| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
جزء و کل
چند سال پيش محمود دولتآبادي به دعوت دانشکده فيزيک صنعتي شريف به دانشگاه اومد. اون زمان من فارغالتحصيل شدهبودم با اين حال کم و بيش در جريان وقايع دانشگاه بودم. اين بود که روز سخنراني بعد از ماهها خودم رو به به آمفي تاتر دانشکده رسوندم تا تنها مرد غير سياسيي که تحسينش ميکردم رو ببينم. يادمه بعد از سخنراني دولت آبادي جمعيت زيادي دورهش کرده بودن و سوالهاي زياد بيربطي ميپرسين. يکي از اون سوالهاي بيربط رو دکتر صميمي پرسيد: چرا شما رماني نمينويسيد که توش فيزيکدانها حضور داشته باشن. من که اون زمان نسبت به خودخواهيهاي فيزيک خوانها و دانها و پيشههاي شريف انقدر حساسيت پيدا کرده بودم که بلافاصله کهير ميزدم خودم رو با چند ضربه کاري به حجم دوستداران دولتآبادي جلو کشيدم تا جواب کوبنده اين نويسنده رو بشنوم. دولت آبادي نگاهي به اون همه علاقهمند ادبيات انداخت و گفت : خوب به اينا بگيد بنويسن. از اون ماجرا فکر ميکنم هفت سالي هست که ميگذره و من ناگهان تصميم گرفتم به جاي نوشتن داستانها کوتاه يک رمان بنويسم. داستاني که به خواسته دکتر صميمي دانکشده فيزيک و فيزيک دان و خوان و پيشهها هم درش حضور داشته باشن. اعتراف ميکنم که خيلي سخته. هفت روزي هست که من دچار يبوست فکري شديدم. دو ساعتي روبهروي کاغذ سفيد ميشينم و فکر مي کنم از کجاي رمان شروع کنم. ترسناکه. گنگه .. ديروز وقتي داشتم شخصيت داستان رو به جلسه معارفه دانشکده ميکشوندم يک دفعه اين سوال برام پيش اومد که چطور من سر از اين دانکشده درآوردم. يادم اومد سال سوم دبيرستان کتاب جزء و کل رو خونده بودم و يه چيزهايي هم ازش فهميده بودم . کتاب رو با يک عالمه برگ رز خوش شده که ارادت رمانتيک من رو به کتاب نشون ميداد پيدا کردم و مشغول خوندنش شدم. بيشک فضاي پوياي جزء و کل تاثير زيادي در انتخاب فيزيک من داشت. امروز من به تصور واهي خودم ميخندم. مسلما ايران اوايل دهه هفتاد هيچ شباهتي به اروپاي دهه سي قرن بيستم اروپا نداشت. قبل از سفرم به آمريکا اعتقاد پيدا کرده بودم که فضاي جزء و کلي فضايي منحصر به فرد بود که تکرار نميشه. اما بعد از سفرم به آمريکا متوجه شدم عليرغم همه ناهماهنگيهاي اين دنيا اون شبکه فکر به شکل ديگهاي در بطن جامعه انديشمند آمريکا وجود داره. زير لايه توده مردم چنين شبکه فکري خوابيده هرچند که قدرت و زيبايي شبکه اروپاي قرن بيست رو نداره. اينجا بود که با خودم فکر کردم واقعا بعد از مشورطه آيا هيچوقت شبکه فکر در ايران بوجود اومد. شبکه غيرسياسي، کنجکاو و متمايل به درک هستي در کليتش نه در حوزه بستهاي از تخصص. يا نگرش خاص سياسي. طولاني شد. دوباره راجع به شبکه فکر مينويسم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |
چند کلمه در مورد اخراجيها
اخراجيها ماجراي چند لات بيسروپاست که مرام و شرط و شروط عاشقانه آنها را عازم جبهه ميکند. در جريان سفر و به مدد نيروهاي مخلص اراذل متحول ميشوند و يکي از آنها به شهادت ميرسد. اخراجي از نظر من مستقل از موضوع و محتوا که خودش جاي بحث دارد به لحاظ ساخت فيلم نسبتا بدي بود. فيلم ظاهرا در ژانر کمدي اتفاق ميافتد در حاليکه هيچ نگاه کمديي به جنگ يا حاشيه جنگ ندارد. فيلم در ساختار خود هم طنزي ندارد. در فلسفه خود هم طنزي ندارد. چيزي که فيلم را در لحظاتي خندهدار ميکند حاشيه ديالوگهاي شخصيتهاست که ربطي به محتوا و مضمون ندارد. فيلم در منطق خودش باور پذير نيست. در منطق خودش نه با قدرت که به ضعيفترين شکل ممکن ميخواهد به مخاطبش بقبولاند که دشمن بيرحم بود و ميدان جنگ ميدان تحول. اما چند دليل براي گفتههايم. دسته اراذل و اوباشي که قصد جنگيدن هم ندارند و صرفا براي اثبات وجود داوطلب شدهاند يکراست به پشت خط مقدم اعزام ميشوند. پشت خط مقدم امن و امان است. نه صداي شليک توپخانهاي. نه صداي انفجاري. نه حتي سنگري. همه در نهايت آرامش آموزش ميبينند. قهرمانان اراذل و اوباش از هر گونه قانوني معافند. با همان لباسي که از شهر آمده اند آموزش ميبينند و داش مجيد با گيوههايي تميز که پشتش خوابيده فنون جنگ را ياد ميگيرد. سينه خيز ميرود. ميدود. کلاغپر ميرود. نيروهاي پشت خط در شرايطي اضطراري به خط مقدم اعزام ميشوند. در ميان راه ارتشي از جان گذشتهاي که قبلا هم يک پايش را از دست داده با ماشين پر از مهمات روي هوا ميرود و تنها چيزي که از او باقي ميماند چيست؟ يک راديو ضبط کوچک تميز که موقع انفجار همراه ارتشيست. صداي دختر کوچولوي ارتشي شهيد از راديو ضبط ميآيد. آن هم راديويي که کوچکترين اثري از خاک و خون رويش نيست و چنان برق ميزند که انگار همانجا سر صحنه از زرورقش درآوردهاند. نيروهاي خودي براي رسيدن به نيروهايي که گير افتادهاند بايد از يک ميدان مين بگذرند. چند نفر اول فرياد کشان همانطور که ساموراييها موقع هاراگيري داد ميکشند به سوي ميدان مين ميدوند بدون اينکه زير پايشان را نگاه کنند که خوب طبيعتا روي مين ميروند. صحنه تلويزيون که قرار است ميدان مين باشد پر از سربازان بيدست و پاي خونيست که دل و جگر آدم را به هم ميريزد. فکر ميکنيد در اين لحظه چه اتفاقي ميافتد. داش مجيد لات متحول شده داوطلب عبور از ميدان مين ميشود. او پا به ميدان ميگذارد. با قدرت. با ايمان. با قدمهاي استوار. با يک جفت گيوه که بعد از آن هم آموزشي در صحرا حتي خاکي هم نشده. نيروهاي خودي به يک روستاي سبز و پر درخت و احتمالا پر از بزغاله ميرسند. دشمن بيهمه چيز بمب شيميايي زده و بچهها سر کلاس درس پشت ميز مدرسه مردهاند. يادتان نرود که سال هشتم جنگ است و عرض منطقه ای که ما و عراقی ها هشت بر سر آن برای هم شاخ و شانه کشیدیم چند کیلومتر بیشتر نبود. بعثيها بدند. خيلي بد. خيلي بيرحم. آنها با تانکشان وارد بيمارستان صحرايي ميشوند. تختها و مجروحها را با هم زير ميگيرند و در يک فضاي کميک سرشار از خلوص شما صداي نعره جگرخراش رزمندهاي را ميشنويد که دو پايش زير تانک ميرود و له ميشود و رزمنده ميلرزد و احتمالا شما يادتان ميرود به ديدن يک فيلم کميک آمدهايد يا ديدن نيم ساعت اول فيلم سرباز رايان. در کنار دوستان اراذل که ناگهان متحول ميشوند که معلوم نيست چرا ؟ يک شخصيت سوسول فرنگ رفته هم هست که از آن ور آبها آمده تا با دشمن ايران بجنگد. رفتار دوست فرنگيمان کم و بيش نشان ميدهد ضريب هوشيش پايين است و از بين آن همه نيروي اعزامي جذب همين اراذل قداره بند ميشود و به جمع آنها ميپيوندد. چرا ؟!! دوست فرنگي وسط داستان گم ميشود. اينها فقط بخشي از اشکالات فيلم اخراجيها بود. اما مسئله من نقد اين فيلم نيست. خيلي از فيلم هايي که امروز در سالنهاي کوچک و براي مخاطبان فيلمفارسي پسند پخش ميشود همين ايرادات را دارد امامسئله اينجاست که چطور يک فيلم بدساخت با کارگرداني ضعيف تبديل به پرفروش ترين فيلم سينماي ايران ميشود. آن هم در حاليکه نمونه جنگي خوبي مثل ليلي با منست وجود دارد. فروش اخراجيها در اين دوره چه چيز را نشان ميدهد. ما نياز به خنده داريم؟ آنقدر که به هر چيزي بخنديم ؟ آنقدر کهفيلم بنجلي را پر فروشترين کنيم ؟ يا مسئله چيز ديگريست. گول دنياي مديا را خوردهايم. مقهور بازي دنياي اطلاعات شدهايم. اطلاعاتي که اين فيلم را طور ديگري نشان ميداد. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 24 مرداد1386 و ساعت 7 بعد از ظهر |
دوستان سلام
هفته پیش خیلی شلوغ بودم. یه کارگاه جالب داشتم که بعدا می نویسم. فعلا هم گرفتار کمردرد شدم . البته این بار با استراحت مطلق. اینه که فعلا حال پست نوشتن ندارم. یه هفته خداحافظی با دنیای بیرون تا حالم سر جاش بیاد. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 8 بعد از ظهر |
مديريت لازم نيست. يلخي کار ميکنيم.
من چند ساليه که دارم براي بچههاي دوره راهنمايي و دبيرستان کارگاههاي خلاقيت برگزار ميکنم. تا دو سال پيش فکر ميکردم مشکل عمده دختران نوجوان ما کمتوان بودن ذهن واگراشونه. به اين معني که از تلفيق چيزهاي بيربط به هم عاجزن. نميتونند عناصر مرتبط رو از هم جدا کنن. ذهنشون منظم و خط کشي شده ست و چيزهايي مثل اين. از دو سال پيش به اين طرف متوجه شدم علاوه بر ناتواني ذهن واگرا ذهن همگرا هم در بين دختران کمتوانه. فکر کردم آموزش بعضي تکنيکها و مهارتها به رفع اين مشکلات کمي کمک ميکنه. در توانمند سازي ذهن واگرا مشکلي نيست. کار خوب پيش ميره چون همه کمبودش رو حس ميکنن و با تمام وجود گوش ميدن . در ضمن به مدد سينما و گاهي کتاب چيزهايي از توانمند کردن ذهن واگرا ديدن. اما به ذهن همگرا که ميرسم مشکلات شروع ميشه. دو جلسه پيش داشتم راجع به اهميت مديريت زمان-فرد تو کار گروهي حرف ميزدم. بچهها در يک بازه محدود زماني و با دو همگروهي بايد چيزي ميساختن، دربارهش مينوشتن و کارشون رو معرفي ميکردن. نتيجه کارها همونطور که پيش بيني ميکردم خوب نبود. چون با وجود صحبت از روش کار علمي اعم از ساده سازي، مديرت زمان و تقسيم مسئوليت کسي حرفها رو جدي نگرفت. بهتر بگم کسي ضرورتش رو حس نکرد. وقتي برگشتيم و کار رو مرور کرديم اميدوار بودم بچهها متوجه اهميت مديريت و تمرکز روي کار بشن. اين شيوه کلاس منه. همه چيز رو تجربه ميکنن تا بفهمن کجاي کار ايراد داره. اما در کمال تاسف و تعجب و تاثر بايد بگم با وجود اقرار بچهها به کم بودن زمان و نبود همکاري کافي بين اعضا کسي به ابن نکته نرسيد که يک مديريت خوب ميتونه اين مشکل رو حل کنه. يک ساعتي در اين باره با هم صحبت کرديم و بعد از يک ساعت فکر ميکنيد راه حلهاي بچهها چي بود. افزايش زمان کار و تغيير همکار !!! دقيقا همون کاري که ما با ده بيست سال فاصله سني از اين بچه ها انجام ميديم. توي اين يک هفته فکر کردم در تعريف من از مديريت چه اشکالي وجود داشته. دو روزه ديگه کلاس دارم و الان به شک افتادم که شايد بچهها اصلا ، تاکيد ميکنم اصلا هيچ حسي و ديدي نسبت به چيزي به نام مديريت ندارن. براي همين من که حرف ميزنم انگار يه بنده خداي نئاندرتال از عمق تاريخ داره فرياد ميکشه. اگه کسي از دوستان ميتونه راه حلي ارائه کنه اين دبير مستاصل آماده شنيدنه. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
ديروز با عليرضا در مورد وبلاگم حرف ميزدم. عليرضا معتقد بود مطالب وبلاگ من براي وبلاگ چندان مناسب نيست. زبان سادهاي نداره. بايد بيشتر از يک بار خونده بشه و حرفم واضح نيست. وقتي خودم يک بار مطالب وبلاگ رو مرور کردم ديدم کم هم بيراه نميگه. سعي ميکنم مطالبم از پست بعدي بيشتر قابل خوندن باشه. واقعيتش من به وبلاگم به عنوان پل ارتباطي خودم با انديشههاي ديگه نگاه ميکنم. بعضي جاهاي دنيا مکانهاي خاصي براي ارتباط فکري وجود داره. مثلا کافه، جلسات نقد و بررسي کتابي يا انديشهاي، جلسات آشنايي نيروهاي مشابه با همديگه، حتي رستورانهايي که روزهايي در هفته يا ماه ميتوني با صرف يک وعده غذا آدمهاي متخصص مشابه خودت رو ببيني و بالاخره بعضي مهمونيهاي دوستانه که ميتوني دست يکي ديگه رو هم بگيري ببري. در بعضي از فرهنگها اصلا رايجه که آدمها واسطه ميشن تا آدمهاي شبيه به هم همديگه رو پيدا کنن بدون اينکه کسي ازشون خواسته باشه. اين کار براي کمک به پيشروي روند کلي يک ايده يا کار يا حرفه ست با اين عقيده که هر پيشرفتي در هر زمينهاي به نحوي به نفع من هم خواهد بود. اما اينجا از اين خبرها نيست. گفتگو پيش نمياد. اين چند وقت که وبلاگها رو ميديدم به اين نتيجه رسيدم که چند دليل براي پيش نيومدن گفتگو در وبلاگها وجود داره. سه دليل مربوط به نويسنده وبلاگه. اول اينکه مطالب وبلاگ مناسب وبلاگ نيست. بيش از حد بلنده، پرطمطراقه يا بيش از حد کوتاهه. مثل وبلاگ من.دوم اينکه مطالب وبلاگ امکان گفتگو رو به وجود نمياره. خيلي شخصيه، فقط جنبه اطلاعرساني داره يا اينکه فقط منولوگ نويسندهست که به دنبال خواننده هم نميگرده. باز هم ظاهرا مثل وبلاگ من. سوم اينکه مطالب وبلاگ خط فکري نداره بنابراين امکان درگير شدن با نوشتهها رو نميده. سه دليل مربوط به خوانندههاست. اول اينکه خواننده نميدونه نسبت به يک نوشته چه واکنشي غير از تاييد يا تکذيب اون ميتونه نشون بده. دوم اينکه خواننده فقط به قصد خواندن ميخونه. يه جور اعتياد به خوندن روزانه نوشتههاي پراکنده از آدمهاي ناشناس. اعتياد به انباشت ذهن با نوشتههاي متفاوت. سوم اينکه خواننده جريان وبلاگ نويسي و بلاگ خواني رو راهي براي تغيير و ايجاد چيزي نو نميبينه پس درش شريک نميشه. يک دليل ديگه هم ميتونه وجود داشته باشه. فضاي وبلاگ اصولا پتانسل تبديل شدن به فضاي گفتگو رو نداره. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
تولد
قبل از اینکه اندیشه های امروز رو بخونید می خواستم پیشنهاد بدم سری به وبلاگ هم وردا بزنید و داستان دنباله دار منجوق رو بخونید. داستان اگرچه نگارش خیلی خوبی نداره اما نگاه موشکافانه دقیق علمی به مشکل عدم موفقیت ما ایرانی ها داره. به نظرم این کار رو ما کمتر می تونیم انجام بدیم. اصولا چون نویسنده های ما بیستر دستخوش احساساتند تا نگاه منطقی قدم به قدم نمی تونن حرف هایی از این دست رو که منجوق در وبلاگش مطرح کرده بیان کنن. نوشته زیر هم چیزی در ادامه یا شاید بهتر باشه بگم تائید حرف منجوقه با این تفاوت که همون معضل احساسات آتشین بر فضای نوشته من حاکمه. جمعه گذشته من سي و دو سالگي رو پشت سر گذاشتم. جمعهاي بود مثل همه جمعههاي ديگه زندگيم با اين تفاوت که درد کهنهاي قلقلکم ميداد. دردي که دو بار در سال به سراغم مياد. من اسمش رو گذاشتم درد گه شدن. سالهاست که وقتي روي کيک تولدم دولا ميشم تا آروزي جديدي رو به دنيا اعلام کنم فقط يک جمله به ذهنم هجوم مياره: امسال هم هيچ گهي نشدم. سه روز پيش اتفاقي لاي دفترچههاي خاطراتم رد اين توهم چيزي شدن رو دنبال ميکردم که به نکته جالبي رسيدم. من اولين بار ده سال پيش يعني زماني که تازه بيست و دو سالگي رو پشت سر گذاشته بودم گرفتار درد چيزي شدن شدم. از سه روز پيش با خودم فکر ميکنم چطور من در بيست و دو سالگي فکر ميکردم بايد زندگيم به نقطه درخشاني رسيده باشه در حاليکه حداقل هجده سال از اين بيست و دو سال رو در يک سيستم کپک زده دروس کپک زدهاي رو خونده بودم و هيچ تجربهاي از دنياي واقعي نداشتم. عجيبتر اونکه توي اين سه روز فکر ميکردم چطور در طول اين ده سال نتونستم زندگيم رو به سمت نقطه درخشاني که در توهماتم است هدايت کنم. شايد به نظر احمقانه بياد که زني اولين روزهاي سي و سه سالگيش رو حروم چنين سوالات خنده داري کنه. براي خود من اين سوال که چرا هنوز هيچ نقطه ارزشمندي در زندگي خودم نساختم سالهاي گذشته جوابي قاطع، کوبنده و شديدا اغوا کننده داشت. من هر سال جلوي آينه ميايستادم. به شخصيت ابلوموفي پنهان در وجودم نگاه ميکردم و به خودم ميگفتم : بيشعور، ادمي که تن لشش رو تکون نميده و دائم تو ايدهالهاي مزخرف خودش سير ميکنه قراره چي بشه ؟ بعد با شجاعت به خودم ميگفتم: هيچي. دقيقا هيچي ابلوموف عزيز. و درست در همين لحظه، در لحظه هيچي شعف خاصي احساس ميکردم. شعفي که ناشي از عدم تعلق خاطرم به همه چيز بود. خودم رو سبکبال و رها احساس ميکردم و از اينکه از آينده بدون پول، بدون شهرت، بدون قدرت و بدون تخصص، بدون شغل ثابت، بدون بازنشستگي، بدون بيمه سالمندان، بدون فرزند، بدون وارث نميترسم از خودم خوشم ميومد. اين احساس سرخوشي آني سبب ميشد هيچوقت درد گهي نشدن خيلي طول نکشه. چون ناگهان در فرآيندي پيچيده به لحاظ ذهني و بسيار ساده به لحاظ کلامي يک درد عميق تبديل به شعفي وسيع ميشد. شايد اين نشانههاي بلوغ فکري من در آستانه سي و سه سالگي باشه که ديگه چنين جوابي راضيم نميکنه. اين روزها به اين فکر ميکنم که اگر پنجاه درصد عدم موفقيت اين ده سالم رو به حساب ضعف شخصيتي خودم بگذارم پنجاه درصد ديگش ناشي از آموزههايي است که اگر اشتباه نباشه دستکم غير مفيد و بدون کارکرده. چيزهايي مثل نوعي از آزادگي ، عدم دلبستگي به دنياي مادي و همه چيزهايي که نعمت دنياي ماديه. شهرت، ثروت، قدرت. عدم دلبستگي به دنياي مادي اولين نتيجهاش نديدن دنياي ماديه. نشنيدن، نديدن، لمس نکردن و ... بايد دنيا را به قصد بلعيدن نگاه کرد تا در لذت موسيقي پرندگان و صداي آب روان و بادي که لابهلاي برگها ميوزه گم شد. و فقط کسي که در اين لذت گم ميشه ميتونه چيزي قابل شنيدن به دنيا عرضه کنه که چند قرن گوشهاي تشنه ملوديهاي زيبا رو روي صندلي ميخکوب کنه. فکر ميکنم بخش عمده آموزههاي ما به جاي عدم وابستگي، عدم دلبستگي رو آموزش ميده و همين امر آدمهايي سطحي، فراموشکار، متوقع و قصيالقلب تربيت ميکنه. انتظار ستاره شدن در بيست و دو سالگي با حداکثر سه سال تجربه مفيد زندگي در يک معني توقع يک احمق مبتلا به توهم نبوغه و در معني ديگه نفهميدن عمق و ارزش زندگيي که مسلما در بيست و دو سالگي در يک نقطه ستارهدار تموم نميشه. هيچچيزي هم نشدن در سي و دو سالگي به يک معني ناتواني در درک ابعاد زيباي زندگيه و در معني ديگه توقع يک احمق مبتلا به توهم توطئهست. امروز فکر ميکردم شايد علت فراموشي زودهنگام درد چيزي شدن در من اين باشه که هيچوقت اين خواست در وجود من حک نشده .احساسي آني و زودگذر بوده که با چند جمله پرطمطراق به راحتي فراموش ميشه. من در اين چند روز هر چه بيشتر دفترچههاي خاطراتم رو مرور کردم کمتر نشانههايي از دلبستگيهاي دنيوي درش ديدم. ته ذهنم اين گزاره قلقلکم ميده که شايد فراموشکاري زودهنگام يک ملت هم ريشه در عدم همين دلبستگيها داشته باشه. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 7 بعد از ظهر |
روياي آمريکا در سي سالگي
اعجاز دهه سوم زندگي شايد اينست که آرزوها هيچوقت در آن نميميرد. آينده پيش روست و جواني ابدي که به تو امکان ميدهد فکر کني فردا هميشه هست. فردا براي برآوردهشدن آرزوهاي تلنبار شده. اما زمان ميگذرد و آرزوي بيست و پنج سالگي برآورده نشده براي هميشه در زندان زمان از دست رفته مدفون ميشود. اين حقيقت را در آستانه سي سالگي کشف کردم. من در شرايطي پا به سي سالگي گذاشتم که عليرغم تلاشم در اين سرزمين تجربههايم از عمق زندگي، از درک لذتهاي زندگي انگشتشمار بود. من هويت فردي نصفه نيمه کارهاي داشتم که منتج از دوره کودکي کم مايه، نوجواني تهي از نوجواني و جواني خالي از اشتباه بود. با اين حال وقتي روي شمعهاي تولد سي سالگيم خم شدم تا آرزوي سي سالگيم را به دنيا اعلام کنم متوجه شدم روياي جديدي دارم و چيزي سي ساله از زندگي ميخواهم. در سي سالگي من سهمم را از زندگي شهري ميخواستم. هويت اجتماعيم را به عنوان يک شهروند .جايگاه عادلانهاي را به عنوان يک شهروند، اميد به کسب قدرت در حيطه تخصصم را به عنوان يک شهروند، امنيت شغليم را به عنوان يک شهروند، احترام به حريم خصوصي و عقايد شخصيم را به عنوان يک شهروند، و اجازه تلاش براي بهبود زندگي شهروندان ديگر را باز به عنوان يک شهروند. اما آن چه ميبينم اينست که آموزههاي فرهنگي و نه سياسي ما تنها زماني فرد را به عنوان شهروند ميپذيرد که فرد قابل حل شدن در جامعه باشد. پس دست به کار ميشود و روزهاي سرشار از توانايي و خلاقيت و اميد تو را چنان در هاون بايدها و چارچوبها ميکوبد که پودر قابل حلي در اجتماع شوي. براي آنکه در جامعه حل شوي بايد معيارهاي فضايي را بپذيري که محدوده اختيارات و حقوق افراد در آن شفاف نيست. معيار ارزشيابي مبتني بر بررسي کارکرد توانمنديها وجود ندارد. هر حرفي ميتواند تو را از پلههاي ترقي پايين بکشد. رابطهات با آدمهاي درون مجموعه نه مبتني بر دوستي يا همکاري بلکه مبتني بر نوعي سازش پنهان است. بايد حمايت کني تا حمايت شوي. از چه کسي؟ از هر کسي که قدرت بيشتري دارد. از هر کسي که نفوذ بيشتري دارد. اصل کار آخرين مرحله و کم اهميتترين قسمت حيات يک پروژه است. پس کم ارزشترين افراد با کمترين دستمزدها کار اصلي را به پايان ميبرند. کار قائم به فرد است. شرکتهاي موفق با آدمهاي موفق ميآيند و با مرگشان هم تمام ميشوند. اجتماع يعني من. سطل آشغال يعني همه دنيا غير از محدوده منافع کوتاه مدت و لحظهاي من. در چنين فضايي براي ماندن بايد رفاقتهاي ظاهري بسازي. بايد وقتت را صرف ايجاد حاشيههاي مطمئن کني. باج بدهي و يار بخري. بايد براي گذران زندگي فکر قرار گرفتن در هسته اصلي کار را از سرت بيرون کني و به سيل باج بگيرهاي حاشيه کار بپردازي. بايد بداني رفتار و گفتار شهروندان نه ضمانت قانوني دارد و نه ضمانت اخلاقي. بايد مجيز گوي بزرگان شوي. دولا شوي تا جايي مي تواني و با پنبه سر ببري باز هم تا جايي که ميتواني. با اين حساب به آينده که نگاه ميکنم در سايه کشورم خودم را شهروندي ميبينم که با دزديهاي کوچک گذران زندگي ميکند. تفريحش نق زدنهاي پياپي و غيبتهاي پر شاخ و برگ است. با سرود اي ايران غرور مليش فوران ميکند و اعتراض اجتماعيش در حد شکستن شيشههاي يک اتوبوس است. اگر قدرت نگيرد مجيز بزرگان را ميگويد و مترصد مينشيند تا هر نيروي جديدي را از بين ببرد. اگر قدرت بگيرد براي حفظ کرسيش از هيچگونه هاون کوبيي دريغ نميکند. چنين تصويري بيشک ناخوشايند است. يا بايد ايستاد و تغيير داد که چنين قدرتي در توان آدمهايي بدون هويت فردي نيست يا بايد چشم دوخت به هر کشوري که حاضر شود حداقلهاي مورد نياز يک شهروند را (حتي به عنوان شهروند درجه دو) برآورده کند. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 5 بعد از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 آرشيو موضوعی
داستانهاي شهر منمعرفي کتاب انديشههاي امروز پيوندهای روزانه
زیگ زاگهفتان لغت نامه چپ کوک آرشيو پیوندها پيوندها
داستانهاي ته رانشکاک توکاي مقدس هم وردا يادداشتهايي براي مخاطب احتمالي حاجي واشنگتن ماه رقصان خلاقيت و نوآوري معلم و جامعه خواب بزرگ سي سالگي ريرا صدا ميآيد امشب بارباماما يک استعداد درک نشده تيري بر خلاء ديرتاش باد طومار شرزين شعفي بيپايان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |