تبليغاتX
چپ کوک
 بدون عنوان

به خودم گفتم بهش فکر نکن، بهش فکر نکن. به خودم گفتم بسه، تمومش کن. می دونی چند وقته گذشته؟ آدم انقدر ضعیف؟ انقدر بدبخت یه اتفاق ساده؟ از پای کامپیوتر بلند شدم. رفتم زیر دوش آب سرد، واسه خودم یه عصرونه خوشمزه درست کردم، یه موسیقی خوب گوش دادم، یه شعر خوب خوندم اما جاش درد می کرد. درست زیر سیب گلوم. دقیقا دو انگشت بالای گودی بین استخون های ترقوه، اسمش رو نمی دونم چیه. یعنی هیچ وقت لازم نشد از کسی بپرسم به این گودی هوس انگیز چی می گن. تو عمرم یه داستان هم ننوشتم که توش از زیبایی این گودی کم عمق پر راز و رمز حرف بزنم. نه اینکه کور باشم، ندیده باشم فرورفتگی نرم زیر گلوی یک زن سی ساله چقدر زیباست، نه ، درد همیشگی همونجایی که براتون گفتم نگذاشته به نوشتن از این زیبایی فکر کنم. به خودم گفتم به خدا بنویسی بهت می خندن. اما درد می کنه. درست دو انگشت بالای گودی بین دو جناق سینه. همونجایی که گره شالگردن لعنتی افتاده بود. همونجایی که نفسم داشت قطع می شد.

پونه بغل دستی من بود. یه جورایی همیشه دلم براش می سوخت. چاق بود و خنگ. مامانش یه چشم نداشت. موهای جوگندمی وزوزیش رو با یه تیکه کش قیطونی راه راه سفید مشکی می بست. روسریش همیشه بوی پیاز داغ می داد. بابام می گفت باید همه آدم ها رو دوست داشت. به خصوص اونایی که فقیرن. به نظرم فقیر بودن. نه، به نظرم بدبخت بود. من هر کاری می کردم نمی تونستم دوستشون داشته باشم واسه همین همیشه از پونه خجالت می کشیدم. بعدها فهمیدم این خجالت به چیزی مربوط می شه به نام وجدان. بی پدر بد چیزی هم هست، وجدان رو می گم. اما درد دو انگشت بالاتر از...

یه روز صبح از دهنم در رفت که مامانم ماکارونی پخته. پونه عاشق ماکارونی بود. تا زنگ آخر رفت و اومد و حسرت زده زل زد تو چشمام و گفت: خوش به حالت. خواستم بگم خب بگو مامانت درست کنه اما نتونستم بگم. آخه یه بیوه یه چشم که موهای وزوزیش رو با کش قیطونی راه راه می بنده مگه چقدر پول داره که بتونه ماکارونی بپزه، اونم با گوشت. ظهر که شد پونه رو دعوت کردم خونمون. قرار بود مامانش بیاد دنبالش اما نیومد. تا خونه رو یه نفس دویدیم. خونه که رسیدیم بهش گفتم زنگ بزنه به مامانش و بگه خونه ماست اما هر چی زنگ زد کسی گوشی رو برنداشت. پونه یه راست رفت سر قابلمه ماکارونی اما من دلم شور می زد. شالگردنم رو انداختم و بدون کاپشن زدم بیرون. می ترسیدم مامانش اومده باشه دم در مدرسه. اون روزها می گفتن بچه دزدی زیاده. می گفتن بچه ها رو می دزدن. کلیه هاشون رو می فروشن وبعد از جسدشون واسه حمل مواد مخدر استفاده می کنن. چه مزخرفاتی. وقتی رسیدم مدرسه نفسم در نمیومد.  دور تا دور مدرسه رو گشتم اما از مامان پونه خبری نبود. خواستم برگردم که صدای شیون زنی رو از داخل حیاط شنیدم. جلو رفتم دیدم مامان پونه داره می زنه توسر خودش. مدیر و خانم صفدری هم با یه لیوان آب قند ایستاده بودن جلوش. قلبم تند می زد. با این حال رفتم تو و ماجرا رو برای مامان پونه تعریف کردم. هنوز حرفم تموم نشده بود که از خانم صفدری چنان سیلی محکمی خودم که گوش هام تا دو روز وزوز می کرد. از درد چشم هام پر از اشک شد. خواستم چیزی بگم که خانم صفدری دست انداخت دو بند بلند شالگردن رو کشید. من مثل بره بیچاره ای دنبالش راه افتادم. خانم صفدری فحش می داد. بهم می گفت بچه دزد. بهم می گفت کثافت. بهم می گفت بی شعور. وقتی رسیدیم دم دفتر پام گیر کرد به پله و خوردم زمین. صفدری هوار زد و شالگردن رو مثل افسار اسب کشید. گره شالگردن سفت شد و چسبید زیر گلوم. درست دو بند انگشت بالای ..

من به جرم دزدیدن دختر خواهر مدیر مدرسه  یک هفته اخراج شدم. بابام ازعهده مدیر برنیومد اما شش ماه بعد دخترعموم بازرس مدارس شد و خانم صفدری رو گوشمالی حسابی داد. روزی که خانم صفدری از مدرسه رفت فکر می کردم ماجرا برای منم تموم شده اما بعضی وقت ها ، بعضی چیزها از یاد آدم نمی ره. حتی بعضی دردها همیشه دو انگشت بالاتر از گودی هوس انگیز بین استخون های ..

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در پنجشنبه 11 تیر1388  |
 دو گام به جلو، یک گام به عقب
 

بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه. وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم. کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد.  این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را به من نمی داد شکست.  نوا از همدوره ای های دانشگاه بود.  چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه، مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر شد. صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های ساده ای داشت و  به نظرش راه حل های ساده دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه  من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود  یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت مرا وادار به دیدنش می کند. اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.

/*]]-->*/ بالاخره ظهر روز چهارشنبه از پا درآمدم. مجموع ساعاتی که از ابتدای هفته خوابیده بودم به پانزده نمی رسید. رکوردش سه شنبه شب بود که تا هشت صبح روبه روی مونیتور خاموش نشسته بودم . عاملی عجیب و غریب وادارم میکرد پلک های ملتهبم را روی هم نگذارم. ظهر به خواب رفتم. تمام مدت خواب دیدم قطاری به سرعت از مسیری می گذرد. من یک لحظه سوار قطار بودم و یک لحظه پیاده. وقتی سوار بودم با هراس به دشت باز بیرون نگاه می کردم و در وحشتی عجیب سعی می کردم تصمیم بگیرم بپرم یا نه. وقتی پیاده بودم با فریاد دنبال قطار می دویدم و باز در دلهره ای ویران کننده سعی می کردم تصمیم بگیرم به لوله آهنی واگن آخر آویزان شوم یا نه. چه کابوسی. بعد از ظهر با حس گشنگی از خواب بیدار شدم و احساس کردم شوک یک هفته ای را بالاخره پشت سر گذاشته ام و می توانم بهتر فکر کنم. کابوس این هفته فقط اتفاقاتی که افتاد نبود بلکه از یک طرف ناتوانی من در درک و هضم رویدادها بود و از طرف دیگر الزام به تصمیم گیری های پیاپی بود که نتیجه اش صرفا متوجه خودم نمی شد. وجدان حرف خودش را می زد. احساس حرف خودش را می زد. یاس زور خودش را داشت. ترس ترسناک بود. عقل وامانده تلاش میکرد به مدد منطقی که می شناسد بهترین تصمیم را بگیرد و در این بازار مکاره آنچه می دانستم این بود که هر تصمیمم، هر عملم و هر سخنم می تواند سرنوشت کشورم را تغییر دهد.  این روزها هر کدام ما مجبور شد برای همه تصمیم بگیرد. فشار پاسخگویی به این همه خواسته عصبیم کرده بود. وضعیت مشابه دوستانم هم مزید بر علت بود تا اینکه دیروز دوستی قدیمی حصار شوکی که اجازه حرکت هوشمندانه را به من نمی داد شکست.  نوا از همدوره ای های دانشگاه بود.  چشمان میشی عجیبی داشت که برق همیشگیش گواه تیزهوشیش بود. کمتر درس می خواند. بیشتر وقتش را در دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه، مرکز قرآن، انجمن اسلامی و گروههای بحث آزاد دانشکده ها می گذراند. سفسطه باز خوبی بود و می توانست به خوبی مسئله ها را دور بزند تا جواب مطلوبش را از دهان مخاطبش بیرون بکشد. مثل اغلب دانشجوهای دهه هفتاد دغدغه مذهب و آزادی داشت. دغدغه ای که خودش را در شعار مردم سالاری دینی خاتمی نشان داد. سال آخر از فیزیک صنعتی شریف انصراف داد و به زادگاهش کرمان برگشت و تحصیلاتش را در رشته عمران دانشگاه باهنر کرمان ادامه داد. همان سال اول بازگشتش ازدواج کرد و ظرف دو سال بعد صاحب دو پسر شد. صحبت های من و نوا خیلی زود به بحث انتخابات کشید. با شناختی که از نوا داشتم مطمئن بودم طرفدار تغییر و اصلاحات است. نوا در دوران دانشکده از تغییر نمی ترسید و از اصلاح حمایت می کرد. حتی تلاشش برای راه اندازی شرکت مهندسی در کرمان و مدیریت شرکتی که همه نیروهایش را زنان تشکیل می دهند (چیزی که در تهران هم هنوز به سختی به چشم می خورد) کوچکترین شکی برای من باقی نگذاشته بود که نوا از طرفداران جناح اصلاح طلب خواهد بود. اما در کمال تعجب دو ساعت تمام نوا از رای خودش به حفظ شرایط موجود دفاع کرد. دلایل دفاعش ساده بود. نوا نگرانی های ساده ای داشت و  به نظرش راه حل های ساده دولت موجود نگرانی هایش را برطرف کرده بود. نوا نگران کپرنشین های قاچاقچی موارد مخدر بود، نگران شنا یاد گرفتن پسرهایش بود، نگران فضای امنی برای بازی بچه هایش بود، نگران جاده های غیر استانداردی بود که شوهرش هر روز از آن می گذشت. نوا دو ساعت تمام توضیح داد که همین دولت موجود برای کپرنشین ها خانه ساخته، برای بچه هایش استخر ساخته، برای شوهرش جاده های جدید کشیده، برای ساعات دلزدگیش پارک ساخته و اینها همان چیزهایی ست که مجموعش می شود خوشبختی. البته برای من که دور و برم پر از پارک است و ظرف نیم ساعت به استخری تمیز و آرام می رسم دغدغه های دیگری مطرح بود. نوا جواب قانع کننده ای برای سوالات من نداشت. حتی استدلال هایش ایرادهای منطقی اساسی داشت و این را خودش هم می دانست. گاهی وسط صحبت هایش سکوتی طولانی می کرد. گاهی استدلال هایش را که برایش تکرار می کردم خودش هم می خندید. اما نکته این بود که دغدغه های من اصلا وجه اشتراکی با دغدغه های او نداشت و برای دغدغه  من البته تره هم خرد نمی کرد. مکالمه دو ساعته ما با تنش روانی پنهانی که هیچکداممان به رو نمی آوردیم پایان یافت. یک ساعتی بعد از مکالمه هنوز تنم می لرزید. نمی فهمیدم نوا برای چه زنگ زده و چرا دو ساعت تمام از کپرنشینها و زیرگذرها و روگذرها برایم گفته. نمی فهمیدم اگر نظرش تغییر رای من بوده چرا قبل از انتخابات زنگ نزده. در کلام نوا نشانه ای از توهین و زخم زبان زدن یا قدرت نمایی نبود. هر چه بیشتر صدایش را در ذهنم مرور می کردم آوای کلامش را اندوه بارتر می یافتم. شب تا طلوع صبح به حرف هایش فکر کردم. به تک تک جمله هایش و چیزهای عجیبی یادم آمد. یادم آمد چند بار از من خواسته بود کلاسهای تفکر خلاق را در کرمان هم برگزار کنم. چند بار به من گفته بود  یه هفته ای را برای دبستانی های کرمانی کتاب بخوانم. چند بار گله کرده بود که چرا زنگ نمی زنم و من شوخی و جدی گفته بودم تهران شهر شلوغی ست و فرصت تلفن به یک دوست قدیمی را به راحتی نمی دهد. چند بار زیر لب گله کرده بود که بازگشتش به شهرستان سبب شده دوستانش در تهران فراموشش کنند. چند بار با افسوس گفته بود یکی از همین هایی که امروز استاد دانشگاه شده اند حاضر نیستند دریافت های علمی شان را با شهرستانی ها قسمت کنند و فقط دنبال مطرح کردن خودشان در فلان و بهمان کشور غربی هستند. چیزهای زیادی یادم آمد و فکر کردم نکند بخشی از صف آرایی توانفرسای ما در مقابل هم نتیجه کوتاهی امثال من شهری باشد که هرچند حق کسی را نخورده ام اما از امکانات به شدت بیشتری نسبت به شهرستانی ها برخوردارم. البته می شود گفت در همین شهرستان ها عده زیادی هم خواهان تغییرند اماسوال من اینجاست که آیا ما حرف آنها را دقیق شنیده ایم، آیا تغییری که من می خواهم همانست که او می خواهد. فکر میکنم نکند آنها که تند می روند باید کمی ترمزها را بکشند تا دیگران هم برسند. فکر میکنم شاید هم نیازی نیست و امثال من در مقابل امثال نوا مسئول نیست و این نواست که خودش اشتباه کرده، که خودش بازگشته. فکر می کنم چرا هرگز به این مسئله فکر نکردم که بازگشت نوا به محیط شهرستانی مثل رفسنجان و قطع ارتباطش با محیط شهری تهران بازگشتش به سنت های قدیمی در فرم رادیکال و خشونت طلبانه خواهد بود. حوالی ظهر که خوابم برد از میان انبوه سوال فقط توانستم جواب این سوال را پیدا کنم که نوا برای چه زنگ زده بود. به نظرم نوا زنگ زده بود به من بگوید اگر در طی هشت سال تلاش مسالمت آمیزش من با خشونتی نرم چشم به روی او بستم و ندیدمش امروز او با خشونتی سخت مرا وادار به دیدنش می کند. اتفاقات یک هفته گذشته در کنار همه اما و اگرهایش و همه بیم و امیدهایش به نظرم سوال های خوبی برای ما مطرح می کند که باید به آن فکر کنیم. پیدا کردن پاسخ این سوال ها بی شک جهشی در رشد خرد جمعی ما خواهد بود.

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 27 خرداد1388  |
 کشف و اختراع

اين نوشته را در آرشيو روزمره‌هاي پاييز 1382 پيدا کردم. فکر کردم شنيدنش اين روزها خالي از لطف نيست.

 

  آقای رئیس جمهور یازده ساله ها سوال دارند

 در دنیای اطلاعات آنچه بیش از هر چیز برای یک معلم می‌تواند غلط انداز باشد حجم و نوع اطلاعاتیست که در ذهن بچه ها تلنبار شده است. معلم با اطمینان خاطر از پیش زمینه ذهنی بچه‌ها سر کلاس حاضر می‌شود، دو ساعت تمام درس می‌دهد و در خاتمه متوجه می‌شود که آنچه شاگردانش نمی‌دانند بیش از آن چیزیست که او تصور کرده است و یا برعکس بیشتر از آن که او بفهمد شاگردانش در زمینه خاصی کسب دانش کرده اند. اولین سری برگه‌های امتحانی را بعد از اولین جلسه درس تصحیح می‌کردم. امتحان زودهنگام بیشتر از آن که سیاست اعمال فشار برای درس خواندن را دنبال کند محکی بود به دانش زمینه دختران یازده- دوازده ساله. هنوز شماره برگه های تصحیح شده به پنج نرسیده به جملات عجیب و غریبی برخوردم.

ـ" دموکریت اولین کسی بود که اتم را اختراع کرد ... یا ... دالتون پس از مخترع شدن اتم قانون های جدیدی برای آن کشف کرد. "

تصمیم گرفتم پیش از آموزش علم کمی راجع به مسیری که علم در آن گام بر می‌دارد صحبت کنم. شاید یکی از عمده ترین مشکلات دانش آموزان در انتخاب مسیری برای ادامه تحصیل، عدم آشنایی درست با روندیست که منجر به ايجاد شیوه مشخصی از متد انديشيدن و در نتيجه توليد دانش می‌گردد. برای یک نوجوان کنجکاو اغلب همه آنچه تحت عنوان دانش ارائه می‌شود هیجان‌انگیز و جالب است اما هر کس به فراخور علایق و توانایی‌هایش شیوه‌ای از روش‌های تفکر را می‌تواند پیش بگیرد و در آن دست به خلاقیت بزند. از این رو جلسه دوم درس را به توضیح دو واژه مخترع و کاشف اختصاص دادم.

- کی میدونه فرق اختراع و اکتشاف چیه ؟

علی رغم آنکه ارائه یک تعریف برای بچه ها مشکل بود اما بچه‌ها در بعضی موارد به راحتی فرق اختراع و اکتشاف را تشخیص می‌دادند.

- بچه ها به نظرتون تلویزیون اختراع شده یا کشف شده ؟

همه یک صدا جواب دادند:

- اختراع.

- قاره آمریکا رو کریستف کلمب کشف کرد یا اختراع ؟

- ( همه با هم ) کشف کرد.

- اتم چی ؟ کشف شده یا اختراع ؟

یکپارچگی صداها به هم ‌خورد. شروع به توضیح کردم:

- اختراع کردن یعنی ساختن چیزی. کسی که چیزی رو اختراع می‌کنه بهش می‌گن مخترع. اما اکتشاف یعنی پیدا کردن چیزی. به کسی که چیزی رو کشف مي‌کنه می‌گن کاشف. وقتی ما چیزی رو کشف می‌کنیم یعنی اون چیز قبل از ما، قبل از پدر بزرگ‌های ما وجود داشته اما ما از اون خبر نداشتیم. مثلا یه معدن طلا یه جا بوده خیلی سال قبل از اینکه پدربزرگ‌های ما به دنیا بیان اما ما آدم ها از وجود اون معدن خبر نداشتیم . اولین کسی که از وجود معدن خبردار می‌شه در حقیقت اون معدن رو پیدا می‌کنه مي‌شه کاشف معدن. اما وقتي کسي چیزی رو اختراع می‌کنه يعني اون چيز قبل از مخترعش اصلا وجود نداشته. مثلا تلفن اخترع شده. يعني قبل از گراهام‌بل اصلا هيچ کجاي دنيا چيزي به نام تلفن وجود نداشته.

به نظرم توضیحاتم تا همین حد کافی بود. چهره به هم فشرده بچه ها یکی یکی گشوده می‌شد و ذهن بازیگوش و پر تحرکشان به دنبال مثال‌های کاشف و مخترع از پنجره کلاس به سوی تجربه های یازده سال زندگی پر می‌کشید. لغات یکی یکی از جعبه سحرآمیز تجربه‌های شخصی بیرون می‌آمد و کلاس در هاله‌ای از زیباترین رویاهای دختران یازده ساله فرو می‌رفت. هیجان کشف و اختراع با تصویر رویاهای آینده بچه‌ها مخلوط می‌شد . یکی جایی برای اکتشاف در "مهندسي محیط زیست" می‌جست و دیگری می‌خواست بداند اگر جهانگرد شود چه اکتشافاتی انتظارش را می‌کشد.

- خانوم برق رو اختراع کردن؟

- نه در حقیقت اینکه چه جوری جریان برق به وجود میاد رو ما آدم ها کشف کردیم.

- پس این لامپ ها از اول وجود داشته؟

- نه اینها رو ما ساختیم. یعنی وقتی فهمیدیم که چه جوری برق می‌تونه توی سیم حرکت کنه. اومدیم از این برق استفاده کردیم یه وسیله‌ای ساختیم مثل این لامپ. ما آدم‌ها اومديم از يه کشف استفاده کرديم براي يه اختراع جديد.

- خانوم اگه من جهانگرد بشم کاشف می‌شم ؟

- نه لزوما ...

- مگه کریستف کلمب جهانگرد نبود ؟

- آخه هر جهانگردی که ...

در میان سوال های بچه ها هم‌همه سه چهار نفره انتهای کلاس توجه مرا به خود جلب کرد.

-‌ اون عقب چه خبره به منم بگید شاید بلد باشم جوابتون رو بدم.

- نخیرم مخترعش بوده... مگه قاره آمریکاست که کاشفش باشه..

دوباره سوال کردم:

- چی؟ کی ؟ به منم بگید.

- خانوم آقای خاتمی کاشف دود خرداد ه یا مخترعش؟

جا ‌خوردم. دوم خرداد هفتاد و شش این بچه ها تازه الفبای فارسی را آموخته بودند. شاید در حد پدر نان دارد. مادر انار دارد. برای جواب دادن باید از پتانسیل یک جامعه برای قبول پاره‌ای تغييرات حرف می زدم اما این بچه ها سه ماه بعد معنی کلمه پتانسیل را می فهمیدند. در ضمن آنکه باید از تفاوت کلمه کاشف و مخترع در حوزه علم و حوزه دانش حرف می زدم و در نهایت می گفتم که جواب این سوال را گذر زمان خواهد داد. باید دید روند اصلاحات چقدر مستقل از شخص ریس جمهور می‌تواند جلو برود و ... اما شک داشتم این حرف ها هنوز برای یازده ساله ها زود نباشد. شاید هم یازده ساله‌های امروز آنچه می‌خواهند بدانند شبیه نیاز یازده ساله‌های نسل من نیست که بلندپروازترینشان آرزو می‌کرد فضانورد شود یا یکی از آن کمودورهای بزرگ را در خانه شان داشته باشد. شاید هم باید به بچه‌های یازده ساله این جسارت را داد تا خودشان از رئیس جمورشان بپرسند :

آقای خاتمی شما کاشف دوم خردادید یا مخترع آن.

 

پ.ن. امروز قهرمانان اين روزنوشت من راي اولي هستند. نمي‌دانم هيچ‌کدامشان سوال شش سال قبل يادشان هست يا نه. اميدوارم چند نفري هنوز دنبال جواب سوالشان باشند. انتخابات اين دوره مشخص خواهد کرد خاتمي کاشف دوم خرداد بود يا مخترع آن.

  

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در چهارشنبه 13 خرداد1388  |
 آيا ما دچار نقص عضو شده‌ايم

 

آقا و خانوم تنگستاني بعد از تولد دومين فرزندشان به صرافت افتادند که ايران جاي مناسبي براي تربيت فرزندان دلبندشان نيست. آرش وارد مهد‌کودک مي‌شد و آرميتا کم‌کم راه مي‌افتاد که آقا و خانوم تنگستاني وصف بهشت امن کانادا را شنيدند. خانواده تنگستاني بي فوت وقت دست به کار جمع‌آوري اطلاعات شد و بعد از ديدن يک سري عکس از طبيعت بي‌نظير کانادا، شنيدن توصيف دوستاني که مهاجرت کرده بودند و بالاخره مشورت با متخصص امور مهاجرت به اين نتيجه رسيد که بي‌شک کانادا همان جايي‌ست که فرزندان قرن بيست‌ و يکمي آدم بايد در آن بزرگ شوند. جريان مهاجرت چند سالي طول کشيد و بالاخره خانواده تنگستاني پائيز امسال با صرف هزينه‌اي نسبتا گزاف به قصد ايجاد فضايي مناسب براي دو فرزند دلبندش ايران را ترک کرد. چند ماه اول همه چيز به نظر مطلوب مي‌رسيد. حتي دعواهاي خانوادگي، تنش‌هاي فرهنگي و ناتواني در برقراري ارتباط با ساکنين سرزمين جديد به اين اميد که آينده درخشاني در پيش روي بچه‌هاست مطبوع و قابل تحمل مي‌نمود تا اينکه دو ماه پيش خانواده تنگستاني با بحراني جدي مواجه شد. آرش که به نظر مي‌رسيد نه تنها خودش را به سرعت با شرايط جديد وفق مي‌دهد بلکه از اينکه خيلي زود پدر و مادرش به فکر افتادند هويت جديدي برايش رقم بزنند خوشحال و راضي‌ست کم‌کم گرفتار افسردگي شد. ساعت‌هاي متمادي در اتاقش تنها مي‌نشست، به حرف آقا و خانوم تنگستاني گوش نمي‌داد و کمتر حوصله مي‌کرد همبازي خواهر کوچکترش شود که به تازگي ياد گرفته بود با لوندي تمام برقصد. براي آقا و خانوم تنگستاني که تمام زندگيشان را وقف بچه‌ها کرده بودند و کانادا را نه يک محيط بهتر که محيطي ايده‌ال ديده بودند افسردگي آرش غيرقابل تحمل بود. خانم و آقاي تنگستاني همانطور که يک بار اراده‌شان را جمع کرده بودند اين‌بار هم با تمام توان وارد ميدان شدند تا مشکل پسرشان را حل کنند. در مدتي کوتاه آقاي تنگستاني با همان انگليسي دست و پا شکسته‌اش مسئولين مدرسه را متوجه مشکل پسرش کرد. دوستان آرش، اولياي مدرسه، مشاور مخصوص و بالاخره خانواده، ستاد بحران تشکيل دادند تا در کوتاه‌ترين زمان ممکن مشکل آرش حل شود.

بر خلاف تصور خانواده و اولياي مدرسه هيچ‌کدام از مشکلات مرسوم نوجوانان مهاجر گريبان‌گير آرش نشده بود. آرش نه مشکل ارتباط با دنياي جديد را داشت، نه دچار درد دوري از وطن شده بود. آرش حرف نمي‌زد و ستاد بحران هر روز راهکار جديدي اتخاذ مي‌کرد. بالاخره هفته گذشته فعاليت‌هاي مشاور و روانکاو مدرسه جواب داد و معماي بي‌تفاوتي، پرخاشگري و مخالفت‌هاي بي‌دليل آرش حل شد. ظاهرا آرش در کلاس آموزش مهارت‌هاي زندگي! متوجه کوچکي عضو شريفش در مقابل ماکت‌ها و عکس‌هاي آموزشي مي‌شود. از آنجا که در خانواده‌اي ماخوذ به حيا هم بزرگ شده مسئله را با هيچ‌کس در ميان نمي‌گذارد. با ترس و لرز سري به سايت‌هاي پو_رنو مي‌زند. با دقت عکس‌ها را زير و رو مي‌کند. ابعاد عضو‌هاي شريف را با چندين روش حسي و علمي برآورد مي‌کند و در يازده‌سالگي به اين حقيقت تلخ پي مي‌برد که بي‌شک گرفتار نقصان مردا-نگي ست.

من سعي کردم به بقيه داستان آرش فکر نکنم. بعيد مي‌دانم آقاي تنگستاني در طول چند ماه اقامتش در کانادا آنقدر با پسرش صميمي شده باشد که جرات کند شلوارش را پايين بکشد، بضاعت خودش را خالصانه به نمايش بگذارد و قال قضيه را بکند.

اين روزها وقتي پاي حرف‌ کساني مي‌نشينم که با بغض از تحريم انتخابات حرف مي‌زنند ياد آرش و خانواده تنگستاني مي‌افتم. به نظرم وضع تحريمي‌ها بي‌شباهت به وضع آرش نيست. بسياري از ما برداشتي از دموکراسي غربي داريم که صرفا يک تصوير است؛ برشي است از دوران به بار نشستن قرن‌ها فعاليت‌ و هزينه غربي‌ها. مسئله اينجاست که حتي اين برش هم چندان منطبق بر واقع نيست. چيزي که در ذهن اغلب تحريمي‌هاي ما شکل گرفته تصوير روتوش شده بي‌اشکال دموکراسي غربي‌ست. سن ‌تاريخي‌مان هم قد نمي‌دهد وقايع را آنطور که بوده و آنطور که هست ببينيم. دوازده سال گرفتار کتاب‌هاي آموزشي کم‌محتوا هستيم و همه چيز مي‌خوانيم غير از شناخت دنيايي که صد سال است له‌له زنان دنبالش مي‌دويم. بدبختي اينجاست که مثل آرش آنقدر هم خوش‌شانس نيستيم که دوستان فرنگ‌ديده‌مان، متفکرين‌مان، متخصصين غرب‌شناس‍‌‌‌‌‌مان ستاد بحراني بسازند و بضاعت "يک راي" را خالصانه نشانمان دهند.

گاهي فکر مي‌کنم اگر يکي از مشروطه‌خواهاني که براي گرفتن امضاء مشروطه از مظفرالدين‌شاه خون دل خوردند، در ملاءعام فلک شدند ومالشان را باختند، امروز اينجا بود و مي‌ديد گروهي پايشان را روي پايشان انداخته‌اند و با افتخار به شناسنامه بي‌مهرشان مي‌نازند چه حالي مي‌شد. خدا را شکر که نيستند و نمي‌بينند.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در جمعه 1 خرداد1388  |
 مشکل کجاست

 

خانم ع بحث انتخابات رو پيش کشيد و گفت: چپ‌کوک جان به کي راي مي‌دي؟ چايي رو داغ داغ هورت کشيدم و گفتم: هنوز نمي‌دونم. فعلا صحبت‌هاي همشون رو مي‌خونم ببينم چي مي‌گن. خانم الف گفت: اي بابا خانم حرف که باد هواست. گفتم: منم قبلا همينطوري فکر مي‌کردم. بعدا يکي براي من توضيح داد که سياست يعني يه مقدار زيادي باد هوا و البته يه مقدار کمي کار واقعي بر اساس مباني فکري همون باد هوا. خانم الف گفت: خانوم کم مثلا يعني چقدر؟ گفتم چقدرش به خيلي چيزها بستگي داره. خواستم برم بالاي منبر و داد سخن بدم که خانم ف گفت: کاش خاتمي بود. خانم ع گفت: جاش به ميرحسين راي بدين. خانم الف گفت: اي بابا، دوباره کوپن و بدبختي. خانم کم کشيديم اون دوران. هي تو صف گوشت وايستا، بدو برو تو صف مرغ وايستا، تمام عمرمون تو صف گذشت. خانم ف درمانده آه عميقي کشيد و گفت: چه مي‌دونم. من رو کردم به خانم الف و گفتم: ايشون خودشون گفتن دوباره اقتصادي کوپني و اون بند و بساطا؟ خانم الف سينه‌هاش رو تکون داد و گفت: گفتن نمي‌خواد خانوم. بالاخره ميرحسين همون رو بلده. متعجب گفتم: مگه آشپزيه که فقط قرمه‌سبزيش رو بلد باشه. خانم ميم که تا اين لحظه بهت‌زده نگاهمون مي‌کرد رو به من گفت: يعني شما مي‌گين موسوي خوبه؟ لقمه نون بربري مونده و پنير ليقوان قلابي رو به زور قورت دادم و گفتم: من چنين حرفي نزدم اما حرف خانم الف هم درست نيست. هر دوره‌اي يه سيستم اقتصادي ممکنه جواب بده. بنده سر کلاس خلاقيت راهنمايي جفتک مي‌ندازم، اين که دليل نمي‌شه سر کلاس فيزيک هم همون کار رو بکنم. خانم ميم به گوشه ميز نگاه کرد و گفت: چه مي‌دونم. اصلا براي چي بريم راي بديم؟ خانم ع که آتيشش تند بود گفت: خانم ميم شما ديگه چرا. من سر کلاس گلوم پاره شد تا به اين بچه‌ها بفهمونم که بايد راي داد. اينجا مملکت ماست. مال ماست. يعني چي چرا بريم راي بديم. مي‌دونين چقدر بدبختي کشيديم تا همين حق راي رو بگيريم؟ صد ساله واسه همين يه حق راي ملت زحمت کشيدن. خانم ف گفت: اگه خاتمي بود من بهش راي مي‌دادم. خانم ميم گفت: حالا مگه خاتمي برامون چکار کرد؟ لقمه گير کرد تو گلوم. دو تا محکم کوبيدم رو سينه‌م و گفتم: خانم ميم جان ناسلامتي رياضي درس مي‌دين، نرخ تورم رو که بلدين حساب کنين. خانم ف رفت بالاي منبر و ده دقيقه‌اي صحبت کرد. حرفش که تموم شد خانم ميم هنوز همونطور بهت زده نگاهمون مي‌کرد انگار اصلا چيزي نشنيده بود. خانم ع به خانم ميم گفت: شما کارنامه همه کانديداها رو تجربه کردين، مي‌تونيد مقايسه کنين. مقايسه يه کار علميه. مي‌شه مثلا ميزان صادرات رو در دوران‌هاي مختلف حساب کرد. مي‌شه قدرت خريد رو در دوران‌هاي مختلف اندازه گرفت. مي‌شه ميزان بدهي کشور رو مقايسه کرد. شما مباني رياضيي که درس مي‌ديد همينه ديگه. مي‌گيد دو از پنج کوچيک‌تره. مقايسه مي‌کنيد. روي اون مقايسه رياضي ما مي‌تونيم براي خودمون ارزش‌گذاري کنيم، نه؟ خانم الف گفت: مگه اين آمار قابل اعتماده. خانوم از خود من بپرسن راستش رو نمي‌گم. خانم ميم ابروهاش رو در هم کشيد و متفکرانه گفت: من وقتي راضي نيستم براي چي برم راي بدم؟ گفتم از چي راضي نيستيد؟ گفت: از هيچي. گفتم: يعني هيچوقت از هيچي راضي نبوديد؟ گفت: نه. گفتم يعني هيچ‌دوره‌اي نشد که شما بگيد اين دوره از دوره قبلي ناراضي‌ترم يا راضي‌ترم؟ گفت: نه. هميشه بد بوده. ما کي روي خوش ديديم. من اساسا مخالفم. خانم الف گفت: همش بازيه خانم. سياست همش بازيه. پدر و مادر نداره. نه اينجا، همه جا همينطوره. شما هم جوونيد متوجه نيستيد. بيخودي خودتون رو درگير برنامه‌هاي از قبل نوشته شده نکنيد. خانم ع گفت: اگه توي اين سال‌ها فقط روزنامه‌ها رو ورق مي‌زديد انقدر بي‌انصاف نبوديد. خانم ميم شونه‌هاش رو بالا انداخت: من هر روز همشهري مي‌خونم. البته به خاطر بچه‌هام، بخش‌هاي زندگي و آموزشش خيلي خوبه. من چند بار مشکلات بچه‌ها رو با راه‌حل‌هاي همين روزنامه حل کردم. ولي کلا وقتي همه چيز از پيش تعيين شده‌ست آدم واسه چي بره راي بده. خانم ف انگار که با خودش حرف بزنه گفت: لااقل خاتمي خودش آدم خوبيه. حالا با دوروبري‌هاش کار ندارم. ولي از کجا معلوم، حرف خانم ف رو بريدم. چيزي ذهنم رو مشغول کرده بود. پرسيدم خانم ميم اگه الان بهتون بگن پنجاه مورد از کارهايي که انتظار داريد انجام بشه رو بنويسيد شما مي‌تونيد اين کار رو بکنيد؟ خانم ميم گفت: نوشتن نمي‌خواد، مشخصه، من مي‌خوام راضي باشم. گفتم: خوب اين رو که گفتين. دقيقا يعني چي راضي باشين؟ گفت: بايد يه زندگي خوب داشته باشيم. اين که ديگه واضحه. البته براي من واضح نبود. "خوب" مي‌تونه خيلي چيزها باشه. از يه خونه پنجاه متري مي‌تونه خوب تعريف بشه تا تعداد تيراژ سالانه کتاب يا تعداد سطل‌آشغال‌هاي توي خيابون. گفتم: خوب يعني چي؟ خانم الف گفت: خانوم سفسطه مي‌کني. گفتم نه. من مي‌فهمم که همه ما کم و بيش طلبکاريم اما نمي‌فهمم دقيقا چي طلب داريم. خانم ع داد زد: صد در صد موافقم. واقعا دوران خاتمي خوب بود. واقعا هيچي از اون دوران طلب نداريم. هيچکس نمي‌تونه اين رو انکار کنه. خانوم ميم و الف با تعجب به خانم ع نگاه مي‌کردن. شايد توي ذهنشون دنبال تعريف خوب مي‌گشتن. شايد شنيدن اين جمله براشون تازگي داشت. شايد اين جمله به نظرشون مشکوک ميومد. شايد سعي مي‌کردن ببينن خانم ع متعلق به کدوم دسته از شبکه‌هاي ماهواره‌ايه. شايد فکر مي‌کردن اصلا انتخاب رئيس جمهور يه مملکت چه ربطي به متوسط نمره بچه‌ها در امتحان مرآت داره. شايد هم به هيچي فکر نمي‌کردن، چون فکر مي‌کردن قبلا همه چيز فکر شده. شايد.

 

|+| نوشته شده توسط چپ کوک در دوشنبه 28 اردیبهشت1388  |
 
 
بالا