تبليغاتX
چپ کوک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
انديشه‌هاي امروز 1

 

چند وقت پيش به واسطه سفرهايم چند دوست غير ايراني پيدا کردم. بعضي‌هاشان را در مهماني‌هاي خارج از ايران ديده‌ام و بعضي را در مهماني‌هاي ايراني. آنهايي که زندگي در ايران را بيشتر از اروپا و آمريکا دوست دارند. آنها که به واسطه ازدواجشان نيمه ايراني شده‌اند و آنها که مسافرند.

اولين باري که به مهماني اين دوستان دعوت شدم با خودم فکر مي‌کردم چه عاملي باعث شده من به جمع کساني دعوت شوم که اغلبشان تحصيلات آکادميک خوبي را پشت سر گذاشته‌اند. مهم‌تر از آن فکر مي‌کردم يک معلم ساده که فقط چند روزي در هفته در يکي از معمولي‌ترين مدارس تهران درس مي‌دهد چه حرفي مي‌تواند براي اين جماعت داشته باشد. مانده بودم وقتي بحث‌هاي جدي پيش آمد، از همان‌ها که در مهماني‌هاي ما بي‌بروبرگرد پيش مي‌آيد من با زبان انگليسي دست و پا شکسته‌ام و بي‌سوادي قابل ملاحظه‌ام چه کنم.

لحظات در اولين مهماني به کندي مي‌گذشت. همه حدود ساعت  هفت عصر آمده بودند و من زانوي غم به بغل گرفته بودم که اين لحظه‌ها را چطور تا نيمه شب برسانم. همه با هم حرف مي‌زدند. مهمان‌ها جاهايشان را عوض مي‌کردند و جبر چيدمان مبلمان خانه سبب نمي‌شد گفتگوها به سرعت به سکوت ختم شود. حرف‌ها، مثل گزارشي از مشاهدات روزمره بود. از اينکه براي تغيير مزه سالاد ماکاروني از چه ادويه جديدي استفاده شده تا اينکه گلهاي آپارتماني چقدر در آپارتمان‌هاي ايراني کم ديده مي‌شود يا فلان کلاس ورزش چقدر خوب است يا فلان راننده تاکسي چطور حرف مي‌زند. انگار همه قرار گذاشته بودند با شگفتي از همه چيزهاي ساده حرف بزنند. من تا نيمه شب صبر کردم تا بحث‌‌هاي جدي و اصلي شروع شود. مثلا کسي پاي انتخابات آمريکا را وسط بکشد يا از شايعه سقوط بازار بورس در ايران حرف بزند. اميدوار بودم اين صحبت‌ها شروع شود تا من هم آن چيزهايي را که در کتاب‌ها يا روزنامه‌هاي مورد علاقه‌ام خوانده بودم قرقره کنم. اما مهماني تمام شد بدون آنکه کلمه‌اي بحث جدي به ميان بيايد. 

من چند روزي در بهت و حيرت بودم. در مهماني‌هاي بعدي به تدريج متوجه شدم نه تنها کسي حرف روزنامه‌ها و اخبار تلويزيون و شايعات کوچه و خيابان را تکرار نمي‌کند بلکه کمتر پيش مي‌آيد کسي در حرف زدنش به " تفسير" متوسل شود. آنچه هر کسي مي‌گفت مجموعه‌اي از "مشاهدات" شخصي بود. اگر هم کسي مشاهداتش را تفسير مي‌کرد پيش از آن مشاهدات را بيان مي‌کرد و به من مخاطب امکان مي‌داد در مورد تفسيرش قضاوت کنم.

بايد اقرار کنم که مهماني‌‌هاي بعدي که پيش مي‌آمد با کله مي‌رفتم. چون نه تنها حرف‌هاي تکراري و نااميد‌کننده‌اي وجود نداشت تا خسته‌ و افسرده‌ام کند بلکه مي‌دانستم حتما چيزي براي يادگرفتن در محافلشان وجود دارد. کتابي براي خواندن پيدا مي‌کردم. خواننده جديدي مي‌شناختم. متوجه زيبايي ترکيب رنگ جديدي مي‌شدم..کم‌کم در پي گفتگو‌ها متوجه شدم چرا من و دوستانم عليرغم اينکه در کشوري پر حادثه و پر از اطلاعات زندگي مي‌کنيم تا اين حد شبيه هم هستيم اما دوستان غربي عليرغم اطلاعات کمتر و زندگي کم حاشيه‌تر تا اين حد از هم متفاوتند. وقتي هر کسي به جاي ارائه نقد و تفسير به بيان مشاهده خود مي‌پردازد به ديگران امکان مي‌دهد که به فراخور دانش و تجربه و قدرت انديشه خود تعبيري متفاوت انتخاب کند و مسلما تفسيرهاي متفاوت از زندگي، آدم‌هاي متفاوتي مي‌سازد وگرنه تاريخ ظاهرا نشان مي‌دهد واقعيتي که در اطراف ما در جريان است بارها و بارها تکرار شده است.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 30 خرداد1386 و ساعت 6 بعد از ظهر | 
گزارش يک هفته

داشتم روي طرح داستان کميک استريپ کار مي‌کردم که تلفن زنگ زد. نيشم تا بناگوش باز بود. به قسمت‌هاي خنده‌دار يکي از ماجراهاي داستان رسيده بودم و سلول‌هاي نازنين خاکستري مغزم با تمام قوا سيلي از شيطنت‌هاي بچگيم را به يادم مي‌آورد. اگر شرايط اضطراري نبود سراغ تلفن نمي‌رفتم. گوشي را برداشتم. عليرضا پشت خط گفت : خاله فوت کرده. ما داريم مي‌ريم بيمارستان. تو برو خونه مامان. با اينکه ده روز بود انتظار اين لحظه را مي‌کشيديم ناباورانه به صفحه مونيتور خيره شدم. ناباورانه حمام کردم. ناباورانه تا خانه پدري عليرضا رانندگي کردم و وقتي رسيدم ناباورانه گريه کردم.

بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان جم سه‌شنبه چهارنفر را راهي سرخانه کرد. روز خاک سپاري خانواده آن سه متوفي ديگر هم حضور داشتند. هوا گرم بود. جمعت زيادي جلوي در غسالخانه ازدحام کرده بودند. همه منتظر بودند. نمي‌دانم چرا ياد آن روزهايي افتادم که پشت در سفارت کانادا انتظار ويزايم را مي‌کشيدم. لحظه‌هايي که با تمام وجودت فکر مي‌کني من اينجا چه غلطي مي‌کنم. هر چند دقيقه‌ جنازه‌اي لا اله .. گويان از در غسالخانه بيرون مي‌آمد. جنازه‌اي ديگر لا اله.. گويان به سمت محل نماز ميت مي‌رفت . يکي ديگر مقر نماز را دور مي‌زد و به سمت نعش‌کش ها مي‌رفت. فضا پر بود از ريتم دردناک لا اله الا الله و جنازه‌ها که يک و نيم متر بالاتر از زمين روي دوش زنده‌ها در فضاي سوزان بهشت زهرا شناور بودند.

جنازه را که داخل قبر گذاشتند من هنوز ناباورانه به پاهاي مريض چند روز پيشمان نگاه مي‌کردم. بالاي سر گودال ايستادم و ناباورانه به همه آن چيزهايي که خوانده مي‌شد گوش دادم و لابه‌لايش به حرف‌هاي مريض چند روز پيشمان فکر کردم که جاي پايش را در آينده محکم کرده بود. مي‌خواست به خانه برگردد و يک عالمه کار بکند. مسافرت برود. سراغ مستاجرش برود. ورزش کند. دکتر پوست برود و کرم‌هاي ضد چروک بگيرد. گودال را که پر کردند انگار گورکن با همان بيلش توي سرم زده باشد ناگهان کشف کردم که شانس همه آن يک عالمه کار ناگهان از يک نفر گرفته شده. من با وحشتي که کمتر سراغم مي‌آيد يادم افتاد که دو مجموعه داستان نيمه کاره دارم و يک طرح کميک استريپ که دقيقا در نقطه اوجش رها شده و من به هيچ کس، حتي به عليرضا نگفتم اگر پرونده زندگي من بسته شد آن پرده اوج داستان را چطور بنويسد.

مراسم عزاداري با شکوه برگزار شد. شوهر مرحومه و خانواده مرحومه تمام تلاششان را کردند که مراسمي عالي برگزار کنند و هيچ‌کس نمي‌داند چرا در حاليکه ما کمتر زندگي‌هاي عالي داريم و کمتر به ساختن زندگي‌هاي با شکوه براي خودمان و ديگران فکر مي‌کنيم تا اين حد به مراسمي باشکوه بعد از مرگمان نيازمنديم. مردم چهار روز تمام براي تسلاي خاطر بازماندگان مهمانشان بودند بدون اينکه کلمه‌اي حرف براي گفتن داشته باشند. جز اينکه خرما بخورند تا فاتحه‌شان به متوفي برسد و من هم البته به عنوان يکي از بازماندگان تمام تلاشم را کردم تا سيني‌هاي پر از خرما را آماده پذيرايي دوستاني کنم که براي تسلايمان مي‌آمدند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 0 قبل از ظهر | 
با من حرف بزن

 

بيمار ما در بخش مراقبت‌هاي ويژه يکي از بيمارستان‌هاي تهران بستري است. من يک روز در ميان به ملاقات بيمارمان مي‌روم. زمان ملاقات يک ساعت است . کنار تخت هر مريض هم بيشتر از دو نفر اجازه ايستادن ندارند. من تمام انرژيم را براي آن دو سه دقيقه‌اي که بايد در چشمان انساني در حال احتضار نگاه کنم، جمع مي‌کنم. به زور لبخند مي‌زنم و داخل مي‌شوم. يک راست سراغ تخت بيمار مي‌روم و بدون آنکه اجازه بدهم لبخند کش‌دار بي‌معنيم کمي جمع شود مي‌گويم :

- خوبي خاله

- الحمدالله

- خاله بهتريا .

خاله پلک مي‌زند.

- خوب اکسيژنتم که برداشتن. معلومه که بهتري.

خاله فقط پلک مي‌زند. معمولا با يکي از ملاقات کنندگان داخل مي‌شوم. ملاقات کننده با بغضي در گلو به خاله زل مي‌زند . انگار به تماشاي سربريدن گوسفند ايستاده باشد. همه غم‌هاي دنيا در چشمان ملاقات کننده جمع مي‌شود و با صدايي که به سختي در مي‌آيد مي‌گويد

- مليحه خانوم رنگ و روت بهتر شده.

من تعداد روزهايي را مي‌شمرم که بيمارمان غذا نخورده. و پيش خودم فکر مي‌کنم چطور ممکن است رنگ و روي خاله بعد از 19 روز گشنگي بهتر شده باشد. خاله به ملاقات کننده نگاه نمي‌کند. نگاه خالي از اميدش را به نقطه‌اي نامعلوم مي‌دوزد.  من نوشته آويزان به تخت مريض را مي‌خوانم.

- خاله نوشته بهت ويتامين زدن. ضربان قلبت بهتر شده. ديگه فشارخونتم خوبه.

ملاقات کننده مي‌گويد

-آره ، اصلا معلومه. خيلي بهتر شده.

خاله پلک مي‌زند. من و ملاقات کننده دوروبرمان را نگاه مي‌کنيم. به تخت‌هاي ديگر. به مريض‌هايي که خيلي‌هاشان زنده از در اين اتاق بيرون نمي‌روند و بعد ناگهان سکوت را مي‌شکنيم.

- خوب مليحه خانوم با اجازه. اي‌شاالله زودتر خوب مي‌شي.

براي خاله دست تکان مي‌دهم. از در اتاق مراقبت‌هاي ويژه که بيرون مي‌آيم احساس مي‌کنم تمام عضلات صورتم يخ زده. خنده گاهي اوقات خشک مي‌شود . اين جمله را سالها پيش در کتابي خوانده بودم و چون نفهميده بودمش گوشه دفتر خاطراتم نوشتمش.

من دو هفته است که يک روز در ميان به ملاقات مريضمان مي‌روم و مريضمان هربار همين مزخرفاتي را که بالا نوشته‌ام از من و بقيه ملاقات کننده‌ها مي‌شنود. بار آخر قبل از آنکه وارد اتاق شوم خواهر بيمار را ديدم که دم در گريه مي‌کرد. قلبم يک لحظه ايستاد. زن مرا بغل کرد و گفت

- حرف نمي‌زنه. نمي‌خواد ديگه حرف بزنه. هر چي التماسش کردم حرف نزد.

فرصت نکردم لبخندم را روي لبم بگذارم. کنار تخت خاله خالي بود. خاله رويش به پنجره بود. باد مي‌آمد، خودش را از درز پنجره خاک گرفته تو مي‌کشيد و تارهاي کدر موهايش را نوازش مي‌کرد.

- خاله مي‌بيني چه طوفانيه.

خاله برگشت. تند. انگار مريض نبود.

- آره.

- خيلي باحاله. فهميدي يکي تو همين طوفانه مرد. درخت افتاد روش. حالا شما هي روزا رو بشمر بگو کي ميميرم.

خاله خنديد. چشمانش درخشيد. انگار چشمانش مي‌گفت با من حرف بزن. من ناگهان فهميدم که خاله تا چه حد محتاج شنيدن است. شنيدن از زندگي. شنيدن از مرگ. فکر کردم فقط آدمي که در برزخ مرگ و زندگيست ارزش زنده بودن و مردن را توامان مي‌فهمد. شوهر خاله جلوي در صدايم کرد

- بي‌زحمت بياين بيرون بقيه برن تو.

از بيمارستان بيرون زدم.  فکر کردم اگر شوهر خاله به دادم نرسيده بود من چه داشتم از زندگي بگويم که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد. يادم آمد چند روز پيش در کتابي خوانده بودم که سکوت ما اغلب، سکوت از سر دانايي نيست. سخن گفتن نيازمند کلمه است و کلمه بدون معنا به ذهن نمي‌آيد. سکوت ما از ندانستن است. فکر کردم در سيل اين همه ملاقات کننده هيچکس چيزي از زندگي نمي‌دانست که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 11 خرداد1386 و ساعت 3 قبل از ظهر | 
خاطرات يک دبير (۱)

 

خانم فدايي در طبقه پنجم آپارتماني نوساز در يکي از کوچه‌هاي فرعي زعفرانيه زندگي مي‌کند. پنجره آشپزخانه‌اش به نمايي از شهر خاکستري تهران باز مي‌شود و پنجره‌هاي شمالي اتاق‌ها به چشم‌انداز باغ بزرگي که يادگار تهران قديم است. هر بعد از ظهر جمعه قبل از آنکه من از خانه‌شان خارج شوم با بازوهاي گره شده و صدايي که اضطراب عجيبي درآن موج مي‌زند از پشت کانتر آشپزخانه جلو مي‌آيد و مي‌پرسد : "وضع مونا چطوره ؟" مونا سرش را پايين مي‌اندازد و من بلافاصله به هردويشان اطمينان مي دهم که مشکل عمده‌اي در يادگيري مونا وجود ندارد.

در طول سه ماه گذشته هر بار از در خانه خانم فدايي خارج شده‌ام با خودم فکر کرده‌ام اگر من هم در پانزده سالگي جذابيت مونا را داشتم، مي‌توانستم بعد از دو ساعت اسب سواري  پشت پيانو‌ام بنشينم، ثانيه‌ها را مهمان قطعات باخ کنم و دور از ازدحام تهران بزرگ به سنگ‌فرش‌هاي پاريس فکر کنم آيا باز هم دلم مي‌خواست بدانم چرا نور در مسير عبور خود گاهي مي‌شکند.

هفته گذشته خودم را آماده کردم تا سر صحبت را با خانم فدايي باز کنم. مثل هميشه قبل از آنکه براي بستن بند کفش‌هايم دولا شوم خانم فدايي از سايه‌روشن نشيمن پشت اشپزخانه‌اش خارج شد و گفت "خانم سراج گفتن شما داريد ميريد آمريکا." من سرم را بالا آوردم. رد تمرينات اروبيک روي بازوهاي لخت خانم فدايي هيچ تناسبي با دکوراسيون قرن هجدهمي خانه نداشت."هنوز معلوم نيست. من يه سفر رفتم و برگشتم." خانم فدايي به نزديک‌ترين صندلي تکيه داد. "خوب. چطور بود ؟"

"از چه نظر؟"

" از همه نظر.من يکي از دوستام چند سال پيش رفت. اون موقع ما انترن بوديم. همه چيز و ول کرد و با شوهرش رفت. امسال اومده بود ايران. مي‌گفت خيلي سختي کشيديم. يه روزهايي واقعا داشتيم از گشنگي مي‌مرديم. مي‌گفت آمريکايي‌ها خيلي خوبن. خيلي کمکشون کردن. الانم وضع زندگيشون خيلي خوب شده."

خانم فدايي يک دفعه ساکت شد. نمي‌توانستم تصور کنم وضع خوب از نظر زني سي و هفت، هشت ساله که در خانه‌اي يک ميليون دلاري زندگي مي‌کند چه معني مي‌دهد. گفتم "بله خوب جاي خوبيه. جاي جذاببييه. يعني براي من اينجوري بود." خانم فدايي انگشتان کشيده‌اش را دور موهاي مش شده پيچيد و به بامبوهاي کنج ديوارچشم دوخت. سکوت سنگين اتاق آزارم مي‌داد. گفتم "البته براي کسي که اينجا همه چيز داره شايد آمريکا خيلي هم جذاب نباشه." خانم فدايي بلافاصله گفت: "اونجا مي‌شه پيشرفت کرد." گفتم : "پيشرفت ؟ تو چي پيشرفت کرد؟" فدايي دستش را دور کمر دخترش انداخت. "تو همه چيز." من بي دليل گفتم : "بله ممکنه." از در که بيرون آمدم خانم فدايي  ومونا جلوي در ايستادند تا آسانسور به طبقه پنجم رسيد. در آسانسور را که باز کردم خانم فدايي گفت: "موفق باشيد." نگاهش مثل نگاه زندانيي بود که شاهد آزاد شدن هم سلوليش باشد.سوار آسانسور که شدم خودم را در آينه قديش نگاه کردم. روياي آمريکا چقدر قيافه‌ام را شبيه آدم‌هاي خشبخت کرده بود. شبيه آدم‌هاي پيشرفت‌کرده !!

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 11 قبل از ظهر | 
یک سوال ساده

 

مکالمه تلفني من با يک دوست قديمي :

_ چي شده باز دختر ؟

_ هيچي، کمره درد گرفته دوباره .

_ چکار کردي باز ؟

_ هيچي، رقصيدم .

(دوست عزيز با تعجب )

_ رقصيدي ؟  خوب پس عروسي بهت نساخته.

_ عروسي نبودم. هفته ديگه اتفاقا عروسيم.

_ پس مهموني بهت نساخته.

_ مهموني ؟ کدوم مهموني. تازه مگه شما تو مهمونياتون مي‌رقصيد ؟ ما که دورو برمون و يه مشت پير و پاتال گرفتن. همشمونم مي‌خوان اين آخر عمري مشکلات مملکت و حل کنن.

_ پس کجا رقصيدي شيطون ؟

_ خونمون. تنهايي. جلوي حضرت کتابخونه و کامپيوتر عزيز.

(سکوت دوست عزيز پشت خط تلفن)

_ الو ؟

_ تو ديوونه‌اي برو پيش يه روانکاوي ، چيزي.

_ واسه چي ؟

_ مگه آدم عاقل با خودش مي‌رقصه ؟

 

يکي از دبيرستان‌هاي تهران. گفتگوی رو در رو با يکي از دبيران :

_ خدا بد نده.

_ داده خانم فلاني.

_ اي بابا ، کمرتونه ؟

_ بله.

_ منم گرفتارشم. مال بار سنگينه. بار سنگين بلند نکنيد. حالا يه کمم اين اقايون کار کنن نمي‌ميرن. بي‌خودي مثل ما جونت و نذار واسه مردا، هي بدو اين‌ور بدو ..

همکار عزيز ول‌کن نيست.

_ خانم فلاني من داشتم مي رقصيدم اينجوري شد.

خانم فلاني ابروهاش رو بالا مي‌کشه. انقدر که تاج ابروهاش زير لبه مقنعه مشکي گم مي‌شه. کمي سرش رو جلو مياره. من و با تعجب نگاه مي‌کنه. سرش رو عقب مي‌کشه و اين بار از دور براندازم مي‌کنه و آروم مي‌گه :

_ شما بچه داريد؟

_ نه  خير  (با خنده مي‌گم).

_ شما يه بچه بياريد همه مشکلاتتون حل مي‌شه.

من متوجه رابطه گودرز و شقايق نمي‌شم.

_ چه مشکلي خانم فلاني ؟

_ همين بيکاري ديگه. انقدر سرتون شلوغ مي‌شه که اينجور کارا از يادتون مي‌ره.

 

سر کلاس درس. بيست شاگرد شانزده ساله. نيش‌ها تا بناگوش باز

_ واااااااااااااااي خانوم چي شدين ؟

_ کمر درد گرفتم.

_ واااااااااي خانوم چرا ؟

عقب تري ‌ها ريز مي‌خندن. خلاف‌ترها زير گوش بقيه چيز‌هايي پچ‌پچ مي‌کنن که به خنده بقيه کمک قابل توجهي مي کنه.

_ خانوم يخچال بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم بچه‌تون و بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم چکار کردين ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم دقيقا کي درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)

_ خانوم داشتين چکار مي‌کردين درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)

چيزي که دوستان کوچولوي من نمي‌دونن اينه که منم صد‌ در صد قبل لز هفده ساله شدن شانزده سالگي رو پشت سر گذاشتم و مي‌تونم تصور کنم الان در مغزهاي کوچولوشون چه صحنه‌هايي داره تصوير مي‌شه. بي‌مقدمه مي‌گم.

_ دوستان علتش اون چيزي که الان همتون دارين از تصورش کيف مي‌کنين نيست متاسفانه.

کلاس يک دفعه ساکت مي‌شه. چند نفر سرخ مي‌شن. يکي دو نفر لب‌هاشون رو گاز مي‌گيرن.

 

مطب دکتر.

_ شغلتون چيه ؟

_ معلم هستم.

(پزشک اخم مي‌کنه.)

_ خوب زياد نبايد بايستيد. موقع ايستادن يه پاتون بايد بالاتر باشه ، يه توپ يا يه آجر زير پاتون بايد باشه که به کمر فشار نياد . روي دفتر بچه‌ها ..

دکتر عزيز ول‌کن نيست .

_ آقاي دکتر من داشتم مي رقصيدم اينطوري شد.

انگار دوست پزشکمون که بي‌نهايت جديست به برق 220 ولت وصل شده. سرش رو با تکاني سريع از روي نسخه بلند مي‌کنه.

_ مي‌رقصيديد ؟ ( و بعد از مکث طولاني ) رقص که کمر درد نمياره.

_ حرکات موزون نه جناب دکتر. رقص يه کم از حرکات موزون  تکونش شديدتره .

دکتر چند ثانيه توي چشمهاي من زل مي زنه.

_ شما چند سالتونه ؟

_ سي و دو سال سه ماه کم .

_ خوبه. روحيه‌تون خوبه ( اين جمله با کمي افسوس، اندوه و تعجب ادا مي‌شه)

دکتر دفترچه بيمه رو به طرفم دراز مي‌کنه.

_ رقص اشکال نداره ولي ژيمناستيک نه.

من با چشم‌‌هاي گرد شده مي‌گم:

_ بله آقاي دکتر! 

توي آسانسور با خودم فکر مي‌کنم چطور ممکنه کسي فرق رقص و ژيمناستيک رو ندونه. نيم ساعتي مسير خونه رو پياده اومدم و با خودم کلنجار رفتم. يه کم برام زور داشت تفاوت رقص و حرکات موزون رو به کسي گوشزد کنم که فرق ژيمناتيک و رقص رو نمي‌دونه.

مسئلتن : چرا ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 5 خرداد1386 و ساعت 1 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar