش جالب‌تر است. کلاس را که در اين هيجان ديدم توصيه کردم طرفداران هر گروه فکري دستشان را بالا ببرند. بعضي‌ها اعتقاد داشتند گرايش به چند گروه فکري دارند. بعضي‌شان معتقد بودند همه اين گروه‌ها کم و بيش يک‌جور فکر مي‌کنند و برخي فکر مي‌کردند احمق‌تر از کلبي‌ها پيدا نمي‌شود. بالاخره  نظر سنجي کرديم. کلبيان مسلما ميان قشر ثروتمندان چندان جايگاهي نداشتند، با اين حال دست دو سه نفر بالا رفت. از محسنات آموزش علوم در مدارس اينست که اسم طبيعت بچه‌ها را به جاي زيبايي و آزادي ياد فيزيک و شيمي و زيست‌شناسي مي‌اندازد. اسم رواقيان که به ميان آمد بابت همان طبيعت مادرمرده کهير زدند با اين حال چند نفري با احتياط دستشان بالا رفت. اپيکوريان نياز به گفتن نيست که همه را به وجد آورده بود، نو افلاطوني‌ها هم طرفدار داشت. بيشتر از رواقيان و کلبيان. کمي گفتيم و خنديديم. چند بيتي هم از شاعران قديمي‌مان پاي تخته نوشتم و هر کس به فراخور برداشتش مي‌گفت شاعر به کدام دسته بيشتر گرايش دارد. آماده مي‌شدم از ظهور مسيحيت حرف بزنم که يکي از بچه‌ها پرسيد : "خانم شما خودتون به کدوم گروه بيشتر تمايل دارين؟" بادي به غبغب انداختم و با حالتي سرشار از شعف و جو گرفتگي گفتم:"رواقي و البته اپيکوري." خواستم برگردم و تخته را پاک کنم که الهه با چشمان متعجب و دهاني که نيمه باز مانده بود پرسيد: "مگه تو ايران هم مي‌شه اپيکوري بود؟" تخته پا‌کن را کنار گذاشتم و با دقت نگاهش کردم. گفتم: "مگه اپيکوري بودن مکان و زمان خاصي داره؟" الهه شانه‌هايش را بالا انداخت و با همان لبخند نيم‌بند جذابش گفت: "آخه مگه اپيکوري‌ها طرفدار لذت نيستن؟" گفتم: "خب، چرا." الهه بلافاصله گفت: "مگه تو ايران هم مي‌شه لذت برد؟"

براي جواب حتي ثانيه‌اي مکث نکردم. البته نه به دليل اينکه جواب الهه را در آستين داشتم. بلکه براي اينکه حس وطن‌دوستيم، مهاجرت چند ده نفري دوستان و عزيزانم و بدتر از همه دنياي آن سوي مرزها که کم و بيش ديده‌ام و آنقدر‌ها هم که مي‌گويند جذاب نيست و بخش عمده‌اش يک دروغ شيرين و سرگرم کننده است، همه اينها در طول سال‌هاي اخير چنان به من فشار آورده که بي‌منطق، از هر کورسوي اميدي در کشورم مثل يک رخداد مهم و بي‌نظير حرف مي‌زنم و دفاع مي‌کنم. همانطور که باد همچنان به غبغبم بود گفتم: "اين شهر لعنتي پر از لذته." الهه تقريبا فرياد کشيد: "واقعا؟!!" سرم را محکم دو سه بار تکان دادم. آذين بلافاصله پرسيد: "مثلا شما چه‌جوري توي اين شهر لذت مي‌بريد؟" ذهنم به سرعت لذت‌هاي غير اخلاقي، لذت‌هاي در نطفه خفه شده، لذت‌هاي نيمه‌کاره مانده و بالاخره آرزوي لذت‌ها را از بقيه جدا کرد و بقيه را مثل يک مشت زباله بيرون ريخت: "من عاشق کوههاي تهرانم، اطراف اين شهر پر از ييلاق‌هاي بي‌نظيره، کتاب مي‌خونم، عاشق اينم که توي کتابفروشي‌ها وايستم و کتاب ورق بزنم. خودم رو روي صندلي راحتيم ول مي‌کنم و با تمام وجودم غرق مي‌شم توي موسيقي، با هزار تومن بهترين فيلم‌هاي دنيا رو مي‌خرم و با يه دستگاه هشتاد هزار تومني تماشاش مي کنم." الهه با کمي احتياط گفت: "اينا که مربوط به شهر نمي‌شه." خودم رو از تک و تا ننداختم: "کافه بازي. سرگرمي شهري من کافه بازيه. مي دونيد توي اين شهر چند تا کافه وجود داره؟" الهه پرسيد: "اونوقت مي‌رين با شوهرتون مي‌شينين همديگه‌رو نگاه مي‌کنين؟" مهناز گفت: "اه اه من که حالم از اون همه زمبل و زيمبول به هم مي‌خوره. تازه هميشه هم تاريکه دل آدم مي‌گيره." مهسا گفت: "اين که خوبه. يه مشت دختر و پسرم همش دارن واسه هم خالي مي‌بندن." سارا گفت: "بستني پاک مي‌دن به خوردت جاي بستني ايتاليايي." الهه هنوز همانطور به من زل زده بود. انگار حرف بقيه را نمي‌شنيد. انگار با تک تک سلول‌‌هاي مغزش دنبال لذت مي‌گشت. گفت: "حالا اگه کسي نخواد مثل شما روشنفکري حال کنه چي؟" کم آورده بودم. واقعا اين چيزهايي که مي‌گفتم لذت‌هاي من نبود. بود، اما نه درست و حسابي. دلم لک زده براي يک کافه کوچولو با چند تا صندلي توي پياده رو. دلم لک زده براي شنيدن يک موسيقي خوب در يک فضاي باز و بي دادو فرياد بوق ماشين‌ها. دلم لک زده براي سيگار کشيدن بي‌دغدغه در فضاي باز يک پياده‌روي بدون فين و تف و ديد زدن مرد و زن‌هايي که لباس‌هاشان پر از رنگ و شاديست. دلم لک زده براي راه‌رفتن در يک خيابان شلوغ بي‌ماشين، براي ديدن دختر و پسرهاي عاشق که چنان دست هم را گرفته‌اند گويي با هم به اين دنيا آمده‌اند و با هم خواهند رفت. دلم لک زده براي ديدن ديوانه‌بازي‌هاي خودم در وجود ديگران. دلم لک زده براي يک کوفته تبريزي درست و حسابي با ترشي بادمجان و نان سنگگ در يک جاي تميز و نه چندان گران. دلم لک زده براي شن‌هاي داغ ساحل، براي آنکه دراز بکشم و به تن خسته‌ام بگويم نفس بکش بيچاره. دلم براي چيزهاي ساده‌اي لک زده که هيچ ربطي به کتاب و فيلم و موسيقي ندارد.

خوشبختانه معلم‌ها هميشه راه فرار دارند. کلاس شلوغ شده بود. حلقه ازدواجم را چند بار به تخته کوبيدم- اين يکي از معدود کارکردهاي يک حلقه  ازدواج است- و گفتم بچه‌ها عقبيم، خيلي عقبيم. براي پايان دادن به سوال الهه هم رو به او کردم: "الهه مزه لذت به اينه که خودت کشفش کني. تا هفته ديگه فکر کن ببين لذت‌هاي اين شهر رو پيدا مي‌کني؟" با همان حالت تعجب چند دقيقه پيشش دوباره پرسيد: "واقعا هست؟!!" و من در کمال بي‌شرمي محکم گفتم: "تا دلت بخواد."

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 23 بهمن1387  |
 يک سوال

 

وقتي هفت سال پيش حوزه صنعت را رها کردم و وارد آموزش شدم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل ما ندانستن است. کم مي‌دانيم و بدبختانه چيزهاي ساده و پيش‌پا افتاده را نمي‌دانيم. فرقي هم نمي‌کند کدام طبقه فکري را نگاه کنيد. از طبقه کم‌سواد مدرسه نرفته گرفته تا قشر فرهيخته دست به قلممان همگي گرفتار کم دانستن حداقل‌هاي سطح خودمان هستيم. کشاورز بي‌سواد فلان روستاي مرزي کشور در جاي خود همانقدر"کم-‌شعور" عمل مي‌کند که متوليان توليد انديشه. طي چند سال اخير که نوع کلاس‌هاي درسيم اجازه مي‌دهد بچه‌ها هم به اندازه من حرف بزنند اين "کم-‌شعوري" خودش را بيشتر به رخ مي‌کشد. همه شاکي هستيم. همه دلخوريم. زيرا همه انتظاراتي داريم که برآورده نشده و نمي‌شود و در چشم‌انداز آينده هم نمي‌بينيم که شدني در کار باشد. همه فحش مي‌دهيم و آنقدر اين فحش‌دادن‌ها و طلبکاري‌ها تکرار شده که غير از آن به چيز ديگري نمي‌توانيم فکر کنيم. فاجعه است که وقتي به بچه‌ها فرصت مي‌دهم بزرگترين دغدغه ذهني‌شان را بگويند به جاي بيان مشکلات خاص نوجواني همان غرهاي تکراري را تحويل مي‌دهند که پدرشان و پدر پدرشان هر صبح و شب قرقره مي‌کنند. بخش تراژيک قضيه اينجاست که وقتي خوب نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد که فقط بخش کوچکي از آن همه مطالبات به حق است. وقتي مردم را به حرف زدن تشويق مي‌کنيد، وقتي علت اين همه انتظار و طلبکاري را جويا مي‌شويد مي‌بينيد بخش عمده اين همه خواسته بر پايه اطلاعاتي گذاشته شده که چندان درست نيست. طي سال‌هاي اخير به اين باور رسيده‌ام که راهي جز تشويق ديگران به بازنگري گزاره‌هاي قطعي و بنيادين فرهنگيمان نداريم. راهي جز آموزش تحليل اطلاعات مربوط به گذشته‌مان نداريم. بايد راهي باشد که ذهن نسل آينده را حداقل از قطعيت جملاتي مثل ما مستحق بهترين زندگي هستيم زيرا باهوش‌ترينيم، زيرا دوهزارو پانصدسال تمدني داريم که ديگران نداشته‌اند يا زيرا نفت داريم برهانيم. بايد راهي باشد که بشود به نسل بعد آموزش داد براي باور گزاره‌ها به جاي درگير کردن احساسات مليش دليل بخواهد، بتواند گزاره‌ها را سبک و سنگين کند و ببيند چقدر گزاره‌هاي مطلقمان اصلا قابل باور است.به اين نتيجه رسيدم که اگر بتوان دريچه‌اي به دنياي اطلاعات پنهان شده در اين سرزمين گشود و از طرفي تفکر تحليلي را تقويت کرد سطح آگاهي عمومي خودبه‌خود بالا خواهد رفت. اما چگونه و از کجا بايد آموزش را شروع کرد؟

خوشبختانه مسئله‌هاي اجتماعي بيشتر از يک جواب دارند. از ديد من جامعه مثل يک صفحه مشبک است. براي حرکت اين صفحه مشبک به سمت بالا راه‌هاي مختلفي وجود دارد. مي‌شود کل صفحه را با وارد کردن يک نيرو از پايين به بالا جابه‌جا کرد. جامعه‌اي که سياستگذاري‌هايش به نحوي‌ست که سطح زندگي عمومي را در چشم‌اندازي چند ساله بالا ببرد. آموزش را رايگان و در دسترس سازد. تعداد و تنوع روزنامه‌ها و مجلات را افزايش دهد. ترويج کتاب‌خواني کند و سطح کمي و کيفي کتابخانه‌هايش را ارتقا ببخشد. در نهايت با ارتقاء سطح کيفيِ تمام طبقات اجتماعي، جامعه را به بالا مي‌کشد. راه ديگر اينست که به جاي کل صفحه، نقاط گره، دانه دانه بالا کشيده شود. حتي بهبود کيفيت يک کافه در ذائقه مشتريان، انتظار مشتريان و رفتار آنها تاثير مي‌گذارد. هر نقطه که به بالا کشيده شود بخشي از صفحه مشبک را با خودش بالا مي‌کشد. تکرار اين بالا کشيدن‌ها در نهايت کل صفحه جامعه را حرکت مي‌دهد. راه ‌اول در حيطه قدرت من نيست اما راه دوم در محدوده اختيارات من بود و از اين‌رو سعي کردم با تغيير کيفيت آموزش در جايي که کار مي‌کنم در حرکت صفحه جامعه‌ام موثر باشم. انتظارم هيچوقت ايجاد تغييرات عمده در کوتاه‌مدت نبوده اما انتظارم اينست که در بلندمدت تاثيرات کوچک ولي پايدار پديد بيايد.

اتفاقاتي که در روزهاي اخير افتاده سبب شده به آنچه در ذهن تصور مي‌کردم شک کنم. چيزي که من به آن توجه نداشتم اينست که سنگيني کل صفحه جامعه‌اي که در مقابل تغيير مقاومت مي‌کند چقدر مي‌تواند نقاطي که من به زحمت بالا کشيده‌ام را دوباره پايين بکشد. چقدر مهم است من در مورد قابليت تغييرپذيري پايدار گره‌اي که رويش ايستاده‌ام و آنرا بالا مي‌کشم فکر کنم. اگر قرار باشد وقت و انرژي و دانش محدودم را با گروهي از بچه‌ها قسمت کنم کدام طبقه اجتماعي قابليت پذيرش بيشتر دارد؟ طبقه کم بضاعت، قشر متوسط يا قشر مرفه؟ طبقه کم بضاعت به واسطه نوع زندگي خلاق‌ترين و پوياترين گروه است و اصلا چاره‌اي جز تغيير ندارد اما شرايط محيطي اجازه تغيير به او نمي‌دهد. امکانات بسيار محدود، ترس از چيزي که نمي‌داند چيست، فقر و بالاخره خشم و انزجاري که از غير خودي دارد هر گونه تغيير را پس مي‌زند. تحت هيچ شرايطي نمي‌شود مدير يک مدرسه جنوب تهران را راضي کرد که کاري خارج از حيطه درسي انجام دهد. قشر متوسط بهترين پشتوانه فرهنگي را براي تغيير دارد. گوش مي‌دهد. مي‌تواند چشم‌انداز تغيير را ببيند و بسياري از اوقات تشويق هم مي‌کند اما از آنجا که در آستانه ورود به قشر مرفه است به راحتي آموزه‌هايش را براي پريدن به قشر بالاتر فراموش مي‌کند. پول وسوسه بزرگي‌ست. قشر مرفه نه خلاقيتش را دارد و نه پشتوانه فرهنگيش را اما الزام متفاوت بودن و الزام داشتن نوعي ديسيپلين قشر مرفه پتانسيليست که پاره‌اي از تغييرات را مي‌تواند بپذيرد اما از آنجا که اغلب قشر مرفه به واسطه ناداني اقشار ديگر فربه مي‌شود بعد از مدتي آموزه‌هاي جديد را منافي منافع خود مي‌بيند و آن‌ها را پس مي‌زند. اين‌روزها اين کابوس رهايم نمي‌کند که سال‌ها بعد شاگرداني که تربيت کرده‌ام جاي پدرانشان بنشينند و بگويند يادش بخير چپ‌کوک معلم بي‌نظيري بود. فقط بيچاره کمي احمق بود فکر مي‌کرد مي‌تواند جامعه را با دو زنگ کلاس درس عوض کند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 15 بهمن1387  |
 کي‌ مي‌تونه اتم رو نصف کنه؟

( اين نوشته رو لابه‌لاي دست‌نويس‌هاي قديمي پيدا کردم.)

سعي مي‌کنم براي دختر بچه‌هاي دوازده ساله‌اي که تازه دبستان رو پشت سر گذاشته‌اند از قوانين دنياي اعجاب آور "کوچکترين ها" بگم  اون‌هم با دست خالي؛ با کتابي که صفحاتش فقط به درد سبزي فروشها مي‌خوره و البته تصورات خالص بچه ها؛ ذهن هاي بازيگوش و روياپرداز که به هر شي بي بالي قدرت پرواز مي‌دن و مي‌تونند به چشم به هم زدني از پشت ميزهاي کوچکشون تا دورترين نقاط دنياي روياهاشون پرواز کنن. با اين حال به احترام نظام آموزش و پرورش کشور  و نويسندگان زبردستي که اولين فصل کتاب علوم راهنمايي رو با مفهوم پيچيده اتم آغاز کردن، دست به اين حماقت بزرگ مي‌زنم و سه جلسه يک ساعت و نيمه بچه‌ها رو به امپراتوري بزرگ و عجيب اتم ها مي برم و جلسه چهارم با دلهره قدم به کلاس مي‌گذارم.

- بچه‌ها دفترهاي تمرينتون روي ميز.

دفترها به سرعت ورق مي‌زنم، بعضي تميز، بعضي کثيف. مي‌رسم به دفتر يازدهم که خاليه. فقط اولين سوال بي‌جواب روي اولين خط آبي پيوسته لغزيده.

" آيا طبق نظر دالتون مي‌توان اتم را شکست؟ "

منتظر توضيح علت صفحه خالي مي‌شم. بدون اونکه حرفي بزنم به چشمهاي روشن بازيگوش مهسا نگاه مي‌کنم.

- خانوم وقت نکردم سوالا رو بنويسم.

سعي مي‌کنم تغييري توي قيافه‌م ندم.

- چرا؟

- آخه داشتم اتم هاي آب رو نصف مي‌کردم. مي‌خواستم براتون يه اتم نصفه بيارم.

از ديدن بقيه دفتر ها پشيمون مي‌شم و جلوي تخته سياه بر ميگردم.

- چطور مي‌خواستي يه نصفه اتم برام بياري؟

- آب رو ريختم توي سيني بعد با چاقو بريدمش.

- خوب موفق شدي؟

- بله خانوم فقط هر وقت چاقو رو برمي‌داشتم دو تيکه اتمم دوباره به هم مي‌چسبيد.

- بالاخره مي‌شه اتم رو نصف کرد؟

- بله، ببينيد اينجا مگه اتم نيست؟

وسط دفترش يک دايره کوچک قرمز مي‌کشه و کاغذش رو بالا مي بره.

- چرا هست.

کاغذ رو با دقت پاره مي‌کنه. دايره از وسط نصف مي شه.

- خوب الان اون اتمي که وسط بود نصف شد.

از اينکه چنين حماقت بزرگي مرتکب شدم و مسئوليت تدريس اين مطالب رو پذيرفتم پشيمون مي‌شم.

- بچه ها اتم ها نصف نمي شن.

يک نقطه با گچ روي تخته مي‌گذارم.

- ببينيد توي اين نقطه الان بيست و پنج ميليارد اتم هست.

شک دارم کسي متوجه حرفم شده باشه. از مهسا مي‌پرسم

- الان چقدر توي جيبت پول داري؟

يه برگه چروکيده پونصد تومني روي ميز مي‌گذاره.

- خوب بيست و پنج ميليارد يعني ده ميليون تا از اينها. مدرسه شما پونصد تا دانش آموز داره يعني ده ميليون‌ تا از اين مدرسه ها کنار هم.

صداي تعجب بچه ها بلند مي شه. احساس مي کنم تازه درکي از بيست و پنج ميليون پيدا کردن.

- مي‌بينيد، اتم ها خيلي ريز هستن اما ما آدم ها توان تصور کردن داريم. مي تونيم يه چيز خيلي خيلي کوچيک رو تو ذهنمون بزرگ کنيم و بعد هر بلايي دلمون مي خواد سرش بياريم؛ از وسط نصفش کنيم يا حتي با چاقو ببريمش... اما در واقع اتم ها کوچيکتر از اوني هستن که ما تصور مي کنيم.

تمام تلاشم رو مي‌کنم تا اونها بپذيرن که نمي‌تونيم اتم ها رو نصف کنيم، ببريم يا اينکه بشکنيم.

- پس بچه ها ما نمي‌توانيم اتم ها رو نصف کنيم. کي نفهميد؟

ظاهرا همه بچه ها فهميدن. نفس راحتي مي‌کشم. هر چند اگه جاي اون‌ها بودم حرف معلم برام قابل قبول نبود. پشت ميزم مي شينم و مهسا رو صدا مي‌کنم.

- خوب حرفاي منو فهميدي؟

- بله.

- خوبِ خوب؟

- بله.

- حالا تو جواب بده، ما مي‌تونيم اتم رو نصف کنيم يا يه تيکه ازش برداريم؟

- خانوم ما؟

- يعني چي ما؟ هرکسي، من، تو ، بقيه آدما. کسي مي‌تونه اتم رو بشکنه؟

سرش رو بالا مي‌گيره. دستهاش را به هم قفل مي‌کنه و با صدايي محکم مي گه:

- بله

از جام مي‌پرم. مغزم تير مي‌کشه. سعي مي‌کنم داد نزنم.

- چه جوري؟ تو چه جوري نصفش مي‌کني؟

- خانوم ما که نمي‌تونيم اما خارجي ها مي تونن.

احساس مي کنم آب سرد ريختن روم. به تنها چيزي که فکر نکرده بودم قدرت بي حد و حصر خارجي‌ها بود. با تعجب مي‌گم

- مگه اونا چه فرقي با ما دارن؟

انگار اين سوال رو بيشتر از خودم مي‌کنم تا اون. چه فرقي دارن؟ فرقي ندارن.. چرا فرق دارن.. بهتر از ما هستن.. نه بهتر نيستن شايد درست فکر مي‌کنن.. پس بهترن ديگه.. بله.. نخير.. شايد..

سوالها بي وقفه به ذهنم هجوم ميارن و مهسا با اطميناني که کوچکترين نشونه شکي درش نيست با دستهاي کوچک گره کرده و چشماي درخشان و بازيگوش حرفهاش رو دوباره تکرار مي کنه.

- نمي دونم خانوم، اونا هر کاري دلشون بخواد مي‌کنن. من مطمئنم مي‌تونن اتم رو نصف کنن.

مهر 82

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 1 بهمن1387  |
 
 
بالا