| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
معرفی اولین کتاب
کتاب هم نام احتمالا يکي از رمانهاي خوب در حوزه ادبيات مهاجرت است. داستان سرگذشت يک زوج بنگالي است که زندگي جديدي را در آمريکا شروع مي کنند. بچهدار ميشوند و برخلاف تصورشان براي هميشه در آمريکا مي مانند. داستان بياندازه ساده و بيحاشيه است. وضعيت نسل اول مهاجر و نسل دوم نيمه آمريکايي آنقدر پرتنش و گاهي اوقات دلگير است که نويسنده براي تاثير گذاري بيشتر احتياج به شاخ و برگ دادن و حادثه ساختن ندارد. از نظر من رمان همنام بيشتر از آنکه يک اثر ادبي باشد گزارشي سيصد و پنجاه صفحهاي از روزهاي سخت زندگي مهاجرينيست که سعي ميکنند با جامعه آمريکايي کنار بيايند. نسل مهاجر اگر چه با روياي تجربه زندگيي متفاوت ( در همه ابعاد) راهي آمريکا ميشود اما خيلي زود به همان فرصتهاي شغي و اقتصاديش بسنده ميکند و درهاي خانه اش را به روي خارجي و فرهنگ کشور ميزبان ، حتي فرهنگ مهاجرين ديگر ميیبندد. کولوني کم جمعيت بستهاي از مليت خودش ميسازد که حتي بعد از سي سال زندگي در آمريکا همچنان وفادار به باورها، عقايد، غذاها و حتي پوشش مليت خودش است. براي مهاجرين ظاهرا آمريکا هميشه با فاصله اي از آنها ميايستد . تراژدي نسل اول زماني شکل ميگيرد که آنها درمييابند نه تنها آمريکا را به عنوان وطن نپذيرفتهاند بلکه ديگر قرابتي هم با سرزمين مادريشان ندارند. اما فرزندان مهاجرين برخلاف پدر و مادرشان اين تضاد آزارشان مي دهد. آنها برخلاف پدر و مادرهايشان که در جامعه بسته خود بدون احساس ناراحتي زندگي ميکنند نياز دارند به عنوان يک آمريکايي پذيرفته شوند. نسل نيمه آمريکايي برزخ خودش را دارد. بايد خودش را به خودش، خانوادهاش و آمريکا ثابت کند. به آمريکا به عنوان يک آمريکايي، به خانوادهاش به عنوان يک بنگالي و به خودش به عنوان چه؟ خودش هم نميداند. داستان به خوبي دلمشغوليهاي فرزندان مهاجرت را نشان ميدهد و در نهايت اين قوت قلب را ميدهد که فرزندان فرزندان مهاجرين، آمريکايي خواهند شد بدون آنکه درکي از برزخ گذار دو نسل قبل داشته باشد. براي کسانيکه مسئله مهاجرت برايشان جاذبه دارد کتابهاي جامپا لاهيري حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. اما رمان همنام به لحاظ ساختار ادبي از نظر من مشکلاتي دارد. داستانهايش اگرچه سرشار از جاذبه و لطافت گفتاري است اما به نظر ميرسد بهانههاي اتصال داستانها چندان بهانههاي خوبي نيست. آنچه چند داستان اول را به هم متصل ميکند جايي وسطهاي کتاب گم ميشود و انگار نويسنده پايان کتاب ياد بهانهاش افتاده باشد، با چند جمله به زور داستانهاي پاياني را به داستانهاي اوليه کتاب ميدوزد. اين مشکل اگرچه پايان کتاب کمي دلخوري پيش ميآورد اما ذرهاي از ارزش فصلهاي کتاب ( بطور مجزا) کم نميکند. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 28 تیر1386 و ساعت 1 بعد از ظهر |
در حاشيه وبلاگ من
گیجگاه وبلاگ بچه های کارگاه خلاقیته که قراره توی ده جلسه یه کم ببینن خلاق بودن چه جوریه. بچه های کلاس دخترهای گروه سنی نوجوان هستن. یادمه تو سنین نوجوانی هیچکس ما رو جدی نمی گرفت. یه چیزی بودیم بین بچه دیررس و بزرگسال نفهم. من هنوز سرخوردگی نادیده گرفتن بچه های این گروه سنی رو به وضوح در مدرسه ها می بینم و حس می کنم. و البته اثرات و تبعات این نادیده گرفتن رو هم می بینم. ما هیچوقت یاد نمی گیریم مسئول باشیم چون هیچوقت هیچکس به ما مسئولیت پذیری رو یاد نداده. یکی از علت های پیشنهاد درست کردن یه وبلاگ به بچه های کارگاه تفکر خلاق این بود که هم جرات پیدا کنن حرف بزنن و هم حرفشون رو مکتوب کنن که مسئولیت پذیرفتن در مقابل حرف رو لمس کنن. می خوام اینجا به همه دوستانی که سری به وبلاگ من می زنن پیشنهاد کنم گاهی به وبلاگ این بچه ها سری بزنن و مطلبی بگذارن تا بچه ها احساس کنن که دیده می شن. احساس کنن در مقابل حرفی که می زنن مسئولن. بفهمن که باید بتونن از حرفشون دفاع کنن و باید یاد بگیرن که حرف چیزی فراتر از خروج ناگهانی چند تا واژه از دهنه. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 27 تیر1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
برو کار می کن مگو چیست کار
خیلی درگیر قضیه مهاجرات شدم ظاهرا. فعلا شاید یه تنفس بد نباشه. یه داستان از داستان های شهر من رو بخونید. شکاک متاسفانه نمی تونم برات پیغام بگذارم. مرسی که در بحث فعلا دو نفرمون هستی. ظاهرا باید یه پست هم راجع به بحث کردن در این فضای مجازی بگذارم. روی این مسئله هم حرف دارم. اما داستان :
اولين واکنش هر شهروند تهراني به يک بانک خلوت با باجههاي خالي يک نفس عميق همراه با احساس مسرت، خوشبختي و خوششانسيست. من هم هنگام ورود به بانک مسکن دقيقا همين حال را داشتم. به غير از باجه اول که تعطيل بود و باجه دوم که دو ارباب رجوع داشت بقيه باجهها خالي بود. با اعتماد به نفس از کنار باجه اول و دوم گذشتم، براي پسربچه سه-چهار سالهاي که ناخن پاهايش لاک قرمز تندي داشت و انگشت سبابه دست راستش را تا سر بند اول داخل دماغش فروکرده بود شکلکي درآوردم و قبض تلفن و برق را روي ميز باجه سوم گذاشتم. چند لحظهاي بيحرکت منتظر شدم تا صندوقدار سرش را بلند کند ولي اين اتفاق نيفتاد. ناچار سينهام را صاف کردم و گفتم : ببخشيد آقا دو تا صندوقدار بدون آنکه حرفي بزند با سر به باجه دوم اشاره کرد. پسر بچه هنوز انگشتش را بيرون نياورده بود و با تعجب نگاهم ميکرد. با وجود آنکه تستهاي سنجش ضريب هوشي نشان ميدهد من آدم عقب افتادهاي نيستم سرم را به سمت باجه چهارم چرخاندم و قبضها را جلوي نفر چهارم گذاشتم. خوشبختانه صندوقدار چهارم بلافاصله سرش را بلند کرد و گفت: خانوم فقط باجه دوم، مگه نميبينيد بقيه تعطيله. عصباني شدم. قلبم به تپش افتاد. سرم داغ شد. دستهايم لرزيد. خواستم بگويم فقط باجه اول تابلوي تعطيل است را آويزان کرده که زني به همراه دختر بچه پنج-شش سالهاي وارد شد. فاصله من و ارباب رجوع جديد تا آخر صف باجه دوم به يک اندازه بود. اعتراض را فراموش کردم و خودم را با سرعتي باورنکردني پشت سر نفر قبلي رساندم و پيروزمندانه به ارباب رجوع جديد که سلانه سلانه به سمت باجه چهارم ميرفت گفتم : تعطيلن. همين يکي کار ميکنه. خوششانسي به اشارهاي ميتواند به يک بدشانسي بزرگ تبديل شود. ارباب رجوع اول يک کيسه بزرگ، دسته پولهاي هزارتوماني داشت به انضمام سي تراول چک صد هزارتوماني که بايد همهشان پشت نويسي ميشد، امضا ميشد، ليست همهشان با مشخصات شماره چک و بانک و شعبه، وارد قبض واريز ميشد ...هوا گرم بود. نگاه من و دو ارباب رجوع ديگر روي حرکت کند خودکار، پشت چکها خشک شده بود. دلم ميخواست توي سر مردک ميزدم. خودکارش را ميگرفتم و تند تند مينوشتم. از فکر اينکه بعد از اين همه کار احمقانه صندوقدار گوشه چکها را پاره ميکند و بعد از سوراخ کردنشان آنها را باطل ميکند چنان اعصابم تحريک شده بود که ميتوانستم مردک صندوقدار را با همان ماشين پانچ لعنتي بکشم. خوشبختانه صداي رئيس شعبه مرا از اين حس ماليخوليايي بيرون کشيد: سه تا دستگاه دوخت جديد ميخوايم. آب سرد کن هم بايد عوض بشه. يه تابلوي آهني ساعت کار بانک براي روي در ميخوايم. صندوقدار باجه اول گفت: داريم يه دونه ولي به ساعتهاي الان نميخوره. ريس گفت يه دونه ساعت کار جديد بده بنويسن. سربازي که تند و تند دستورات رئيس را مي نوشت با ترس گفت: اگه دوباره ساعتها عوض بشه. دختر ارباب رجوع سوم که پشت سر من ايستاده بود تفنگش را به سمت رئيس شعبه گرفت و شليک کرد. صداي دالبي سه بعدي شليک ضدهوايي و مسلسل همراه با فرياد گوشخراش FIRE- FIRE مثل بمب در فضاي بانک ترکيد. زن به يک حرکت تفنگ را از دست دخترش گرفت: ميبخشيد آقاي رئيس. و بلافاصله پس گردني محکمي به دختر زد: آدم به آقاي رئيس شليک ميکنه؟ دختر بغض کرد اما نگاه غضبناک مادر اجازه آزادشدن جيغي که آماده انفجار بود را نداد. زني که پشت سرش ايستاده بودم پسرک را بغل کرد و روي ميز گذاشت: آقاي رئيس يه دونه از اين دستگاهها که شماره ميده هم بذاريد. پسر انگشت دماغييش را چند بار در هوا چرخاند و يک راست درون استمپ فرو کرد. زن جوان فرياد کشيد: واي کيان من از دست تو چکار کنم. رئيس نگاهي به کيان انداخت و يک قدمي جلو آمد: پسر تو چرا لاک زدي؟ زن دستي به سر پسرش کشيد و با عشوه گفت: آخه من دختر ميخواستم. آب دهان کيان شره کرد و باصداي بم خفيفي توي استمپ افتاد. زن وحشت زده استمپ را به سمت من هل داد و پشتش را به استمپ کرد. تو رو خدا يه باجه هم بذاريد واسه ما بچهدارها. نميدونيد چقدر سخته به خدا. زني که بعد از من ايستاده بود آه سوزناکي کشيد : آره واقعا من که عاصي شدم. رئيس شعبه به سمت ميزش رفت: اين کارو بکنيم خانوم از فردا بايد يکي رو هم بذاريم دم در دلالهارو جمع کنه.. زن پشت سر من گفت: وا ، دلال چي؟ رئيس شعبه سرش را از روي کاغذها بلند کرد. دلال شماره و بچه. ظاهرا قيافه من و دو مشتري کنار دستي آنقدر بهتزده بود که رئيس توضيح اضافي بدهد: تازگيا يه خانواده پيدا شده. صبح به صبح ميرن شعبههاي پاسداران يه بيست سي تا شماره ميگيرن هر کي مياد تو ميبينه بيست نفري جلوشه يه هزاري ميده شماره جلوتر ميخره. حالا ما يه باجه هم واسه شماها بذاريم از فردا اين کوليا ميان دم بانک پونصد تومنم ميگيرن بچه کرايه ميدن. مشتري سر صف تراول چکها را دست صندوقدار داد و نگاهي به رئيس شعبه انداخت: مگه در روز چند تا شماره يارو ميتونه بفروشه. صندوقدار اول چايش را هورت کشيد: خانوادهن ديگه هر کدومشون جلوي يه بانک بيستتا هم بفروشه. چهار نفرشون ميکنه هشتاد تومن. الان چهکاري بکني که روزي هشتاد کاسب باشي. کيان کف دستش را روي استمپ کشيد و با حرارت تمام به روسري سفيد مادرش کوبيد. زن با گوشخراشترين صداي ممکن فرياد کشيد: کيااااااااااااااااااااااان. صندوقدار داد زد: آقا آقا حواست کجاست. امضاش کن. مرد بهت زده به صندوقدار نگاه کرد: يعني يارو ماهي دو-دو و نيم کاسبه ؟
|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |
ميان پردههاي مهاجرت
فکر کردم در فاصله بازنويسي روياهاي خودم در مورد آمريکا گفتههاي پراکندهاي را هم که در مورد مهاجرت ميشنوم اينجا بنويسم. شايد اين نقل قولهاي ساده هم به شفاف شدن ذهن ماهايي که مهاجرت نکردهايم و آنها که مهاجرت کردهاند کمک کند. با اجازه مجتبي ميخواهم اولين نوشته را از مجتبي نقل قول کنم و باز هم با اجازهاش از شيوه بيان خودش استفاده کنم. مجتبي دغدغه مهاجرتش را در چند پرده نوشته بود. من اولين پرده از نوشتههاي مجتبي را نقل قول ميکنم. پرده اول (نقل قولي از مجتبي) اواسط ارديبهشت يه استاد ايراني از آمريکا به ايران اومد و تو يه کنفرانس از تجربههاي کار حرفهايش حرف زد. يه پل نشون داد که براي مقاوم سازيش در مقابل زلزله زحمتهاي زيادي کشيده بودن و عوامل عجيب و غريب زيادي رو بررسي کرده بودن. از جمله اينکه پل بايد طوري طراحي ميشد که حتي مرغابي زير پل هم احساس ناراحتي نکنه يا خطري تهديدش نکنه. شب موقع برگشت يکي از همکلاسيها گفت : "آقا خوبه آدم بره کارهاي بزرگ اين تيپي بکنه." منم سخت رگ غيرتم زد بيرون. نگاهي بهش انداختم و گفتم: "از تو انتظار نداشتم. آدم تو مملکت خودش يه آجر رو آجر بذاره ميارزه به صد تا از اون کارها." شب موقع خواب به اتفاقاتي که اون روز افتاده بود فکر ميکردم. وقتي رسيدم به حرفي که به دوستم زده بودم کلي خودم رو محاکمه کردم که چرا از روي احساس حرف زدم. به خودم گفتم دليلت براي اين حرف چي بود ؟ فقط يه احساس ناسيوناليستي؟ آخر اون محاکمه صحرايي بالاخره رسيدم به اين سوال که اصلا معني زندگي چيه ؟ گيرم زندگي کرديم و مرديم و رفتيم اون دنيا و يه عده رفتن بهشت و يه عده جهنم و .. خوب که چي؟ اين سوال لعنتي رفته تو ذهنم. هشت هفتهست که فکر ميکنم و ميخونم و فکر ميکنم و بازم فکر ميکنم و با خودم کلنجار ميرم و ... پرده دوم من آخرين بار مونا رو قبل از سفرم به آمريکا ديدم. ميدونستم بايد مثل همه اولين ملاقاتهاي بعد از برگشتنم به سوالهاي کليشهاي جواب بدم. مونا بعد از خوش و بش کوتاهي از حال و روز خواهرم پرسيد:"بعد از تموم شدن درشسون برميگردن؟"راستش من هم مثل مونا جواب اين سوال رو نميدونستم اما گفتم:" فکر ميکنم براي خودشون بهتره تو همون سيستم کار کنن."مونا با تعجب پرسيد:"چرا؟" گفتم:" خوب کار کردن تو ايران خيلي سخت شده. همه چيز شده روابط. امنيت شغلي نداري." مونا پريد وسط حرف من:" آمريکا هم شنيدم همينجوريه." من تاييد کردم و گفتم:"منم شنيدم" و ادامه دادم:" اينجا همه چيز شده خاله زنک بازي. به جاي کار هر کي فکر ميکنه چطوري زيرآب اون يکي رو بزنه. چطوري اون يکي رو کلهپا کنه که براش شاخ نشه. چطوري دم جوونهرو بچينه وقتي ميبينه باسواده. تازه اين کارها رو همونهايي دارن انجام ميدن که ادعاي روشنفکري و اين چيزا رو دارن. "مونا بدون اينکه پلک بزنه گفت:" منم شنيدم تو آمريکا خيلي اينجوريه. بهخصوص تو جمع مردها حسادت و زيرآب زني خيلي هست. ممکنه صبح بري سر کارت از در راهت ندن تو. فقط يه نامه ميدن دستت که ديگه تو رو نميخوان." من سرم رو به علامت تاييد تکون دادم و گفتم:" منم اينا رو راجع به بازار کار آمريکا شنيدم." مونا حسابي تعجب کرده بود :"خوب پس چرا می گی اونجا بمونن؟". گفتم:"نم دونم." واقعا هم نميدونم. ولي يه چيزي رو ميدونم. اينکه اين وسط يه ايراد منطقي وجود داره. چطور مجموعه اين اشکالات در سيستم ما منجر ميشه به آدمهايي که عصبيت در تمام رفتارشون موج ميزنه. خطوط صورتشون زشت و خشن شده. ماهيچههاي بدنشون منقبض شده. سبب مرگهاي زودهنگام ناشي از استرس شده. در حاليکه همين اشکالات در آمريکا سبب شده قيافهها خندون باشن. آدمها ديرتر پير بشن. مصرف کنندههاي خوبي باشن. مصرف کننده خوب بودن نوعي سرخوشي و دلخوشي ميخواد. نوعي اميد به آينده ميخواد. به مونا نگفتم اگر محصول يک کار گروهي خوب ميشه و يک گروه ديگه نميتونه خوب پيش بره و از هم ميپاشه حتما فرق عمده و اساسي بين اين دو گروه وجود داره. حتما يک نقطه قوت بزرگ در گروه موفق و يک نقطه ضعف بزرگ در گروه ناموفق وجود داره. حتي اگه ظاهرا دو گروه پارامترهاي مخرب يکسان داشته باشن. حتي اگه اون نقطه قوت عجيب و غريب براي ما قابل رويت نباشه. نميدونمِ آخر من يه وقفه در صحبتمون انداخت. پيش خودم فکر ميکردم مونا احتياجي به مهاجرت نداره. جزو اون دسته از زنهاي خوشبخته که خانواده و بچههاش و عرف و سنت و مذهبش رو دوست داره. ادامه کار مادرش رو انجام ميده. بدون اينکه زحمت به دست آوردن صندلي رو کشيده باشه که روش نشسته. نميتونه ترس از امنيت شغلي رو درک کنه چون در سي سالگي صاحب يک کار خصوصي پولساز تحت چتر حمايتي خانوادهست. داشتم به اين چيزها فکر ميکردم که مونا گفت: ميدوني تو بچه نداري ميتوني هرجا ميخواي بري. با دو تا بچه راه افتادن براي من خيلي سخته. اين دفعه من بودم که بهت زده نگاهش ميکردم. خواستم چيزي بگم که پرسيد: شنيدم مالزي هم جاي خوبيه. خيليها رفتن. تو کسي رو نميشناسي تازه از مالزي برگشته باشه. به من يه اطلاعاتي بده. من از ديروز دارم فکر ميکنم چرا مونا؟ چرا آدمي با بيشمار تعلق خانوادگي محکم، زندگي راحت و امنيت شغلي بايد به مهاجرت فکر کنه. به هر جايي غير از وطنش. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 1 بعد از ظهر |
روياي آمريکا در بيست و پنج سالگي
به دلايل متعدد تا سال 80، آمريکا که هيچ ، من حتي نتوانستم پايم را از مرزهاي ايران بيرون بگذارم. من لحظههاي پرشور بيست سالگي را به سرعت پشت سر گذاشتم بدون آنکه شيدايي زندگي را بچشم. عشق و شيدايي، گريز و تنهايي، وسوسه مرگ، وسوسه ديدن، شنيدن، چشيدن، بوئيدن و لمس کردن. همه چيزهايي که ميتواند دستمايه تحمل لحظههاي سخت زندگي باشد. همه چيزهايي که در خلال تجربهاش ميتوان به درکي آني و ناگهاني از لذت زندگي رسيد. همه چيزهايي که دستمايه زيباييست؛ موسيقي ، نقاشي، ادبيات. با اين حال عقربههاي ساعت براي زمان از دست رفته نميايستد. بيست و پنج سالگي روياهاي خودش را دارد و چيزهاي ديگري از زندگي طلب ميکند. من دانشگاه را پشت سر گذاشتم و به خيل نيروي کار اجتماع پيوستم و آنجا بود که در ميان آدمها احساس کردم به دايرهاي از دوستان نياز دارم؛ به اجتماعي که پاسخگوي سوالات و انديشههاي من باشد. به اجتماعي که نگرشي مشابه من به زندگي داشته باشد. بيست و پنج سالگي دوران خوش غلت زدن در لحظه تمام ميشود و آينده معنا مييابد. من نقشههاي بزرگي در سر داشتم و براي عملي ساختن نقشههايم به اجتماعي نياز داشتم که هم مسير و هم هدف من باشد. من به يک هويت نياز داشتم. هويتي که به من ميگفت چگونه فکر ميکنم، چه ميخواهم، به کدام سو ميروم، چه نميخواهم، چه نميپسندم، با چه کساني ميانديشم، با چه کساني سهمم از زندگي را قسمت ميکنم. بيست و پنج سالگي روزهاي برزخي کشف اين هويت بود. به خودم که مراجعه ميکردم از اينکه تا اين حد خاليم به وحشت ميافتادم. من در بهترين حالت يک فرهنگ لغت خوب بود. مجموعهاي از کلمات بي هيچ پشتوانهاي از تجربه. رويم را که به طرف ديگران ميگرداندم تا خودم را در آنها ببينم، ميديدم همه در حال رفتنند. فصل مشترک من باکودکي و جنگ ميرفت. فصل مشترک من با نوجواني ميرفت. فصل مشترک من با اضطراب مهمترين امتحان زندگي، فصل مشترک من با آينده، با آنها که قرار بود شريک نقشههاي من باشند. تنهايي جهنم است؛ خود جهنم. وقتي خودت را روي کاغذ مينويسي و سرجمع تجربههاي خاص زندگيت ده جمله نميشود، تنهايي. وقتي با کساني معاشرت ميکني که نشاني از گذشته تو ندارند تنهايي. وقتي خودت را به کساني معرفي ميکني که چون در حال رفتنند علاقهاي به شناختن تو ندارند تنهايي. وقتي با کساني حرف ميزني که همه رويايشان را در قاره ديگري ميبينند که هيچ ربطي به تو و سرزمينت ندارد تنهايي. اين روزها فکر ميکنم واکنش من به آن ترس کشنده از تنهايي چه بود. برايم مثل روز واضح بود که رفتن راه حل اين تنهايي نيست. من خشمگين بودم. از آنها که ميرفتند. از آنها که رفتن را تقبيح ميکردند. از آنها که رفتن را تشويق ميکردند. حتي از آنان که فکر مهاجرت به مغزشان خطور هم نميکرد. به خودم ميگفتم چطور گرفتار اين برزخ شدهام. نميدانستم راه خوب کدام است. فقط به اين فکر ميکردم که بند بند وجودم از هم نگسلد و چه چيز نزديکتر از مفهوم وطن به من. اين بود که به ريسمان وطن چنگ زدم. بعدها در لحظههاي تنهايي با خودم ميگفتم آيا اين خاک مرا به ترغيب ماندن ديگران ميکشيد. و به اين نتيجه رسيدم که وطن معناي غريبي دارد. وطن چيزيست ميان خاکي که در آن زاده شدهاي، دلهايي که دوستشان داري، زباني که به آن حرف ميزني و عادات مشترکي که سبب ميشود بي آنکه کسي را بشناسي بگويي آشناست. امروز فکر ميکنم اصرار من به ماندن در وطن ، اصرارم به گم نشدن دلهايي بود که من براي به دست آوردن سهمي در سرزمينشان تلاش کرده بودم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
روياي آمريکا در بيست سالگي
سال 74 به پدرم گفتم ميخواهم از ايران بروم. آن هم نه به هر جايي، به آمريکا؛ فقط به آمريکا. پدرم چند دقيقهاي بهت زده به چشمان من نگاه کرد. سرش را پايين انداخت و بي آنکه چيزي بگويد از آشپزخانه بيرون رفت. من تمام تلاشهاي پدرم را براي تربيت يک فرزند خانواده دوست وطنپرست برباد داده بودم. روزهاي زيادي به اين فکر ميکنم که درآستانه بيست سالگي چه چيز روياي آمريکا را در ذهن من جان ميبخشيد. من تصوري از آمريکا نداشتم. حتي آنقدر که ژاپن، چک و غنا را به واسطه دوستان مکاتبهايم ميشناختم آمريکا را نميشناختم. نميدانستم خيابانهايش چه شکليست. نميدانستم مردمش چه ذائقهاي دارند. نميدانستم خدا را چگونه ميبينند يا سهم آن دنيايشان از اين دنيايشان چقدر است. براي من آمريکا يک حس بود. چيزي نزديکتر از يک تصور. چيزي که از وراي موسيقي کانتري آمريکا مستقيم به قلب من ميرسيد. آمريکا براي من حس آزادي بود. چشمانم را ميبستم و فکر ميکردم با يک کوله پشتي راه ميافتم. راه ميروم. راه ميروم و ميبينم. فقط ميبينم. فکر ميکردم مينشينم در يک استاديوم و با سي هزار تماشاچي فرياد ميزنم. به اين فکر ميکردم که کش آمدن سلول سلول مغزم با تنش سيمهاي گيتار برقي در يک کنسرت شلوغ چه حالي دارد. فکر ميکردم رقصيدن دور از چشم فيلمبردارهاي عروسي، با يک لباس راحت و نه زير يک کيلو لوازم آرايش چرب و مسخره چه حالي دارد. تصور اينکه کسي به رقص از منظر زيبايي نگاه کند نه عشوه خرکي دختر دم بخت همانقدر برايم دور از ذهن بود که نگه داشتن يک مار پيتون در اتاق خواب. فکر ميکردم ميتوانم مست کنم. ماريجوانا بکشم. سيب زميني سرخ کرده بفروشم. پشت صندوق يک مرکز خريد بزرگ به خريدارها لبخند بزنم و بگويم : روز خوبي داشتيد؟ آواي کلمات غريب هنديها و کره ايها و روسها را ببلعم و تمام روز به چشمها نگاه کنم. به چشم هاي درشت سياه، چشمهاي بادامي، چشمهاي ميشي، چشمهاي آبي، خاکستري، سبز و فکر کنم کدام يک از اين چشمها، چشمهاي آناستازياي ديوانه داستايوفسکيست. فکر ميکردم ميتوانم "خطا" کنم. روزها، ساعتها خودم را به ارتفاعات البرز ميرساندم و ميگذاشتم دور از چشم قانون، باد لابهلاي موهايم بدود. شعر ميخواندم و زماني که به "بهانههاي ساده خوشبختي" فروغ ميرسيدم بغض گلويم را ميگرفت. در آستانه بيست سالگي چه چيزي بيشتر از لمس زندگي، رها کردن خود در زندگي، بخشيدن خود به زندگي ، ميتواند جادويي باشد. شبي که پدر رسما با رفتنم مخالفت کرد و يکي از اعضا فاميل نطق مبسوطي در مورد وطن پرستي ما ايرانيها و سراب آمريکا ايراد کرد خواب ديدم روپوش بلند مشکي پوشيدهام، يکي از همان مقنعههاي بلند کلفت را به سر دارم و وقتي راه ميروم پاشنههايم با جوراب پاريزين مشکي نخنما از پشت کفش سياه اسپرت بدريخت بيرون ميآيد. من از اتاقي به اتاق ديگر ميروم با يک دسته کاغذ که زيرشان پر است از مهر و امضاهاي بيمعني. خواب ديدم در آشپزخانه دلگير خانهاي قرمهسبزي ميپزم و در حاليکه با مغز خالي به همراه همسر مهربان و فرزندان فرمانبردارم که هيچ خطايي ازشان سرنميزند زل ميزنيم به سريالهاي تلويزيوني، فکر ميکنم دوباره کي سراغ آرايشگرم بروم تا چند رشته ديگر از موهايم را به چندشآورترين شکلي زرد کنم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
حرفی برای گفتن
شکاک دو پست با عنوانهاي "مهاجرت" و "ترسها و نگرانيها" در وبلاگش گذاشته. مجتبي در ايميلهاي گروهي محلهمان چيزي از دغدغه مهاجرت گفته ( اگر مجتبي اجازه بدهد عين ايميلش را همينجا ميگذارم). براي من باورش سخت است که کسي از نسل ما ، حداقل در تهران امروز از وسوسه مهاجرت در امان مانده باشد. راستش بدم نميآيد پستهاي مربوط به بخش انديشههاي امروز را چند وقتي به موضوع مهاجرت اختصاص بدهم. اگر مطلبي در سايتي يا وبلاگي خواندهايد لينکش را بدهيد. يا اگر وبلاگ يکي از مهاجرها را ميشناسيد که تمرکزش روي مسئله مهاجرت است بد نيست اينجا معرفي کنيم. شايد بد نباشد به جاي اين همه نقد ادبي و نقد فلسفي و پرداختن به سياست که هم دانش کافي نياز دارد و هم کمتر اطلاعاتي به ما ميدهد که مشکلاتمان را حل کنيم؛ به دغدغههاي سادهمان بپردازيم که متاسفانه نه درست ميشناسيمش نه راه حلي برايش داريم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت 0 قبل از ظهر |
گزارش پنجم تيرماه
ساعت هشت صبح : به عليرضا قول دادم آدم باشم. براي زندگيم برنامه داشته باشم. وقت تلف نکنم و مثل احمقها پاي سريالهاي تلويزيون نشينم. تا ساعت دوازده ماتحت مبارک رو هر جوري هست روي صندلي بند ميکنم. راس دوازده دفتر و کتاب رو جمع ميکنم و ميزنم بيرون. بايد يه چک به حساب بذارم. محاسبه ميکنم: "رفت و برگشت و معطلي بانک جمعا يک ساعت و نيم". ساعت دوازده و نيم : بانک پارسيان شعبه بهشتي. برق نيست. نگهبان بانک دم در ايستاده و تخمه ميشکنه. برو شعبه تختي. برق داره".راهي نيست. تا بانک پياده ميرم. خوشبختانه برق هست. شماره ميگيرم. پنجاه و هشت نفر جلوتر از من منتظر نوبتن. ساعت دو و نيم : لعنت به تابستون. لعنت به بوي گند آشغال. لعنت به اين روپوش مسخره. لعنت به اين لچکي که دور کلهم بستم . لعنت به شير که امروز گرون شده. ماست ميخرم. اونم بله؟ لعنت به ماست. خودم رو ميرسونم خونه. ميرسونم به حموم. ميرسونم به شير دوش و پرواز ميکنم. آه اي اسفنديار مغموم جان مادرت من و با خودت ببرررررررر. ساعت سه و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع. گرما زده شدم. ساعت چهار و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع ادامه داره. ساعت شش : وضعيت به حالت عادي برميگرده. ساعت هفت : Every word I write about those events of 1964 is the product of struggle with silence…I know nothing of this silence except that it lies outside the reach of my intelligence, beyond words, that is why this silent must win……………………………………………………………………………….. ساعت هشت و نيم : بارون. تند و شتابزده. چشمام رو ميبندم . بو ميکشم. بوي بارون. بوي خاک. بوي رطوبت. لباسم از عرق خيسه . ميپرم لب پنجره و بازش ميکنم. جييييييييييييييغ بنفش يه تانکر که تو سرازيري گلبرگ خلاص کرده. داد چند نفر زير پنجره اتاقم: "مادر جنده ميبينه کفريم." و رژه پرصداي دونههاي درشت بارون. دو نفر ظاهرا منتظر تاکسين. اولي داد ميکشه : مُسسسسس. بغليش ادامه ميده : دَقييييم. يه ماشين ترمز ميزنه: مُسسسسسسسسسس. ساعت نه : عليرضا بريم پياده روي؟ ماه پشت ابرها ميدرخشه. لبه پفي ابري بالاي سرمون مهتابي شده. بو ميکشم. اکسيژن رو بو ميکشم. گاهي ماشيني قيژ کشان از شونزده متري مجيديه ميگذره. بو ميکشم. يه کاميون ميگذره. مثل همون نفتکش لعنتي؛ خلاص. عليرضا ميگه :"بارون با طعم تهرون". چشمام رو ميبندم. واي خوشبختي تو چقدر شبيه اکسيژني. شبيه دو تا اکسيژن تپلي چسبيده بههم با يه پيوند محکم دوگانه کووالانسي. ساعت ده : ميز گرد حيدري با مسئولين سهميه بندي بنزين. مجله رو ورق ميزنم و به استدلال مسئول مربوطه گوش ميدم." ببينيد وقتي ترافيک نباشه اون اتوبوسي که مسيري رو يک ساعت و نيمه ميرفته نيم ساعته ميره. بنابراين اصلا لازم نيست ما چيزي به ناوگانمون اضافه کنيم چون همين اتوبوس ميتونه تو يک ساعت و نيم سه بار بره و بياد. انگار ما ناوگانمون رو سه برابر کرديم. چون من اين تحليل رو از زبون توکلي هم شنيدم زياد بهت زده نميشم اما مجله رو ميارم پايين که ببينم قيافه حيدري چه شکلي شده. ساعت يازده : دارم با آني چت ميکنم. تلفن زنگ ميزنه. گلاره پشت خط.. صداي عليرضا رو از تو حال ميشنوم. چي شده؟ آتيش. الان شما چطورين. نياين بيرون. پليس اومده ؟ ماشينا رو کجا گذاشتين؟ ساعت يازده و نيم: رسالت تا کرمان بسته. دو سه هزار نفري جمع شدن تو خيابون. مردم سنگ پرت ميکنن. پليس سنگا رو جمع ميکنه و پرتشون ميکنه طرف مردم. بايد در مصرف همه چيز صرفهجويي کرد؛ حتي سلاح سرد. ساعت يک ربع به دوازده : در تلويزيون هيچ خبري نيست. ساعت دوازده : پمپ بنزين رو دوبار آتيش زدن اما آتيش رو زود خاموش کردن. شيشه اتوبوسهاي شرکت واحد اولين هدف ملس سنگهاست. ساعت دوازده و ربع : در سايتها هيچ خبري نيست. ساعت دوازده و نيم : گاز اشک آور، پليش ضد شورش، شعار، بانک جاي بديه. توش پول هست. پول مال پولدارهاست. بانکها دومين هدف ملس سنگهاست. ساعت يک ربع به يک : در ماهواره خبري نيست. البته مطمئن نيستم چون اين يه قلم جنس رو نداريم. اما اصولا توش چيزي پيدا نميشه. ساعت يک بامداد: پليس مردم شهرک رسالت رو ميفرسته تو و در رو روشون ميبنده،گاز اشکآور، صف چندصد متري براي بنزين، مردم عصباني، شهروند جاي بديه. توش پر از جنسه. جنس رو پولدارها ميخرن. باز هم يه هدف ملس ديگه. ساعت يک و نيم بامداد : پليس ضد شورش، مردم معترض، گالنهاي منتظر بنزين، دود، سيل تماشاچيهاي هيجانزده، فحشهاي بالاي هجدهسال ساعت يک ربع به دو : دوستان وقت لالاست برين خونههاتون. جمعيت متفرق ميشه. پليس. خيابون خالي. خيابون پر از شيشه خرده. پمپ بنزين داغون. بنزين کوپني. ببخشيد اصلا يادم رفت اين گزارش پنجم تيره نه ششم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 12 بعد از ظهر |
ورود ممنوع
مرکز خريد صفر-شش در خيابان پاسداران ، کمي پايينتر از چهار راه پاسداران واقع شده. اين مرکز خريد يکي از مجموعه مرکز خريدهاي ارزان قيمتيست که ميتوانيد در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد را با ارزانترين قيمت و البته نازلترين کيفيت پيدا کنيد. اين مرکز يک در ورودي بزرگ به عرض حدود سه متر دارد. پيادهروي خيابان توسط دو سري پلکان در چپ و راست و يک سطح شيبدار در وسط به محوطه مرکز خريد متصل مي شود. بر خلاف اغلب مراکز خريدها ارتفاع پلهها کم است و سطح شيبدار، شيبي بسيار ملايم دارد. بالاي در ورودي تابلوي بزرگي قرار دارد که رويش نوشته شده "مرکز خريد صفر- شش" و در سمت چپ در ورودي پارچه بزرگي نصب شده که حکم بيلبورد تبليغاتي را دارد. اگر دست بر قضا شما متوجه تابلوي بزرگ ورودي و آن پارچه بدريخت آويزان نشويد خيل عظيم خريداراني که از دروازه مرکز خريد عبور ميکنند به شما نشان ميدهند در ورودي کجاست. حدود پنجاه قدم پايينتر از در ورودي يک خروجي يا ورودي – نميدانم-به عرض کمتر از يکمتر نردههاي مرکز خريد را شکافته. بالاي اين سوراخ تابلوي نسبتا بزرگ قرمز رنگي نصب شده که روي آن نوشته : ورود افراد متفرقه ممنوع. مسلما در مکان يابي تابلو دقت فراواني شده چون اگر شخصي با قد متوسط يک متر و شصت و پنج روبهروي سوراخ بايستد نوشته روي تابلو دقيقا در امتداد مردمک هاي چشمش قرار ميگيرد. با وجود چنين تابلويي که هم از علم روانشناسي در انتخاب رنگ آن استفاده شده و هم مکانيابي بسيار دقيقي دارد، متصدي امر براي محکم کاري يکي از آن پايههاي چرخان فلزي که اتفاقا قفل هم هست و نميچرخد را چنان در چارچوب تعبيه کرده که لبههاي پرههاي فلزي چرخان کاملا بر ديواره چارچوب مماس ميشود و امکان هر نوع گريزي را منتفي مي کند. اين همه را گفتم تا به اين پديده جالب اشاره کنم که بنده در مدت پانزده دقيقه انتظار در مقابل مرکز خريد شاهد تلاش مذبوحانه سه انسان فرهيخته براي ورود از محل ممنوعه بودم. |+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 2 قبل از ظهر |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 آرشيو موضوعی
داستانهاي شهر منمعرفي کتاب انديشههاي امروز پيوندهای روزانه
زیگ زاگهفتان لغت نامه چپ کوک آرشيو پیوندها پيوندها
داستانهاي ته رانشکاک توکاي مقدس هم وردا يادداشتهايي براي مخاطب احتمالي حاجي واشنگتن ماه رقصان خلاقيت و نوآوري معلم و جامعه خواب بزرگ سي سالگي ريرا صدا ميآيد امشب بارباماما يک استعداد درک نشده تيري بر خلاء ديرتاش باد طومار شرزين شعفي بيپايان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |