تبليغاتX
چپ کوک
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
جايي براي ما

 

تمام مدتي که داشتم درس مي‌دادم بهناز يه آينه کوچيک کف دستش گرفته بود و هي خودش رو توش نگاه مي‌کرد. نزديکش که مي‌شدم کف دستش رو برمي‌گردوند سمت کتاب و چند قدمي که دور مي‌شدم دوباره توي تصوير خودش غرق مي‌شد. نمي‌شه اين موضوع رو انکار کرد که وقتي دختري براي بار اول دست به صورتش مي‌بره و پشت لب يا ابرويي تميز مي‌کنه (حتي اگه محسوس هم نباشه) انقدر چهره جديدش براي خودش هيجان‌انگيزه که دلش مي‌خواد تمام ديوارهاي دنيا آينه بشن تا اون بتونه خودش رو توشون ببينه و احساس کنه به جمع ديدني‌هاي جهان پيوسته؛ ديده شدن توسط مردها و صدالبته تحسين شدن. بيست دقيقه‌اي از ماجرا گذشت و من براي حفظ تمرکز خودم و بغل دستي‌هاش مجبور شدم بي‌سر و صدا آينه رو ازش بگيرم و آروم لاي کتابم بذارم. بهناز تا به صدا دراومدن زنگ تفريح سرش رو از روي کتاب بلند نکرد. بعد از زنگ خودم سراغش رفتم و همونطور که آينه رو روي ميزش مي‌ذاشتم گفتم: "خوشگل شدي ولي اينجا جاش نيست."

زنگ دوم اصلا نفهميدم چطور گذشت. کار زياد داشتم. تا براي بچه‌ها توضيح دادم که چه فکري براي تکميل کلاس‌هاي نوشتار خلاق کردم و ايده‌هام رو با اونها در ميون گذاشتم زنگ خورد. از در که بيرون اومدم راهروي مدرسه حسابي شلوغ بود. بچه‌هاي دوره‌هاي مختلف کادو به دست جلوي دفتر ايستاده بودن تا از معلم‌هاي مورد علاقه‌شون تشکر کنن. من بدجوري گرسنه بودم و به زور داشتم راهي براي خودم باز مي‌کردم که آذيتا از لاي جمعيت خودش رو به من رسوند.

-‌خانوم چپ‌کوک يه سوال داشتم.

براي اينکه بهتر بشنوم سرم رو جلو بردم و گفتم: بگو.

آذيتا کمي پابه‌پا شد : "خانوم من يه کتابي اين هفته خوندم که توش نوشته بود تو آمريکا سالاي 1920 يه جمع سي نفره که کارتل‌هاي نفتي رو داشتن واسه همه دنيا برنامه‌ريزي کردن. نوشته بود همه اتفاقايي که توي دنيا از اون به بعد افتاده کار همين آدماست. حتي اتفاقا‌يي که توي ايران افتاده. اين درسته؟"

بچه‌هاي پشت سرم يکي از معلم ها رو صدا مي‌کردن. چند نفر توي راهرو مي‌دويدن. چند نفر از سر و کول هم بالا مي‌رفتن. خودم رو به زور بين فشار بچه‌ها ثابت نگه داشتم و گفتم: "ممکنه يه مقدارش درست باشه." آذيتا حرفم رو سريع قطع کرد: "اگه اينجوريه پس مردم چکارن؟" نمي‌دونستم چي جواب بدم. يعني اصلا جوابش رو بلد نبودم. واسه در رفتن از زير بحث گفتم: "چرا اين سوال رو سر کلاس تاريخ نمي پرسي؟" آذيتا گفت: "آخه اونجا، جاش نيست."

قبل از اينکه وارد دفتر بشم ذهنم حسابي درگير قضيه شد. مي‌خواستم سر صحبت رو با معلم تاريخ باز کنم و ازش بپرسم اگه آذيتا سر کلاسش اين سوال رو پرسيده بود، چي جواب مي‌داد. اما در دفتر رو که باز کردم براي يه لحظه همه چيز از ذهنم پريد و ناخودآگاه به ريسه معلم‌هايي که دورتادور ميز وسط اتاق نشسته بودن نيشم باز شد. خانوم الف که شصت سالگي رو پشت سر گذاشته ملافه دو نفره‌اي رو که به بهانه هفته معلم هديه گرفته بود روي ميز باز کرده بود و مي‌گفت: "والا اون زمان که ما دو نفر بوديم ملافه يه نفره ميوردن حالا که يه نفره شديم ملافه دو نفره ميارن." خانوم جيم گفت: "خانوم اينا نشونه‌ست." من همون جلوي در گفتم: "اينکه غصه نداره همين الان پسش بدين يه نامه هم ضميمه‌ش کنين که آقا اصل مطلب رو يادتون رفته لاي ملافه بذارين." دفتر منفجر شد. خانوم ب هول زده از جاش پريد و در رو پشت سرم بست و من رو کشيد طرف ميز: "بابا چپ‌کوک جان همه مدرسه شنيدن چي گفتي." خانوم جيم ابروهاش رو تو هم کشيد و با خنده گفت: "وا بشنون. داريم مي‌خنديم يه خورده." خانون ب لقمه‌اي نون و پنير دهنش گذاشت: "بابا مدرسه جاي اين حرفا نيست آخه." خواستم حرف بزنم که خانوم جيم پيش‌دستي کرد.انگشتش رو تا بند اول فرو کرد تو کيک روي ميز و با لذت تمام توي دهنش گذاشت: "خانوم جون کي مي‌گه جاش نيست. اصلا کي تعيين مي‌کنه جاش کجاست." خواستم داد بزنم و بگم منم داشتم به همين قضيه فکر مي‌کردم که زنگ خورد.

از مدرسه تا خونه رو تخته گاز اومدم. ساعت چهار بعد از ظهر، اون سر شهر کلاس داشتم. هول هولکي ناهار خوردم و راه افتادم طرف کلاس. تو راه با خودم فکر مي‌کردم کاش آينه بهناز رو نگرفته بودم. لابد لذت نگاه کردن به ابروي تميز شده از لذت شنيدن سفرنامه سايکس جالب‌تره. وقتي رسيدم سر کلاس استاد بيرون در ايستاده بود و مسئول ثبت‌نام کلاس‌ها پشت تريبون حرف مي‌زد: "دوستان من اصلا دوست ندارم اين حرفا رو بزنم اما چاره‌اي نيست. تابستون داره نزديک مي‌شه. شلوار کوتاه، پاي بدون جوراب، روسري شل و اين چيزها، ديگه خودتون بهتر مي‌دونين؛ اينجا جاش نيست." کلاس دو ساعته بعد از ظهر مثل باد تموم شد. من قدم زنان از کلاس بيرون اومدم و مست چيزهايي که تازه ياد گرفته بودم سلانه سلانه خيابون وليعصر رو به سمت ميدون وليعصر سرازير شدم. داشتم به سوال آذيتا فکر مي‌کردم و انگشت کيکي خانوم جيم و جاي پاي بدون جوراب که چشمم افتاد به دست‌نوشته‌هايي که با ماژيک روي برد تبليغاتي ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود. يک طرف اتاقک انتظار ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود: "دايي ساليانه سيصد ميليون تومن پول مي‌گيره." روي وجه دوم نوشته شده بود: "مردم وقتي انقلاب مي‌کنن که بنزين گران را پشت ترافيک هدر بدهند و بدحجاب شوند!" و البته جالب‌ترين مطلب روي وجه سوم بود: "آقاي شهردار ما براي نشستن به نيمکت احتياج داريم. چوبي يا فلزي فرقي نمي‌کند."

من ذوق ‌زده دفتر و مدادم رو از کيفم درآوردم و مشغول نوشتن مطالب روي ايستگاه شدم. زن و مرد ميانسالي که توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودن نگاه تعجب‌آوري به من انداختن. من با همون لبخند هيجان زده‌م به نوشته‌هاي روي ديوار ايستگاه اشاره کردم. مرد انگار تازه متوجه نوشته‌ها شده باشه عينکش رو بيرون آورد و با دقت نوشته روي ديوارک رو خوند. زن با اخم سري از روي تاسف تکون داد و با صداي بلند، طوري که من راحت بشنوم به مرد گفت: "اين جووناي امروز هيچي نمي فهمن. ايستگاه اتوبوس که جاي نوشتن شعار نيست."

 

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 11 قبل از ظهر | 
من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه

 

تصور مي‌کردم اگر درست لحظه زايمان خانم کارمه چاکن، وزير جنگ-‌دفاع دولت ساپاترو تروريست‌هاي از خدا بي‌خبر باسکي ناگهان از کوههاي پي‌رِنه سرازير شوند چه اتفاقي مي‌افتد؟

معان اول وزير بدون توجه به صحنه‌اي که مواجه مي‌شود، در اتاق زايمان را باز مي‌کند و در حاليکه خانم چاکن لب استخر زايمان نشسته و سر بچه در حال پديدار شدنست فرياد مي‌زند: "تروريست‌ها حمله کردن سينيوريتا!!" خانم چاکن تحت تاثير شوک، فرياد گوش‌خراشي مي‌کشد. بچه به يک حرکت بيرون مي‌افتد. معاون جزئيات حمله به خط مرزي را به تفضيل توضيح مي‌دهد و خانم چاکن در حالي‌که به شدت عرق کرده، بي‌حال مي‌گويد: "بايد بريم سراغ سارکوزي پدرسوخته، بايد متحد بشيم."

صداي غش‌غش خنده دختر و پسري که کنارم نشسته بودند صحنه تصوراتم را خنده‌دارتر کرد. پسر دستش را دور گردن دختر انداخته بود و در حاليکه به بلوز روي پايش اشاره مي‌کرد گفت: "قبول کن سليقه‌ت جواده. آخه رو رنگ بنفش حاشيه قهوه‌اي مي‌زنن." دختر چنان از ته دل مي‌خنديد انگار نمي‌شد حرفي خنده‌دارتر از اين زد. روي صندلي کمي ليز خورده بود تا بهتر در آغوش پسر قرار بگيرد.

-‌خره عوضش مارکه‌ست. تو درک نمي‌کني مارکه بودن يعني چي.

به خنده آنها خنديدم. هيبت مشکي لاغر اندامي که روي صندلي جلوي تاکسي نشسته بود حتي با تکان‌هاي تاکسي هم حرکت نمي‌کرد. راديو روشن بود و مجري با افتخاري که در صدايش موج مي‌زد فرياد مي‌کشيد: دوستان، آيا مي‌دانيد اگر قاره اروپا، آسيا و آفريقا به هم بچسبند ايران (روي کلمه ايران تاکيد کرد) در مرکز اين سه قاره (حرف ر سه قاره را با تشديد مضاعف تلفظ کرد) قرار مي‌گيرد. آقاي شصت‌چي پس ذهنم گفت: به‌به، به‌به. مجله شهروند امروز را ورق زدم. به عکس دوست دختر جديد پوتين نگاه کردم و فکر کردم برلوسکوني مادر مرده دلش هم نخواهد مجبور است براي کم ‌نياوردن از ديگر هم‌مسلکانش هم شده مدلي براي خودش دست و پا کند. پسر روي کيف چرمي ضرب ملايمي گرفته بود که رنگ و بوي ريتم والس عاشقانه‌اي داشت. چشمانم را بستم و براي لحظه‌اي احساس کردم دنيا با تمام ديوانگيش جاي سرگرم‌کننده‌اي است. اما پيش از آنکه روياي شيرين دلداده‌هاي فارغ و دولت‌مردان جذاب قرن بيست و يک مرا به وجد بياورد راننده با تمام قوا پايش را روي ترمز گذاشت و روي بلندترين نقطه پل سيدخندان ايستاد.

-نکن. بهت مي‌گم نکن.

ضربان قلبم در ثانيه‌اي مضاعف شد. دستگيره روي در را چنان محکم چسبيده بودم انگار تنها نجات‌بخش جاويد است. وحشت‌زده نگاهي به دور برم کردم. از تصادف خبري نبود. به غير از صف ماشيني که بلافاصله پشتمان تشکيل شده بود، دو لاين ديگر روي پل ترافيک روان و بي‌مشکلي داشت. پسر نگاهي به دور و بر انداخت و صاف نشست. راننده با دو دست فرمان را محکم چسبيده بود و بدون آنکه به سمت عقب برگردد سرش را تکان مي‌داد:

-‌بهت مي‌گم نکن.

نگاهي به آينه راننده کردم. پيشاني‌اش عرق کرده و چند تار موي نازک روي سرش آشفته به سقف ماشين چسبيده بود. پسر توي آينه نگاه کرد: "ببخشيد با منيد؟"

-‌مگه بهت نمي‌گم نکن. يک ساعته دارم تو آينه نگات مي‌کنم. اينجا مگه چيزه.

دختر روسريش را درست کرد. موهاي بلوطي لختش از اطراف روسري سبز بيرون زده بود. پسر بهت‌زده مرا نگاه کرد و دوباره به سمت راننده برگشت: "ببخشيد. چکار نکنم؟"

راننده محکم روي فرمان کوبيد و همانطور رو به آينه گفت:

-کثافت، خجالت بکش. لاشي. مگه ماشين من جاي اين کاراست. هي داره مي‌ماله.

راننده صدايش را بالا برد. پسر محکم به پشتي صندلي چسبيد و وحشت‌زده توي آينه را نگاه کرد:

-‌قربان ببخشيد. من کاري نکردم. دختر عمومه.

و بلافاصله طرف من برگشت: "خانوم به خدا دختر عمومه. نامزدمه."

من که هنوز شوکه بودم با صداي گرفته گفتم: "آقا به من چه ربطي داره. هرکي مي‌خواد باشه."

راننده توي آينه نگاهم کرد. عضله‌هاي گونه‌هايش مي‌پريد. احساس ‌کردم هر لحظه ممکن است حمله کند. براي دو سه ثانيه سکوت برقرار شد. فکر کردم همه چيز تمام شده. پسر سرش را پائين انداخت و نفس عميقي کشيد. خواستم دستگيره را رها کنم که راننده يک دفعه با تمام توانش فرياد کشيد:

-‌لااااااشيييي. بيا پائين نشونت بدم. مگه ماشين من ج‌.نده‌خونست.

پسر وحشت‌زده از جايش پريد. دختر براي لحظه‌اي به آينه راننده نگاه کرد و ناگهان بغضش ترکيد: "آقا درست صحبت کن. امير پياده شو." پسر محکم دست دختر را گرفت و سر جايش نشاند. هيبت روي صندلي جلو تکان نمي‌خورد. راننده با صداي بلند فرياد کشيد: "مگه نمي‌گم بيا پائين. مگه اينجا ج‌.نده‌خوست. ج‌.نده مياري تو ماشين من؟ ج‌.نده تو شهر مي‌گردوني؟ لاشي ديوث." پسر سعي مي‌کرد خونسرد باشد: "آقاي محترم مگه من به شما بي‌احترامي کردم که شما اينجوري حرف مي‌زنيد." راننده ول کن نبود: "نه؛ بيا پائين نشونت بدم. از اون خانوم کنار دستت خجالت بکش." ضربان قلبم تندتر شد: "آقا من مشکلي با اين دو تا جوون ندارم. نمي‌تونيد خنده دو تا آدم رو ببينين. حتما بايد بزنن تو سر خودشون گريه کنن." بوق ماشين‌هاي پشت سر بلند شده بود. دو لاين کناري هم ترافيک شده بود و همه ايستاده بودند دعواي چهارنفره ما را تماشا مي‌کردند. بالاخره راننده ماشين پشت سر پياده شد و جلو آمد: "آقا راه رو بند آوردي. چرا حرکت نمي‌کني." راننده انگار منتظر همين تلنگر بود. به يک ضرب از ماشين پياده شد و يقه مرد را گرفت: "اينجا ج‌نده خونسسسسسسسست. ج‌نده خونسسسست. هي مي‌ماله. هي مي‌مالهههههه."

مرد با رنگ پريده سعي کرد خودش را خلاص کند: "آقا ول کن به من چه. من مي‌گم چرا راه نمي‌ري." پسر پياده شد تا دو نفر را از هم جدا کند: "آقاي محترم ببخشيد. بيا سوار شو بريم." دست به يقه شدن راننده بقيه مردم را هم جمع کرد. راننده فقط داد مي‌کشيد. پسر کم‌کم داشت از کوره در مي‌رفت: "آقا درست حرف بزن. من به کار شما چکار داشتم." دختر سرش را از داخل ماشين بيرون آورده بود و در حاليکه به پهناي صورت اشک مي‌ريخت داد مي‌زد: "به چه جراتي فحش مي‌دي مرتيکه ديوونه رواني." من پياده شده بودم و سعي مي‌کردم از شرف و حيثيت دو مسافر کنار دستم دفاع کنم: "آقا به شما چه. راننده‌اي راهت رو برو." راننده به توجه به تمام بگومگوها دو دستي توي سرش مي‌کوبيد و با ريتم مراسم سينه زني توي سر خودش مي‌زد: "واي از آن روز که بگندد نمک. واي واي." پل شلوغ شده بود. هيبت سياه هم بالاخره پياده شده بود و ميان شلوغي دائم مي‌گفت: "حاج آقا غلط کردن شما ببخش." پسر سرش را از پنجره تو کرده بود و به دختر تشر مي‌زد: "پياده نمي‌شي. کاري نکردي که پياده شي." دختر گريه مي‌کرد: "تو رو خدا امير. بيا بريم." بغض گلويم را گرفته بود. نمي‌دانم چرا. دق و دليم را سر هيبت سياه‌پوش خالي کردم: "خانوم چي‌چي‌ رو غلط کردن. کاري نکردن که." هر کسي چيزي مي‌گفت. مردم با صلوات راننده را سوار کردند. راننده دهنش کف کرده بود و مي‌لرزيد. من وسط نشستم. پسر هم سوار شد. چنان مي‌لرزيد که نتوانست در را محکم ببندد. پائين پل هيبت سياه پوش پياده شد. راننده بلند بلند نفس مي‌کشيد. بقيه پول را که پس داد، زن سرش را از پنجره تو آورد: "آقا کم برداشتين. سيصد تومن مي‌شه." راننده دنده را محکم در مشتش فشرد: "بقيه زياد برمي‌دارن خانوم. اون دنيا بايد جواب پس بدم." ياد مجله‌ام افتادم. نگاهي دور و بر کردم. زير پا افتاده بود. برلوسکوني با قيافه‌ مسخره‌اي به من مي‌خنديد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 11 بعد از ظهر | 
بيست روز بعد- (ببخشید طولانیه)

 

o به خودم گفتم بيا و امسال يه حرکت انقلابي کن. جاي اون آرايشگاه شلوغ برو سراغ همين آرايشگاه ميدون هروي. اصلا کي گفته فقط ولگا مي‌تونه ابروت رو برداره. تازه چشمت هم به دو جين شکم تخت و صورت بي‌چروک و دماغ‌ عملي نميفته که باز اعتماد به نفست رو از دست بدي. از در که رفتم تو لبخند رضايت روي لب‌هام نشست. به غير از دو نفر که موهاشون فويل پيچي شده بود مشتري ديگه‌اي به چشم نمي‌خورد. موسيقي ملايمي پخش مي‌شد و بوي دلپذير قهوه ترک فضا رو پر کرده بود. نفس عميقي کشيدم و با حسي از تحسين و تبريک به دختري که با موهاي ريزبافت مدل آفريقايي پشت ميز دخل نشسته بود گفتم: "مي‌خواستم ابروهام رو بردارم."

دختر، با عشوه تمام گاز کوچيکي به ساندويچش زد و همونطور که ليوان آب پرتقالش رو برمي‌داشت سر تا پام رو برانداز کرد. معلوم بود از ديدن مشتري عقب‌افتاد‌ه‌اي که نه موهاش هاي‌لايت داره و نه ابروهاش تتو شده‌ست چندان خوشحال نيست. براي اينکه نشون بدم خيلي هم با کيف‌پول خالي به آرايشگاه نيومدم دستي به موهام کشيدم: "شايد موهام رو هم کوتاه کنم." دختر سينه‌هاي درشتش رو که به سختي تو تاپ نارنجي يه وجبي جا شده بود تکوني داد و چنان عربده‌اي کشيد که رگ گردنش بيرون زد: "زهره، مشتري داري." زن صد کيلويي سي و دو سه ساله‌اي تو چارچوب اتاق انتهاي سالن ظاهر شد و مثل نفر قبلي سر تا پام رو برانداز کرد. دست پيش رو گرفتم و گفتم: "مي‌خواستم ابروهام رو مرتب کنم." زهره با دهن پر از چيپس از اتاق بيرون اومد و پشت يکي از صندلي‌ها نشست. منم مثل بچه مدرسه‌اي‌هاي خجالتي کيفم رو زير بغلم زدم و روي صندلي دراز کشيدم. به نظرم زهره واسه ابرو برداشتن زيادي زمخت بود. نخ بند رو با چند تا حرکت نخراشيده اضافي دور گردنش بست و پيش از اينکه من فرصت کنم بهش بگم مدل ابروم رو دست نزنه، اولين دونه مو رو با بي‌رحمي تمام از زير ابروم برداشت. واسه اينکه از جام نپرم لوله آلومينيومي زير صندلي رو محکم فشار دادم، چشمام رو بستم و به خودم گفتم: يا شانس و يا اقبال.

دو سه دقيقه اول به نظرم ميومد موچين درست روي صورتم حرکت مي‌کنه. پيرزني که روي صندلي کنار دستي‌م نشسته بود يه ريز از دوست دخترِ پسرش حرف مي‌زد. معلوم بود بدجوري با هم کارد و پنيرن چون چپ‌ و راست از زن پسرش تعريف مي‌کرد و مي‌گفت دختره، پاک پسرش رو هوايي کرده و هيچ بعيد نيست پسره زنه رو طلاق بده. بوي قهوه دوباره بلند شده بود. از حرفايي که بين اون و صندوق‌دار رد و بدل مي‌شد فهميدم همين چند دقيقه پيش فال قهوه گرفتن که سر درد و دلش باز شده. صداي سوهان ناخن يکي دو دقيقه‌اي بود که بلند شده بود. چنان نگران ابروهام بودم که حتي نمي‌تونستم چشمام رو باز کنم. تمام وجودم شده بود تصوير يه جفت ابروي تابه‌تا. کم‌کم ضربان قلبم بالا رفت. موچين انقدر گوشت زير ابروم رو گاز گرفته بود که ديگه تشخيص نمي‌دادم به کجا مي‌خوره. مي‌ترسيدم از جام بلند شم، ببينم مثل عروس‌هاي ژاپني جاي ابرو فقط دو تا نوار صاف، بالاي چشمام دارم. صداي سوهان ناخن روي اعصابم رفته بود. دلم مي‌خواست بلند شم و بزنم تو گوش پيرزنه. به خودم گفتم: "نترس. چشماي لعنتيت رو باز کن ببين زنيکه داره چه غلطي مي‌کنه. بدبخت آدم انقدر کم جربزه. تو که همه جا گرد و خاک به پا مي‌کني چرا جلوي اينا کم مياري؟" توانم رو جمع کردم چشمام رو به هم فشار دادم. گلوم رو صاف کردم. خواستم بلند بشم که يکي محکم زد رو شونه راستم: "خانومم مي‌خواين بعد از ابرو صورتتون رو واکس بزنم؟" خواستم چشمام رو باز کنم که زهره شصتش رو روي چشمم فشار ‌داد. با تمام وجود افتاده بود به جون اون چند تا کرک بالاي پلکم. صدام در نمي‌اومد. با بدبختي همون يه چشم آزادم رو باز کردم و چرخوندم طرف زني که کنار دستم روي زمين چمباتمه زده بود: "مگه صورتم واکس مي زنن؟" زهره چنان به من نگاه کرد انگار همين الان از يکي از قبايل وحشي فرار کردم.

-‌منظورش اپيلاسيون‌هاي جديد صورته.

زن بلافاصله شروع کرد به توضيح دادن: "البته فقط اپيلاسيون نيست. اول صورتتون رو با جلبک‌هاي چسبنده تميز مي‌کنم بعد از برداشتن موهاي زائد، با لجن‌‌هاي مخصوص اقيانوس‌آرام ماساژ مي‌دم." داشتم با دهن باز به توضيحات زن گوش مي‌کردم که دختر صندوق‌دار با سيني قهوه بالاي سرم ايستاد: "واستون قهوه بذارم؟" بدجوري هوس قهوه کرده بودم اما نمي‌دونستم خوردنش منوط به فال گرفتنه يا نه؟ واکسي لبخند مهربانانه‌اي زد و انگشتاي گوشتيش رو روي صورتم کشيد: "واي چرا نخورن. اين يلدا جون انقده خوب فال مي‌گيره." و بدون اينکه منتظر جواب من بشه رو به يلدا گفت: "بذار واسشون. اپيلاسيون صورتم دارن." نيم‌خيز شدم که بگم نه نمي‌خورم، واکسم نمي‌خوام که چشمم افتاد به تصوير شي‌ عجيب و غريبي که تو آينه روبه‌روم افتاده بود.

اول فکر کردم اشتباه ديدم اما بعد ديدم خطاي ديدي در کار نيست روي صندلي پشت سر من يه باسن گوشتي جوگندمي بدون دنبه اضافه چماله شده بود و زني داشت يه پري دريايي بدترکيب روي کف.ل چپش نقاشي مي‌کرد. بدجوري تعجب کرده بودم. نمي‌فهميدم چطور ممکنه آدمي جلوي چند نفر غريبه شلوارش رو بکشه پايين و اون طوري روي صندلي چمباتمه بزنه. مي‌تونستن برن اتاق عقبي. کار ابروم که تموم شد هنوز تتوي پري دريايي ادامه داشت. تو تمام اين مدت سعي مي‌کردم حدس بزنم اين کف.ل متعلق به چه جور چهره‌اي مي‌تونه باشه. راستش حرف‌هايي که مي‌زد سبب مي‌شد من هر بار حدسم رو عوض کنم و براي خودم يه چهره جديد بسازم. صاحب با.سن مبارک چنان از طرز نگهداري انواع تتو در نقاط مختلف بدن مي‌گفت که نه تنها تعجب‌برانگيز که از جهاتي حتي تحسين برانگيز بود. وقتي زهره دست از کار کشيد به تنها چيزي که فکر نکردم ابروهاي تابه‌تا شدم بود. از صندلي پايين پريدم و زل زدم توي آينه تا صورت با.سني که عاشق تتوي نقاط مختلف بدن بود رو ببينم.

 o پام رو که توي کلاس گذاشتم با شور و حرارت گفتم: "بچه‌ها براي مجله سوم مطلب بيارين." حتي يک هزارم هيجان من در کلاس ديده نمي‌شد. يکي خميازه کشيد. يکي سرش رو روي ميز گذاشت. يکي نچ‌نچ کرد و بقيه عين اسب نگام کردن. چه مي‌شد کرد. شونه‌هام رو بالا انداختم و ولو شدم روي صندليم: "شماها چتونه؟ چرا عين هروئيني‌هاي آخر خطين؟"

يکي گفت:" حوصله نداريم." گفتم:" باشه بريم حياط وسطي بازي کنيم." يکي گفت:" اَاَ کي مي‌خواد اون وسط بدوه." گفتم:" دزد و پليس بازي کنيم." یکی گفت:" اَاَ کي حال داره چشمک بزنه." گفتم:" بريم بوفه بستني بخوريم." يکي گفت:" من رژيمم." گفتم:" پس چه غلطي کنيم؟" يکي گفت دلم مي‌خواد داد بکشم. يکي گفت کاش يه جا بود حرفامون رو مي‌زديم. گفتم راست مي‌گين شما بچه پولدارا خيلي تو زندگي بهتون فشار مياد بايد خودتون رو تخليه کنين.

همه چيز از همون‌جا شروع شد. قرار شد بچه‌ها براي مدرسه يه اتاق تخليه بسازن که توش خودشون رو خالي کنن. بحث کردن. به اين نتيجه رسيدن که بهتره درست مثل يه اتاق توالت ايراني درستش کنن. از همين‌ها که توي آپارتمان‌هاي جديد مي سازن و اندازه اتاق قبره. اتاقک توالت رو با يونوليت درست کردن. ديوارهاش رو مقوا چسبوندن تا هر کي، هر چي دلش خواست روش بنويسه. يه جفت دم پايي پلاستيکي و يه آفتابه هم گذاشتن دم درش. کف اتاق رو هم يه توالت ايراني نقاشي کردن و دورش رو با چسب کاشي و موزائيک شکسته‌هاي مغازه سر کوچه فرش کردن. جاي درش لنگ آويزون کردن، با يه چراغ چشمک زن که مشخص مي‌کرد چقدر مي‌توني توش بموني و داد بزني. قرار شد بهاي هر دو دقيقه تخليه دويست تومن باشه. شعار اتاقک هم اين شد: "هر غلطي دلت مي‌خواد توش بکن. به شرطي که اومدي بيرون غر و لند در کار نباشه." اسمش رو هم گذاشتيم اتاق تخليه روان.

اولين جلسه بعد از عيد وارد دفتر مدرسه که شدم احساس کردم اتفاقي افتاده. ناظم يه جوري نگاهم مي‌کرد انگار يه چشم اضافه دارم. دبير شيمي زير لب با دبير عربي پچ‌پچ مي‌کرد. دبير ادبيات بدجوري عصبي بود و دائم يه تيکه کاغذ رو تا مي‌زد و دوباره تاش رو باز مي‌کرد. مي‌دونستم بالاخره بابت دستشويي بچه‌ها ازم توضيح مي‌خوان. اما نگران چيزي نبودم. اگر کار، مشکلي داشت مدير قبل از عيد احضارم مي‌کرد. تصميم گرفته بودم ذهنم رو مشغول نکنم و هر گونه توضيح رو به مدير واگذار کنم. نيم ساعتي از زنگ اول باقي مونده بود که ناظم در کلاس رو زد: "خانم چپ‌کوک مدير کارتون داره." فرصتم کمتر از اون بود که بتونم به چيزي فکر کنم. توي راه‌پله ناظم سري از روي تاسف تکون داد و گفت: "آخه فکر خلاقانه‌تر از اين نبود؟ دستشويي ساختنم شد کار؟ ديدين تو ديواراش چي نوشتن. روي آفتابه‌ش هم ورداشتن يه تيکه رنگ قهوه‌اي زدن." اجازه ندادم ناظم ادامه بده. با لبخند گفتم:" خانم فلاني بالاخره مستراح بايد طبيعي جلوه کنه ديگه." ناظم قرمز شد و همونطور که سر راه‌پله از من جدا مي‌شد گفت: "بله. حالا برو جواب پدر و مادرهاشونم بده."

مدير به صندليش تکيه داده بود و با دقت به حرف‌هاي ارباب‌رجوعش گوش مي‌کرد. در زدم و همونجا تو چارچوب در ايستادم. صندلي ارباب رجوع‌ها روبه‌روي مدير و راستاي دست چپ من بود. مخصوصا داخل نرفتم که با دو نفري که نشسته بودن چشم تو چشم نشم. به تجربه ياد گرفته بودم قبل از شروع دفاعم شخصيت شناسي نکنم. معمولا اينطوري دفاعياتم موفق‌تر از آب درمي‌اومد. مدير از جاش بلند شد و با احترام زياد معرفيم کرد و قبل از اونکه من چيزي بگم رفت سر اصل مطلب. يکي به نعل مي‌زد و يکي به ميخ. سخنراني غرايي کرد که احترام خيلي مهمه و خلاقيت هم خيلي مهمه و بچه‌ها بايد در چارچوب اخلاقيات مورد نظر خانواده‌هاي محترم درس بخونند در ضمني که در همون چارچوب‌ها بايد نوآوري هم بشه اما نشکنه منتظر بودم مدير حرفش تموم بشه تا از فعاليت بچه‌ها دفاع کنم. مردي که روي صندلي روبهروي مدير نشسته بود دائم وسط حرف مدير مي‌پريد و از لزوم آشنايي دبيران با کلاس اجتماعي شاگردان اين مدرسه حرف مي‌زد. مدير هم دائم اطمينان مي‌داد که کار من تاثير منفي بر تربيت خانوادگي بچه‌ها نداره. داشتم خودم را آماده مي‌کردم که بعد از تمام شدن حرف‌هاي مدير از کارم دفاع کنم. مدير به محض تموم شدن حرفاش از من پرسيد مي‌خوام راجع به کارم توضيحي بدم که رفع سوء تفاهم کنه؟ من بلافاصله از چارچوب در جدا شدم و براي حفظ قدرت روانی صندليم رو همون طرفي گذاشتم که مدير نشسته بود. سينه‌م رو صاف کردم و سرم رو بلند کردم و ده دقيقه تمام حرف زدم. متاسفانه اصلا به ياد نميارم اون ده دقيقه چي گفتم، چون تمام مدت دلم مي‌خواست در چارچوب اخلاقيات کلاس اجتماعي از پدر عزيز بپرسم آيا از طرح پري کوچک دريايي کف.ل چپِ نازنينْ همسرش که بدجوري به من لبخند مي‌زد لذت برده يا نه.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 9 قبل از ظهر | 
صنعت فرهنگ

 

دو هفته آخر اسفندماه در ادامه معرفي ژانر‌هاي ادبي در داستان کوتاه، داستان جنايات کوچه مورگ اثر ادگارآلن‌پو را براي بچه‌ها انتخاب کردم. البته از انتخاب اين داستان که شروع نه چندان آساني دارد هدف ديگري هم داشتم. مي‌خواستم شاگردان کلاس نوشتار خلاق متوجه اين نکته شوند که برخلاف آنچه ما در مدارسمان تحت عنوان انشاء درس مي‌دهيم -‌و در نهايت شغل نويسندگي را به عنوان تخصص ويژه اين سيلابس درسي معرفي مي‌کنيم- نويسندگي رديف کردن يک مشت کلمات پرتمتراق زيبا به دنبال هم نيست. نياز مبرم به منطق رياضي دارد و تبحر در به هيجان درآوردن مخاطب بدون استفاده از کلماتي که خود بار عاطفي يا هيجاني دارند. داستان‌هاي معماگونه آلن‌پو به خوبي پاسخ‌گوي هدف من بود. از آنجا که داستان طولاني بود و گاهي لازم مي‌شد من به کمک شاگردانم بروم تا معني پاراگرافي را بفهمند خواندن داستان را در دو جلسه انجام دادم. بعد از ارائه اولين سري اطلاعات توسط نويسنده، بچه‌ها را درگير داستان کردم و از آنها خواستم در هر مرحله با توجه به اطلاعاتي که نويسنده ارائه مي‌دهد قاتل را شناسايي کنند. بر خلاف انتظارم نيم ساعت بعد از شروع خواندن داستان، بچه‌ها چنان هيجان زده شدند که تقريبا کنترل کلاس از دستم خارج شد. طي روند داستان ضمن اينکه سعي مي‌کردم با ارائه دليل بر اساس شواهد داستان، حدس و گمان‌هاي اشتباه بچه‌ها را رد کنم، اين نکته را هم گوشزد مي‌کردم که شنونده خوبي نيستند. نيم ساعت آخر زنگ جلسه اول به پيشنهاد بچه‌ها کمي به عقب برگشتم تا بچه‌ها فرصت نوشتن و نت برداشتن را داشته باشند. داستان چنان جذابيتي داشت که هيچکداممان متوجه به صدا درآمدن زنگ نشديم و فقط وقتي دبير بعدي به شيشه کلاس زد بچه‌ها که بهت زده به من خيره شده بودند به ساعت‌هايشان نگاه کردند. کتاب را طبق معمول با ذکر مترجم، ناشر و سال اولين انتشار معرفي کردم. از بچه‌ها خواستم در صورت خريد کتاب، سراغ داستان نروند و بگذارند هيجان کلاس حفظ شود.

جلسه دوم، در يکي از کلاس‌هاي دوم راهنمايي اتفاق عجيبي افتاد. وقتي وارد کلاس شدم از سر و صداي هميشگي خبري نبود. پرده‌ها بسته بود. چراغ‌ها خاموش و صندلي‌ها دور تا دور کلاس چيده شده بود. بچه‌ها در سه دسته روي زمين نشسته بودند و انتظار بقيه داستان را مي‌کشيدند. هيجان عجيبي در کلاس حکم‌فرما بود که کمي به نظرم عجيب آمد. بالاي تخته اسم داستان و نام ادگار آلن‌پو نوشته شده بود. وسط تخته با گچ زرد نماي بيروني ساختماني که جنايت در آن اتفاق افتاده بود و نويسنده با جزئيات کامل ابعاد پنجره‌ها و محل در ورودي و برق‌گير را شرح داده بود نقاشي شده بود. مي‌خواستم قبل از ادامه داستان کمي داده‌هاي قبلي را مرور کنم که گروه‌ها خودشان پيش‌قدم شدند تا با مرور اطلاعات داستان، قاتل را حدس بزنند. در جريان گفتگوي گروه‌ها متوجه شدم تقريبا بچه‌ها بند به بند داستان را حفظند. حتي اسامي نامانوس يازده شخصيت حاضر در داستان را به خوبي به خاطر سپرده‌اند. برايم عجيب بود. بلافاصله بعد از ارائه حدسيات سه گروه، خواندن داستان را ادامه دادم. با نزديک شدن به پايان داستان هيجانات اوج گرفت. گروه‌هايي که حدسشان را به حقيقت نزديک مي‌ديدند هورا مي‌کشيدند و آه از نهاد بقيه بلند مي‌شد. بالاخره داستان تمام شد و من جواب اين همه هيجان را درست بعد از نقطه پاياني داستان گرفتم. سه گروه روي پايان‌بندي داستان شرط بندي کرده بودند.  بعد از تمام شدن داستان مبلغ دويست هزار تومان-چيزي بيشتر از حقوق ماهانه آبدارچي و نظافت‌چي تمام‌وقت مدرسه- در کلاس من بر سر پايان‌بندي رد وبدل شد!

در مقابل اين هيجان و راستش اين مقدار پول نمي‌دانستم چه کنم. از طرفي مطابق چارچوب‌هاي اخلاقي بايد به شرط‌بندي اعتراض مي‌کردم و از طرفي فکر مي‌کردم شايد اتفاقي که افتاده چندان هم بد نباشد. من با اين ايده کمي خوشبينانه تدريس به بچه‌هاي قشر مرفه جامعه را شروع کردم که با آشنا کردن آنها با حوزه فرهنگ و به خصوص هنر و تقويت درک و ذائقه هنري آنها بشود اميدوار بود از ميان اين گروه، حاميان مالي تاثيرگذار در حوزه فرهنگ وهنر پيدا شود. به عبارتي به اين مسئله فکر مي‌کنم که چرخه توليد فرهنگ و هنر صرفا توسط هنرمندان و انديشمندان نخواهد چرخيد. اين حلقه مانند هر حلقه ديگري که يک طرفش توليدکننده قرار دارد، نياز به مصرف کننده دارد. بقاي هنرمند نه تنها در گرو خوانده شدن و ديده شدن است بلکه در گرو خريداري شدن نيز هست. پول چيزي‌ست که در حلقه توليدات فرهنگي ما جايي ندارد. مصرف‌کننده ضعيف و کم‌توان و کم تعداد است. لاجرم توليد‌کننده هم هرچقدر تلاش کند در سطحي متوسط باقي مي‌ماند.

اتفاقي که در کلاس من افتاد اگر چه به معناي تولد گروهي از مصرف‌کنندگان نيست. اين بچه‌ها يک سال بعد دوباره بايد انشاء علم بهتر است يا ثروت را بنويسند. يا از زبان يک درخت نگون‌بخت حرف‌هاي احساساتي غير عاشقانه بزنند. اما براي من اتفاقي که افتاد به منزله نشاني از ابرهاي دوردستي بود که مي‌گفت اگر راهش را پيدا کنيد ممکن است بر زمين فرهنگ و هنر ما هم باران ببارد.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 7 بعد از ظهر | 
بازنگري وبلاگ نويسي در سالي که گذشت

 

پنجم فروردين دقيقا ده ماه از وبلاگ‌نويسي من مي‌گذره. در اين مدت سعي کردم مطالبي رو به صفحه وبلاگم منتقل کنم که اطلاعاتي رو در اختيار خواننده وبلاگ بگذاره. چه در داستان‌هايي که نوشتم و چه در بخش انديشه‌ها، خط فکري خاصي رو دنبال کردم. من معتقدم بخش عمده مشکلات جامعه امروزي ما ناشي از ضعف شعور اجتماعي ماست. البته اين به معني رد فرضيه‌هاي موجود مثل فرضيه دست نابکار انگليسي‌هاي ملعون، توهم توطئه و غيره نيست.

اصل اول در رشد شعور اجتماعي اينه که بتونيم با هم بطور مستند حرف بزنيم. حرف‌هايي که سر و ته داشته باشه و هر کس بتونه از قالب بحث، حرفي و انديشه‌اي بيرون بکشه. اين اصل اول دو نتيجه قطعي در پي داره. اول اينکه ما رو از فضاي ادبيات شفاهي بيرون مي‌کشه. ما ملتي هستيم که بر اساس ادبيات شفاهي زندگي مي‌کنيم. ادبيات شفاهي اغلب احساس گراست. ادله به دنبال نداره و هيچ‌کس احساس نياز نمي‌کنه که براي حرفش دليلي بياره. از اونجا که حرف‌ها ثبت نمي‌شه به راحتي قابل انکار يا فراموشيه. بنابراين ما اغلب متوجه نمي‌شيم که حرف‌هاي ضد و نقيض مي‌زنيم و حتي باورهاي ضد و نقيض داريم. دوم اينکه به انديشه‌هاي پنهاني که روح جمعي رو تسخير کرده پرو بال مي‌ده و اون رو از دنياي ذهني بيرون مي‌کشه. اغلب ما وقتي حرف‌هاي ديگران رو مي‌شنويم حيرت مي‌کنيم که چطور ديگران هم دقيقا به همون چيزي فکر مي‌کنن که ما فکر مي‌کنيم. خيلي از اوقات اين افکار در دنياي فردي پوچ، خنده‌دار يا واهي به نظر ميان. اما آدميزاد موجود عجيبيه. کثرت براش مشروعيت ايجاد مي‌‌کنه. وقتي همون انديشه‌هاي پوچ رو از ديگران مي‌شنويم به فکر ميفتيم و همين فکر کردن به احتمال زياد به رشد شعور اجتماعي ما منجر مي‌شه.

حدود يک سال پيش که من به فکر وبلاگ‌نويسي افتادم معتقد بودم فضاي وبلاگ‌هاي شخصي براي برآورده شدن اصل اول بسيار مناسبه. اما در طول اين مدت به نظرم اومده وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد يک فضاي گفتگوي مستند اما صميمي عقيم موندن. بسياري از وبلاگ‌ها بعد از مدتي تبديل به يک دفتر يادداشت روزانه شخصي مي‌شن. البته "وبلاگ شخصي" قطعا يک فضاي شخصيه اما سوال من اينه که چقدر شخصي؟ يادمون باشه که خواننده "نمي‌تونه" وارد يک متن کاملا شخصي بشه. چون در متن جايي براي مخاطب وجود نداره. گروهي از وبلاگ‌ها هم گرفتار جذب مخاطب در بخش نظرخواهي‌ها مي‌شن. احساس نياز به داشتن مخاطب سبب شده گروهي از وبلاگ‌نويس‌هاي شخصي به رجزخواني بيفتن. جالبه که تعداد زيادي از نظرات وبلاگ‌ها هيچ حرفي براي گفتن نداره. جمله‌هايي که ترکيبي از کلماتي با بار احساسي مثبت هستند اما معني خاصي ندارن. ترکيب اين دو مسئله سبب شده فضاي وبلاگ‌هاي شخصي بيشتر شبيه فضای درون تاکسي‌هاي سطح شهر بشه. چند لحظه‌اي سوار مي‌شيم، حرفي مي‌زنيم و بعد پياده مي‌شيم. حرف‌‌هاي کوتاه، گاهي بي‌معني، گاهي اندوهبار و گاهي سرگرم‌کننده. در نهايت فضاي وبلاگ‌هاي ايراني رو مي‌شه به دو دسته شاخص تقسيم کرد. وبلاگ‌هاي خبري و وبلاگ‌هاي سرگرم‌کننده. که البته هيچ‌کدومشون زمينه گفتگو رو فراهم نمي‌کنن.

بي‌شک هيچ‌کدوم از چيزهايي که گفتم نقطه ضعف وبلاگ‌ها محسوب نمي‌شه. من جواب اين سوال که چرا وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد گفتگو عقيم موندن رو با دو فرضيه پاسخ مي‌دم. اول اينکه شايد من تعريف درستي از فضاي وبلاگي ندارم. شايد شخصي شدن وبلاگ‌ها جزء گريزناپذير اين فضا باشه. شايد مجازي بودن اين فضا امکان گفتگوي موثر رو فراهم نمي‌کنه و شايد بايد در اين فضا تعريف ديگه‌اي از گفتگو و مخاطب داشت. دوم اينکه شايد فضاي مجازي وبلاگ‌ها پتانسيل گفتگو رو داشته باشه اما ما نمي‌دونيم چطور در يک فضاي نوشتاري غير رسمي با هم حرف بزنيم. فضايي که مستندتر و مستدل‌تر از فضاي ادبيات شفاهيه اما به اندازه فضاي نوشتاري روزنامه و کتاب و مقاله، چارچوب‌دار نيست.

اين پست رو نوشتم تا همه رو دعوت کنم اين دو فرضيه رو به بحث وبلاگي بگذاريم. شايد راهي براي گفتگو پيدا کنيم يا بازتعريف مناسبي از فضاي وبلاگي به دست بياريم.

 

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 6 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar