تبليغاتX
چپ کوک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نقدي بر کتاب روي ماه خداوند را ببوس

 

نام کتاب : روي ماه خداوند را ببوس

نويسنده : مصطفي مستور

ناشر : نشر مرکز

 

من کتاب "روي ماه خداوند را ببوس" را به چند دليل خريدم. اول اينکه اسم مصطفي مستور را زياد مي‌ديدم و مي‌شنيدم اما چيزي از اين نويسنده نخوانده بودم. دوم اينکه در شرايطي که تيراژ کتاب‌ها به سختي به دو هزار نسخه مي‌رسه اين کتاب در چاپ بيستم با تيراژ هفت‌هزارتا به بازار آمده و سوم اينکه کتاب برگزيده جشنواره قلم زرين شده. برداشت من از مورد دوم و سومي که ذکر شد اين بود که حداقل با کتاب جالبي مواجه هستم زيرا نه تنها طيفي از خوانندگان را جذب کرده بلکه از فيلتر يک داوري ادبي هم گذشته.

کتاب داستان درگيري يونس دانشجوي دکتراي فلسفه بر سر بودن و نبودن خداست. پروژه دکتراي يونس تحقيق در مورد خودکشي دکتر پارسا، استاد فيزيک  دانشگاه تهرانه. سايه، نامزد عقد کرده يونس هم دانشجوي دکتراست و در مورد مکالمات خداوند و موسي تحقيق مي‌کنه. مهرداد دوست دوران جواني يونس تازه از آمريکا برگشته. زن جوانش با بيماري مهلک سرطان دست و پنجه نرم مي‌کنه و مهرداد و زنش، جوليا هر دو به دنبال خدا مي‌گردند. عليرضا ايماني قوي داره. دوست سايه و يونسه و در جريان مرحله شک يونس و مهرداد همراه معنوي اونهاست !!

موضوع به خودي خودش بد نيست.اما چرا داستان از نظر من داستان بديه ؟

- آيا خدا وجود داره؟ نويسنده هر جا تونسته اين جمله رو تکرار کرده. با اصرار بعد از هر ماجراي آسماني که زورزورکي توي داستان چپونده شده اين سوال رو آورده. بعد از شنيدن ماجراي راننده‌اي که زن فاحشه‌اي رو سوار مي‌کنه که آدم آبروداري بوده و مجبور شده اين کار رو بکنه و از اين بابت ناراحته و به وجود خداوند شک کرده و مي‌گه پس اين خدا کجاست و راننده تمام دخل اون روزش رو به فاحشه مي‌ده. بعد از شنيدن داستان بيمار شدن زن مهرداد که خيلي خوبه، خيلي با ايمانه اما داره مي‌ميره. بعد ازديدن دوست خانم‌بازش پشت چراغ قرمز که مي‌گه لحظه رو درياب ... نويسنده بيش از اونکه داستاني رو تعريف کنه سوالي رو مطرح ميکنه. جوابش رو هم جار مي‌زنه و براي اثبات جوابش يه سري آدم‌ها رو در شرايط خاص و حتي بعضي اوقات غير قابل قوبل کنار هم مي‌چينه. آيا خداوندي هست ؟ بله . کجاست ؟ همه جا. کي مي‌توني ببينيش ؟ هر زمان که بهش ايمان بياري. خداوند براي اونها که با چشم عقل و دودوتا چهارتا همه چيز رو مي‌سنجن ديده نميشه. بايد با چشم دل ببيني. صد و سيزده صفحه اين جمله‌ها تکرار مي‌شه. عين کتاب ديني‌هاي دوره مدرسه.

-شخصيت‌هاي داستان شديدا تلويزيونين. همه تا حدودي فيلسوفن. در ضمن لات چاله ميدونين. در ضمن رندن. در ضمن خراباتين. مثلا پرويز دوست خانم باز يونس در جواب سوال چه خبر يونس، به دختري که کنارش نشسته اشاره مي‌کنه و مي‌گه :

بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير    بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن

پرويز زند خراباتي در ادامه صحبتش يه دفعه تبديل به يکي از جوون‌هاي مو سيخ سيخي شهرک غربي مي‌شه و مي‌گه:

هستيم ديگه. يا قاطي پاتي يا افتاديم تو پارتي. يا داغ دود يا عشق و حال. خلاصه جور جوريم.  يا با شوري جون يا با شيرين جون. وقتي هيچ‌کدوم نبود جمال ثريا رو عشق است!!!!!

و بلافاصله پرويز يک بچه شوش حسابي مي‌شه:

اسي خان به سيا گفت: خفه شو! .. اسي گفت: بي معرفت ! بي غيرت!  ... همه رو ول کردي رفتي سراغ سوسن.

اين جمله آخري رو که خوندم انتظار داشتم پرويز سوار موتور باشه. با پشت موي بلند و يه دونه کاپشن چرم کوتاه قهوه‌اي که توش مغزپسته‌ايه.

-داستان زور زورکي سعي مي‌کنه تعليق ايجاد کنه. کيوان بايرام دوست دوران مدرسه دکتر پارسا به دفتر يونس زنگ مي‌زنه. ميگه اطلاعاتي از پارسا داره که ممکنه به درد يونس بخورده. کيوان دامپزشکه و تو سلاخ‌خونه کار مي‌کنه. دو صفحه توصيف سلاخ‌خونه رو مي‌خونيد. پر از تصوير خون و کشتار و ماغ کشيدن گاوها براي اينکه کيوان فقط دو جمله بگه : پارسا رو در سينما ديده و پارسا گفته فکر نمي‌کرده سينما مشکلات پيچيده رو حل کنه. به نظر شما اين جمله رو نمي‌شد پاي تلفن گفت ؟

-داستان ايرادات منطقي داره. پوشه پارسا خيلي قطوره اما هيچي !!! توش نيست.

-داستان اصرار داره مدل روشنفکري هم باشه. هر جا مي‌رن همه جا قهوه سرو مي‌شه. همه قهوه مي‌خورن. عين فيلم‌هاي خارجي. مادر دکتر پارسا وقتي ميزبان يونسه تور سياه روي سرش انداخته. که بيشتر تداعي خارجي‌هاي عزادار رو مي‌کنه نه زن ايراني عزادار . معشوقه پارسا وقتي به دفتر يونس زنگ مي‌زنه بدون اينکه خودش رو معرفي کنه انگليسي حرف مي‌زنه. بعدا مي‌فهميم که اين خانم آمريکا بزرگ شده و برگشته !!!!! ايران. و بعضي وقت‌ها که قاطي مي‌کنه به زبان مادريش حرف مي‌زنه.

-نويسنده بعضي اطلاعات رو نمي‌دونه چطور بده. مثلا براي اينکه بگه سايه روي چه پروژه‌اي کار مي‌کنه. يونس ازش مي‌پرسه : تو با پروژه‌ت چکار کردي ؟ راستي موضوعش چي بود ؟ و سايه مي‌گه: در مورد مکالمات خداوند و موسي. در حاليکه اين دو نفر چند وقته عقد شدن. رسما زن و شوهرن و يه کم عجيبه که آدم ندونه زنش روي چه پروژه‌اي کار مي‌‌کنه.

-نوشته بعضي جاها زبان رسمي ادبي داره. بعضي جاها زبان محاوره خودماني. رسم‌الخط مشخصي هم نداره:

آدرس را يادداشت مي‌کنم و وقتي سرم را بالا مي‌آورم چيزي مي‌بينم که بهت‌ام مي‌زند. محسن خان پاي مصنوعي‌اش را از زانو جدا کرده و روي ميز گذاشته است. مهرداد محو حرف‌‌هاي اوست. محسن خان مي‌گويد وقتي ترکش خمپاره به پاش اصابت کرده با چشم خودش پاي خودش را ديده که از بدن‌اش جدا شده و روي خاک‌ريز افتاده است.

-بعضي کلمات از تعداد صفحات هم بيشتر بود. به اندازه موي سر من تو اين کتاب "توي" وجود داشت.  

-داستان براي من حداقل دو نقطه ابهام بزرگ داشت اول اينکه اصلا چرا يونس به وجود خدا شک کرده بود ؟ اثري از جواب در داستان نيست. دوم اينکه نويسنده چرا مرحوم پارساي بدبخت رو وسط کشيده در حاليکه ظاهرا هيچ ربطي به بقيه افراد داستان و پيام داستان و نظر نويسنده در مورد خداوند نداره.  مرحوم پارساي بيچاره حتي پيش از شروع داستان کشته شده و با فلاش بک هم زنده نشده تا کمي از ايده خودش مبني بر قابل تبديل بودن هر دريافت انساني به پارامتر‌هاي رياضي دفاع کنه. يه مشت واگويه‌هاي عاشقانه از اون جلوي چشم من خواننده‌ست که هر کسي که براي بار اول عاشق مي‌شه از همين چرت و پرت‌ها مي‌نويسه که اصلا دليلي بر هيچ چيزي نيست.

به نظر من نويسنده‌ها به چند دليل مي‌نويسن. يا به دليل يک صحنه زيبا. من در رويام مردي رو مي‌بينم که در آستانه دري ايستاده. با صورتي اصلاح نشده. پوستي آفتاب سوخته و چند چين ريز و بازيگوش کنار پلکها. احساس مي‌کنم مرد انتظار مي‌کشه. انتظاري که اميدوارانه نيست. و عاشق اين مرد مي‌شم و فکر مي‌کنم بايد اين مرد رو باز هم ببينمش و داستان خلق مي‌شه. گاهي پاي روايتي درميونه. مي‌گن هر آدمي حداقل يه داستان براي شنيدن داره. بعضي از نويسنده‌ها داستان‌هاي زيادي براي شنيدن دارن. گاهي هم فقط پاي انديشه‌اي زيبا در ميونه و نويسنده مي‌نويسه. هنرمندانه مي‌نويسه تا خواننده زماني به مرحله شنيدن اون جمله برسه که همه وجودش گوش و چشم شده. مثل نوشته‌هاي داستايوفسکي. به نظرم  اين کتاب از نوع سوم بود. کتاب انديشه‌اي شاعرانه در مورد وجود خداوند داشت اما در بيانش موفق نبود. دستپاچه بود که حرفش رو زودتر بزنه يا شايد فکر مي‌کرد من خواننده نمي‌فهمم چي مي‌گه. يا شايد حتي خودش نفهميده بود چيزي که مي‌خواد بگه چه عمقي داره . بنابراين حرف‌هاي گنده رو توي دهن آدم‌هاي کليشه‌اي سطحي گذاشته بود. فکر مي‌کنم فرق نويسنده خوب و بد دقيقا در همين‌جاست. جايي که چگونه گفتن دغدغه مي‌شه.

                                                                                                                             

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 1 بعد از ظهر | 
مثلث کوچک خوشبختي

 

چهارشنبه گرفتار يکي از اون آنفولانزاهاي موذي شده بودم. اول فکر کردم مسموم شدم. بعد احساس کردم ميگرن قديميم با شدت هر چه تموم‌تر برگشته و دست آخر دچار چنان بدن‌دردي شدم که ترياکي‌هاي در حين ترک تجربه‌شون مي‌کنن. تب داشتم. چشمهام مي‌سوخت. صورتم ورم کرده بود و پوست تنم چنان خشک شده بود که فکر کردم عنقريب پوست مي‌ندازم. با تمام اين احوال از اون‌جا که به خودم قول داده بودم يک هفته مطابق "برنامه" زندگي کنم عزمم رو جزم کردم تا براي پيگيري وضعيت کارت سوخت ماشيني که دو ماه و نيم پيش خريديم به پست‌خونه برم.

در کمدم رو باز کردم و اولين روپوشي که به دستم خورد پوشيدم. زحمت شونه کردن موهام رو هم به خودم ندادم. يه روسري شالي سفيد چروک روي سرم انداختم. کتوني‌هايي که يکساله شسته نشده به پا کردم و راه افتادم.

اون لحظه خودم حدس مي‌زدم قيافه‌م دست کمي از شياطين و ارواح ملعوني که تازگي‌ها کار و کاسبي‌شون در سيماي ملي سکه شده نداره. به خودم گفتم: دختر يه روزم اينجوري حال کن. خودت باش. مسير خونه اداره پست رو بدون تراوش هيچ گونه فحش خواهر مادري طي کردم. حتي يه جا  آقاي اتو کشيده کچلي بهم راه داد. جلوي اداره پست غوغا بود. دو بار دور اداره طواف کردم. بار اول فقط به تابلوها نگاه کردم. به شعاع دو کوچه همه جا تابلوي توقف مطلقا ممنوع نصب شده بود. بار دوم پيه جريمه شدن رو به تنم ماليدم اما دريغ از يه جاي پارک. خوشبختانه در دور سوم طواف متوجه جاي خالي پشت ماشين پليس شدم. با اعتماد به نفسي مثال زدني و قيافه‌اي حق به جانب پشت ماشين پليس پارک کردم. به محضي که چشم ستوان به من افتاد جادو شده باشه اخمهاش از هم باز شد و بدون اينکه دست به برگه جريمه ببره چند قدمي به من نزديک شد:

- زير تابلو پارک کردين .

- مي‌خواين ببرينش، ببرين. بنزين نداره. سه ماه کارت سوختم نيومده.

ستوان خنديد. نگاه محبت آميزي به ماشينم انداخت و گفت:

-زود برگرد پس. اين‌بار رو چون تويي جريمه نمي‌کنم.

سرم رو به علامت اطاعت تکون دادم و به سمت اداره پست رفتم. يه ماه قبل که براي گرفتن کارت ماشين اومده بودم سري هم به بخش کارت سوخت زده بودم. عين جهنم بود. پنجاه، شست نفر تو يه مربع دو متر در دو متر با هم حرف مي‌زدن، با هم داد مي‌زدن، با هم هل مي‌دادن و با هم فحش مي‌دادن. يک راست سراغ مقر مورد نظر رفتم اما از تابلوي کارت سوخت و جمعيت خبري نبود. به سمت در ورودي برگشتم و جلوي نگهبان وايستادم. يه نفر جلوي من داشت تند تند چيزي راجع به بسته گم‌شدش مي‌پرسيد. نگهبان که دائم سرش رو براي مرد تکون مي‌داد متوجه من شد. براي اينکه من رو بهتر ببينه کمي به بغل خم شد و بدون توجه به مرد فلک زده با لبخندي دوست داشتني پرسيد :

-کارت چيه ؟

-آقا واسه کارت سوخت کجا بايد برم؟

نگهبان رو به مرد گفت: آقا برو کنار اين خانم بياد جلو.

يه قدم جلو رفتم و به ميز نگهبان تکيه دادم.

-دنبال کارت سوختم اومدم.

نگهبان خودش رو جلو کشيد:

-درخواست دادي ؟

-ماشين صفره.

-آها به نام کيه ؟

-به نام خودم.

-آفرين. کارت ماشين همراهته.

-بله.

-باريکلا. برو سر کوچه، کافي نته بگو تو کامپيوتر ببينه کارتت کجاست. بعد بيا پيشم.

فکر مي‌کنم يه دفعه حالم بهتر شده بود. تو اين شهر لعنتي که همه طلبکارن تا اون لحظه همه برخورد خوبي داشتن. قدم زنان تا سر کوچه رفتم و دور و برم رو نگاه کردم اما از کافي‌نت خبري نبود. حتي اون سر کوچه هم رفتم. اين بود که دوباره برگشتم سراغ نگهبان مهربون.

-ببينيد اين کافي نت کجاست ؟

-نديديش ؟ همين دکه روزنامه فروشه ديگه. بگو من رو صفدر فرستاده. اسمشم ممده. بگو صفدر گفت ما رو را بنداز.

داشتم شاخ درمي‌آوردم. دوباره برگشتم سمت سر کوچه و زل زدم به دکه‌ کنار خيابون. در کناري دکه باز بود. يه دستگاه فتوکپي، يه کامپيوتر با مونيتور تخت، يه چارپايه و يه گاز پيک‌نيکي که روش تخم‌مرغ‌ها جليز و وليز مي‌کردن فقط بخشي از آت و آشغال‌هاي توي دکه بود. جلوي من دو نفر ديگه هم ايستاده بودن. وايستادم تو نوبت که خود ممد آقا گفت :

-خانم چي مي‌خواي ؟

دور و برم رو دوباره نگاه کردم.

-با منيد ؟

-بله

-اين خانم و آقا از من جلوترن.

با اين حال کارت ماشين رو طرف ممد آقا گرفتم.

-مي‌خوام ببينم کارت سوختم اومده يا نه. شما تو همون سايت اي‌پليس نگاه مي‌کنيد ؟

مرد کارت و گرفت و از اون تو داد زد:

-بيا تو خانم بشين اينجا.

فکر کردم حتما قيافه تب‌دارم بد جور داغونه. دو نفر جلويي در حاليکه چپ‌چپ نگاه مي‌کردن، راه باز کردن و من نشستم رو چارپايه. مرد سايت اي‌پليس رو بالا آورد. مي‌خواستم بگم آقا سرکاريه اين سايته. اما ناي حرف زدن نداشتم. يارو يه بند حرف مي‌زد. برام توضيح داد که کارتم الان شيرازه. خودمم خسته نکنم. چون دستم به هيچ جا بند نيست و اصلا ممکنه پستچي همين الان کارت رو آورده باشه دم در خونه و اصلا من چرا خونم رو واسه اين چيزا کثيف مي‌کنم. حيف من نيست !! دست آخر هم يه پرينت از همون صفحه سرکاريه سايت کارت سوخت تحويلم داد. پونصد تومن هم ازم گرفت و گفت :

-در ضمن هر کاري باشه ما در خدمتيم.

راه افتادم طرف ماشين. عجيب احساس خوبي داشتم. با اينکه کارت سوختم نيومده بود اما از اينکه همه با لبخند و روي باز جوابم رو داده بودن حسابي حال کرده بودم. به خودم گفتم بدبخت مملکت به اين خوبي کجا هي مي‌گي بريم. از بس خودت موج منفي مي‌فرستي ديگران پاچه‌ت رو مي‌گيرن. ببين امروز چقدر همه خوب بودن. همين طور که داشتم خود درماني مي‌کردم سوار ماشين شدم و نگاهي به آينه انداختم. مي‌خواستم خودم را در حالت رضايت خاطر از زندگي ببينم که متوجه شدم دکمه بالاي روپوشم بازه. يه مثلث به مساحت بيست و يک سانتي‌متر مربع روي سينه‌م هيچ پوششي نداشت. لخت. عين کف دست.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 3 بعد از ظهر | 
زنده باد لافکاديو- بخش دوم

 

تصور من بر اين بود که قدرت "مديا" در حديه که نه تنها لايه‌هاي بيروني فکر و انديشه رو به اشغال خودش درمياره بلکه کاملا به لايه‌هاي دروني هم نفوذ مي‌کنه. انتظار داشتم عليرغم تلاشي که در کلاس‌ها کرديم، باز هم نوشته‌ها تحت تاثير دنياي رسانه‌اي باشه. اما اين اتفاق نيفتاد و فکر مي‌کنم رمز کار در اين بود که " لافکاديو يکي از خودمون" بود.

تو يکي از داستان‌ها لافکاديو بعد از مدتي کار کردن در سيرک تصميم مي‌گيره آقاي خودش باشه و پولدار بشه. اينه که دنبال کار پخت باسلوق مي‌ره و بعد از مدتي کارخونه باسلوق مي‌زنه و حسابي پولدار مي‌شه.

تو يه داستان ديگه لافکاديوي تيرانداز به ارتش آمريکا دعوت مي‌شه. به عراق اعزام مي‌شه . اونجا عاشق رقص عربي مي‌شه. از جنگ که برمي‌گرده يه رقاص حرفه‌اي بوده. اينه‌که يه رقاص‌خونه مي‌زنه که رقاصاش فقط عربي مي‌رقصيدن.

تو يه داستان لافکاديو به ايران سفر مي‌کنه و اتفاقي با يه گروه رپ زيرزميني دوست مي‌شه. عاشق مرام و معرفت گروه مي‌شه و دست آخر يه رپر حسابي ازش در مياد. بچه براي اينکه ما شنونده‌ها رو مطمئن کنن که خالي نمي‌بندن دو تا از کارهاي آس لافي رپر رو هم برامون اجرا کردن. دو ترانه در ستايش باسلوق !!

تو يه داستان ديگه لافکاديو تو سيرک مي‌مونه و هر روز براي حال دادن به مردم به يه هدف ريزتر و دورتر و عجيب‌تر تيراندازي مي‌کنه تا اينکه يه روز رئيس سيرک يه دونه باسلوق زعفروني مغزپسته‌اي رو براش انتخاب مي‌کنه. اما لافکاديو  زير بار نمي‌ره. نمي‌تونه به دوست‌داشتني‌ترين خوردني جهان تيراندازي کنه. آدم‌ها بهش گوجه گنديده پرت مي‌کنن و به ديدنش نميان. لافکاديو دلخور از دست آدم‌‌ها به جنگل برمي‌گرده و به شيرها مي‌گه آدم‌ها موجودات عجيبي هستن که براشون هيچ چيزي مقدس نيست. اونها به خاطر راحتيشون حاضرن به هر چيزي شليک کنن.

تو يه داستان هم لافکاديو عاشق يه گربه ماماني شيطون مي‌شه. مدتي مي‌گذره گربه بالغ مي‌شه و متاسفانه با وجودي که همه رفتار گربه مثل يه خانم دلربا بوده گربه نر از آب درمياد !!!

تو يه داستان لافکاديو يه تفنگ باسلوقي مي‌سازه. تشويق مي‌شه که سلاح‌هاي باسلوقي بيشتري بسازه. آدم‌ها هم که بي‌جنبه. سر سلاح دعواشون مي‌شه و بالاخره جنگ جهاني باسلوقي راه ميفته.

بقيه داستان‌ها هم حرفي براي گفتن داشت. براي من جالب بود که همه لافکاديوها زميني بودن و حتي روي زمين قهرمان نبودن؛ لافکاديوهاي معمولي با زندگي‌هايي به اندازه سهم يه شهروند. تصادف تو داستان‌هاي لافکاديو نقش مهمي داشت. لافکاديو اتفاقي وارد ارتش آمريکا مي‌شه. اتفاقي عاقش گربه‌اي مي‌شه که نره . اتفاقي با يه گروه رپ زيرزميني آشنا مي‌شه.. نوشته‌هاي بچه‌ها مي‌گفت دوران قهرمان بازي جدا تموم شده. با خودم فکر مي‌کردم اگه پونزده سال پيش يکي سر کلاس ما همين داستان رو مي‌خوند احتمالا اغلب ما لافکاديوهاي عجيب و غريب و معروفي رو تصوير مي‌کرديم. قهرمان‌هايي که مي‌خوان دنيا رو عوض کنن و البته آخرش هيچ غلطي نمي‌کنن.

نوشته‌هاي بچه‌ها يه چيز ديگه هم مي‌گفت. اينکه " مدياي " امروز ، چه ايرانيش و چه غير ايرانيش ديگه قدرت سابق رو نداره. فقط يه تلنگر کافي بود تا بچه‌ها از افکار مديا زده‌شون دست بکشن و به دنياي خودشون برن.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 10 قبل از ظهر | 
زنده باد تلويزيون. زنده باد لافکاديو - بخش اول

 

جلسه سوم کلاس نوشتار خلاق بايد لافکاديوي شل سيلور استاين رو سر کلاس مي‌خوندم. در اولين نقطه تعليق، يعني قبل از ملاقات لافکاديو با رئيس سيرک داستان رو نگه مي‌داشتم و از بچه‌ها مي‌خواستم خصوصيات ديگه لافکاديو رو حدس بزنن. بعد داستان رو ادامه مي‌دادم تا نقطه تعليق اصلي داستان يعني جايي که لافکاديو بعد از يک شب اقامت در شهر آماده مي‌شه تا به سيرک فينچ فينگر بره و برنامه اجرا کنه و مشهور بشه.. همونطور که ريس سيرک بهش وعده داده بود.

بچه ها محو داستان شده بودن و بابت نگه داشتن داستان کمي غر زدن. بهشون گفتم :" مي‌خوام شما از زبون عمو شلبي بگيد چه اتفاقاتي براي لافکاديو ميفته." کلاس چند دقيقه‌اي ساکت شد. نمي‌خواستم خودم اولين پيشنهاد رو بدم و ذهن بچه‌ها رو به سمت چيز خاصي هدايت کنم. اين بود که انقدر آسمون و ريسمون به هم بافتم تا بالاخره يکي زبون باز کرد و گفت : "لافکاديو تو شهر مشهور مي‌شه. اما بعدش مي‌بينه دلش براي دوستاش تنگ شده . مي‌فهمه که پول خوشبختي نمياره و برمي‌گرده پيش دوستاش توي جنگل. "

با  اينکه چنين پايان‌بندي اخلاقي حالم رو بهم مي‌زد سعي کردم با تمام وجود خودم رو ذوق‌مرگ نشون بدم تا بقيه هم تشويق بشن حرف بزنن. خوشبختانه من تو هر چي ناموفق باشم فيلم بازي کردنم حرف نداره. چنان بال بال زدم و اولين جمله رو با هزار تشويق و آفرين پاي تخته نوشتم که يخ مغزها ترک خورد. بعد از يه ربع سيل جملات بود که از مغزها تراوش مي‌شد.

"لافکاديو گرفتار شيطون مي‌شه!! ريس سيرک شيطونه که اومده سراغ لافکاديو !! لافکاديو يه بچه رو گروگان مي‌گيره و ..!! لافکاديو همه شيرها رو مياره به شهر تا آدم‌ها رو بخورن !! آدم‌ها به لافکاديو تيراندازي مي‌کنن !! لافکاديو سرطان مي‌گيره !!! لافکاديو معتاد مي‌شه !!!! و بالاخره از همه جالب‌تر که توي هر چهار کلاس من تکرار شد اينکه لافکاديو خودکشي مي‌کنه !!!!!"

چرا ؟ تعجب کرده بودم. انگار من داشتم تو يکي از مدارس جهنم نوشتار خلاق درس مي‌دادم. چطور لافکاديويي که شاد و شنگوله، به خاطر امتحان کردن مزه يه باسلوق و نه شهرت و ثروت به شهر مياد، دوست داره روزي چند هزار بار با آسانسور بالا و پايين بره و شب‌ها با عمو شلبي دوغ غير الکلي!! بخوره دست به خودکشي يا ديگرکشي مي‌زنه.

مجبور شدم نيم ساعتي راجع به زندگي و خودمون و بقيه آدم‌ها سخنراني کنم تا بچه‌ها رو به سمت چارچوب‌هاي غيررسانه‌اي شاد!! هدايت کنم. بالاخره بعد از نيم ساعت تلاش مزبوحانه من، يکي گفت : "لافکاديو خيلي پولدار مي‌شه. وقتي پير شد عاشق دختر ريس سيرک مي‌شه."براي اولين بار از شنيدن چنين پايان‌بندي بندتنبوني هنديي ذوق کردم. حداقل اين يکي کمي احساسات انساني با خودش داشت.

مجبور شديم نيم ساعت هم روي پايان بندي‌هاي عاشقانه آبکي تلويزيون مانور بديم تا به اولين پيشنهاد غير رسانه‌اي برسيم : "لافکاديو اصلا به سيرک نمي‌ره. به يه قنادي مي‌ره و مسئول فروش باسلوق مي‌شه."

در اين فاصله کم و بيش از بچه‌ها مي‌خواستم خودشون رو جاي لافکاديو بذارن. مشکل بود بهشون بگم شخصيت‌هاي داستاني موجودات عجيب و غريبي نيستن، کسايي هستن مثل خود ما، با مشکلات مشابه و خواسته‌هاي مشابه. واقعيتش نه سينماي امروز ايران، نه داستان‌هاش و نه تلويزيون شخصيت‌ها و فضاهايي رو خلق نمي‌کنه که براي ما آشنا باشه.

به بچه‌ها يه هفته وقت دادم تا به ادامه ماجراي لافکاديو فکر کنن. البته با اين ديد که "لافکاديو از خودمونه." نتيجه‌ش رو تو پست بعدي بخونيد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 10 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar