تبليغاتX
چپ کوک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
معرفی کتاب

 نام کتاب : سیاهاب
 نویسنده: جویس کرول اوتس
 مترجم: مهدی غبرایی
 ناشر: نشر افق

اگر مسئله مرگ حل مي‌شد شايد همه چيز شکل ديگري به خود مي‌گرفت. ما در مقابل پديده‌اي به نام مرگ به دلداري نيازمنديم. به اينکه کسي به ما بگويد مرگ پلي‌ست به سوي دنياي ديگر. مرگ چنان هراس‌انگيز است که تخيل بازيگوش نويسندگان هم کمتر مي‌تواند در آستانه مرگ توقف کند. ذهن خلاق نويسنده از زندگي مي‌نويسد. گاهي از دنياي پس از مرگ مي‌نويسد و گاهي هوشمندانه چنان لحظه پيش و پس از مرگ را به هم متصل مي‌کند گويي لحظه مرگ هيچ اتفاقي نيفتاده. تنها پلک‌هايي بسته شده. نفسي قطع شده. قلبي از تپيدن ايستاده و دوباره در دنيايي متفات همگي به جنب وجوش افتاده‌اند. ما براي زندگي به تعبيري شاعرانه از مرگ نيازمنديم. تعبيري که کمک‌مان کند به بهانه‌ زندگي پس از مرگ از ميان بينهايت انتخاب در مسير زندگي فقط يکي را انتخاب کنيم و مطمئن باشيم انتخابمان درست‌ترين گزينه ممکن است. ما حتي براي زندگي هم نيازمند دلداري هستيم. نيازمنديم کسي به ما اطمينان دهد درست قدم برمي‌داريم.

جويس در اولين پاراگراف داستان بلندش همه آنچه دلداري‌هاي تاريخي و فرهنگي برايمان ساخته خراب مي‌کند. کلي کليهر بيست و شش ساله در لحظه‌اي که انتظارش را ندارد با مرگ روبه‌رو مي‌شود. تمام صد و پنجاه صفحه بعد لحظات کشدار همان يک‌ساعتي است که کلي ناباورانه به مرگش نگاه مي‌کند. او هم مثل هر آدم ديگري براي خودش رسالتي در زندگي تعريف کرده. وظيفه‌اي، کاري، چيزي که او را به زندگي متصل مي‌کند و زمان مرگش را هم تعريف مي‌کند. کلي هم مانند هر آدم ديگري تصويري شاعرانه از مرگ خود دارد. تصويري که در آن براي مردن آماده است. وظيفه‌اش را انجام داده. تصويري که در آن ديگران رفتنش را مي‌بينند و او پيشاپيش احساس مي‌کند "جايم خالي خواهد بود. جاي من خالي خواهد بود و هيچکس جاي مرا نخواهد گرفت." کلي مانند هر آدم ديگري تصور کرده است که بچه‌هايش، نوه‌هايش، همسرش يا دوستانش او را در مراسم خداحافظي از اين دنيا تا دم در بهشت همراهي خواهند کرد. و او منتظر دوستانش خواهد ماند تا در دنياي ديگر هم آن‌ها را در کنار خود ببيند. اما جويس در همان پاراگراف اول بي‌رحمانه همه چيز را خراب مي‌کند. کلي در هشياري رو به زوالش مي‌گويد: "دارم مي‌ميرم؟ اين‌جوري؟" 

جويس اگر چه به نظر مي‌رسد داستاني از بي‌رحمي دنياي سياست تعريف مي‌کند. دنيايي که در آن مرد سياستمداري کلي زودباور را قرباني مي‌کند تا شهرتش خدشه‌دار نشود اما در واقع از زبان کلي که سعي دارد هر جور شده خودش را زنده نگه دارد نگاهي متفاوت به زندگي ارائه دهد. کلي به تصادف، سناتور پا به سن گذاشته‌اي را در جشن چهارم جولاي مي‌بيند که تصادفا تز دوره ليسانسش را هم در مورد او نوشته. آنها جذب هم مي‌شوند و کلي بر خلاف برنامه قبليش زودتر از موقع جشن، مهماني را به همراه سناتور ترک مي‌کند. (انتخابي که مي‌توانست رخ ندهد) سناتور مست و سرخوش در جاده فرعي متروکي پيچ‌ها را يکي پس از ديگري پشت سر مي‌گذارد. کلي مست موفقيتش است. مست لحظات عاشقانه‌اي که پيش رو خواهد داشت. مست ورود به دنياي قدرت در اوج جواني. کلي مست زندگيست که ماشين از جاده خارج مي‌شود و در جريان تند گندابي فرومي‌غلتد.

داستان تکان‌دهنده است زيرا کِلي در شرايطي دنيا را ترک مي‌کند که حتي مرد همراهش را هم درست نمي‌شناسد. محل مرگش را هم نمي‌شناسد. حتي نمي‌داند چرا بايد در جايي متروک و در تنهايي بميرد. اتفاقي که در شرف وقوع است هيچ تناسبي با تصاوير شاعرانه او از مرگ ندارد. کلي در حالي مي‌ميرد که باور دارد سناتور براي کمک به او بازخواهد گشت. باور دارد حداقل جايي در قلب سناتور از آن اوست. داستان که به پايان مي‌رسد گويي نويسنده حقيقتي سخت منزجر کننده را پيش روي خواننده مي‌گذارد. اينکه زندگي فرصتي تصادفي‌ست با بي‌شمار انتخاب که هر کدامشان به تصادف به پاياني ختم مي‌شود. پاياني که از آنچه ما انسان‌ها تصور مي‌کنيم بسيار کم اهميت‌تر است.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 2 بعد از ظهر | 
جايي براي ما

 

تمام مدتي که داشتم درس مي‌دادم بهناز يه آينه کوچيک کف دستش گرفته بود و هي خودش رو توش نگاه مي‌کرد. نزديکش که مي‌شدم کف دستش رو برمي‌گردوند سمت کتاب و چند قدمي که دور مي‌شدم دوباره توي تصوير خودش غرق مي‌شد. نمي‌شه اين موضوع رو انکار کرد که وقتي دختري براي بار اول دست به صورتش مي‌بره و پشت لب يا ابرويي تميز مي‌کنه (حتي اگه محسوس هم نباشه) انقدر چهره جديدش براي خودش هيجان‌انگيزه که دلش مي‌خواد تمام ديوارهاي دنيا آينه بشن تا اون بتونه خودش رو توشون ببينه و احساس کنه به جمع ديدني‌هاي جهان پيوسته؛ ديده شدن توسط مردها و صدالبته تحسين شدن. بيست دقيقه‌اي از ماجرا گذشت و من براي حفظ تمرکز خودم و بغل دستي‌هاش مجبور شدم بي‌سر و صدا آينه رو ازش بگيرم و آروم لاي کتابم بذارم. بهناز تا به صدا دراومدن زنگ تفريح سرش رو از روي کتاب بلند نکرد. بعد از زنگ خودم سراغش رفتم و همونطور که آينه رو روي ميزش مي‌ذاشتم گفتم: "خوشگل شدي ولي اينجا جاش نيست."

زنگ دوم اصلا نفهميدم چطور گذشت. کار زياد داشتم. تا براي بچه‌ها توضيح دادم که چه فکري براي تکميل کلاس‌هاي نوشتار خلاق کردم و ايده‌هام رو با اونها در ميون گذاشتم زنگ خورد. از در که بيرون اومدم راهروي مدرسه حسابي شلوغ بود. بچه‌هاي دوره‌هاي مختلف کادو به دست جلوي دفتر ايستاده بودن تا از معلم‌هاي مورد علاقه‌شون تشکر کنن. من بدجوري گرسنه بودم و به زور داشتم راهي براي خودم باز مي‌کردم که آذيتا از لاي جمعيت خودش رو به من رسوند.

-‌خانوم چپ‌کوک يه سوال داشتم.

براي اينکه بهتر بشنوم سرم رو جلو بردم و گفتم: بگو.

آذيتا کمي پابه‌پا شد : "خانوم من يه کتابي اين هفته خوندم که توش نوشته بود تو آمريکا سالاي 1920 يه جمع سي نفره که کارتل‌هاي نفتي رو داشتن واسه همه دنيا برنامه‌ريزي کردن. نوشته بود همه اتفاقايي که توي دنيا از اون به بعد افتاده کار همين آدماست. حتي اتفاقا‌يي که توي ايران افتاده. اين درسته؟"

بچه‌هاي پشت سرم يکي از معلم ها رو صدا مي‌کردن. چند نفر توي راهرو مي‌دويدن. چند نفر از سر و کول هم بالا مي‌رفتن. خودم رو به زور بين فشار بچه‌ها ثابت نگه داشتم و گفتم: "ممکنه يه مقدارش درست باشه." آذيتا حرفم رو سريع قطع کرد: "اگه اينجوريه پس مردم چکارن؟" نمي‌دونستم چي جواب بدم. يعني اصلا جوابش رو بلد نبودم. واسه در رفتن از زير بحث گفتم: "چرا اين سوال رو سر کلاس تاريخ نمي پرسي؟" آذيتا گفت: "آخه اونجا، جاش نيست."

قبل از اينکه وارد دفتر بشم ذهنم حسابي درگير قضيه شد. مي‌خواستم سر صحبت رو با معلم تاريخ باز کنم و ازش بپرسم اگه آذيتا سر کلاسش اين سوال رو پرسيده بود، چي جواب مي‌داد. اما در دفتر رو که باز کردم براي يه لحظه همه چيز از ذهنم پريد و ناخودآگاه به ريسه معلم‌هايي که دورتادور ميز وسط اتاق نشسته بودن نيشم باز شد. خانوم الف که شصت سالگي رو پشت سر گذاشته ملافه دو نفره‌اي رو که به بهانه هفته معلم هديه گرفته بود روي ميز باز کرده بود و مي‌گفت: "والا اون زمان که ما دو نفر بوديم ملافه يه نفره ميوردن حالا که يه نفره شديم ملافه دو نفره ميارن." خانوم جيم گفت: "خانوم اينا نشونه‌ست." من همون جلوي در گفتم: "اينکه غصه نداره همين الان پسش بدين يه نامه هم ضميمه‌ش کنين که آقا اصل مطلب رو يادتون رفته لاي ملافه بذارين." دفتر منفجر شد. خانوم ب هول زده از جاش پريد و در رو پشت سرم بست و من رو کشيد طرف ميز: "بابا چپ‌کوک جان همه مدرسه شنيدن چي گفتي." خانوم جيم ابروهاش رو تو هم کشيد و با خنده گفت: "وا بشنون. داريم مي‌خنديم يه خورده." خانون ب لقمه‌اي نون و پنير دهنش گذاشت: "بابا مدرسه جاي اين حرفا نيست آخه." خواستم حرف بزنم که خانوم جيم پيش‌دستي کرد.انگشتش رو تا بند اول فرو کرد تو کيک روي ميز و با لذت تمام توي دهنش گذاشت: "خانوم جون کي مي‌گه جاش نيست. اصلا کي تعيين مي‌کنه جاش کجاست." خواستم داد بزنم و بگم منم داشتم به همين قضيه فکر مي‌کردم که زنگ خورد.

از مدرسه تا خونه رو تخته گاز اومدم. ساعت چهار بعد از ظهر، اون سر شهر کلاس داشتم. هول هولکي ناهار خوردم و راه افتادم طرف کلاس. تو راه با خودم فکر مي‌کردم کاش آينه بهناز رو نگرفته بودم. لابد لذت نگاه کردن به ابروي تميز شده از لذت شنيدن سفرنامه سايکس جالب‌تره. وقتي رسيدم سر کلاس استاد بيرون در ايستاده بود و مسئول ثبت‌نام کلاس‌ها پشت تريبون حرف مي‌زد: "دوستان من اصلا دوست ندارم اين حرفا رو بزنم اما چاره‌اي نيست. تابستون داره نزديک مي‌شه. شلوار کوتاه، پاي بدون جوراب، روسري شل و اين چيزها، ديگه خودتون بهتر مي‌دونين؛ اينجا جاش نيست." کلاس دو ساعته بعد از ظهر مثل باد تموم شد. من قدم زنان از کلاس بيرون اومدم و مست چيزهايي که تازه ياد گرفته بودم سلانه سلانه خيابون وليعصر رو به سمت ميدون وليعصر سرازير شدم. داشتم به سوال آذيتا فکر مي‌کردم و انگشت کيکي خانوم جيم و جاي پاي بدون جوراب که چشمم افتاد به دست‌نوشته‌هايي که با ماژيک روي برد تبليغاتي ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود. يک طرف اتاقک انتظار ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود: "دايي ساليانه سيصد ميليون تومن پول مي‌گيره." روي وجه دوم نوشته شده بود: "مردم وقتي انقلاب مي‌کنن که بنزين گران را پشت ترافيک هدر بدهند و بدحجاب شوند!" و البته جالب‌ترين مطلب روي وجه سوم بود: "آقاي شهردار ما براي نشستن به نيمکت احتياج داريم. چوبي يا فلزي فرقي نمي‌کند."

من ذوق ‌زده دفتر و مدادم رو از کيفم درآوردم و مشغول نوشتن مطالب روي ايستگاه شدم. زن و مرد ميانسالي که توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودن نگاه تعجب‌آوري به من انداختن. من با همون لبخند هيجان زده‌م به نوشته‌هاي روي ديوار ايستگاه اشاره کردم. مرد انگار تازه متوجه نوشته‌ها شده باشه عينکش رو بيرون آورد و با دقت نوشته روي ديوارک رو خوند. زن با اخم سري از روي تاسف تکون داد و با صداي بلند، طوري که من راحت بشنوم به مرد گفت: "اين جووناي امروز هيچي نمي فهمن. ايستگاه اتوبوس که جاي نوشتن شعار نيست."

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 11 قبل از ظهر | 
من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه

 

تصور مي‌کردم اگر درست لحظه زايمان خانم کارمه چاکن، وزير جنگ-‌دفاع دولت ساپاترو تروريست‌هاي از خدا بي‌خبر باسکي ناگهان از کوههاي پي‌رِنه سرازير شوند چه اتفاقي مي‌افتد؟

معان اول وزير بدون توجه به صحنه‌اي که مواجه مي‌شود، در اتاق زايمان را باز مي‌کند و در حاليکه خانم چاکن لب استخر زايمان نشسته و سر بچه در حال پديدار شدنست فرياد مي‌زند: "تروريست‌ها حمله کردن سينيوريتا!!" خانم چاکن تحت تاثير شوک، فرياد گوش‌خراشي مي‌کشد. بچه به يک حرکت بيرون مي‌افتد. معاون جزئيات حمله به خط مرزي را به تفضيل توضيح مي‌دهد و خانم چاکن در حالي‌که به شدت عرق کرده، بي‌حال مي‌گويد: "بايد بريم سراغ سارکوزي پدرسوخته، بايد متحد بشيم."

صداي غش‌غش خنده دختر و پسري که کنارم نشسته بودند صحنه تصوراتم را خنده‌دارتر کرد. پسر دستش را دور گردن دختر انداخته بود و در حاليکه به بلوز روي پايش اشاره مي‌کرد گفت: "قبول کن سليقه‌ت جواده. آخه رو رنگ بنفش حاشيه قهوه‌اي مي‌زنن." دختر چنان از ته دل مي‌خنديد انگار نمي‌شد حرفي خنده‌دارتر از اين زد. روي صندلي کمي ليز خورده بود تا بهتر در آغوش پسر قرار بگيرد.

-‌خره عوضش مارکه‌ست. تو درک نمي‌کني مارکه بودن يعني چي.

به خنده آنها خنديدم. هيبت مشکي لاغر اندامي که روي صندلي جلوي تاکسي نشسته بود حتي با تکان‌هاي تاکسي هم حرکت نمي‌کرد. راديو روشن بود و مجري با افتخاري که در صدايش موج مي‌زد فرياد مي‌کشيد: دوستان، آيا مي‌دانيد اگر قاره اروپا، آسيا و آفريقا به هم بچسبند ايران (روي کلمه ايران تاکيد کرد) در مرکز اين سه قاره (حرف ر سه قاره را با تشديد مضاعف تلفظ کرد) قرار مي‌گيرد. آقاي شصت‌چي پس ذهنم گفت: به‌به، به‌به. مجله شهروند امروز را ورق زدم. به عکس دوست دختر جديد پوتين نگاه کردم و فکر کردم برلوسکوني مادر مرده دلش هم نخواهد مجبور است براي کم ‌نياوردن از ديگر هم‌مسلکانش هم شده مدلي براي خودش دست و پا کند. پسر روي کيف چرمي ضرب ملايمي گرفته بود که رنگ و بوي ريتم والس عاشقانه‌اي داشت. چشمانم را بستم و براي لحظه‌اي احساس کردم دنيا با تمام ديوانگيش جاي سرگرم‌کننده‌اي است. اما پيش از آنکه روياي شيرين دلداده‌هاي فارغ و دولت‌مردان جذاب قرن بيست و يک مرا به وجد بياورد راننده با تمام قوا پايش را روي ترمز گذاشت و روي بلندترين نقطه پل سيدخندان ايستاد.

-نکن. بهت مي‌گم نکن.

ضربان قلبم در ثانيه‌اي مضاعف شد. دستگيره روي در را چنان محکم چسبيده بودم انگار تنها نجات‌بخش جاويد است. وحشت‌زده نگاهي به دور برم کردم. از تصادف خبري نبود. به غير از صف ماشيني که بلافاصله پشتمان تشکيل شده بود، دو لاين ديگر روي پل ترافيک روان و بي‌مشکلي داشت. پسر نگاهي به دور و بر انداخت و صاف نشست. راننده با دو دست فرمان را محکم چسبيده بود و بدون آنکه به سمت عقب برگردد سرش را تکان مي‌داد:

-‌بهت مي‌گم نکن.

نگاهي به آينه راننده کردم. پيشاني‌اش عرق کرده و چند تار موي نازک روي سرش آشفته به سقف ماشين چسبيده بود. پسر توي آينه نگاه کرد: "ببخشيد با منيد؟"

-‌مگه بهت نمي‌گم نکن. يک ساعته دارم تو آينه نگات مي‌کنم. اينجا مگه چيزه.

دختر روسريش را درست کرد. موهاي بلوطي لختش از اطراف روسري سبز بيرون زده بود. پسر بهت‌زده مرا نگاه کرد و دوباره به سمت راننده برگشت: "ببخشيد. چکار نکنم؟"

راننده محکم روي فرمان کوبيد و همانطور رو به آينه گفت:

-کثافت، خجالت بکش. لاشي. مگه ماشين من جاي اين کاراست. هي داره مي‌ماله.

راننده صدايش را بالا برد. پسر محکم به پشتي صندلي چسبيد و وحشت‌زده توي آينه را نگاه کرد:

-‌قربان ببخشيد. من کاري نکردم. دختر عمومه.

و بلافاصله طرف من برگشت: "خانوم به خدا دختر عمومه. نامزدمه."

من که هنوز شوکه بودم با صداي گرفته گفتم: "آقا به من چه ربطي داره. هرکي مي‌خواد باشه."

راننده توي آينه نگاهم کرد. عضله‌هاي گونه‌هايش مي‌پريد. احساس ‌کردم هر لحظه ممکن است حمله کند. براي دو سه ثانيه سکوت برقرار شد. فکر کردم همه چيز تمام شده. پسر سرش را پائين انداخت و نفس عميقي کشيد. خواستم دستگيره را رها کنم که راننده يک دفعه با تمام توانش فرياد کشيد:

-‌لااااااشيييي. بيا پائين نشونت بدم. مگه ماشين من ج‌.نده‌خونست.

پسر وحشت‌زده از جايش پريد. دختر براي لحظه‌اي به آينه راننده نگاه کرد و ناگهان بغضش ترکيد: "آقا درست صحبت کن. امير پياده شو." پسر محکم دست دختر را گرفت و سر جايش نشاند. هيبت روي صندلي جلو تکان نمي‌خورد. راننده با صداي بلند فرياد کشيد: "مگه نمي‌گم بيا پائين. مگه اينجا ج‌.نده‌خوست. ج‌.نده مياري تو ماشين من؟ ج‌.نده تو شهر مي‌گردوني؟ لاشي ديوث." پسر سعي مي‌کرد خونسرد باشد: "آقاي محترم مگه من به شما بي‌احترامي کردم که شما اينجوري حرف مي‌زنيد." راننده ول کن نبود: "نه؛ بيا پائين نشونت بدم. از اون خانوم کنار دستت خجالت بکش." ضربان قلبم تندتر شد: "آقا من مشکلي با اين دو تا جوون ندارم. نمي‌تونيد خنده دو تا آدم رو ببينين. حتما بايد بزنن تو سر خودشون گريه کنن." بوق ماشين‌هاي پشت سر بلند شده بود. دو لاين کناري هم ترافيک شده بود و همه ايستاده بودند دعواي چهارنفره ما را تماشا مي‌کردند. بالاخره راننده ماشين پشت سر پياده شد و جلو آمد: "آقا راه رو بند آوردي. چرا حرکت نمي‌کني." راننده انگار منتظر همين تلنگر بود. به يک ضرب از ماشين پياده شد و يقه مرد را گرفت: "اينجا ج‌نده خونسسسسسسسست. ج‌نده خونسسسست. هي مي‌ماله. هي مي‌مالهههههه."

مرد با رنگ پريده سعي کرد خودش را خلاص کند: "آقا ول کن به من چه. من مي‌گم چرا راه نمي‌ري." پسر پياده شد تا دو نفر را از هم جدا کند: "آقاي محترم ببخشيد. بيا سوار شو بريم." دست به يقه شدن راننده بقيه مردم را هم جمع کرد. راننده فقط داد مي‌کشيد. پسر کم‌کم داشت از کوره در مي‌رفت: "آقا درست حرف بزن. من به کار شما چکار داشتم." دختر سرش را از داخل ماشين بيرون آورده بود و در حاليکه به پهناي صورت اشک مي‌ريخت داد مي‌زد: "به چه جراتي فحش مي‌دي مرتيکه ديوونه رواني." من پياده شده بودم و سعي مي‌کردم از شرف و حيثيت دو مسافر کنار دستم دفاع کنم: "آقا به شما چه. راننده‌اي راهت رو برو." راننده به توجه به تمام بگومگوها دو دستي توي سرش مي‌کوبيد و با ريتم مراسم سينه زني توي سر خودش مي‌زد: "واي از آن روز که بگندد نمک. واي واي." پل شلوغ شده بود. هيبت سياه هم بالاخره پياده شده بود و ميان شلوغي دائم مي‌گفت: "حاج آقا غلط کردن شما ببخش." پسر سرش را از پنجره تو کرده بود و به دختر تشر مي‌زد: "پياده نمي‌شي. کاري نکردي که پياده شي." دختر گريه مي‌کرد: "تو رو خدا امير. بيا بريم." بغض گلويم را گرفته بود. نمي‌دانم چرا. دق و دليم را سر هيبت سياه‌پوش خالي کردم: "خانوم چي‌چي‌ رو غلط کردن. کاري نکردن که." هر کسي چيزي مي‌گفت. مردم با صلوات راننده را سوار کردند. راننده دهنش کف کرده بود و مي‌لرزيد. من وسط نشستم. پسر هم سوار شد. چنان مي‌لرزيد که نتوانست در را محکم ببندد. پائين پل هيبت سياه پوش پياده شد. راننده بلند بلند نفس مي‌کشيد. بقيه پول را که پس داد، زن سرش را از پنجره تو آورد: "آقا کم برداشتين. سيصد تومن مي‌شه." راننده دنده را محکم در مشتش فشرد: "بقيه زياد برمي‌دارن خانوم. اون دنيا بايد جواب پس بدم." ياد مجله‌ام افتادم. نگاهي دور و بر کردم. زير پا افتاده بود. برلوسکوني با قيافه‌ مسخره‌اي به من مي‌خنديد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 11 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar