تبليغاتX
چپ کوک
 باز هم همدردي

 

زنگ تفريح روي يکي از سکوهاي سنگي مدرسه نشسته بودم و درس زنگ بعد را مرور مي‌کردم. شاگرد خوب و درس‌خواني بودم و درس‌خوان بودنم نه به دليل تمايل ذاتي به دانستن بود و نه ميل به ساختن آينده‌اي روشن. سيزده سالگي سن فکر کردن به اين مفاهيم سنگين و پيچيده نيست. جا‌ه‌طلب بودم و دلم نمي‌خواست کسي را بهتر از خودم ببينم. از نگاه سراسر تحسين معلم‌ها، اعضاي خانواده‌ام و همسايه‌ها لذت مي‌بردم و براي افزايش اين لذت سکرآور همه کار مي‌کردم. بين بچه‌ها اعتباري داشتم. تحسين معلم‌ها احترام بچه‌ها را هم برايم به ارمغان آورده بود. زنگ‌هاي ناهار و نماز اشکالات رياضي بچه‌هاي کلاس دوم را برطرف مي‌کردم و از پايه سومي‌ها سفارش انشاء مي‌گرفتم. حتي دو بار براي دبيرستاني‌ها هم انشاء نوشته بودم. دفترشان را از لابه‌لاي نرده‌هاي ميان راهنمايي و دبيرستان به دستم مي‌رساندند و من برايشان مي‌نوشتم. مديرمان زن قد بلند و درشت اندامي بود با يک رديف سبيل کلفت مشکي، ابروهاي به هم پيوسته و دماغ بزرگ کوفته‌اي. هيچ‌وقت بدون چادر نديدمش. صدايش دو رگه بود و اگر صدايش را از جايي مي‌شنيدي در مرد بودن صاحب صدا شک نمي‌کردي. هميشه پوتين سربازي مي‌پوشيد و موقع راه رفتن آنها را با غيظ به زمين مي‌کوبيد.

سرم پايين بود و تند تند جملات را براي خودم تکرار مي‌کردم که با پس‌گردني محکمي از لبه سکو پايين افتادم. ارتفاع سکو تا کف موزائيکي حياط حدود يک متر بود. وحشت‌زده از جايم بلند شدم. مانتويم خاکي شده و مقنعه‌ام کمي چرخيده بود. مدير پله‌هاي کنار سکو را پايين مي‌آمد. بچه‌ها به فاصله چند متري دورمان حلقه زدند. چشمانم ميسوخت و انگار قلبم آمده بود درست پس کله‌ام. شقيقه‌هايم مي‌زد و دست و پايم مي‌لرزيد. مدير مهلت فکر کردن نداد. قبل از آنکه تعادلم را به دست بياورم و بفهمم چه بلايي سرم آمده سيلي جانانه‌اي خوردم. چشمانم درست نمي‌ديد اما صداي دورگه مدير را مي‌شنيدم که مي‌گفت: جوراب قرمز پوشيدي دلقک. از کي تا حالا مدرسه من سيرک شده، ها؟

جوراب‌هاي ما را پدرم هميشه از کارگاه جوراب‌بافي عمويم مي‌آورد. جوراب‌هاي به اصطلاح نخي سفيد که بوي نفت مي‌داد و لبه بالاييش دو رديف نازک بافت قرمز رنگ داشت با يک علامت نايک قرمز که به زور به اندازه يک بند انگشت مي‌شد. جوراب‌ها دوماه هم دوام نمي‌آورد. کشش شل مي‌شد و دو رديف نازک قرمز رنگ تا لبه کفش‌هاي کي‌کرز پايين مي‌آمد.

آن روز من بابت دو رديف قرمز جورابم حسابي تنبيه شدم. يک زنگ از کلاس درس محرومم کردند و مجبور شدم نيم ساعت تمام بابت جوراب‌هايم هر توهيني را از ناظم مدرسه بشنوم. يک روز که از ماجرا گذشت من ديگر نه درد پس‌گردني را حس مي‌کردم و نه جاي چهار انگشت مدير روي صورتم مي‌سوخت اما تصوير بچه‌ها که بهت‌زده و حيران نگاهم مي‌کردند از ذهنم پاک نمي‌شد. غرورم شکسته بود. روز بعد مثل همه روزهاي ديگر سر کلاس رفتم، مثل همه روزهاي ديگر رفع اشکال کردم و براي سومي‌ها انشا نوشتم اما من، آن من سابق نبودم. خشم به سرعت جايش را به نفرت داد و نفرت به آرامي دامنه‌ نفوذش را از حيطه مدير و ناظم و مدرسه فراتر برد. ديدگاه‌هاي تند فاشيستي در من قدرت گرفت. براي خودم يک نقشه ايران خريدم و چند جايش را با ضربدر قرمز مشخص کردم. از مردمان هر کجاي اين سرا که خوشم نمي‌آمد حکم به مرگ دسته‌جمعي مردم مي‌دادم. در تخيلات کودکيم فکر مي‌کردم قدرت خواهم گرفت و از تصور اعدام ده‌ها هزار نفر غرق سرخوشي مي‌شدم. نفرت خودش را به شکل خشونتي تند نشان داد. به ورزش‌هاي رزمي روي آوردم. دير عاشق شدم و بالاخره امروز در سي و پنج سالگي بعد از گذشت بيش از بيست سال از آن اتفاق هنوز با حسرت پاي ديدن فيلم‌هايي مثل پيانو مي‌نشينم و فکر مي‌کنم چرا در داستان‌هايم از تصوير کردن لطافت روح بشر عاجزم.

خانم مدير به هيچ عنوان زن وحشي بي‌روحي نبود. آخرين ماه‌هاي سال شصت و شش بود که تهران زير آماج حمله موشکي عراق لرزيد. بچه‌ها وحشت‌زده پله‌هاي چهار طبقه مدرسه را پايين مي‌دويدند. صداي جيغ آن همه دانش‌آموز گوش را کر می کرد. کوچک‌ترها زير دست و پا مانده بودند. معلم‌ها ديوانه‌وار به هر سو مي‌دويدند. کادر اداري بچه‌ها را به سوي پيلوت راهنمايي مي‌کرد. بخشي از پيلوت با ديواري شيشه‌اي از حياط جدا می شد که محل امتحانات و نمايشگاه‌هاي مدرسه بود. آن روزها پیلوت مدرسه مرکز نمايش آثار صنايع دستي دانش آموزان منطقه سه بود. ناظم‌ها داد مي‌کشيدند: همه به سمت پيلوت. من همانطور که پله‌ها را پايين مي‌دويدم فکر مي‌کردم پيلوت با آن همه ميز پينگ‌پونک جايي براي ما ندارد. به پيلوت که رسيدم هاج و واج ماندم. مدير به يک ضرب وسايل را از روي ميزها پايين مي‌ريخت و يک‌تنه ميزهاي بزرگ پينگ‌پونگ را به شيشه‌ها تکيه مي‌داد تا فضاي امني برای ما بسازد. چادرش در هوا به پرواز در مي‌آمد و عرق چهره سبزه‌ اش را پوشانده بود.  

با تمام اين احوال خشونت آن روز کارش را کرده بود.

ده سال بعد از حادثه مدرسه براي تدريس به يکي از سازمان‌هاي حمايت‌ از کودکان کار رفتم. دانشجو بودم و روح سرکش و ایده آل طلبم مرا به دستگیری دیگران ترغیب می کرد. روزي سرد و برفي بود. با بچه‌ها انشا مي‌نوشتيم. يکي از دختر‌ها انشايي نوشته بود به تلخي آنچه من نوشتم. وقتي نوشته‌اش را مي‌خواند صدايش مي‌لرزيد. او از اينکه ما مردم در مقابل نگاهش دکمه‌هاي بالابر اتوماتيک شيشه‌هايمان را فشار مي‌دهيم به خشم آمده بود. او از اينکه پشت چراغ قرمز يک دقيقه‌اي سر کارش مي‌گذاريم تا کمي تفريح کنيم و آخرش هم يک شاخه گل نمي‌خريم خشمگين بود. او از اينکه وقتي به شيشه ماشين مي‌کوبد سرمان را برمي‌گردانيم خشمگين بود. تمام مدتي که انشايش را مي‌خواند به نقشه ايران خودم فکر مي‌کردم. به اين فکر مي‌کردم که خشونت من در حد همان ورزش‌هاي رزمي ماند اما اين دختر در بستر فساد اجتماعي چه‌ها که براي انتقام از من نخواهد کرد. چه صحنه‌ها که پيش چشمش شکل نخواهد گرفت. چه آرزو‌ها که براي به زير کشيدن من از آن جايگاه رفيع گرم داخل ماشين نخواهد کرد. 

دختري که براي من انشا مي‌خواند طلب ترحم نمي‌کرد. نه پتو مي‌خواست، نه پول. مي‌خواست به عنوان يک انسان  (هر چند از نوع فقيرش) ديده شود. مي‌خواست زير نگاهي که مقصر مي‌جويد نباشد. مي‌خواست بي‌تنفر ديده شود. همانطور که من مي‌خواستم به عنوان يک دانش_آموز ديده شوم. با مجموعه‌اي از خصيصه‌هاي انساني که شايد براي گروهي هم دلچسب نباشد. ما جاي همدردي ترحم، گداپروري و دلسوزي گذاشته‌ايم. هر سه اين نگاه‌ها نگاه‌هايي پر از قضاوت است. نگاه‌هايي که آزرده مي‌کند و آزردگي خشم به همراه دارد و خشم نفرت مي‌آورد و نفرت قدرت تخريبي بي‌انتها دارد. نفرت مي‌تواند آتشي را برافروزد که همه‌مان را بسوزاند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 6 آذر1388  |
 نویسنده ها و خواننده های امروز

سر کلاس نوشتار خلاق پايه دوم دبيرستان داستا‌ن‌هاي بچه‌ها را مي‌خونديم که سارا پرسيد: "خانوم توي داستان نبايد از آدم‌هاي دور و برمون بنويسيم؟" از سوالش جا خوردم. از ابتداي سال سعي کرده بودم موضوعاتي را بهانه داستان قرار بدهم که بچه‌ها تجربه‌اي از آن داشته باشند. حتي موضوع داستان هفته آرايشگاه‌هاي زنانه بود. از سارا خواستم توضيح بيشتري بدهد تا من بهتر حرفش را بفهمم. سارا داستان‌نويس خوبيست. تجربه چند سال تدريسم به بچه‌هاي انساني کم‌کم مرا به جايي رسانده که چندان مطلوبم نيست. به نظرم بچه‌هايي که داستان‌هاي عامه پسند مي‌خوانند در قصه‌پردازي از ديگران جلوترند. معدود بچه‌هايي که داستان‌هاي خوب و باکيفيت مي‌خوانند، سخت مي‌نويسند. جمله‌هايشان سنگين و تيره‌ است و بدتر از همه نوشته‌هايشان ريشه در تجربيات شخصي‌شان نداره. سارا بعد از يک ربع طفره رفتن و داستان حسين کرد گفتن سر اصل مطلب رفت و گفت: "خانوم چرا هيچکس در مورد دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نمي‌نويسه؟ من هر چي داستان مي‌خونم همه زن‌هاش خودشون خوشگلن يا نمي‌دونم جذابن يا هميشه ناراحتن. ما اين همه آدم دور و برمون هست که دماغاشون رو عمل کردن اما تو يه داستان هم نمي‌شه پيداشون کرد."

گفتم: "اگه تا الان از دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نوشته نشده علتش اينه که يا نويسنده‌هامون توانايي خوب ديدن جامعه‌ رو ندارن يا اينکه هنوز از اين پديده اجتماعي انقدر نگذشته که نوشته بشه." گفتم مطمئنم نويسنده‌هاي نسل بعد در مورد دماغ‌عمل‌کرده‌ها خواهند نوشت. گلنار از ته کلاس گفت: "ولي خانوم من اگه داستان‌نويس باشم هيچوقت از اين جور چيزها نمي‌نويسم. اينا يه دوره‌اي هست و بعد تموم مي‌شه. آدم بايد يه چيزهايي رو بنويسه که هميشه بمونه. مثلا آمريکايي‌ها واسشون جالب نيست اينجا همه دماغاشون رو عمل مي‌کنن. تازه ممکنه به ما بخندن." شبنم گفت: "تازه اينا خيلي حرفاي چيپيه، آدم واسه چي اينا رو بنويسه. نويسند‌ه‌ها حرف‌هاي فلسفي مي‌زنن." آلاله گفت: "نه بابا همش در مورد بدبختي و مرگ و مير حرف مي‌زنن. من که اصلا نمي‌خونم. قلبم مي‌گيره هر چي‌ مي‌خونم."

بچه‌ها حرف مي‌زدند و من از قالب معلمي در مي‌آمدم و از جايگاه يک نويسنده به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم. در طول اين سال‌ها هميشه دانش‌آموزانم را بابت خواندن رمان‌هاي عامه‌پسند سرزنش کرده بودم. هميشه مي‌گفتم کارهاي خوب بخوانيد اما حالا که حرف‌ نوجوان‌هايمان را مي‌شنيدم نمي‌توانستم ميان نوشته‌هاي دو، سه دهه اخير داستاني را پيدا کنم که خواننده شخصيت‌‌هاي داستان را در همسايگي‌اش ببيند، داستان آه و ناله سر ندهد، حرف‌هاي گنده گنده نزند، بي‌سروته نباشد. پاي مشکلات تمام جهان را وسط داستانش نکشيده باشد. داستان قصه روان ساده‌اي باشد از زندگي "ما" مردم که زيرلايه‌هايش بدون فخرفروشي به مخاطب، او را وادار به فکرکردن کند. داستاني پيدا نمي‌کردم که هم حرف براي گفتن داشته باشد و هم نگاه از بالا به "مردم"، به "عامه"، به "توده" نداشته باشد.

فکر کردم شايد وقت آن رسيده که ما بازنگري جدي در پوسته روشنفکري بکنيم. زماني روشنفکران ايراني فاصله زيادي با مردم داشتند. گروه اندکي بودند که به واسطه امکاناتي درس‌خوانده و فرنگ‌ديده بودند. نگاه از بالا، نگاه پدرانه دردمند براي روشنفکر پنجاه سال پيش طبيعي بود. اما امروز امکانات آموزشي قشر وسيعي از جامعه را در يک سطح دانش قرار مي‌دهد. جابه‌جايي طبقات اجتماعي، همسايگي و معاشرت دائم با ديگراني که بسيار با ما متفاوتند و بالاخره زندگي پرتلاطم دهه‌هاي اخير- تجربه جنگ و انقلاب- از اکثر ايراني‌ها افرادي چند لايه و پيچيده ساخته. آدم‌هايي که در حين دزدي‌هاي ساده روزانه مي‌توانند نطق غرايي در باب بودن و نبودن بکنند. در شرايط امروز بايد دوباره روشنفکر را تعريف کنيم. وگرنه نسل بعدي‌ها براي نويسنده‌هايي که همانند پدرانشان آه و ناله سر مي‌دهند که درد وطن دارند و نگاه جهان‌وطني تره هم خرد نخواهند کرد.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 23 آبان1388  |
 آيا ما نياز به همدردي بيشتر با يکديگر داريم.

 

 دو هفته پيش طبق برنامه هر هفته کلاس تفکر خلاق سوم راهنمايي بخش‌هايي از مجله چلچلراغ را مي‌خوانديم. يکي از مطالب گزارشي بود از وضعيت زني به نام حوا که با شوهر بيمارش در يکي از محلات فقير نشين تهران زندگي مي‌کند. گزارش روان و شفاف نوشته شده بود. نويسنده فقري که حوا و شوهرش را بلعيده بود با ظرافت به تصوير کشيده و البته از علت فقر هم لابه‌لاي صحبت‌هاي حوا حرف زده بود. گزارش به خوبي اين نکته را تفهيم مي‌کرد که آسيب‌پذيري بعضي از مشاغل آنقدر بالاست که اگر فرد جايي زمين بخورد حتي از حداقل‌هاي يک زندگي محروم خواهد ماند. مثل خانواده حوا که حتي مواد شوينده براي بهداشت اوليه را هم ندارد.

گزارش براي من ناراحت‌کننده بود اما براي بچه‌ها نه. اولين واکنش کلاس به اين گزارش حمله تند نيلوفر به من بود: "وا خانم به ما چه ربطي داره يکي پول نداره صابون بخره؟" به دنبال اين سوال حرف‌هاي ديگري هم مطرح شد. يکي پرسيد: "ما براي چي بايد اين چيزها رو بخونيم و خودمون رو ناراحت کنيم." يکي پرسيد: "اصلا براي چي اين جور چيزها رو توي مجله مي‌نويسن؟" سومي پرسيد: "خانوم کسي هم اين جور چيزها رو مي‌خونه؟"

هفته قبل قرار بود هر کسي علاوه بر خواندن چلچراغ و انتخاب مطلب مورد علاقه‌اش يک گزارش از اخبار جهان در اينترنت جستجو کند و براي کلاس بخواند. سميرا گزارشي از فساد مالي در يکي از کشورهاي اروپايي خواند. گزارش که تمام شد يکي از بچه‌ها پرسيد: "خانوم اصلا به کسي چه مربوطه کي چقدر پول داره؟ "

چند روز پيش با تعدادي از دوستان دور هم جمع شده بوديم و گپ مي‌زديم. صحبت از اختلاف طبقاتي شد. يکي از دوستان نظرش بر اين بود که طبقه ضعيف لايق همان چيزيست که دارد. از ديد او قشر فقير را مردمي تن‌پرور، بي‌سواد و طلبکار تشکيل مي‌دهند که خود را بي‌دليل شايسته رفاه و آسايش مي‌بينند. جملات دوستم تند و گزنده بود.

نوع نگاهي که اين روزها به سرعت در جامعه اطراف من در حال شکل‌گيري يا رشد است مرا مي‌ترساند. آيا ما در حال از دست دادن توانايي "فهم" همديگر هستيم. آيا ما در مرحله‌اي از شعور اجتماعي متوقف شده‌ايم؟ نمي‌توانيم همديگر را ببينيم و نمي‌توانيم بفهميم که بودنمان به بودن ديگران – از همه گروه‌ها و قشر‌ها- وابسته است. آيا جامعه مثل تکه پارچه‌اي با تار و پود به هم تنيده نيست؟ آيا اگر قسمتي را با شتاب بالا بکشيم و بقيه پارچه جايي گير کرده باشد پاره نمي‌شود؟ جامعه تکه پاره شده مي‌تواند به سعادت تک‌تک ما بينجامد؟

قطعا شيوه همدردي غلط با آنها که ضعيف‌ترند مي‌تواند فاجعه به بار آورد. قطعا بايد راه‌هايي پيدا کرد که ضعيف‌تر با شناسايي و به کارگيري توانايي‌هايش رشد کند و در موقعيت بهتر قرار بگيرد اما آنچه اطراف من در حال رخ دادن است از اين دست نيست. به نظرم ما در حال از دست دادن خصيصه‌اي انساني هستيم که به آن همدردي مي‌گويند. شاخصي اجتماعي که اگر نباشد به سرعت جاي خاليش را خشونتي لجام گسيخته و کور خواهد گرفت.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 9 آبان1388  |
 خواندن يا نخواندن

 

 تابستان فرصت خوبي بود تا اشکالات سيلابس‌هاي آموزشي درس نوشتار خلاق پايه‌هاي راهنمايي و دبيرستان را اصلاح کنم. تجربه چند سال گذشته‌ نشان داده بود براي حل بهتر مشکل نوشتن در دراز مدت بايد بتوانم بچه‌ها را به فکر کردن از راه خواندن تشويق کنم. مشکل نوشتن بيش از آنکه به دليل ناتواني در بکار بردن زبان باشد به دليل ناتواني در فکر کردن است. اغلب آنهايي که از مشکل نوشتن شکايت مي‌کنند نمي‌دانند چه بنويسند. به عبارتي نمي‌دانند در مورد چه چيز و چگونه فکر کنند. براي حل اين مشکل سيلابس درسي پايه سوم راهنمايي را کامل تغيير دادم و طرح درسي با هدف خواندن، فکر کردن، نوشتن آماده کردم. براي بخش خواندن بر خلاف سال‌هاي پيش تصميم گرفتم از کتاب استفاده نکنم. مي‌خواستم بچه‌ها متن‌هاي متفاوت، شاد و کم‌حجم بخوانند تا فرصت کنيم در مورد مطالب حرف بزنيم. در ضمن مطالب کوتاه فرصت مي‌داد متون در کلاس و توسط خود بچه‌ها خوانده شود. مي‌توانستم روي مطالب مختلف مانور دهم و آنهايي که جاذبه بيشتري براي بچه‌ها دارد را بهانه فکر کردن قرار دهم. بين مجلاتي که مي‌شناسم به نظرم فقط نوشته‌هاي چلچراغ و همشهري جوان حوزه‌هاي متفاوتي از علم و هنر و معضلات اجتماعي را تحت پوشش قرار مي‌دهند و حرفي براي گروه سني نوجوان دارند (اگر مجله‌ ديگري مي‌شناسيد مرا راهنمايي کنيد). به مدرسه پيشنهاد کردم سه روزنامه و دو مجله چلچراغ و همشهري جوان را مشترک شود و از بچه‌ها خواستم تا ماه آبان هر هفته به عنوان تکليف درس، آخرين شماره چلچراغ را خريداري کنند و حداقل سه مطلب را که تيتر يا عکس آن‌ها نظرشان را جلب کرده چنان بخوانند که بتوانند در موردشان حرف بزنند.

ديروز قبل از آنکه پشت ميزم بنشينم با اعتراض بچه‌ها مواجه شدم. تقريبا به غير از يکي دو نفر در هر کلاس بقيه معتقد بودن چلچراغ چرت‌ترين مجله‌اي بوده که در عمرشان ورق زده‌اند. چند نفري غر زدند که حتي عکس‌هاي مجله‌ هم بي‌خود بوده و اصلا هيچ چيز از عکس‌هاي مجله نفهميده‌اند. کلاس را با هزار زحمت ساکت کردم و پيشنهاد کردم با هم مجله را ورق بزنيم و يکي از مطالب نه چندان کوتاهش را با هم بخوانيم. از بين مطالب مجله گزارشي را انتخاب کردم که طرح روي جلد هم مربوط به آن بود و به موضوع چاقي و رژيم‌هاي لاغري متدوال بين دختران جوان مي پرداخت. در بين شانزده نفر شاگرد کلاس سه نفر مطلب را تا نيمه خوانده بودند. تقريبا يک سوم گزارش که خوانده شد کلاس ساکت شد و تمرکز‌ها افزايش يافت. معلوم بود مطلب کم‌کم بچه‌ها را جذب کرده. بعضي جاها بچه‌ها واکنش نشان مي‌دادند. مثلا جايي که گزارش‌گر از سالن‌هاي اروبيک گفت بچه‌ها از تجربيات خودشان حرف زدند يا جايي که از قرص‌هاي لاغري صحبت شد بچه‌ها بلادرنگ ليستي از قرص‌هاي گياهي بي‌ضرر لاغري رديف کردند! با اين حال وقتي خواندن گزارش تمام شد همچنان اکثريت کلاس معتقد بود مطلب چندان هم آش دهن‌سوزي نبوده، همه حرف‌هايش تکراري بوده و اصلا به هيچ درديشان نمي‌خورده. واکنش بچه‌‌ها برايم عجيب بود. گزارش حداقل دو مطلب قابل توجه داشت؛ يکي ارائه فرمول محاسبه اضافه وزن و ديگري پرداختن شفاف به اين موضوع که اغلب کسانيکه دچار توهم چاقي يا زشتي هستند از مشکلات شخصيتي رنج مي‌برند و به طور مشخص اعتماد به نفس پائيني دارند. منتظر بودم بچه‌ها گوشه مجله‌هايشان مطابق فرمول قد و وزنشان را بنويسند و وضعيت خودشان را تعيين کنند. در ثاني انتظار داشتم در مورد مشکل اعتماد به نفسشان صحبت کنند اما هيچکدام از اين دو اتفاق نيفتاد. ناچار مهناز را پاي تخته آوردم و از او خواستم فرمول ارائه شده در مجله را بنويسد. جمله اين بود: "اگر حاصل تقسيم وزنتان به کيلوگرم بر قدتان به متر به توان دو بين 20 تا 25 بود شما ..." مهناز چند بار جمله را خواند اما بالاخره متوجه نشد چه چيز را بايد بالاي خط کسري و چه چيز را زير خط کسري بنويسد. عجيب بود. پانزده دقيقه طول کشيد تا بالاخره يک نفر در کلاس موفق شد فرمول را به زبان رياضي بنويسد. مرحله دوم محاسبه قد و وزن بود. تقريبا همه وزنشان را مي‌دانستند اما قد دقيقشان را نمي‌دانستند. از دفتر مدرسه يک متر خياطي يک و نيم متري گرفتيم. دو نفر داوطلب شدند قد‌ها را اندازه بگيرند اما مشکل اينجا بود که نمي‌دانستند چطور با متري به طول يک و نيم قد‌هاي بلندتر از يک و نيم را انداز‌ه‌‌گيري کنند. مشکل اساسي بود. جر و بحث و هم‌انديشي‌شان هم به جايي نرسيد تا بالاخره با چند راهنمايي توانستند مشکل را حل کنند. کلاس به وجد آمده بود. بعضي‌ها گوشه و کنار کلاس مطلب را دوباره مي‌خواندند يا صفحات ديگر را ورق مي‌زدند. نوبت رسيد به محاسبه چاقي و لاغري‌ها. از کلاس پرسيدم کسي هست که اعتماد به نفسش پايين باشد و فکر کند چاق و بد هيکل است. جواب منفي بود. پگاه را صدا کردم و ماشين حسابي دستش دادم و اولين نفر ليست را خواندم و از او خواستم وزنش را اعلام کند. احتمالا مي‌توانيد پيش‌بيني کنيد چه اتفاقي افتاد. نه تنها پگاه بلکه نيمي از کلاس زير بار اعلام وزن نمي‌رفت. نيم ساعت با هم حرف زديم؛ از مشکل عدم اعتماد به نفس، تنفر از خود، دوست نداشتن خود و ترس از چاق بودن، دماغ کوچک نوک تيز نداشتن، موي بلوند نداشتن، چشم تيره داشتن حرف زديم. پگاه محاسبه چاقي و لاغري را براي تک‌تک بچه‌ها انجام داد و خوشبختانه هيچ‌کس جزء گروه چاق‌ها محسوب نمي‌شد. کارمان که تمام شد قبل از آنکه سراغ دومين مطلب مجله برويم يکي از بچه‌ها پرسيد اين همه حرف توي اين گزارش بود ؟ متاسفانه زنگ خورد و فرصت نشد ابعاد ديگري از همين گزارش ساده کوچک را بهانه حرف زدن، فکر کردن و نوشتن قرار دهيم. از مدرسه که بيرون آمدم فکر کردم بچه‌ها ما در نگاهي خوشبينانه دوازده سال، تقريبا هر روز، حداقل روزي هشت ساعت مي‌خوانند. چيزي را مي‌خوانند که نمي‌دانند چگونه به زندگيشان و به دانش قبلي‌شان پيوند بزنند. بچه‌هاي ما بهترين و مفيد‌ترين روزهاي عمرشان، نخواندن را مي‌خوانند. اين بلاهت بزرگ نظام آموزشي نيست؟

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 9 مهر1388  |
 معرفي يک کتاب

نام کتاب: سري تاريخ ترسناک ( انقلاب‌هاي پرهياهو، جنگ فجيع اول جهاني، جنگ فجيع دوم جهاني، انقلاب‌هاي فرانسه، امپراطوري بي‌خرد بريتانيا)

نويسنده: تري ديري  ـ تصويرگر: فيليپ ريو ـ مترجم: مهرداد تويسرکاني

ناشر: افق، چاپ چهارم ۱۳۸۸

بچه که بودم از کرفس بدم مي‌آمد. آنقدر بدم مي‌آمد که تمام روز در حياط خانه مادربزرگ بازي مي‌کردم تا بوي کرفس حتي به مشامم نرسد. مادربزرگم اما، نگران دل‌بهم‌خوردگي من از ديدن کرفس‌هاي پخته نبود. بشقاب پلو و خورشت کرفس را جلويم مي‌گذاشت و رو به مادرم که هميشه نگران بود مي‌گفت: عادت مي‌کنه. عادت هم نکنه ذائقه‌ش عوض مي‌شه. راستش در عالم بچگي با خودم قسم خوده بودم که نه عادت کنم و نه ذائقه‌ام عوض شود. امروز خورشت کرفس، سالاد ماکاروني کرفس و سالاد مرغ و کرفس از غذاهاي مورد علاقه‌ام است. در طول سي و چهار سال نه تنها ذائقه‌ام نسبت به کرفس عوض شده بلکه نسبت به بسياري چيزهاي ديگر هم تغيير کرده است. مثلا من که تحت هيچ شرايطي حاضر نمي‌شدم فيلم ترسناک ببينم يا پاي تلويزيون بنشينم و شاهد بيرون ريختن روده‌هاي گلوله خورده هنرپيشه مرد داستان باشم اين روزها کم و بيش براي تحريک احساساتم دنبال سوژه مي‌گردم. مي‌توانم بدون ترس و نگراني عکس مرده‌هاي لت و پار شده را ببينم. بدم نمي‌آيد آنقدر بترسم که مجبور شوم جيغي تيز و برنده بکشم و وقتي آب مي‌خورم با خونسردي ليوان را جلوي تابش نور آفتاب مي‌گيرم تا ببينم احيانا تکه‌اي از سرخرگ يک جسد شرحه‌شرحه شده در آن هست يا نه.

 از آنجا که ذائقه‌ام کتاب‌پسند است و دوست دارم صحنه‌هاي ترسناک و چندش‌آور داستان‌ها را به سليقه خودم تصور کنم سراغ کتابفروشي رفتم. وقتم را در بخش کتاب‌هاي بزرگسال تلف نکردم. مي‌دانم همه آن چيزهايي که براي بزرگسالان آزاردهنده، ممنوع يا بيمارکننده است براي کودکانمان آزاد است. هنوز به رديف ششم يا هفتم نرسيده بودم که اسم جالبي برق شادي را به چشمانم آورد: " تاريخ ترسناک" پشت جلد کتاب نوشته شده: "تاريخ به زشت‌ترين و ترسناک‌ترين شکل ممکن." همانجا براي خودم گوشه دنجي پيدا کردم و کتاب را باز کردم. جلد اول مجموعه کتاب‌هاي تاريخ ترسناک با اين پاراگراف شروع مي‌شود: "تاريخ مي‌تواند ترسناک باشد. اما بعضي قسمت‌هاي تاريخ از قسمت‌هاي ديگر ترسناک‌تر است و يکي از مخوف‌ترين، خونين‌ترين و ويرانگرترين بخش‌هاي آن، تاريخ انقلاب‌ها و شورش‌هاست."

تعريف واژه‌هاي انقلاب و شورش با دو مثال فوق‌العاده ادامه مي‌يابد:

"انقلاب: سرنگون شدن يک حکومت توسط اتباع آن با توسل به خشونت... بنابراين اگه من با اين پاره آجر به معلمم حمله کنم و کنترل مدرسه رو دست بگيرم در يک انقلاب شرکت کرده‌ام.

شورش: مخالفت و مبارزه آشکار و اغلب ناموفق با قدرت حاکمه... به عبارت ديگه اگه من با راکت کريکت به فرق سر معلمم بکوبم و از مدرسه اخراج بشم، چون شکست خوردم پس در يک شورش شرکت داشتم."

احتياجي به گفتن نيست که من مثل معتادي که مخدرش رسيده باشد نشئه شده بودم. به خصوص که براي يک معلم هيچ چيز بيشتر از آگاهي به روش‌هاي آزار و شکنجه معلم‌ها و متقابلا دانش‌آموزان نمي‌تواند جذاب باشد.

کتاب با چنان طنز متبحرانه‌اي نوشته شده که اگر شما هم آدم خوش‌خنده‌اي باشيد تضمين مي‌کنم در حين خواندن هر صد و نود صفحه کتاب بخنديد. به چيزهاي شگفت‌آور دردناکي هم خواهيد خنديد. مثلا وقتي مي‌فهميد که فرانسوي‌هاي گشنه ژنده‌پوش در سال 1789 بر ضد لويي شانزدهم قيام مي‌کنند، اعلام جمهوري مي‌کنند اما خشمشان فرو نمي‌نشيند، شاه بيچاره را مي‌گيرند و با گيوتين که تازه اختراع شده سرش را مي‌زنند، اما باز خشمشان فرو نمي‌نشيند اينست که با همان گيوتين تازه به بازار آمده سر سي‌هزار!! فرانسوي ديگر را هم مي‌زنند، وارد جنگ با کشورهاي همسايه مي‌شوند، ماليات مي‌دهند، باز هم ماليات مي‌دهند و در حاليکه که آزادند آنقدر ماليات مي‌دهند که دوباره مي‌شوند همان فرانسوي‌هاي گشنه پا برهنه و اينبار مجبور مي‌شوند عليه انقلابشان انقلاب کنند خنده‌تان مي‌گيرد. به خصوص که اين انقلاب عليه انقلاب نه تنها آزادي نمي‌آورد بلکه ناپلئون را سر کار مي‌آورد که تازه هوس مي‌کند "انقلاب عليه انقلابشان" را در سرتاسر جهان گسترش دهد؛ حتي تا استپ‌هاي روسيه.  کتاب علاوه بر آمار و ارقام جالبي که ارائه مي‌دهد و شما را انگشت بر دهان مي‌گذارد، مثلا به شما مي‌گويد که در انقلاب کامبوج از هر 100 نفر سي نفر لت و پار شدند، گاه‌گاهي سوال‌هاي سختي هم از شما مي‌پرسد تا ببيند چقدر پتانسيل شورشي يا انقلابي بودن را داريد. مثلا از شما مي‌پرسد اگر شما يک شورشي کاتوليک شجاع بوديد، در يک کليساي جامع پروتستان به چه چيز حمله مي‌کرديد؟ ميزهاي نهارخوري پروتستان‌، کتاب‌هاي دعاي پروتستان، کشيش‌هاي پروتستان، نمازگزارهاي پروتستان يا گروه‌هاي همسرايان پروتستان؟

در لحظه‌اي که جلد اول را تمام کردم به نظرم آمد کتاب فقط يک ضعف اساسي دارد. کليه مثال‌هاي آن در راستاي انقلاب عليه معلم‌ها بود و هيچ کمکي به دبيران مظلوم در جهت راه‌اندازي يک انقلاب تميز بي‌نقص عليه دانش‌آموزان نمي‌کرد. البته بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم که احتمالا ايراد من وارد نيست چرا که تا اين لحظه هيچ کجاي دنيا قشر فرادست عليه زيردست خود انقلاب نکرده‌است. هر چند هيچ چيز بعيد نيست. به هرحال توصيه مي‌کنم کتاب‌هاي تاريخ ترسناک را بخوانيد تا ببينيد چطور اين اشرف مخلوقات چندش‌آورترين و وحشيانه‌ترين بخش کارنامه‌اش را با چاشني طنز به تصوير مي‌کشد.  

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در یکشنبه 15 شهریور1388  |
 
 
بالا