| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
زندگی مسالمت آمیز
- يا حضرت عباس، چرا اينجوري شدي محمد؟ محمد يه کلاه قرمز مارک گپ سرش گذاشته بود. کلاه تيشرت اسپرت آبی نفتي رو هم کشيده بود روش. يه کاپشن پفي سورمهاي خوشرنگ هم روي تيشرتش پوشيده بود که هماهنگي خوبي با شلوار جين سابخورده و نيمبوتهاي اسپرت چرمي داشت. - رپرم عمه. البته من عمه محمد نيستم. اما از اونجايي که نسبت فاميليمون انقدر دور نيست که خانم چپکوک خونده بشم و در فرهنگمون هم عادت نداريم همديگه رو به نام کوچيک صدا کنيم-به خصوص وقتي پاي هجده سال اختلاف سني در ميون باشه- محمد من رو عمه صدا ميکنه. محمد کوله پشتي قرمز-سورمهايش رو روي صندلي انداخت و همونطور که آوازي از کامران-هومن زمزمه ميکرد پليکپيهايش را روي ميز گذاشت. قرار بود اشکالهاي فيزيکش رو برطرف کنم. البته تقريبا توي تمام مسئلههاي دو فصل کتابش اشکال داشت. اين بود که از اول شروع کردم. مفاهيم رو براش توضيح دادم و رفتم سر حل مسئله. ده-دوازده تا مسئله اول رو از پليکپيهاي خودم حل کردم. توي شش سالي که فيزيک درس ميدادم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل عمده بچهها ترس از صورت مسئلهست. اغلب مسئلهها صورتهاي خشک و غيرملموسي دارن. اين امر سبب ميشه بچهها فکر کنن قراره با مسئلههاي عجيب و غريب دست و پنجه نرم کنن. من براي چند تا پايهاي که تو اين شش سال درس دادم يه سري مسئله طرح کرده بودم که هم صورت بامزهاي داشت و هم بچهها کم و بيش با مورد مسئله، توي زندگي روزمرهشون برخورد ميکردن. بعد از يک سال دوري از تدريس فيزيک، حل مسئله حسابي سر کيفم آورده بود. مسئلههاي خودم که تموم شد نگاهي به پليکپيهاي محمد کردم و گفتم: حالا بريم سر مسئلههاي خفن آقاتون !! قول ميدم مثل آب خوردن حلشون کني. خودم روي صندلي راحتي لم دادم . ليوان چايم رو هم جلوم گذاشتم و صورت مسئله اول رو بلند خوندم. به سه دقيقه نکشيد که محمد مسئله رو حل کرد و با خوشحالي گفت: دمت گرم عمه. عمه اين سريال حلقه سبز رو ميبيني. گفتم: نه، ترسناکه. يعني ترسناکم نيست حال به هم زنه. من ترجيح ميدم يه چيزي ببينم حالم جا بياد. محمد مدادش رو بين دو انگشت چرخوند: پس اخبار ببين عمه. ديدين ديشب بمبگذاريه رو. يارو زانوش له شده بود، دو طرف پاش مونده بود. خيلي باحال بود. ليوان چايي رو روي ميز گذاشتم و صدام رو بالا بردم: محمد حالم و بهم زدي. تو هم خوراکت جنازه ديدنهها. محمد خنديد: چکار کنم عمه. خوب اخبار نشون ميده. - حالا حتما بايد بشيني جنازههاش رو هم ببيني. محمد دوباره خنديد: عمه ترسوييها. سرگرمههام رو توي هم کشيدم و گفتم: بسه خوشمزگي. مسئله بعدي: علي با سرعت 90 کيلومتر بر ساعت در حال رانندگي است که در فاصله 40 متري خود شارون، شارون؟؟! مکث کردم. ابروهام رو بالا دادم و با تعجب گفتم: شارون وسط مسئله فيزيک چکار ميکنه. اما بعد فکر کردم بالاخره شارون هم يه اسمه مثل بقيه اسمها و بقيه مسئله رو خوندم: شارون را وسط جاده مشاهده ميکند. اگر زمان واکنش علي 48/0 ثانيه باشد و حداکثر شتاب اتومبيل هنگام ترمز گرفتن 6/7 متر بر ثانيه باشد آيا ماشين قبل از برخورد متوقف ميشود؟ به عادت هميشگيم بلافاصله بعد از تموم شدن مسئله گفتم: خوب اول بگو مسئله چي ميگه؟ محمد سرش رو مثل رپرها کمي تکون داد و گفت: ميگه ميخوايم بزنيم شارون رو بکشيم. با نود تا بزنيم بهش کار تمومه يا نه؟ دهنم باز مونده بود. انگار تازه متوجه شدم صورت مسئله چي داره ميگه. خواستم يه تشري به محمد بزنم که ديدم بيربط هم نميگه. حرف مسئله کم و بيش همينه. صورت مسئله بعدي رو که خوندم ديگه کارم از تعجب هم گذشت. صورت مسئله اين بود: - سنگي از پنجرهاي در فلسطين توسط علي با سرعت 12 متر بر ثانيه به سمت شارون پرتاب ميشود. اگر ارتفاع پنجره 36 متر باشد و 25/1 ثانيه بعد سنگ بصورت قائم بر سر او فرود آيد شارون چقدر بالاتر از سطح زمين است و سرعت سنگ در اين لحظه چقدر است؟ به محمد گفتم: ببينم هيچکي نميگه چرا اين مسئلهها انقدر خشونتآميزه؟ محمد تقريبا حرفم رو نفهميد: يعني چي؟ - يعني اينکه سر کلاس فيزيک که جاي طرح اين مسئلهها نيست. محمد بلافاصله گفت: خوب اسرائيليها رو بايد کشت ديگه. گفتم: در اين شکي نيست که در حق فلسطينيها ظلم شده. اونها هم بايد حقشون رو بگيرن. ولي سر کلاس فيزيک قرار نيست شما مسئله نحوه کشتن کسي رو حل کنين. حالا هر کسي ميخواد باشه. اين کار خشونتآميزه. محمد نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و شانههايش را بالا انداخت: حالا حلش کنم عمه؟ مسئلهها که تموم شد احساس ميکردم درس اونطور که بايد براي محمد جا نيفتاده. بهش نيم ساعتي فرصت دادم توي خونه پرسه بزنه تا من فرصت کنم چند تا مسئله جديد طرح کنم. محمد هم يکراست سراغ همسرم رفت: عمو کي بريم گيمنت؟ گفتم: اوهوي قرار بود منم بيام. محمد کلاه قرمزش رو تا روي ابروهاش پايين کشيد: عمه گيمنت جاي زنها نيست. شما هم که از بزن بکش بدت مياد. محمد و عمو توي اتاق دارت بازي ميکردن. من صداشون رو از بيرون اتاق ميشنيدم. - محمد بازي باحال چه خبر؟ - هيچي عمو. عمو بريم کانتر بازي کنيم. کانتر بازي کردي عمو. - نه - عمو ميريم با بچهها بازي ميکنيم. ميشيم دزد. بمبگذاري ميکنيم. حال اين پليسا رو ميگيريم. - هر روز بازي ميکني؟ من صداي محمد رو نصفه نيمه ميشنيدم. بعد از يک سال ذهنم به تکاپو افتاده بود. خيلي زور زدم دو تا مسئله خلاقانه منطبق بر کنوانسيون حقوق کودک طرح کنم اما ظاهرا بد جوگير شده بودم. سوال اول: - علي شارون را از طبقه پانزدهم يک برج به پائين پرت ميکند. آيا شارون ميتواند با بالا کشيدن موهايش از افتادن خودش جلوگيري کند؟ سوال دوم: - علي ميخواهد با صرف کمترين مقدار انرژي ممکن با ضربه تبر سر شارون را از بدنش جدا کند. آيا جسمي که زير گردن شارون قرار ميگيرد در مقدار مصرف انرژي تاثيري دارد. اگر به فرض علي به 350 کيلوژول انرژي در شرايط معمول گردن زني نياز داشته باشد آيا براي قطع گردن شارون روي آب هم همين مقدار انرژي لازم دارد؟ سوال سوم: علي ميخواهد شارون را زنده زنده بسوزاند. اگر انرژي لازم براي سوزاندن يک گرم راسته گاوي 8/6 ژول باشد الف) با توجه به اينکه شارون دستکمي از يک گوساله هشتاد کيلويي ندارد حساب کنيد حداقل چند کيلو ژول انرژي براي زنده زنده سوزاندن شارون لازم است؟ ب) حساب کنيد علي براي انجام اين کار به چند کيلوگرم ذغال احتياج دارد؟ (انرژي زغال 6/33 کيلوژول برگرم است) ج) ميدانيد اگر گلولهاي به بدن شارون اصابت کند و از بدنش خارج نشود تمام انرژي جنبشي گلوله به گرما تبديل ميشود. اگر اسلحه علي گلولههايي با سرعت 150 کيلومتر بر ساعت به سمت شارون شليک کند با فرض اينکه اتلاف انرژي گلولهها ناچيز باشد و شارون به يک صفحه ضد گلوله بسته شده باشد که اجازه عبور گلولهها را از بدنش ندهد حساب کنيد علي به چند گلوله احتياج دارد؟ د) اگر علي يک مسلسل داشته باشد که در هر دقيقه 850 گلوله شليک کند چقدر طول ميکشد تا شارون بر اثر گرماي حاصل از اصابت گلولهها خاکستر شود؟ |+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 12 بعد از ظهر |
گاهی پس ذهن آدم چیزهایی می گذرد
چهار سال پيش وقتي فيلمهاي ده فرمان کيشلوفسکي رو ديدم، اين سوال برام پيش اومد که کيشلوفسکي چطور چنين موضوعات بکر و شخصيتهاي متنوعي پيدا کرده. طي اين چند سال که قدمهاي ابتدايي رو در حوزه نوشتن برداشتم، متوجه شدم براي پيدا کردن موضوعات خوب بايد "ديدن" رو ياد گرفت. خوشبختانه فضاي ملتهب و در عين حال رو به تحول ايران ( البته از نظر من) "ديدن" رو خيلي آسونتر ميکنه. کافيه در تهران امروز نفس بکشي تا به تعداد روزها داستاني براي روايت کردن پيدا کني. اما بعد از اين مدت من هنوز در يافتن شخصيتهاي متفاوت، با هويت مشخص و منحصربهفرد ناتوانم. انگار اغلب آدمها سايه روشني از يک شخصيت واحدن. انگار اغلبشون طيفي از دو سه نگرش مشخص به زندگين. يادمه فيلم فرمان دهم کيشلوفسکي تاثير زيادي روي من گذاشت. فيلم دهم داستان مواجه شدن دو فرزند پسر يک کلکسيونر تمبر با ارث به جا مونده از پدرشونه. پسرها که نه علاقهاي به تمبر دارن و نه عشق ديوانه وار پدرشون رو به جمعآوري تکه کاغذهاي بيارزش موجه ميدونن، طي داستان "لذت جمعآوري تمبر" رو تجربه ميکنن. يا به عبارتي نوع ديگهاي از زندگي رو کشف ميکنن. اون موقع با خودم فکر ميکردم اگه بخوام داستان آدمي رو بنويسم که مثل شخصيت داستان کيشلوفسکي "ديوانه چيزي" هستن، آيا کسي رو با اين خصوصيت ميشناسم يا درکي و تجربهاي از اين حس دارم که بتونم بنويسمش و تصويرش کنم. به نظر من يکي از نشانههاي غناي يک فرهنگ اينه که در اون فرهنگ نگاههاي مختلفي به زندگي و شيوههاي مختلفي براي زندگي تعريف شده باشه. اين نگاههاي متفاوت رو هنر هر فرهنگ به تصوير ميکشه، ثبت ميکنه و براي آيندگان به ارث ميگذاره. مثلا در فرهنگ ايراني نوعي نگاه به زندگي وجود داره که با کلمه عرفان تعريف ميشه. لذت اين نوع زندگي در موسيقي ما، شعر ما و رقص ما ثبت شده. نياکان ما براي اين نوع نگاه فلسفه ساختن، اخلاق ساختن و هويتي تعريف کردن که منحصربهفرده. اين نوع نگاه به زندگي دستمايه طيف وسيعي از هنرهاي ايراني بوده. ما شاعري داريم که شعرش تعريف عرفانه. سازي داريم که هويتش با اين نگاه پيوندي عميق خورده. اين لذت انقدر برامون مهمه که در گذر زمان دائم بازتعريفش کرديم و ميکنيم تا بتونه همچنان زنده بمونه. گوشه و کنار شهرهاي ايران امروز، به خصوص پايتخت پر از کلاسهاييه که آدمها توش جمع ميشن و سعي ميکنن عرفاني امروزي تعريف کنن. اين تلاش-موفق يا ناموفق- براي حفظ يکي از ميراث "لذتبخش" فرهنگ ماست. اما اين دو پاراگرافي که نوشتم چه ربطي به پست قبلي من داره. واقعيتش من فکر ميکنم طيفي از نسل امروز ما داره شيوههاي متفاوتي از زندگي رو تجربه ميکنه. بخشي از زنان امروز ايران فتوکپي شخصيت چارچوبدار "همسر مهربان و مادري فداکار و دلسوز" نيستن. مردها هم شخصيت چارچوبدار" همسري غيرتمند و پدري پرابهت اما دلْمهربان" نيستن. فکر ميکنم يکي از دلايلي که بخشي از نسل امروز پدر و مادر شدن رو به تعويق ميندازه اين نيست که اين تجربه رو کم ارزش ميدونه، بلکه تجربههاي ديگهاي سرگرمش کرده. تجربههايي که تونسته بخش قابل ملاحظهاي از زندگي رو پر کنه. البته نميشه عوامل اجتماعي و اقتصادي رو در حذف اين تجربه از زندگي نسل امروز ناديده گرفت اما واقعيت اينه که وضع ما بدتر از اونهايي که يک سال بعد از فاجعه بم بچهدار شدن نيست. يا بدتر از وضع پدر و مادرهاي آلماني بعد از جنگ دوم نيست. احساس پوچي و نااميدي به قدري دردناک و کشندهست که بهانههاي کوچيکي مثل نابسامانيهاي اجتماعي نميتونه مانع از اومدن کودکي بشه که آدم سرگشته رو به زندگي وصل ميکنه و بهش اميد ميده. فکر ميکنم نسل امروز چيزي مثل لذت کلکسيونر داستان کيشلوفسکي رو داره تجربه ميکنه. هرچند شايد هنوز به مسيري که داره ميره آگاه نباشه و خودش حتي فکر کنه شيوه زندگي و نگرش متفاوتش از سر ناچاريه. اما حرف زدن از اين شيوه زندگي، اون رو به بخش آگاه ذهن مياره. توجه هنرمند رو به خودش جلب ميکنه. زمينه ثبت اين نگاه جديد رو ايجاد ميکنه و در نهايت به هنر و فرهنگ غناي متفارتي ميبخشه. فکر ميکنم نويسندههاي نسل بعد راحتتر در بين آدمهاي معمولي هويتهاي مستقل ميبينن و کمتر آدمهاي متفاوت تا مرز بت شدن پيش ميرن. چند صدايي شدن فرهنگ آدمها رو معتدلتر ميکنه و احساس رضايت بيشتري به وجود مياره. اين چيزي بود که موقع نوشتن پست قبلي پس ذهنم بازي ميکرد.
|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |
بحثهايي به شدت زنانه
خانم شمسايي زن باشعوريه. فکر ميکنم جزو زنان خوشبخت هم به حساب مياد. در پنجاه سالگي سالم و سرحاله. يک شوهر عاشق بيقرار و دو فرزند تحصيلکرده موفق داره که هر دو چند ساليه به کانادا مهاجرت کردن. خانم شمسايي شيفته اون وجه از روح وحشي منه که سرشار از زندگيه؛ به راحتي چهاردهساله و شصت ساله ميشه. بازيگوش و سرکشه و به فقط در زمان حال زندگي ميکنه، موجودي بدون گذشته و بدون آينده. (متاسفانه هيچ وقت فرصت نشده تا من وجه نيستي وجودم رو نشون خانم شمسايي بدم. وجه شور مرگ که ناگزير با شور زندگي زاده ميشه. تناقض شگفت انگيزي که من بهش ميگم پارادوکس دوست داشتني خلقت.) چيزي که خانم شمسايي در مورد من نميفهمه اينه که چطور زني به سرزندگي من حاضر به "زايش" يک زندگي ديگه نيست. خانم شمسايي هر وقت فرصتي پيدا کنه در جمع معلمها بحث بچهدار شدن من رو پيش ميکشه و با اندوهي عميق ميگه: "دختر و پسر منم مثل تو ان . اونا هم بچه نميخوان. شما چرا اينجوري هستين. چرا انقدر ناشکرين." در طول پنج سالي که از ازدواج من گذشته بارها مجبور شدم به اين سوال جواب بدم. بارها زنها در شيدايي وصفناپذيري از حس شگفت انگيز مادر شدن حرف زدند و بارها تاکيد کردن که من بي هيچ ترديدي خودم رو از بزرگترين لذت زندگيم محروم کردم. در طول اين پنج سال مواجه شدن با مادراني که وقتي روبهروي معلمي ميايستن تمام وجودشون دو تا گوش ميشه که بشنون اون چيزي که خلق کردن بهترينه، من رو به اين باور رسونده که بيشک زنهايي که مادر شدن رو تجربه کردن حرف درستي ميزنن. اما دغدغه من در طول همين زمان اين بوده که چه چيزي زايش يک موجود جديد رو تبديل به بزرگترين لذت زندگي ميکنه. به چيزهاي زيادي فکر کردم. با زنهاي زيادي در مورد حس مادريشون حرف زدم و در سي و دو سالگي پارادوکس شگفت انگيز ديگري از خلقت رو کشف کردم. به نظر ميرسه بخشي از حس خوشبختي به ميزان سرسپردگي ما به چيزي يا کسي برميگرده. به اينکه چقدر روحي "خودش رو به تمامي بر چيزي ميافکنه"*. در مادر بودن اين سرسپردگي گريز ناپذيره. زني، تمام وجودش رو صرف مراقبت از يک توده سلولي بيشکل و روح ميکنه تا تبديل به موجود کاملي بشه، تا تبديل به کودکي بشه، تبديل به نوجواني بشه و اين مراقبت همچنان ادامه پيدا ميکنه. در رنج اين مراقبت دائمي، در اين گم شدن در "چيزي ديگر" نوعي احساس نشئگي وجود داره و بخشي از احساس خوشبختي در نشئگي ناشي از اين سرسپردگي، فدا شدن و فنا شدن خوابيده. اين نشئگي ميتونه نشئگي ناشي از هر نوع سرسپردگي باشه. سرسپردگي نويسندهاي به داستانش، سرسپردگي موسيقيداني به نتهاييي که پشت سر هم ميگذاره، سرسپردگي يک فيزيکدان به حل مسئله کوچکي از جهان هستي، سرسپردگي کارخونهداري به آجر آجر کارخونهاي که طي سالها ساخته. سرسپردگي عشقهاي رمانتيکي که امروز ديگه براي ما معني نداره، عشقهايي که آدمها حاضر بودن به خاطرش بميرن، کوه بکنن يا يک کشور رو به آتيش بکشن. من بعيد ميدونم بتونم با خانم شمسايي در مورد اين نشئگي حرف بزنم. شک دارم کسي که تجربه اين سرسپردگي رو در حيطههاي غير غريزي نداشته چيزي از اين کشف بفهمه. البته ترسم بابت دو نکته ديگه هم هست. نکته اول اينکه شايد اگر زني که سي سال زندگيش رو پاي بچههاش گذاشته بفهمه راه ديگهاي هم براي رسيدن به لذتي که اون تجربه کرده وجود داشته حسابي سرخورده بشه. مادرها مسير طاقتفرسايي رو پشت سر گذاشتن، شايد نبايد اين دلخوشي رو از اونها گرفت که تجربهشون ناب، يگانه و مخصوص خود اونهاست. چيزي خارج از دسترس مردها و زنهايي که مسيري غير از مادر شدن رو انتخاب ميکنن. نکته دومي هم هست؛ براي امثال خانم شمسايي که هنوز دنيا رو سياه سفيد ميبينن حرف زدن از پارادوکسها کار مشکليه. فکر کنم کار سختي باشه که بگم حس خوشبختي همونقدر با نشئگي سرسپردگي سراغ آدم مياد که با نشئگي آزادي و بيقيدوبندي. فقط مزه اين خوشبختيها با هم فرق ميکنه و خوشبختانه يا بدبختانه نسل امروز حريصتر از اونه که فقط به يک طعم رضايت بده. * بخشي از شعر مارگوت بيگل |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 1 بعد از ظهر |
چه کسي سانسور ميکند؟
يکي از مزيتهاي کلاسهاي خلاقيت اينه که من بيشتر شنوندهم تا گوينده. شنونده حرفهاي بچهها، معلمها، والدين و مديران مدارس. گاهي لابهلاي اين حرفها نکاتي هست که نميشه بهسادگي از اونها گذشت. توي کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که نويسنده خودش امتياز نهايي رو به کاري که خلق کرده ميده. نوشته خونده ميشه. بچهها نظرشون رو ميگن و بر اساس نظري که اعلام ميکنن امتيازي بين يک تا پنج به اثر خلق شده ميدن. آخرين سخنران هميشه خود نويسندهست. از کارش دفاع ميکنه و در نهايت برآيندي از امتيازها به خودش ميده که البته در هيچکجا ثبت نميشه. چند هفته پيش نگار داستان صفر ترشيدهاي رو خوند که به دليل صفر بودنش هيچکس به خواستگاريش نمياومد تا اينکه صد ميليون باهوشي به قصد پيوستن به جمع ميلياردها از صفر ترشيده خواستگاري ميکنه. مديحه اولين نفري بود که براي نقد نوشته نگار دستش رو بالا برد. راستش اين عجيبترين اتفاقي بود که ميتونست توي اون کلاس بيفته. مديحه اغلب ساکته. از سنش بزرگتره. فوقالعاده مودبه و حساسيت ادبي بسيار ظريفي داره. اگر چه خوب نمينويسه اما من برق نويسندگي رو در نگاهش ميبينم. مديحه شمرده و با تاني نقدش رو شروع کرد: به نظر من داستانش جالب بود. يه نکته توش داشت. صفرها هميشه بيارزش نيستن. اما اشکالش اين بود که توي داستان گفته بود ترشيده. من متوجه منظور مديحه نشدم : خوب چه اشکالي داره. مگه ترشيده غلطه ؟ -نه اما زشته. زنها نبايد به خودشون توهين کنن. نگار گفت: خوب پس جاي ترشيده چي بگيم. بالاخره يه سري از دخترا همينجورين ديگه. فقط منتظر شوهرن. بچهها آروم آروم وارد گفتگو شدند. بحث بالا گرفت و در نهايت گروهي به جمع موافقها و گروهي به جمع مخالفهاي نظر مديحه پيوستن. من از مديحه و طرفدارانش خواستم لغت يا عبارتي پيشنهاد کنن که بشه اون رو دقيقا جاي واژه ترشيده گذاشت و حس يه دختر منتظر شوهر رو به خوبي منتقل کنه. نتيجه بحث کلاس جالب بود. هيچ کلمه جايگزين مناسبي پيدا نشد. گروه مخالف مديحه اعلام کردن که اصولا استفاده از اين جور لغات خيلي هم خوبه. چون نوشته رو باحال ميکنه و سبب ميشه خواننده بهتر بفهمتش. گروه موافق مديحه اعلام کردن اصولا بهتره ما يه جوري بنويسيم که احتياجي به اين جور کلمهها پيدا نکنيم!!! ماجراي دوم دقيقا يک هفته بعد اتفاق افتاد. شماره اول مجله کلاس تفکر خلاق چاپ شد. توي مجله يه نوشته با موضوع معرفي خواننده راک جوان وجود داشت که مطمئن بودم صداي مدير مدرسه رو درمياره. همين اتفاق هم افتاد. کلاسم تموم شده بود و داشتم چهارنعل به سمت در مدرسه ميرفتم که مدير صدام کرد: -خانم چپکوک بيايد دفتر من. مدير طبق معمول اکثر مديرهايي که کارگاههاي مديريت رو گذروندن دو جمله کليشهاي جهت تشکر از زحمات بيشائبهم تحويلم داد و بلافاصله سراغ اصل مطلب رفت: -خانم چپکوک شما اصلا اين مجله رو خوندين. گفتم: بله. بيشتر از يه بار هم خوندم. مدير ادامه داد: توي مجله شما يه کلمههايي بود که واقعا در شاّن مدرسه ما نيست. يعني اصلا در شان يه محيط فرهنگي نيست. انتظار اين يکي رو نداشتم. توي ذهنم دنبال کلمههاي بد گشتم و البته چيزي پيدا نکردم. گفتم: چه کلمهاي مثلا؟ مدير مجله رو ورق زد: ببينيد اين کلمه پاتوق چيه شما نوشتين. زشته واقعا. جاي پاتوق معرفي کردن دو تا جاي فرهنگي معرفي کنيد. گفتم: منظورتون اينه که بچهها پاتوقهاي فرهنگي رو معرفي کنن؟ قاعدتا بچهها به اونجا هم ميرسن. هدف اين بخش مجله آشنا شدن بچهها با مفهوم محلهست. طبيعيه که اونها اول دنبال پاتوقهايي برن که براشون جذابتره. مدير حرفم رو قطع کرد: اصلا چرا پاتوق. بنويسيد محل. نميدونم يه چيز ديگه بنويسيد. ما بايد جوابگوي پدر و مادرها باشيم. الان ديگه چند سال پيش نيست. الان همه پدر و مادرها اخلاقگرا شدن. دوست دارن بچههاشون اخلاقيات رو رعايت کنن. ديگه گذشت اون دورهاي که ميگفتن به بچههامون آزادي بدين. -ولي اين مطالب رو دقيقا بچههاي همين والدين جمع کردن. من فقط ازشون خواستم مجله يه بخشي در مورد محلهاي که زندگي ميکنن داشته باشه. يه نشونهاي که محلهشون رو از بقيه جاها جدا کنه. مدير گفت: اين خيلي خوبه. ولي اون جاها پاتوق نباشه !!! من تا اينجاي قضيه به مسئله سانسور بطور جدي فکر نکرده بودم. حرف مديحه رو پاي خوشفکري مديحه گذاشتم. پاي تلاش بيصداي بخشي از زنهاي نسل امروز ايران براي پيدا کردن جايگاه اجتماعيشون. حرفهاي مدير مدرسه رو هم پاي مدير مدرسه بودنش گذاشتم و پاي تعلقش به فرهنگ مادرم و مادربزرگم. پاي ترس اين نسلها از کافه، چت، فيلم پ.ور.نو اما وقتي دوشنبه پيش نقد بچههاي نوشتار خلاق رو در مورد مجله کلاس تفکر خلاقي خوندم فکر کردم قضيه اين فرهنگ و اون فرهنگ نيست. قضيه اينه که ما به راحتي به خودمون اجازه سانسور واقعيتهاي موجود رو ميديم. به راحتي. در بين 12 گروه منقد دو گروه اينطور نوشته بود: "مجلهتون خيلي باحاله.. اي ول که خواننده راک معرفي کردين .. هيپهاپ يادتون نره .. واي واي نوشتين پاتوق... پاتوق جاي کاراي بده ..پاتوق جاي دختراي بده.." "بسيار مجلهتان خوب است اما کلمههاي بيتربيتي دارد. زيرا نوشتيد پاتوق. بهتر بود جاش بنويسين کافيشاپ خانوادگي" !!!!!! *پاتوغ: پا+توغ : پاي عَلَم. جايي که درفش را نصب کنند. محل گرد آمدن. محل اجتماع لوطيان در بعضي از شهرهاي ايران. روز عاشورا دستههاي بعضي از محلات ممتاز توغ را حرکت دهند. زير و اطراف توغ را پاتوغ گويند. (فرهنگ محمد معين) |+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 6 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 آرشيو موضوعی
داستانهاي شهر منمعرفي کتاب انديشههاي امروز پيوندهای روزانه
زیگ زاگهفتان لغت نامه چپ کوک آرشيو پیوندها پيوندها
داستانهاي ته رانشکاک توکاي مقدس هم وردا يادداشتهايي براي مخاطب احتمالي حاجي واشنگتن ماه رقصان خلاقيت و نوآوري معلم و جامعه خواب بزرگ سي سالگي ريرا صدا ميآيد امشب بارباماما يک استعداد درک نشده تيري بر خلاء ديرتاش باد طومار شرزين شعفي بيپايان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |